توجه به کودکان بی‌سرپرست یک وظیفه است و نه لطف

توجه به کودکان بی‌سرپرست یک وظیفه است و نه لطف

روزنامه شهروند/ پرده اول: بی‌سرپرست بودن درد دارد. این‌که کسی را نداشته باشی و ندانی پدر و مادرت چه کسانی بوده‌اند، درد دارد. این‌که هر لحظه از خودت بپرسی چرا شده‌ای بی‌سرپرست، درد دارد و در بهترین حالت با خودت فکر می‌کنی کاش پدر و مادرم به خاطر فقر اقتصادی من را سر راه گذاشته باشند اما بی‌سرپرست بودن درد شخصی نیست. این درد زمانی‌ هزار برابر می‌شود که بدانی بی‌سرپرست بودنت برای آدم‌های جامعه مانند این است که دچار یک بیماری سخت و واگیردار شده باشی! طوری نگاهت می‌کنند که انگار ابولا گرفته‌ای. طوری نگاهت می‌کنند که انگار از اول هم محکوم به بدبختی بوده‌ای. گاهی هم پیدا می‌شوند افرادی که از سر ترحم دستی به سرت می‌کشند تا برای خودشان ثابت شود عجب آدم‌های مهربانی هستند و اما در این بین تنها معدودی از افراد هستند که داوطلبانه و در سکوت مهرشان را نثار کودکان بی‌سرپرست می‌کنند چراکه فکر می‌کنند این بچه‌ها هم حق دارند دیده شوند و حق دارند مهربانی بی‌منت را تجربه کنند. کمک کردن به این بچه‌ها لطف نیست، حقی است که از آنها دریغ شده است.
پرده دوم: سعیده را از خیلی ‌سال پیش می‌شناسم. دختر یکی از دوستان قدیمی مادر که هم‌سن‌و‌سال خودم بود. نخستین‌بار نمی‌دانم از کی شنیدم که سعیده دختر واقعی خانواده‌اش نیست. همه این را می‌دانستند اما هیچ‌کس آن را مطرح نمی‌کرد یا
در‌مورد آن حرفی نمی‌زد، همیشه در ذهن خودم با این مسأله کلنجار می‌رفتم که سعیده خودش این را می‌داند؟ راز پنهانی که همه بزرگتر‌ها از آن خبر داشتند و حالا من هم ناخواسته شریک این راز شده بودم. یعنی خودش می‌داند فرزند واقعی پدر و مادرش نیست؟ راستش همه چیز همیشه آن‌قدر خوب و بدون نقص بود که در همان دوران بچگی هم شرم می‌کردم از او بپرسم احساست چیست؟ این‌که بدانی فرزند واقعی یک خانواده نیستی چه احساسی دارد؟ بزرگتر شدیم. محله دوران کودکی را ترک کردیم. از خانواده سعیده دور شدیم و دیگر هیچ‌وقت مجال آن را پیدا نکردم تا شخصا سراغش را بگیرم. در نزدیکی خانه جدید ما، خانواده‌ای زندگی می‌کردند که فرزندی نداشتند. خانم همسایه و آقای همسایه وضع مالی خیلی خوبی داشتند و همه مهر و محبت خود را در نگهداری از گربه‌های خانگی‌شان نشان می‌دادند. خانم و آقای همسایه مهربان بودند و هیچ‌وقت لبخند از صورتشان محو نمی‌شد. من هم دوستشان داشتم.
من و سعیده بزرگتر شدیم. دبیرستان را تمام کردیم. وارد دانشگاه شدیم. هنوز هم گاهی مادر‌هایمان به خانه هم می‌رفتند و خبر‌های من و سعیده را برای هم نقل می‌کردند. دورادور شنیدم که دانشگاه را تمام کرده و بعدتر شنیدم دارد ازدواج می‌کند و بعد خنده‌های مادر سعیده از پشت گوشی تلفن را به خاطر می‌آورم که گفت مادربزرگ شده و حالا سعیده‌مان دختردار شده است. آن لحظه انگار دنیا را به او داده بودند. انگار دنیا را به من داده بودند. حالا که بزرگتر شده‌ام و احتمالا عاقل‌تر، بهتر می‌فهمم بعضی آدم‌ها چه کار‌های بزرگی انجام می‌دهند. هزاران سعیده مانند سعیده ما در مراکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست زندگی‌شان تباه می‌شود، هزاران دختر و پسر می‌توانند مانند سعیده ما صاحب یک خانواده واقعی باشند، با مهربانی بزرگ شوند، احساس کنند برای کسی مهم هستند، پشتشان به پدر و مادرشان گرم باشد، دانشگاه بروند، ازدواج کنند، صاحب فرزند شوند و خوشبختی را با همه وجود لمس کنند. هزاران دختر و پسر چشمشان مانده است به در تا هر هفته یک آدم خیر پیدا شود و برایشان کتاب و اسباب‌بازی ببرد. هزاران دختر و پسر برای همه عمر خود را مواخذه می‌کنند که چرا خانواده‌ای ندارند، هزاران دختر و پسر قدو‌نیم‌قد به جای خنده‌های بی‌دغدغه، به جای دیدن محبت‌های بی‌منت، به جای امید داشتن به آینده، با برچسب بی‌سرپرست بودن خود کلنجار می‌روند.
من هنوز هم خانم و آقای همسایه را می‌بینم. هنوز هم گربه‌هایشان را عاشقانه دوست دارند، سنشان رفته بالا، شاید بی‌انصافی باشد اما گاهی فکر می‌کنم اگر آقا و خانم همسایه فوت کنند، خانه و زندگی و ثروتشان به چه‌ کسی می‌رسد؟ شاید بخواهند قسمتی از آن را به خواهرزاده و برادرزاده‌ای ببخشند، شاید هم بخشی از آن را وقف خیریه‌ای کنند تا برای کودکان بی‌سرپرست آتیه‌ای درست شود، شاید هم... نمی‌دانم! من جای خانم و آقای همسایه نیستم، قضاوت هم نمی‌کنم، اما گاهی فکر می‌کنم چند کودک مانند سعیده را می‌توانستند خوشبخت کنند؟ چند کودک مانند سعیده می‌توانست از برچسب پر از ابهام کودک سرراهی نجات یابد؟ اگر کودکی را به فرزندی قبول می‌کردند، چقدر خنده‌های خانم و آقای همسایه واقعی‌تر بود؟
پرده سوم: دربررسی و واکاوی پدیده‌ای مانند کودکان بی‌سرپرست یک نکته کاملا به چشم می‌خورد و این هم آن است که بخشی از جامعه انگار به فراموشی سپرده شده‌اند. ما با انبوهی از کودکانی روبه‌رو هستیم که با هم زندگی می‌کنند و کانون گرم خانواده را نمی‌شناسند. کسی تا به حال کیفیت نگهداری از این کودکان در مراکز بهزیستی را مورد تحقیق قرار نداده است. این کودکان چه مهارت‌هایی کسب می‌کنند؟ چگونه برای زندگی در آینده آماده می‌شوند؟ شرایط آنها چگونه رفتارشان را تحت‌تأثیر قرار داده است؟ بچه‌هایی که بعد از ١٨سالگی باید این محیط را ترک کنند، ارتباطشان به یک‌باره با این مراکز قطع می‌شود؟ کسی از این بچه‌ها می‌داند بعد از ١٨سالگی چگونه باید به تنهایی زندگی کنند؟ حواسمان بوده است که طرد اجتماعی را در آنها تقویت نکنیم؟ حواسمان بوده است تنفر از جامعه را در ذهن و ناخودآگاه این بچه‌ها قرار ندهیم؟ اگر خانواده‌ای بعد از گذراندن هفت‌خوان رستم موفق به پذیرش کودکی شوند، چگونه حمایت خواهند شد؟ آیا ارتباط مستمر و همیشگی با مشاوران و روانشناسان و مددکاران اجتماعی خواهند داشت؟ آیا به آنها آموزش داده می‌شود که چگونه با این کودکان برخورد کنند و چگونه آنها را به سمت یک زندگی متناسب هدایت کنند؟
همه کودکان حق دارند صاحب خانواده‌ای باشند که مهربانی و عشق را بی‌منت به یکدیگر عرضه کنند. اگر این شرایط برای همه کودکان فراهم نباشد، باید آنها را آن‌قدر قدرتمند تربیت کرد که با برچسب بی‌سرپرست بودن نشکنند و ما هم باید آن‌قدر افق دیدمان را تغییر دهیم که بی‌سرپرست بودن دیگر یک برچسب منفی و عجیب و غریب نباشد.



[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «توجه به کودکان بی‌سرپرست یک وظیفه است و نه لطف» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات