قصه شب بلندیهای بادگیر- قسمت ششم

قصه شب/ بلندیهای بادگیر- قسمت ششم

آخرین خبر/ در این شب های سرد زمستانی با داستان زیبا و جذاب بلندیهای بادگیر در کنار شما هستیم، امیدواریم از خواندن این قسمت از داستان لذت ببرید. شب خوش، کتابخوان و شاداب باشید




ظاهرا هیرتن بهتر از پدرش به نظر می رسید ولی چون گیاه با ارزشی بود که اطراف ان را علفهای هرز گرفته بودند.مشخص بود که او از هیث کلیف کتک نمی خوردولی آن مرد شرور نهایت سعی خود را بهکار برده بود که از پسرک موجودی بی ادب بسازد.البته جوزف هم در خراب شدن شخصیت هیرتن نقش اساسی داشت. او با تعصب عجیبی هیرتن را وارث یک خانواده قدیمی میدانست و خود را مجاز به تربیت او نمی دید و در واقع هیث کلیف را مسئول تربیت هیر تن میدانست و تا حد خرافات از او می ترسید.همسایه ها می گفتند که هیث کلیف بسیار خسیس است و من از خصوصیات او این را می دانستم که دوست ندارد با کسی معاشرت کند.
از خلال حرفهای کاترین متوجه شدم که هیرتن با او بسیار مودبانه رفتار کرده است و فقط هنگامی که کاترین او را خدمتکار خطاب کرد، به خشم آمده بود.از او قول گرفتم که درباره وثرینگ هایتز با پدرش صحبتی نکند چون او از همه ساکنان آنجا متنفر است.به او گفتم که اگر پدرش بفهمد من در این کار سهل انگاری به خرج داده ام مرا از خانه اخراج خواهد کرد و کاترین که نمی خواست چنین وضعی پیش بیاید در این مورد کاملا سکوت کرد.
ارباب در نامه ای نوشته بود که ایزابلا مرده است.باید بر تن کاترین لباس عزا می کردم و اتاقی را برای خواهر زاده ارباب تدارک می دیدم.کاترین از بازگشت پدر و دیدار پسر عمه اش بسیار خوشحال بود.لینتون جوان شش ماه از کاترین کوچکتر و پسری ظریف ، رنگ پرریده و شبیه ارباب بود و قیافه بسیار اخوپمویی داشت.آقای لینتون به کاترین سفارش کرد که زیاد سر به سر لینتون کوچک نگذارد چون او پسر ضعیفی بود و چندان سازشی از خود نشان نمی داد و دائما بهانه گیری می کرد .کاترین سعی می کرد با او مهربان باشد اشکهای او را پاک کرد و دستی بر سرش کشید.ارباب بسیار خوشحال بود و به من گفت:
- الن! او با محبتهای کاترین خیلی زود از افسردگی بیرون خواهد آمد.
هر دو نگران بودیم که هیث کلیف دست به کار شود و او را به وثرینگ هایتز ببرد.این اضطراب چندان هم بی مورد نبود چون عصر همان روز جوزف برای صحبت با ارباب آمد .ارباب که از مسافرتی طولانی به شدت خسته شده بود او را نپذیرفت.جوزف به من گفت که هیث کلیف او را دنبال پسرش فرستاده و گفته که بدون او بر نگردد.ارباب از شنیدن این پیغام بسیار آشفته و ناراحت بود ولی چاره ای جز پذیرفتن نداشت.
- به آقای هیث کلیف بگو الان بچه خوب است.فردا برای بردنش به اینجا بیایید.به او بگو که مادر لینتون دوست داشت من از بچه سرپرستی کنم و حال او هم چندان خوب خوب نیست و به مراقبت نیاز دارد.
آقای لینتون که از در گیری با هیث کلیف سخت پرهیز داشت به من گفت که صبح زود لینتون کوچک را بر کره اسب بنشانم و او را به وثرینگ هایتز ببرم . به من گفت:
- به کاترین نگو که او را کجا برده اند.فقط بگو پدرش دنبالش فرستاد و او ناچار شد از اینجا برود.
پسرک از اینکه صبح زود ناچار شده بود از خواب بر خیزد پکر و عصبانی بود.با مهربانی برایش توضیح دادم که میخواهیم او را نزد پدرش بفرستیم که او تا آن زمان از حضور پدر خبر نداشت سخت حیرت کرده بود و می گفت که دلش میخواهد نزد دایی اش بماند.سر انجام ارباب با دادن وعده و وعید و اینکه می تواند نزد او برگردد پسرک را به رفتن راضی کرد.در بین راه برایش از هیرتن گفتم و اینکه او برایش دوست خوبی خواهد بود.
ساعت شش ونیم بود که به وثرینگ هایتز رسیدم.هیث کلیف با دیدن من گفت:
- سلام!گمان میکردم خودم ناچارم بیایم و پسرم را بیاورم.
سپس با تحقیر پسرک را برانداز کرد و ادامه داد:
- خدایا! این چرا اینقدر خوشکل و ملوس است؟نلی !او را چطور بزرگ کرده اند؟خیلی بد تر از آن است که گمان میکردم.
پسرک مات و متحیر بود و باور نمی کرد که این مردک بد اخلاق پدرش باشد.با ترس دامن مرا چسبیده بود و می لرزید.هیث کلیف او را با خشونت کشید و گفت:
- گریه نکن !تو درست شبیه مادرت هستی. پس کجای وت به من رفته؟حالا لازم نیست بترسی .مرا می شناسی؟
- نه!
- پس مادر بی عاطفه ات در باره من با تو حرف نزده!تو پسر خوبی باش،من هم برایت پدر خوبی خواهم بود .نلی تو هم اگر خسته نیستی برگرد و هرچه را دیدی برای ان مردک تعریف کن.
گفتم:
- امیدوارم با او مهربان باشید.او تنها کسی است که در دنیا دارید.
- البته که مهربان خواهم بود .جوزف زود به پسرمصبحانه بده و هیرتن احمق تو هم برو به کارهایت برس.
هنگامی که آنها از اتاق خارج شدند هیث کلیف ادامه داد:
- این پسرک وارث اموال ارباب توست پس تا زمان مرگ اربابت او را زنده نگه خواهم داشت و بعد اموال او را نیز به خود منتقل خواهم کرد.من از این پسر متنفرم چون مرا به یاد بد ترین خاطراتم می اندازد ولی او را زنده نگه خواهم داشت.اتاق طبقه بالا را برایش آماده کرده ام و یک معلم سر خانه هم از فاصله دور هفته ای سه بار برای درس دادن به او می آید .افسوس که او لایث این زحمات نیست.آرزو داشتم پسرم قوی و شجاع باشد افسوس که او مردنی و ضعیف است.
بی سرو صدا از اتاق خارج شدم ولی پشت سرم صدای گریه و زاری کودک را شنیدم که فریاد میزد اورا با خود ببرم..سوار بر اسب شدم و به سرعت برگشتم.
کاتی برای لینتون بسیار دلتنگی میکرد و میخواست نزد او برود . ارباب با محبت او را آرام کرد و قول داد که لینتون را برگرداند.مرور زمان اثر شفا بخش خود را بر جاگذاشت و کاتی به تدریج لینتون را فراموش کرد.من گه گاه که برای خرید به گیمرتن می رفتم از خدمتکار وثزینگ هایتز حال لینتون را میپرسیدم او می گفت که لینتون پسری ترسو و خود خواه است و حتی در تابستان هم باید بخاری اتاقش را روشن نگه داشت و دائما برایش شیرینی و خوراکی برد.او هرچند بسیار بهانه گیری میکند ولی جلوی هیث کلیف جرات چنین کاری را ندارد و ساکت می نشیند.ارباب مدام به فکر پسرک بود و از من می خواست که در باره او اطلاعاتی کسب کنم.
اوضاع آرام بود و اتفاق غیر مترقبه ای پیش نیامد تا وقتی که کاترین شانزده ساله شد.از آنجا که سالروز تولد او با سالروز مرگ مادرش یکی بود برای او جشن نمی گرفتیم و ارباب هم اغلب وقتش را بر سر مزار همسرش میگذراند.
آن روز کاتی به سراغ من امد و گفت که پدرش اجازه داده در باغ گردش کند به شرط آنهک زیاد دور نشود و بعد از یک ساعت هم برگردد.
لباسم را پوشیدم و همراه او رفتم.هوای دلپذیر بهاری و آواز پرنده ها ، کاتی را سر شوق آورده بود .او میخواست لانه پرندگان وحشی را پیدا کند و من احساس می کردم بیش از حد از خانه دور شده ایم .سر انجام خسته شدم و نشستم ولی او به راهش ادامه داد .ناگهان احساس کردم به نرده های مزرعه وثرینگ هایتز رسیده ایم و من از دور دیدم که دو مرد دستهای کاتی را گرفته اند.نزدیک تر که رفتم هیث کلیف را تشخیص دادم که می گفت دخترک چرا به حریم املاک او تجاوز کرده است و هر چه کاتی فریاد میزد که این کار را نکرده است او اعتنایی نمی کرد .با دیدن من وبا شناختن کاترین شوع به سربه سر گذاشتن کرد و پرسید:
- پدر شما کیست؟
- پدرم مالک تراش کراس گرنج است و مسلما شما اگر او را می شناختید با من چنین رفتاری نمی کردید.
با عجله گفتم:
- دوشیزه کاتی ! خیلی دیر شده ! باید برگردیم.
هیث کلیف گفت:
- من پسری دارم که شما او را دیده اید.بهتر است قبل از برگشتن کمی در خانه من استراحت کنید.خانه در همین نزدیکی است.
بر خلاف اعتراض من کاترین دعوت را پذیرفت .هیث کلیف رو به هیرتن کردو گفت:
- هیرتن تو و این خانم جلو تر بروید .من میخواهم با نلی بیایم .
کاتی به هیچ وجه به مخالفتهای من اعتنا نکرد و همراه با هیرتن به طرف عمارت دوید .با عصبانیت به هیث کلیف گفتم :
- شما از این کار نیت خوبی ندارید.در هنگام بازگشت ،کاتی برای پدرش تعریف خواهد کرد که لینتون را دیده و ارباب مرا توبیخ خواهد کرد .من مطمئنم که شما از دعوت کاترین منظور درستی ندارید وگرنه این همه اصرار نمی کردید.
- منظور من خیلی هم خوب است .من میخواهم که آن دو با هم ازدواج کنند و از این طریق ثروت لینتون به خواهر زاده اش و از آن طریق به من برسد.
گفتم:
- اگر ارباب بمیرد آنوقت ارثش به کاتی خواهد رسید.
هیث کلیف که از همه چیز خبر داشت گفت:
- خیر!کاتی وارث او نیست.برطبق وصیت نامه همه دارایی او از طریق خواهر زاده اش به دست من خواهد افتاد.من تصمیم گرفته ام که آنها باهم ازدواج کنند و به هر طریقی که ممکن باشد این کار را خواهم کرد.
گفتم:
- من هم تصمیم گرفته ام که قطعا نگذارم پای کاتی به خانه شما برسد.
وارد خانه شدیم.لینتون تازه از راه پیمایی برگشته و صورتش گل انداخته بود.هیث کلیف از کاترین پرسید:
- یادتان می آید که او کیست؟لینتون دختر دایی خودت را به یاد می آوری؟
کاترین با اشتیاق فریاد زد :
- اوه! این لینتون کوچولوست؟چه بزرگ شده؟
آن دو از تغییراتی که در طی زمان در انها ایجاد شده بود حیرت کرده بودند .لینتون سست و بی حال به نظر می رسید ولی رفتاری زیبا داشت و همین معایب دیگر او را میپوشاند.کاترین با خوشحالی به هیث کلیف گفت:
- پس شما شوهر عمه من هستید؟چرا در طی این سالها به سراغ ما نیامدند؟اجازه می دهید از این به بعد به دیدن شما بیایم؟گاهی هم پدرم را می آورم.شما که از دیدن او خوشحال می شوید؟
هیث کلیف سعی کرد نفرتش را پنهان کند و گفت:
- پدر شما از من خوشش نمی آید و اگر به او بگویید که به اینجا امده اید به شما اجازه نخواهد داد دوباره بیایید پس به او حرفی نزنید و بدن اطلاع او به اینجا بیایید.
سپس به آرامی به من گفت:
- میدانم که کوششهایم فایده ای ندارند .اگر به جای لینتون ، هیرتن بود هیچ واهمه ای نداشتم.ولی این پسرک مردنی تا هجده سالگی هم نخواهد رسید.ببین بجای همه چیز حواسش به خشک کردن پاهایش است.
سپس فریاد زد:
- لینتون ! تو هیچ لانه خرگوشی...لانه راسویی چیزی نداری به دختر دایی ات نشان دهی؟بلند شو اسب خودت را به او نشان بده.
ولی اینتون بی حال تر از آن بود که بتواند از جایش حرکت کند.هیث کلیف رو به هیرتن کردو گفت :
- بیا و همراه او به گردش برو.مواظب باش مودبانه رفتار کنی و حرف ناجوری از دهانت بیرون نپرد.
آن دو از در بیرون رفتند و هیث کلیف گفت:
- نلی! یادت می آید من در سن او چقدر به او شبیه بودم؟همینطور گیج.
- البته بد تر! چون بی تربیت و بد اخلاق هم بودید.
- نلی! من این پسر را دوست دارم چون ابله نیست و بسیار شبیه حیوانهای خودم است با این همه کاری کرده ام که نتواند از جهلی که من برایش فراهم کرده ام رها شود.رفتار من با او خیلی بد تر از رفتار پدر بد ذاتش با من است .من شخصیت او را به کلی خرد کرده ام و به همین دلیل به همه چیز به دیده حقارت نگاه می کند .فرق هیرتن با پسر من فرق یک سنگ طلاست که بجای خرده سنگ از آن استفاده می شود با یک تکه حلبی که ان را برق انداخته اند و می گویند نقره است.من نهایت سعی خودم را میکنم تا پسرک مفلوکم به جایی برسد ولی پسر هیندلی صفات خوبی داشت که من به خاطر نفرت از پدرش آنها را در وجودش از بین برده ام.جالب اینجاست که با همه این اوضاع هیرتن را به شدت دوست دارم.
هیرتن حرفهای ما را نمی شنید و حوصله اش سر رفته بودو سر جایش وول می خوردهیث کلیف گفت:
- پسرک تنبل پاشو دنبال آنها برو!
لینتون با تنبلی از جا برخاست و به کاترین و هیرتن پیوست.
هنگام بازگشت به خانه بسیار سعی کردم تا ذهن کاترین را در مورد اهالی وثرینگ هایتز روشن کنم ولی وا تصور می کرد من از آنها نفرت دارم و به همین دلیل این حرفها را میزنم.آن شب کاترین نتوانست با پدرش ملاقات کند و در نتیجه در مورد وثرینگ هایتز با او حرف نزد ولی فردای آن روز رازش از پرده به در افتاد.من از این بابت خوشحال بودم چون از آن به بعد مسئولیت قضایا بر عهده ارباب قرار می گرفت ولی وا هم متاسفانه آن قدر خجالتی بود که نمی توانست او را قانع کند که با اهالی وثرینگ هایتز ملاقات نکند.هر چند آن شب حرفهایش موقتا در کاترین اثر کرد ولی دیدم که کاترین هنگام رفتن به بستر گریه می کند.علت گریه اش را پرسیدم گفت:
- دلم برای لینتون میسوزد .او فکر میکند که من به دیدنش خواهم رفت و اگر نتوانم بروم دلش خواهد شکست .حالا که نمی توانم بروم برایش چند کتاب و نامه می فرستم.
من مخالفت کردم و گفتم:
- هرگونه تماسی بین شما دو نفر غلط است و من هم سخت مراقب خواهم بود چون واقعا حوصله مشکلات جدیدی را ندارم.
او با کینه به من نگاه کرد .روز بعد کاترین نامه اش را توسط پسر شیر فروش برای لینتون فرستاد .من بعد ها از این موضوع با خبر شدم.
چند هفته گذشت و کاترین سخت منزوی شده بود .او اغلب کاغذهایی را پنهان می کرد و در آشپز خانه گویی منتظر کسی است دور وبر من می پلکید.سر انجام نتوانستم جلوی کنجکاوی خودم را بگیرم و با کلیدی کشوی او را باز کردم و نامه هایش را خواندم.نامه های اول ساده ولی نامه های آخر پر سوز و گداز و عاشقانه بودند .احساس میکردم آنها نباید نوشته های آدم بی حالی مثل لینتون باشند و کار کار هیث کلیف است.
فردای ان روز در کمین پسرک شیر فروش نشستم و نامه را از او گرفتم و تهدیدش کردم که اگر حرفی بزند به درد سر خواهد افتاد.کاترین شب که کشو را باز کردو در آن نامه ای ندید رنگ از رویش پرید و چون احساس کرد پدرش چیزی نیم داند از من خواست به اتاقش بروم و به التماس و گریه و زاری افتاد.او را نصیحت کردم و کاترین گریه کنان گفت:
- من تصورش را هم نمی کردم که عاشق او بشوم.
با لحنی تحقیر آمیز گفتم :
- عاشق او ؟ ولی شما او را بیش از دو بار ندیده اید.با این نامه های بچه گانه عاشق هم شده اید؟
و بسته نامه هایش را جلویش گرفتم.او التماس کرد که نامه ها را بسوزانم ولی به پدرش نشان ندهم.از او قول گرفتم به شرطی که دیگر این کار ادامه پیدا نکند نامه ها را بسوزانم.او با اندوه مشغول تماشای سوختن نامه ها شد و من به کتابخانه برگشتم تا به ارباب بگویم که حال دخترش خوب است.
فردای آن روز یاد داشتی برای لینتون فرستادم و نوشتم که دیگر نامه ای برای دوشیزه کاترین نفرستد چون ایشان از پذیرفتن هر نامه ای خود داری خواهند کرد.
پاییز آن سال آقای لینتون و دخترش برای تماشای درو کردن خرمن رفته بودند که آقای لینتون به شدت سرما خورد و در بستر افتاد.کاتی از زمانی که دیگر نتوانست برای لینتون نامه ای بنویسد بسیار افسرده شد.با بیمار شدن ارباب کاترین مجبور بود مصاحبت مرا که چندان لذتی هم از آن نمی برد تحمل کند.ارباب روز به روز بیمار تر می شد و همین امر به افسردگی کاترین دامن می زد.
آن روز هوا سرد بود و کاترین بیش از همیشه غمگین به نظر می رسید و دائما گریه می کرد.سعی کردم او را تسلی بدهم و به او بفهمانم که با این روحیه کمکی به پدرش نخواهد کرد.
از خانه زیاد دور شده بودیم و سر انجام سرو کله هیث کلیف پیدا شد و گفت:
- خانم لینتون ! من باید با شما حرف بزنم .
کاترین گفت:
- پدرم معتقد است شما آدم بدی هستید بنابر این من با شما حرف نمی زنم.
- مهم نیست ولی من باید راجع به پسرم با شما حرف بزنم.این شما نبودید که تا چند ماه پیش برای او نامه های عاشقانه می فرستادید؟حالا آن نامه ها در اختیار من است و اگر به بی ادبی تان ادامه بدهید آنها را برای پدرتان خواهم فرستاد.شما نمی دانید که چقدر لینتون بیچاره را غمگین کرده اید.اگر کمکش نکنید ممکن است قبل از تابستان آینده از غصه بمیرد.دختر خوب! این هفته من به سفر می روم.اگر میخواهی خودت برو و از نزدیک ببین که چه بلایی بر سر آن پسر بی نوا آورده ای.دوشیزه کاترین اعتراف میکنم که حوصله رسیدگی به لینتون را ندارمو هیرتن و جوزف هم به او توجها نمی کنند این پسر به محبت و توجه شما احتیاج دارد.به حرفهای خانم دین گوش نده و با او مهربانی کن.
رگبار شروع شده بود .سعی کردم کاترین را زودتر به خانه برگردانم و متوجه شدم که او سخت گرفتار پریشانی و دودلی است .در خانه سعی کردم به او بفهمانم که هیث کلیف دروغ میگوید ولی تاثیر حرفهای او آنقدر زیاد بود که کاترین گفت:
- الن! شاید حق با تو باشد ولی من تا لینتون را نبینم و از سلامتی اش مطمئن نشوم خیالم راحت نمی شود.باید به او بگویم که در ننوشتن نامه من مقصر نبوده ام و احساساتم نسبت به او عوض نشده است.
فهمیدم که مخالفت من در این آدم نادان اثری نخواهد کرد.روز بعد ناچار شدم همراه کاترین به وثرینگ هایتز بروم به این امید که شاید کاترین متوجه شود که حرفهای هیث کلیف دروغ است.
هیث کلیف واقعا به سفر رفته بود و لینتون در حالیکه کنار بخاری آشپزخانه خودش را گرم میکرد غر میزد و جوزف را نفرین میکرد،ولی هنگامی که متوجه حضور ما شدگفت:
- دوشیزه لینتون ! تو هستی؟پاپا گفت که می آیی.برو عقب قلبم میگیرد.
کاترین با اندوه خود را کنار کشید.لینتون هنگامی که حالت عادی خود را پیدا کرد گفت:
- لطفا در را ببند .هر چه فریاد زدم این احمقها برای بخاری زغال نیاوردند .هوا هم حسابی سرد است.
و سپس به سرفه افتاد.کاملا مشخص بود که سخت بیمار است .دلم به حالش سوخت.کاترین گفت:
- از دیدن من خوشحال نیستی؟کاری میتوانم برایت بکنم؟
- چرا زود تر نیامدی؟حوصله نامه نوشتن نداشتم و دلم میخواست با تو حرف بزنم ، اما حالا دیگر حوصله حرف زدن هم ندارم .راستش وقتی به سراغم نیامدی پدر به من گفت که چون بی عرضه و بی دست و پا هستم تو از من متنفری.واقعا این طور است؟
کاترین گفت:
- ابدا این طور نیست.بعد از پاپا و الن ، تو را از همه کس بیشتر دوست دارم ولی ابدا از آقای هیث کلیف خوشم نمی آید و وقتی بر گردد نمی توانم نزد تو بیایم.
- به من قول بده که نزد من می آیی .تو هیچوقت مرا اذیت نمی کنی و نسبت به من مهربانی.
کاترین در حالیکه موهای او را نوازش میکردگفت:
- ای کاش تو برادر من بودی.
- پاپا می گوید که اگر تو همسر من بودی مرا بیشتر از هر کس دیگری دوست داشتی.
- من هرگز کسی را بیشتر از پدرم دوست نخواهم داشت .زن و شوهر ها گاهی از هم بدشان می آید اما خواهر و برادر ها هیچوقت از هم متنفر نمی شوند .
کاترین برای تایید حرفهایش رفتار هیث کلیف را با عمه اش یاد آوری کردو آنچه را که پدرش گفته بود جزء به جزء برای لینتون تعریف کرد.لینتون که سخت عصبانی شده بود گفت:
- پدر تو دروغگوست.پدرم او را آدم احمقی میداند.
کاترین بلافاصله جواب داد:
- پدرت آدم شروری است و تو هم آدم بی شعوری هستی که حرفهای او را تکرار میکنی.اگر او آدم بدی نبود عمه ایزابلا مجبور نمی شد او را ترک کند.
- حالا که این حرف را زدی بدان که مادرت از پدرت متنفر بودهو پدر مرا دوست داشته است.
کاترین از عصبانیت سرخ شد و گفت:
- پسرک دروغگو ! از تو متنفرم.
ولی لینتون در حالیکه تکرار میکرد :
- بله او را دوست داشت! او را دوست داشت.

نویسنده : امیلی برونته
ادامه دارد...





[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب بلندیهای بادگیر- قسمت ششم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات