قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و چهارم

قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و چهارم

آخرین خبر/ اگر شما هم دوست دارید قبل از خواب کمی داستان بخوانید، می توانید هر شب در همین ساعت با قصه های دنباله دار ما در کاشی "کتاب" همراه باشید. در چند شب آینده کتاب «چشمهایش» اثر «بزرگ علوی» را دنبال خواهیم کرد.



این یک فکر من بود. اما آن چه بیشتر مرا عذاب می داد این بود: از کجا معلوم است که او مرا دوست دارد؟ او که اصلا مرا دوست ندارد. مگر هزار بار ثابت نکرده که از همه چیز بیشتر در زندگی به آرزو و آرمان خود علاقه مند است. او که به هیچ چیز پابند نیست. آیا اگر در کارهای خطرناک او شرکت نمی کردم، مرا دوست داشت؟همه مردها از زیبایی من صحبت می کردند.او یکبار هم زیبایی مرا به رخم نکشید. آخ، چقدر آرزو داشتم بدانم که من برای او دلپسند هستم، نگفت، در صورتی که او، هنرمند با استعداد، می بایستی بیش از هر کس دیگری متوجه افسون رخ زیبای من باشد. برای او زیبایی من وجود نداشت. او فقط دلیری مرا می پسندید. از خونسردی من در کارهای خطرناکی که به من رجوع می کرد لذت می برد و شما می دانید که این دلیری من مصنوعی بود. من ایمان نداشتم. برای خاطر او حاضر بودم، جان خود را هر آن به خطر بیندازم . اما فقط محض خاطر او، نه برای مردمی که به سود آن ها او داشت جانبازی می کرد. تازه، ازاین گذشت من او اطلاع نداشت. من بیچاره چقدر باید حساب پس بدهم؟ او تصور می کرد که من با چشمهای افسونگر خودم دارم زجرش می دهم. این فکر مرا شکنجه می داد که شخصیت مرا، وجود مرا نمی خواهد. او فقط کار خودش را دوست دارد و بس.
«آن شب، در کنار نهرکرج چه به من گذشت گفتنی نیست. کلمات نمی توانند احساسات مرا بیان کنند.در پرتو مهتاب، عاشق و خوشبخت، محبوب او، فارغ از گذشته، امیدوار به آینده، غرق در حالتی که در زندگی چه کم نصیب هر جنبنده ای می شود، دست به دست هم، زیر درختان زبان گنجشک پرسه می زدیم. نغمه آرام و عشق انگیز آب را می شنیدم. گویی می ترسیدم که این حالت دیگر تکرار نشود و از همین جهت باید برای یک عمر بدبختی توشه گرفت. چه وعده ها به او دادم! چه ها گفتم! اقرار کردم که از روز نخستین ملاقات با او تا امروز دوستش داشته ام. گفتمش که اولین بار او را در آتلیه اش دیده ام. با چه حرص و ولع شیرینی سخنان مرا سر می کشید! برایش مفصل حکایت کردم که نقاشی را کنار گذاشتم، لبانش خشک شده بود و می لرزید.! گفتم که می خواهم تمام عمر مال او باشم! رفیق و همدوش، همکار و همرزم، همبازی و همدرد او باشم.
«لکه ابری دور ماه پرسه می زد. گاهی قرص ماه در سیاهی می رفت، آن وقت آب نرج و مرموز و خاموش می غلطید و شاخه ها آرام سر تکان می دادند.سپس ماه خندان رخ می نمود و نقره مذاب روی آب پخش می کرد. یک زن کولی از دور آواز می خواند و می گذشت. پیرمردی کنار خیابان نی لبک می زد و آهنگهای زندگی ملالت بارش را می سرود. به من می گفت: چشمهای تو مرا به این روز انداخت., این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاه های تو را نداشتم. نمی دیدی که چشم به زمین می دوختم؟» به او می گفتم: در چشمهای من دقیق تر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست. می گفت: «نه، یک دنیای مرموز در این نگاه نهفته. من آدم خجولی بودم، چشمهای تو به من جرات دادند. آن وقت من دستش را می گرفتم، کف آن را می بوسیدم و می گفتم: چه روح بزرگی تو داری! من این کیفیت ترا دوست دارم، این شور، این حرارت، این سوز و این تشنگی ترا می خواهم، می خواهم همیشه با تو زندگی کنم، همیشه با تو باشم.
«وقتی او صحبت می کرد، سرم را روی شانه اش تکیه می دادم.. به او می گفتم: تو چقدر زجر می کشی. تو چقدر زجر کشیده ای؟ به من می گفتند که تو مرد خشن و بی عاطفه ای هستی. چطور آن قدر آرام بودی و آرام می نمودی؟ من این روح پرطاقت تو این روح ستمدیده ترا می پرستم، می خواهم از همه کار تو با خبر باشم. هر چه بگویی می کنم، از هیچ چیز هراس ندارم، وظایف دشوارتری به من رجوع کن. مرا طرف اطمینان خود بدان. کوچکترین واهمه ای به خود راه نده. برای من جز زندگی مطابق میل تو دیگر چیزی در دنیا باقی نمانده. دلم می خواهد بیایم و کارهای ترا ببینم. حالا ترا شناختم. باید بیایم و ببینم چه می کنی، چه کشی. حتما جز آن چه به مردم نشان می دهی، چیزهای دیگر هم داری. باید همه اش را به من نشان بدهی. و او شرمنده سر تکان می داد و گاهی زیر لبی می گفت: همه چیز من مال توست. بیا به خانه من! فرنگیس، هیچکس مثل تو بر من تسلط نداشته.... تو... تو ... خوبی تو دوست داشتنی هستی.
«همین با همین چند کلمه عشق خود را بیان داشت. من دیگر چه می خواستم؟ این کلمات شیرین، این لحن آتشین که از ته دل او برمی خاست، این شعله ای که او را و مرا می سوزاند، وجود مرا آب کرد. من عرش را سیر کردم. این دنیای دیگری بود. این همه اش موسیقی خالص بود. لطف و زیبایی بود، من احساس می کردم که تمام وجودم از آن خودم نیست. دستش را می گرفتم، می گفتم: من این دستی را که آن قدر آثار جاودانی می سازد، می پرستم. اما او به من فرصت حرف زدن نمی داد و هیچ توجهی نداشت که از دور رهگذران متوجه ما هستند.
«آخ، عوالم آن شب گفتنی نیست. عوالمی که دیگر هرگز تکرار نشد. برای این که عظمت مقام او، شور عشق او، بر همه چیز من تسلط یافت و سایه من در نور پر از جلال وجود او گم شد. دیگر فرصت نیافتم به گذشته خود، به گذشته ای که مدام توی دلم کند و کاو می کرد برسم و یک آن لذت زمان حال را چشیدم و دورنمای درخشان آینده را به چشم دیدم.
«قرار شد که صبح روز بعد به خانه اش بروم. اما موقعی که مرا به نزدیکی خانه رساند، گفت: فردا به خانه من می آیی؟ گفتم: البته که می آیم. پرسید: کی خواهی آمد؟ گفتم: هر وقت که تو بخواهی. گفت: منتظر من باش تا تلفن کنم. قرارمان فردا باشد. اما ساعتش را من معین می کنم. پرسیدم: چرا حالا معین نمی کنی؟ گفت: می خواهم وقتی خانه ام امن شد ترا دعوت کنم. این را در نظر داشته باش که اگر از تو چیزی پرسیدند، خواهی گفت که مرا نمی شناسی، فقط آمده ای که من صورت ترا نقاشی کنم. پرسیدم: آیا راستی می خواهی صورت مرا بسازی؟ در جواب گفت: خیلی میل داشتم می توانستم صورت ترا بکشم. گفتم: پس می سازی؟ گفت: مگر می توانم؟ گفتم: چرا نتوانی؟ گفت: من تا ترا نشناسم، چگونه می توانم شبیه ترا بسازم؟ گفتم: من مال تو هستم. گفت: من از چشمهای تو می ترسم. آن ها بر من تسلط دارند. گفتم : من از تو می ترسم. گفت: چرا؟ جوابی ندادم. می خواستم از چنگش فرار کنم. من بدو به خانه شتافتم.
مادرم سر جانماز نشسته بود. کتاب زادالعماد را که من از بچگی می شناختم در دست داشت. زیر چادر نماز سفید فقط صورتش جلوه گر بود. دو زانو نشسته بود. رو به زمین خم می شد، تکان می خورد، لبانش می جنبید. همین که مرا دید، سرش را به علامت اعتراض به حرکت آورد و گفت: تا این وقت شب! دیگر پدرت هم که نیست. من از تنهایی دق می کنم. روزنامه را از کنار جانمازش برداشت و به من گفت: رییس نظمیه را عوض کرده اند. سرتیپ آرام خودمان رییس نظمیه شده. نمی خواهی برای پدرم کاری بکنی؟ بلکه از تبعید برگردد. حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم. یکراست به اطاق خودم رفتم و هر چه فضه سلطان آمد که مرا برای شام به اطاق پایین ببرد زیر بار نرفتم و نیمه جان در رختخواب دراز کشیدم.
«آقای ناظم، بعضی چیزها را نمی شود گفت. بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلویی است که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست.

«چقدر دلم می خواست می توانستم برای شما مجسم کنم که آن شب چه کشیدم. چه بر سر من آمد. اشتباهات گذشته یکی یکی از جلوی من رد می شدند. به من دهن کجی می کردند، زخم زبان می زدند. عشق مرا به باد استهزا گرفته بودند. شکست خورده ها، وازده ها، فرصت پیدا کرده بودند. گویی می گفتند: سخت نگیر. این هم هوسی بیش نیست. سیمای غمزده دوناتللو، موقعی که امواج آب حالت طبیعی آن را وارفته ساخته بودند، در نظرم پیدا شد. آتش سرخ رنگ سیگارش از لابلای امواج می لغزید و ناگهان تمام سطح دریاچه را فرا گرفت .دیوانه وار قهقهه می زد و مانند مجنون از بند گسیخته از من فرار می کرد و فریاد می کشید: «تو ، تو از عشق دم می زنی؟ »صحبت مادرم درباره رییس نظمیه مرا به یاد او انداخت. چه اصراری داشت که شوهر من بشود. از اینها وحشت داشتم. صورت خود را در بالش پنهان می کردم، می لرزیدم، سردم می شد، تشنج بهم دست می داد. برمی خاستم، کتاب می خواندم. خواب به چشمم نمی آمد. خسته می شدم و همین که سعی می کردم بخوابم، باز این سایه های وحشتناک یکی یکی رژه می رفتند و مرا آرام نمی گذاشتند . گاهی قیافه پریشان و عصبانی خداداد اندرزم می داد.اما او هم دیگر نرم و مقنع نبود. او هم مرا تهدید می کرد. مثل این که می گفت:«مهری را ببین!» از همه وقیح تر آن پسره فرانسوی رمان نویس بود که به هر قیمتی شده می خواست شوهر من بشود. به او گفته بودم که من وطنم را دوست دارم و نمی خواهم با تو زندگی کنم. این پسرک که همیشه دستش در جیب راست جلیقه اش بود و تند و ناجور حرکت می کرد به من با قیافه ای هرزه می خندید و می گفت: کجای وطنت را دوست داری؟ این دو روح دشمنی که در هستی من لانه داشتند و از وقتی به ایران آمده بودم خفته می بودند، باز سربلند کردند، یکی می گفت: مبادا به خانه اش بروی. ماکان نقاش زبردستی است.
ادامه دارد...

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و چهارم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات