داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت پانزدهم

داستان ترسناک/ خانه مرگ-قسمت پانزدهم

آخرین خبر/ داستان های ترسناک در همه فرهنگ ها مخاطب مخصوص به خودش را دارد، ما هم تصمیم گرفتیم در بخش کتاب آخرین خبر یک داستان ترسناک را برای ساعات پایانی شب و برای مخاطبان علاقه مند داشته باشیم، همراه ما باشید با داستان ترسناک این شب‌ها



فصل دوازدهم
قسمت اول...
جاش آن قدر ترسید و یکه خورد که چراغ قوه از دستش ول شد و تلقی افتاد کف خیابان. نورش چند بار چشمک زد، ولی خاموش نشد.
تا جاش به خودش بجنبد و چراغ قوه را بردارد، کسی که تعقیبمان می کرد، بهمان رسید. برگشتم که ببینمش. قلبم گرپ و گرپ می زد.
_ ری! تو اینجا چه کار می کنی؟
جاش نور چراغ قوه را به طرف صورت ری گرفت، ولی او بازوهایش را جلو صورتش گرفت و جست زد تو تاریکی. (( شما دوتا اینجا چه کار می کنید؟)) از صدایش معلوم بود او هم مثل من کپ کرده.
جاش نور چرغ قوه را دوباره جلو پایمان انداخت و به ری توپید: (( ما رو ترسوندی.))
_ شرمنده، می خواستم صداتون کنم، ولی مطمئن نبودم شما دوتا هستید.
من که هنوز نفس جا نیامده بود، به ری گفتم: (( جاش به کله اش زده که پتی رفته گورستان. برای همین الان اینجاییم.))
جاش از ری پرسید: (( تو چی؟))
ری گفت: (( خب، من گاهی بی خواب می شم.))
پرسیدم: (( پدر و مادرت حرفی ندارند این وقت شب بیای بیرون؟))
تو نور چراغ قوه، سایه لبخند شرورانه ای را تو صورتش دیدم: (( اونها خبر ندارند.))
جاش صبرش تمام شد و پرسید: (( بالاخره خیال داری بیای گورستان، یا نه؟)) و بی آنکه منتظر من بشود، شروع کرد به دویدن؛ نور چراغ قوه جلو رویش، روی آسفالت خیابان بالا و پایین می پرید. برای اینکه از روشنایی چراغ دور نمانم، برگشتم و دنبالش دویدم.
ری که با عجله می دوید تا خودش را به ما برساند، صدا زد: (( کجا با این عجله؟))
_ گورستان.
_ نه خیر! شما همچین کاری نمی کنید.
لحنش آن قدر تهدید آمیز و بی ادبانه بود که من ایستادم. (( چی گفتی؟))
ری دوباره گفت: (( گفتم شما اونجا نمی رید.)) صورتش تو تاریکی معلوم نبود و من نمی توانستم از قیافه اش چیزی بفهمم، ولی حرف ها و صدایش به نظر تهدید آمیز می آمد و آدم را می ترساند.
جاش رویش را برگرداند و داد زد: (( بجنبید!)) او هنوز هم با همان سرعت می دوید. انگار حالیش نشده بود که جمله ری یک جورهایی تهدید آمیز است.
ری صدا زد: (( جاش، صبر کن!)) جمله اش بیشتر حالت دستور داشت تا خواهش. (( شما نباید برید گورستان))
یکدفعه ترس برم داشت و پرسیدم: (( چرا؟))
یعنی ری من و جاش را تهدید می کرد؟ یک چیزی می دانست که ما نمی دانستیم؟ یا نکند من باز هم داشتم بیخودی کاه را کوه می کردم؟
تو تاریکی زل زدم که صورتش را ببینم.
ری گفت: (( یابد مختون عیب کرده باشه که این وقت شب می خواید برید اونجا))
به خودم گفتم، درباره ری بد قضاوت کردم. او فقط می ترسید برود گورستان و برای همین می خواست جلو ما را بگیرد.
جاش که هر لحظه فاصله اش با ما بیشتر می شد، با تشر پرسید: (( بالاخره خیال دارید به خودتون تکونی بدید، یا نه؟))
ری بهش هشدار داد: (( به نظر من نباید بریم))
جاش قدم هایش را تند کرد و با سماجت گفت: (( تو مجبور نیستی بیای. ولی ما می ریم))
(( جاش، این کار درست نیست، باور کن.)) ری این را گفت ولی با این حال، پهلو به پهلوی من می دوید که به جاش برسد.
_ پتی اونجاست. من مطمئنم.
از جلو مدرسه ساکت و تاریک رد شدیم؛ تو تاریکی شب بزرگ تر به نظر می آمد. سر خیابان رسیدیم و پیچیدیم تو ورودی گورستان. نور چراغ قوه جاش لا به لای شاخه های پایینی درخت ها می افتاد و آنها را روشن می کرد.
ری با التماس گفت: (( خواهش می کنم صبر کن.)) ولی جاش سرعتش را کم نکرد. من هم همین طور؛ می خواستم هر چه زودتر به گورستان برسم و قال قضیه را بکنم.
پیشانی ام را با آستینم پاک کردم. هوا هنوز داغ بود. فکر کردم کاش بلوز آستین بلند نپوشیده بودم. عرق از موهایم می چکید.


فصل دوازدهم
قسمت دوم...
وقتی به گورستان رسیدیم، ماه هنوز زیر ابرها بود. از در نرده ای کوتاه ، وارد شدیم. سنگ قبرها تو تاریکی، ردیف به ردیف ایستاده بودند و منظره ترسناکی درست کرده بودند.
نور چراغ قوه جاش از این سنگ روی آن سنگ می افتاد و با حرکت ما، بالا و پایین می رفت. جاش یکدفعه صدا زد: (( پتی!)) و با این کارش سکوت گورستان را شکست.
پشتم از ترس یخ کرد و فکر کردم، جاش با این سر و صداهایش مزاحم خواب مرده ها می شود. ولی به خودم گفتم، احمق نشو، آماندا! و برای اینکه آن فکرهای ترسناک و احمقانه را از خودم دور کنم، خودم هم صدا زدم: (( پتی))
ری که نزدیک من ایستاده بود، گفت: (( این کارتون درست نیست.))
صدای جاش بلند شد: (( پتی! پتی))
به ری اعتراف کردم که: (( می دونم که فکر غلطیه، ولی نمی خواستم جاش تنهایی بیاد اینجا))
ری باز هم گفت: (( ولی ما نباید اینجا باشیم.))
کم کم داشتم فکر می کردم که کاش ری دست از سر ما بردارد و برود پی کارش. کسی که مجبورش نکرده بود بیاید.اصلا برای چی این طور به ما پیله کرده بود؟
جاش از چند متر جلوتر صدا زد: (( هــــی، اینجا رو ببین!))
با عجله لا به لای ردیف های قبر راه افتادم. کتانی هایم خرچ و خرچ روی زمین صدا می کرد. تا آن موقع متوجه نشده بودم که ما تمام طول گورستان را زیر پا گذاشته ایم.
جاش نور چراغش را روی ساختمان عجیب و غریبی که آخر گورستان، لب خیابان ساخته شده بود، انداخت و دوباره گفت: (( نگاه کن.))
مدتی طول کشید تا چیزی را که زیر آن دایره کوچک نور بود، تشخیص بدهم. اصلا انتظارش را نداشتم. یک جور تئاتر بود؛ گمانم می شد اسمش را یک جور آمفی تئاتر گذاشت؛ یک محوطه گرد، که دور تا دورش، زمین را به شکل پله هایی که جای نشستن بود، کنده بودند و این پله ها از سطح زمین پایین و پایین تر می رفت و به سکویی می رسید که ظاهرا کار سن را می کرد.
(( عجب! این چیه!)) می خواستم جلو بروم و دقیق تر نگاه کنم، که ری صدا زد: (( آماندا... صبر کن.)) و چنگ انداخت که بازویم را بگیرد، ولی من تندی خودم را کنار کشیدم و او هوا را گرفت.
پرسیدم: (( خیلی مسخره ست! آخه کجای دنیا رسمه که تو گورستان تئاتر روباز بسازند؟))
برگشتم ببینم جاش و ری دنبالم می آیند، یا نه، که یکدفعه سکندری خوردم و محکم با زانو افتادم زمین.
_ وای. این چی بود؟
وقتی له و لورده، از جایم بلند می شدم، جاش چراغش را جلو پای من انداخت. ریشه یک درخت هیولا از زمین بیرون زده بود و پای من بهش گیر کرده بود.
تو نور رقصان چراغ، با چشم رد آن ریشه قلمبه قلمبه و گره دار را گرفتم و چند متر جلوتر، به درخت بزرگی رسیدم که با چنان زاویه ای روی آن تئاتر زیرزمینی خم شده بود که آدم فکر می کرد هر لحظه ممکن است بیفتد آن پایین. اینجا و آنجا، ریشه های قلمبه از زمین بیرون زده بود و شاخه های پر برگ درخت تا نزدیکی زمین، خم شده بود.
جاش فریاد زد: (( الان این درخت می افته))
من هم جیغ کشیدم: (( خیلی عجیبه! آهای ری... اینجا چیه؟))
ری نزدیک من ایستاده بود و نگاهش روی آن درخت کج خشک شده بود: (( محل گردهمایی. به جای سالن شهرداری ازش استفاده می کنند و جلسه ها را اینجا می گذارند.))
باورم نمی شد درست شنیده باشم: (( گورستان؟))
ری با قیافه نگران و عصبی گفت: (( بیایین برگردیم.))
هرسه، صدای پا شنیدیم. صدایی که از پشت سر ما، از بین قبرها می آمد. برگشتیم. جاش نور چراغش را روی زمین انداخت.
_ پتی!
خودش بود، بین دو ردیف سنگ عمودی بالای سر قبرها، ایستاده بود. ذوق زده رو به جاش کردم و گفتم: (( ای ول جاش! باورم نمی شه! تو درست می گفتی!))
من و جاش ار خوشحالی جیغ کشیدیم و به طرف سگمان دویدیم. (( پتی! پتی!))
ولی پتی به پاهایش قوس داد، انگار خودش را آماده می کرد که فرار کند. با چشم های قرمزش که تو نور چراغ مثل جواهر می درخشیدند، بر و بر ما را نگاه کرد.
جیغ کشیدم: (( پتی! بالاخره پیدات کردیم))
سگ سرش را پایین انداخت و شروع کرد به دویدن.
_ پتی! آهای... برگرد! ما رو نمی شناسی؟
جاش مثل تیر از جا پرید، خودش را به پتی رساند و او را گرفت: (( هــی پتی، چی شده پسر؟))
قبل از اینکه خودم را به جاش برسانم، پتی را انداخت زمین، یک قدم عقب رفت و گفت: (( پیف... چه بوی گندی))
داد زدم: (( چی گفتی؟))

ادامه دارد...

نویسنده: آر.ال.استاین




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت پانزدهم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات