داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت شانزدهم

داستان ترسناک/ خانه مرگ-قسمت شانزدهم

آخرین خبر/ داستان های ترسناک در همه فرهنگ ها مخاطب مخصوص به خودش را دارد، ما هم تصمیم گرفتیم در بخش کتاب آخرین خبر یک داستان ترسناک را برای ساعات پایانی شب و برای مخاطبان علاقه مند داشته باشیم، همراه ما باشید با داستان ترسناک این شب‌ها



فصل دوازدهم
قسمت سوم...
جاش دماغش را گرفت و گفت: (( پتی... بوی گند می ده. بوی موش مرده می ده!))
پتی یواش یواش از ما دور شد.
با ناله گفتم: (( جاش، اصلا از دیدن ما خوشحال نشد. انگار حتی ما رو نمی شناسه. نگاش کن))
من درست می گفتم. پتی رفت به ردیف بعدی قبر، آن وقت برگشت و به ما چشم غره رفت.
یکدفعه دلم آشوب شد. چه بلایی سرش آمده بود؟ چرا رفتارش این طور عوض شده بود؟ چرا از دیدن ما خوشحال نبود؟
جاش که هنوز صورتش را از بوی گند سگ تو هم کشیده بود، گفت: (( نمی فهمم. قبلا اگر حتی نیم ساعت هم از خانه بیرون رفته بودیم، وقتی بر می گشتیم، از خوشحالی دیوونه می شد))
ری صدا زد: (( بچه ها، بهتره از اینجا بریم.)) او هنوز هم نزدیک آن درخت خمیده ایستاده بود.
من صدا زدم: (( پتی، تو چت شده؟)) محل نگذاشت. (( اسم خودت یادته؟ پتی! پتی))
جاش دوباره صدایش در آمد: (( عق! عجب بوی گندی))
(( باید ببریمش خونه و حمامش کنیم.)) صدایم می لرزید. هم غمگین بودم و ... هم می ترسیدم.
جاش فکری کرد و گفت: (( شاید این سگ پتی نیست))
چشم های سگ دوباره تو نور برق زد.
با صدای خفه ای گفتم: (( نه، خودشه. نگاه کن، هنوز قلاده به گردنشه. جاش برو بگیرش برگردیم خونه))
جیغ جاش در آمد: (( خودت بگیرش! خیلی بو گند می ده!))
_ قلاده اش رو بگیر، لازم نیست خودش رو بگیری.
_ نه. خودت بگیرش!
جاش دوباره داشت لجبازی می کرد. چاره ای نبود جز اینکه خودم سگ را بگیرم. (( خیلی خب. من می گیرمش، ولی اون چراغ قوه رو لازم دارم.)) چراغ قوه را از دست جاش قاپیدم و دویدم طرف پتی.
_ بشین پتی، بشین!
این تنها دستوری بود که پتی همیشه اطاعت می کرد.
ولی این دفعه به حرفم گوش نداد و عوضش، رویش را برگرداند، سرش را پایین گرفت و به دو، از من دور شد.
کفرم در آمد و داد زدم: (( پتی... نرو! با توام، پتی! مجبورم نکن دنبالت بدوم))
جاش که دنبال من می دوید، داد زد: (( نگذار در بره))
چراغ قوه را چپ و راست، روی زمین انداختم: (( کجاست؟))
جاش با نا امیدی داد زد: (( پتی! پتی))
دیگر نمی دیدمش. (( وای نه. دوباره گمش کردیم))
هر دو با هم شروع کردیم به صدا زدن.
_ جاش، این سگ ولگرد چه مرگش شده؟
نور چراغ را از سر یک ردیف قبر تا تهش می انداختم، بعد از ته تا سر یک ردیف دیگر. هر دو با هم صدایش می کردیم، ولی اثری از سگ نبود.
آن وقت بود که دایره نور روی یک قبر گرانیتی افتاد.
وقتی اسم روی سنگ را خواندم، سر جا خشکم زد.
و نفس تو سینه ام حبس شد.
آستین جاش را کشیدم، برادرم را محکم نگه داشتم و گفتم: (( نگاه کن... جاش!))
جاش که از کار من گیج شده بود، پرسید: (( هان؟ چی شده؟))
_ نگاه کن! اسم روی اون سنگ قبر رو بخون.
روی سنگ قبر نوشته بود: کارن سامرست.
جاش اسم را خواند و به من زل زد. هنوز هم نفهمیده بود.
_ کارن دوست تازه منه. همون که هر روز تو زمین بازی باهاش حرف می زنم.
جاش گفت: (( چی؟ لابد این قبر مادر بزرگشه.)) و با بی صبری به جمله اش اضافه کرد: (( بیا بابا، دنبال پتی بگرد.))
_ نه. تاریخش رو نگاه کن.
هر دو با هم تاریخ های زیر اسم کارن سامرست را خواندیم: 1971-1960
با وجودی که دستم می لرزید، نور چراغ قوه را روی همان نقطه نگه داشتم و گفتم: (( این قبر نمی تونه مال مادر یا مادر بزرگش باشه. این دختر تو دوازده سالگی مرده؛ یعنی به سن من. کارن هم دوازده ساله ست. خودش بهم گفت))
جاش اخم هایش را تو هم کرد و رویش را برگرداند: (( آماندا...))
ولی من چند قدم جلوتر رفتم و نور چراغ را روی سنگ قبر بقلی انداختم. اسمی رویش بود که من هیچ وقت نشنیده بودم. رفتم سراغ سنگ بعدی، باز هم یک اسمی که نشنیده بودم.
جاش جیغش در آمد: (( آماندا، بس کن، راه بیفت))
روی سنگ قبر بعدی نوشته بود: جورج کارپنتر
1975-1988
صدا زدم: (( جاش نگاه کن! این هم جورجه که تو زمین بازی می بینیم))
جاش باز با اصرار گفت: (( آماندا، ما باید پتی رو بگیریم))
ولی من نمی توانستم خودم را از آن سنگ قبرها کنار بکشم. از این سنگ می رفتم سراغ آن سنگ و نور را می انداختم روی حروفی که رویشان کنده شده بود.
وحشتم وقتی بیشتر شد که اسم جری فرانکلین و بیل گرگوری را هم پیدا کردم.
همه بچه هایی که باهاشان سافت بال بازی کرده بودیم، اینجا سنگ قبر داشنتد.
قلبم به شدت می زد. همچنان تو آن ردیف قبرهای عجیب و غیرعادی جلو می رفتم و کفش هایم تو چمن نرم فرو می رفت. از شدت ترس قبض روح شده بودم و بدنم کرخ شده بود. به آخرین سنگ آن ردیف رسیدم و به زحمت نور چراغ را روی آن ثابت نگه داشتم.
ری ثورستون 1988-1975
_ هان؟
صدای جاش را می شنیدم که صدایم می کرد، ولی حرف هایش برایم مفهوم نبود.
جز آن سنگ قبر، بقیه دنیا به نظرم کوچک و بی اهمیت شده بود. دوباره حروفی را که خیلی عمیق روی سنگ کنده شده بود، خواندم:
ری ثورستون 1988-1975
آنجا ایستاده بودم و به آن حروف و عددها زل زده بودم.
آن قدر بهشان نگاه کردم تا دیگر معنایشان را از دست دادند، و فقط سایه خاکستری و محوی ازشان باقی ماند.
یکدفعه متوجه شدم که ری بی صدا آمده کنار سنگ قبر و به من زل زده.
نور را روی سنگ قبر حرکت دادم و به زحمت گفتم: (( ری... این یکی قبر توست!))
چشم هایش مثل چوب نیم سوخته که قبل از خاموش شدن، یک لحظه شعله می کشد، تو تاریکی برق زد.
در حالی که به من نزدیک می شد، یواش گفت: (( آره. این قبر منه. خیلی متاسفم آماندا)9
ادامه دارد...

نویسنده: آر.ال.استاین



[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت شانزدهم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات