داستانک هدیه با تاخیر روز مادر

داستانک/ هدیه با تاخیر روز مادر

خراسان/ پسرک، 3-4 ساعتی می‌شد که توی راسته شلوغ و پرهیاهوی مانتوفروشی‌ها در حال کاسبی بود. چند دونات دیگر بیشتر باقی نمانده بود. هر از چند گاهی با دستان کوچکش، جیب‌های متورم شلوارش را از رو لمس می‌کرد. حجم اسکناس‌های کاغذی و پول‌های خردی که نامرتب روی هم انباشته شده بود، به او اعتماد به نفس بیشتری می‌داد. با تمام خستگی که داشت ته‌مانده صدایش را انداخت توی گلویش: «دونات تازه، سه تا هزار تومن... سه تا هزارتومن...» خانم جوانی جلو رفت...
ساعت تقریباً 7 شب شده بود. دشت آخرش هم یک هزار تومانی سبز بود. نزدیک غروب شده بود. کارتون‌های خالی را برداشت و با عجله به راه افتاد. صدای اذان هم کم‌کم می‌رفت تا فضای شهر را پر کند. کمی بعد رسید جلوی مغازه حاج‌رحیم. روی یک کاغذ پشت در شیشه‌ای‌اش نوشته شده بود: «20 دقیقه برای اقامه نماز تعطیل است.» فرصت را غنیمت شمرد. گوشه‌ای نشست و تمام پول‌هایش را ریخت توی یکی از کارتون‌ها و با دقت شروع کرد به شمردن آن‌ها... «فروختی بابا!» صدای حاج‌رحیم بود که داشت قفل مغازه را باز می‌کرد. خودش را جمع‌وجور کرد، بلند شد و گفت: «آره حاجی، اومدم کارتونا رو تحویل بدم و برم. راستی حاجی، یادمه گفته بودین واسه پادرد حاج‌خانم بادکش خریدین. خوب بود؟ جواب داد؟!» حاج رحیم نگاهی به جثه کوچک هم‌صحبتش انداخت و گفت: «آره پسرم. همچین بی‌تأثیرم نبود. حداقل شبا دیگه توی خواب ناله نمی‌کنه. چطور مگه؟» پسرک گفت: «راستش می‌خواستم روز مادر برای مامانم بادکش بخرم. ولی پولم کم بود، نتونستم اون موقع بخرم. راستی! قیمتش همون بیست تومنه دیگه؟! از کجا باید بخرم؟!»
ملیحه سلطانی



[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستانک هدیه با تاخیر روز مادر» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات