قصه شب دزیره- قسمت بیست و پنجم

قصه شب/ دزیره- قسمت بیست و پنجم

آخرین خبر/ در این شب های بهاری می خواهیم باز هم با کتاب های خوب در کنار شما مخاطبان فرهیخته و کتابخوان آخرین خبر باشیم. این شب ها با داستان جذاب و خواندنی " دزیره" با شما هستیم. رمان دزیره یک رمان عاشقانه و تاریخی جذاب است، همانطور که حتما می دانید دزیره تاثیر زیادی روی ناپلئون بناپارت معروف داشته است و در این داستان با حقایق زیادی روبرو خواهید شد. کتابخوان و شاداب باشید.



ناپلئون آهسته زمزمه کرد :
- چه سرسخت هستید .
درهمین موقع ژوزفین پیشنهاد کرد که به مورت فونتن برویم .
منزل ژولی از مدعوین مملو بود . آنجا تالییران و فوشه و طبعا رفقای شخصی ناپلئون و ژونو ، مورات ، لوکلرک و مارمون را ملاقات کردیم . همه از این که ناپلئون و ژان باتیست با هم آمده اند متعجب و خوشحال بودند . پس از صرف غذا فوشه به ژان باتیست گفت :
- نمی دانستم شما و ژنرال بناپارت رفیق هستید یا خیر ؟
- ژان باتیست جواب داد :
- رفیق ؟ به هر حال از طریق ازدواج با یکدیگر نسبت داریم .
فوشه خندید و گفت :
- بعضی اشخاص به طور غیر عادی در انتخاب منسوبین خود عاقل و عاقبت اندیشند .
ژان باتیست با خوش رویی لبخندی زد و جواب داد :
- اگر منظور شما من هستم خدا می داند که من این نسبت را انتخاب نکرده ام .
در روزهای بعد تمام پاریس درباره اینکه آیا ناپلئون جرات کودتا خواهد داشت یا خیر بحث می کردند .
یک بار تصادفا با درشکه از کوچه ویکتوار می گذشتم . جوانان زیادی را دیدم که در مقابل خانه ناپلئون ایستاده و به طرف پنجره های بسته آن با آهنگ موزونی فریاد می کردند «زنده باد بناپارت »
فرناند می گفت که غالب این جوانان برای این پول گرفته اند که این طور تظاهر کنند ولی ژان باتیسیت می گوید : پاریسی ها با شوق و شعف پول ها ی فراوانی را که ناپلئون از کشورهای فتح شده و ایتالیا به فرانسه فرستاده به خاطر می آورند .
دیروز وقتی که صبح زود به اتاق غذاخوری رفتم فهمیدم که امروز همان روز است . ژوزف درحالی که با یکی از دکمه های لباس ژان باتیست بازی می کرد با حالت تب آلود و مهیجی با او مشغول صحبت بود . ژوزف می خواست که ژان باتیست فورا با او به ملاقات ناپلئون برود .ژوزف می گفت :
- ولی شما باید لااقل به صحبت او گوش کنید . ببینید چه می گوید ،آن وقت خودتان خواهید فهمید که فقط برای نجات جمهوری تلاش می کند .
ژان باتیست جواب داد :
- من طرح های او را می دانم نقشه های او هیچ ارتباطی با جمهوری ندارد .
- برای آخرین بار می گویم آیا از کمک به برادرم خود داری می کنید ؟
سپس به طرف من برگشت .
- دزیره بگو لااقل به دلایل من گوش کند .
جواب دادم :
- ژوزف میل دارید برای شما یک فنجان قهوه بیاورم ، خسته هستید .
ژوزف قبول نکرد و عزیمت کرد . ژان باتیست کنار در تراس ایستاده و به پاییز بی روح و کسل کننده خیره شد.
یک ساعت بعد ژنرال مورو ، آقای سازارن منشی سابق ژان باتیست و چند نفر دیگر از وزارت جنگ مانند بهمن به منزل ما ریختند و اصرار داشتند که ژان باتیست فرماندهی گارد ملی را عهده دار شده و از ورود ناپلئون به مجلس سنا و مجلس پانصد نفری جلوگیری نماید . ژان باتیست ساکت و مصمم ایستاد و گفت :
- چنین فرمانی باید از طرف وزیر جنگ به من برسد .
در این بحث و صحبت آنان تعدادی از نمایندگان انجمن شهر وارد شده و از درخواست سایرین طرفداری می کردند . ژان باتیست با صبر و حوصله همه چیز را برای آنها توضیح داد :
- من نمی توانم و ممکن نیست تحت امر انجمن شهر پاریس و یا به دستور رفقای خودم وارد عمل شوم . موروی عزیز ما باید هر عملی را تحت امر و قدرت حکومت انجام دهیم . اگر هیات دولت در محل خود نیست چنین دستوری باید از طرف نمایندگان مجلس به من ابلاغ شود .
آن روز بعد از ظهر برای اولین مرتبه ژان باتیست را در لباس غیر نظامی دیدم . کت زرشکی تنگ که در عین حال برای او بلند بود دربر داشت . یک کلاه شاپوی بلند به سر گذارده و با سلیقه زیاد شال گردن زرد رنگی به گردن بسته بود . چنین تصور کردم که ژنرال من می خواست تغییر قیافه بدهد ، پرسیدم :
- کجا می روید ؟
ژان باتیست جواب داد :
- قدم زدن ... فقط می خواهم قدری راه بروم .
قدم زدن ژان باتیست ساعت ها طول کشید . هنگام شب مورو و سایر دوستانش مراجعت کرده و در انتظار او بودند . هوا کاملا تاریک بود که او بازگشت . همه از او پرسیدند :
- خوب ؟
ژان باتیست جواب داد :
- به لوکزامبورگ و تویلری رفتم ، واحد های زیادی در همه جا متمرکز شده اند ولی همه جا آرامش برقرار است . غالب این سربازان بازنشستگان جبهه ایتالیا هستند چند نفر از آنها را شناختم .
موروگفت :
- ناپلئون قطعا هزاران قول به آنها داده است .
ژان باتیست به تلخی خندید :
- مدتها قبل این قول ها را به وسیله افسران به آنها داده است . بله به وسیله همین افسرانی که ناگهان از مصر به پاریس مراجعت کرده اند . به وسیله ژنو ، ماسنا ، مورت ، مارمون ، لوکلرک و همه اطرافیانش این قول ها داده شده .
مورو سوال کرد :
- آیا معتقدید این سربازان علیه گارد ملی به حمله خواهند پرداخت ؟
- این سربازان ازهمه جا بی خبرند . من مثل یک فرد غیر نظامی کنجکاو با یک گروهبان پیر و سربازان او صحبت کردم . سربازان معتقدند که فرماندهی گارد ملی به ناپلئون واگذار خواهد شد . چنین شایعه ای را افسران آنها منتشر کرده اند .
مورو با خشم و غضب گفت :
- این وقیح ترین دروغی است که تا کنون شنیده ام .
ژان باتیست گفت :
- گمان می کنم فردا ناپلئون از نمایندگان درخواست نماید که فرماندهی گارد ملی به او واگذار شود .
مورو فریاد کرد :
- و ما اصرار می کنیم که شما در این فرماندهی با او شرکت نمایید آیا حاضرید ؟
ژان باتیست سر خود را حرکت داد :
-این درخواست را به وزارت جنگ تسلیم کنید که هرگاه فرماندهی گارد ملی از طرف مجلس به ناپلئون واگذار شود برنادوت نیز از طرف وزارت جنگ در امر فرماندهی با او سهیم باشد .
در تمام شب چشم به هم نگذاشتم . از طبقه پایین دائما صدای صحبت می آمد . صدای نازک و خشمگین مورو و صدای درشت سازارن را تشخیص می دادم ... همین دیروز بود ، دیروز .
در تمام روز زنجیر مداومی از قاصد ها به منزل ما رفت و آمد می کردند افسران از تمام درجات می رفتند و می آمدند . در آخر سربازی وارد شد که عرق از سراپای او سرازیر بود از اسب به زیر پرید و فریاد کرد :
- بناپارت کنسول اول شد ، کنسول اول .
- بنشینید . دزیره یک گیلاس شراب برای او بیاورید .
ولی قبل از آنکه سرباز قادر باشد صحبت کند سروانی با عجله وارد اتاق شد .
- ژنرال برنادوت حکومت کنسولی . ژنرال بناپارت به سمت کنسول اول انتخاب شده است .
هنگام صبح ناپلئون اول به مجلس سنا که اکثر وکلای آن پیرمردان قابل احترام و خواب آلود هستند رفت . وکلا به نطق بسیار مهیج او با نارحتی گوش کردند . ناپلئون درباره توطئه ای که علیه دولت جریان دارد صحبت کرد و چنین درخواست کرد در این موقع که خطری ملت را تهدید می نماید اختیار و قدرت تام به او تفویض شود تا از خطر جلوگیری نماید . رئیس مجلس با نطق نامفهومی برای ناپلئون توضیح داد که او باید به ترتیبی موافقت دولت را جلب نماید .
ناپلئون سپس به همراه ژوزف به مجلس پانصد نفری رفت . در اینجا اوضاع کاملا فرق داشت . فرد فرد هریک از نمایندگان می دانستند که حضور ناپلئون چه مفهومی دارد .
نمایندگان در اول با سرسختی در مورد دستور روز صحبت کردند . به هر حال لوسیین بناپارت ، رئیس مجلس ، برادرش را به پشت میز خطابه هدایت کرده و گفت :
-ژنرال بناپارت گزارش و اظهاراتی که دارای اهمیت قطعی و فراوان درباره جمهوری دارد تقدیم کنید .
طرفداران بناپارت فریاد کردند «... بگویید ... صحبت کنید .... ساکت . » دسته مخالف نیز کنسرتی از سوت و فریاد تشکیل داده بودند . ناپلئون شروع به صحبت کرد . تمام آنها ، آنهایی که نطق او را شنیده اند موافقند که به زحمت صحبت می کرد . چیزی درباره توطئه علیه جمهوری و زندگی خودش گفت ولی این موقع آن قدر سر و صدا وجود داشت که صدای او شنیده نمی شد .
دراین موقع ژنرالی با نگرانی وارد مجلس شد . دسته طرفدار بناپارت به صرف میز خطابه حرکت کردند . دسته مخالف و نمایندگان سایر احزاب برخاسته به طرف در خروجی رفتند . ولی درها به وسیله افراد نظامی محافظت می شد . کسی توضیح نداد که این سربازان به دستور چه مقامی برای حفظ نمایندگان وارد مجلس شده اند . به هر حال ژنرال لوکلرک شوهر پولت در راس این افراد دیده شده بود . سربازان گارد ملی که معمولا مسئول حفظ نمایندگان هستند با سایر سربازان در یک صف قرار داشتند . به زودی صحنه مجلس مثل عصاره دیگ جادوگران می جوشید . لوسیین و ناپلئون نزدیک یکدیگر در پشت میز خطابه ایستاده بودند . صدایی فریاد کرد « زنده باد بناپارت » ده صدای دیگر به این صدا پیوست . سپس بیست و سپس هشتاد ... از لژ مطبوعات که ماسنا و مارمون ناگهان در آنجا ظاهر شده بود غرشی برخاست «زنده باد ناپلئون ». نمایندگان که از همه طرف به وسیله تفنگ سربازان احاطه شده بودند با ناامیدی اظهار شعف و خوشنودی می کردند . سربازان به قسمت انتهایی مجلس و سرسرا عقب رفتند . فوشه با چند نفر غیر نظامی ظاهر گردید و با احتیاط از نمایندگانی که می ترسید «نظم و آرامش » را مختل نمایند درخواست کرد تا همراه او بروند . مجلس که شکاف بزرگی در بین نمایندگانش وجود داشت ساعات متمادی تشکیل جلسه داد و قانون اساسی جدیدی را تنظیم کرد . رئیس مجلس پیشنهادات را خواند . پیشنهاد شده بود که دولت جدیدی شامل سه کنسول تشکیل گردد . ناپلئون با اتفاق آرا به سمت کنسول اول انتخاب شد و بنا به درخواست او قصر تویلری برای مقر دائمی در اختیارش قرار گرفت .
هنگام شب فرناند خبر فوق العاده مخصوص روزنامه را که هنوز مرکب آن تر بود از چاپخانه گرفت و به منزل آورد . نام درشت بناپارت در سر لوحه چاپ شده چشم را می آزرد در آشپزخانه به ماری گفتم :
- آن روزنامه که انتصاب بناپارت را به فرمانداری پاریس درج کرده بود و تو در مارسی آن را برایم آوردی به خاطر داری ؟
ماری مشغول ریختن شیر جوشیده در بطری برای اوسکار بود . کودکم باید با شیر گاو تغذیه شود زیرا مادرش شیرکافی ندارد . به صحبت خود ادامه داده و گفتم :
- و امشب ناپلئون به قصر تویلری می رود . شاید در همان اتاقی که پادشاه فرانسه می خوابید بخوابد .
ماری بطری را به من داد و زیر لب گفت :
- مثل پادشاه خواهد بود ؟
وقتی در اتاق خواب نشسته طفلم را در آغوش گرفته و نگاهش می کردم که چگونه با اشتها و ولع شیر می خورد و لب های او حرکت و صدا می کرد . ژان باتیست هم آمد و در کنارم نشست . فرناند با عجله وارد اتاق شد تکه کاغذی در دست داشت .
- ژنرال اجازه می دهید این یادداشت به وسیله یک زن ناشناس تسلیم گردید . برنادوت نگاهی به کاغذ کرد و سپس آن را به طرف من گرفت تا بخوانم یک دست لرزان این طور نوشته بود :
- ژنرال مورو هم اکنون بازداشت شد ...
ژان باتیست گفت :
- این پیام را خانم ژنرال مورو نوشته و یکی از خدمتکاران او آورده است .
اوسکار خوابیده بود . به طبقه پایین رفتیم و تاکنون در انتظار پلیس هستیم و شروع به نوشتن خاطراتم کردم . شب هایی وجود دارد که هرگز به پایان نمی رسند .
********
ناگهان درشکه ای در مقابل منزل متوقف گردید . اوه ... آمده اند او را به همراه ببرند ! از جای پریدم و به سالن دویدم . ژان باتیست بی حرکت در وسط اتاق ایستاده بود و به دقت گوش می داد به طرف او رفتم ، بازوی خود را روی شانه های او گذاشتم . هرگز در دوران زندگی این قدر به او نزدیک نبوده ام .
یک بار ، دوبار ، سه بار ، در را به شدت کوبیدند . ژان باتیست از کنار من دور شد و به طرف در رفت و گفت «در را باز می کنم »درهمین موقع صداهایی مغشوش و درهم شنیده شد . اول صدای یک مرد و سپس صدای خنده زنی به گوش رسید . زانویم سست گردید و روی نزدیک ترین صندلی افتادم . ناگهان اشکم سرازیر شد ، خدای من ژولی آمده بود ، فقط ژولی ....
ژوزف ، لوسیین و ژولی همه در سالن بودیم . با دست لرزان شمع در شمعدان ها گذاردم و همه را روشن کردم . ناگهان اتاق مانند روز درخشید . ژولی لباس شب سرخ رنگ خود را پوشیده و ظاهرا در خوردن شامپانی زیاده روی کرده بود . گونه او سرخ شده و آن قدر می خندید که به زحمت می توانست صحبت نماید . دریافتم که هر سه مستقیما از تویلری به اینجا آمده اند . سرتاسر شب در قصر تویلری بحث در اطراف قانون اساسی جدید ادامه داشت و لیست وزرای جدید تهیه می شد . بالاخره ژوزفن که مشغول بازکردن چمدان ها و ترتیب دادن لباس های خود در آپارتمان خانواده سلطنتی بوربون بود تصمیم گرفت که آن شب ضیافتی برپا سازد یک کالسکه دولتی به دنبال ژولی و مادام لتیزیا و خواهران ناپلئون فرستاده شد . ژوزفین یکی از سالن های قصر تویلری را شبانه تزیین کرد ، همه دور هم گرد آمدند ، ژولی به صحبت خود ادامه داد :
- خیلی مشروب خوردیم خیلی آخر امروز از هر جهت روز بزرگی است . ناپلئون به فرانسه حکومت خواهد کرد . لوسیین وزیر کشور است . ژوزف قرار است وزیر امور خارجه باشد . لااقل نام او در لیست وزرا است . باید ببخشید شما را از خواب بیدار کردیم . چون از اینجا می گذشتیم گفتم لااقل به دزیره و ژان باتیست صبح به خیر بگوییم .
گفتم :
- شما ما را از خواب بیدار نکردید .
ژوزف جوابداد :
- ... و این سه نفر کنسول با یک هیات مشاور که متخصص امور هستند مشورت نمایند و شما برنادوت ممکن است به عضویت این هیات انتخاب شوید .
ژولی به صحبت خود ادامه داد :
- ژوزفین می خواهد تغییراتی در قصر تویلری بدهد . نمی دانی همه چیز در قصر تویلری در زیر پرده ای از گرد و غبار مدفون است ... اتاق خواب او به رنگ سفید تزیین خواهد شد ... راستی باور می کنی ؟ ناپلئون گفت :
- ژوزفین باید به سبک درباریان برای خود خدمه داشته باشد به علاوه باید یک کتابخوان و سه ندیمه نیز انتخاب کند .
ژولی هنوز نامرتب صحبت می کرد . و می گفت :
- کشورهای خارجی باید بفهمند که همسر رهبر جدید ما به این امور آگاه است .
صدای ژان باتیست را شنیدم که گفت :
- در آزاد کردن ژنرال مورو اصرار و پافشاری می کنم .
لوسیین جواب داد :
- این بازداشت فقط به منظور حفظ جان اوست و علت دیگری ندارد . مطمئن باشید که او را در مقابل حادثه جویان حفظ کرده ایم . هیچ کس نمی داند مردم پاریس در اثر جنون شادی و احساساتی که نسبت به ناپلئون و قانون اساسی جدید نشان می دهند چه خواهند کرد .
زنگ ، ساعت شش صبح را اعلام کرد و ژولی فریاد کرد :
- باید برویم او در درشکه منتظر ما است . فقط آمدیم که به شما صبح بخیر بگوییم .
پرسیدم :
- که در درشکه است ؟
- مادر شوهرم ، مادام لتیزیا آن قدر خسته بود که نتوانست اینجا بیاید باید او را به منزلش برسانیم .
ناگهان میل کردم که مادام لتیزیا را پس از این شب تاریخی ببینم . بیرون رفتم هوای صبحگاهی مه آلود بود . به محض آنکه وارد خیابان شدم قیافه های مشکوکی خود را در پناه تاریکی مخفی کردند . آیا مردم در مقابل منزل ما می ایستند و منتظرند که ... در درشکه را باز کردم و در فضای تاریک درشکه گفتم :
- مادام لتیزیا من دزیره هستم به شما تبریک می گویم .
آن قیافه در تاریکی حرکت کرد . ولی قادرنبودم صورت و انعکاس افکار او را ببینم . جواب داد :
- به من تبریک می گویید ؟ چرا دخترم ؟
- برای اینکه ناپلئون کنسول اول ، لوسیین وزیر داخله و ژوزف هم می گوید که او ...
صدایی در تاریکی گفت :
-این بچه ها نباید با سیاست آلوده شوند
این مادام لتیزیا هرگز فرانسه یاد نخواهد گرفت . از روزی که او را در مارسی دیده ام تاکنون حتی یک کلمه هم یاد نگرفته و تغییری در تلفظ او پیدا نشده ، آن زیرزمین کثیف و فرسوده مارسی را که فامیل بناپارت در آنجا زندگی می کردند به خاطرآوردم . آنها اکنون میل دارند قصر تویلری را مجددا تزیین کنند . با نگرانی گفتم :
- تصور کردم که بسیار خوشحال هستید مادام .
صدای خشن و مصممی از درون درشکه تاریک جواب داد :
- خیر ناپلئون به تویلری تعلق ندارد . این قصر برای او ساخته نشده است .
با گفته اش مخالفت کردم و جواب دادم :
- ولی حکومت ما جمهوری است و هرکس می تواند هرچه می خواهد بشود .
- ژولی بچه ها را ساکت کن خسته هستم . خواهید دید که در تویلری افکار بدی به او تلقین خواهد شد . افکار خیلی بد ... فهمید ی؟
بالاخره آمدند ژولی ژوزف و لوسیین به طرف درشکه در حرکت بودند . ژولی مرا در آغوش گرفت ، صورت گرم خود را به صورتم چسبانید و در گوشم گفت :
- موقعیت ژوزف بسیار عالی است فردا ظهر به منزلم بیا و نهار را بامن بخور باید با تو صحبت کنم . در همین موقع ژان باتیست از منزل بیرون آمد تا مهمانانش را مشایعت کند . در تاریک صورت ها ی مضطربی که تمام شب را با ما بیدار بودند ظاهر گردیدند . یک نفر فریاد کرد «زنده باد برنادوت » صدا ادامه پیدا کرد «زنده باد برنادوت ، زنده باد برنادوت » فقط سه یا چهار نفر بیشتر نبودند که فریاد می کردند و واقعا مسخره بود که ژوزف بترسد .
یک روز تاریک بارانی شروع گردید ، یک افسر گارد هم اکنون این پیام را آورده است « امر کنسول اول ، ژنرال برنادوت در ساعت یازده خود را به ژنرال بناپارت معرفی نماید .»
دفتر خاطراتم را می بندم و قفل می کنم . باید آن را به ژولی بدهم .

********************
از همان لحظه اول متوجه جنون خود بودم ولی سوار درشکه مادام لتیزیا شده و به طرف تویلری رفتم . سعی می کردم تصمیم بگیرم که چگونه با او روبه رو شوم و صحبت نمایم . از نقطه دور دستی صدای زنگ ساعت به گوش می رسید و یازده ضربه نواخت . از راهرو های خالی و دراز تویلری خواهم گذشته وارد اتاق دفتر او شده در مقابل میزش خواهم ایستاد و به او توضیح خواهم داد که .....
درشکه در کنار رودخانه سن حرکت می کرد. در مدت چند سالی که در پاریس بوده ام با تمام پل های رودخانه سن آشنا شده ام ولی هر وقت به یک پل مخصوص نزدیک می شوم قلبم از حرکت باز می ماند . باید نزدیک پل پیاده شوم و از روی آن پیاده عبور کنم... پل خودم .... آن شب یکی از اولین شب های بهار سال 1804 و هوا ملایم و مطبوع بود . تمام روز باران می بارید و اکنون ابرهای متراکم و غلیظ پراکنده شده و ستارگان از خلال آن می درخشیدند . با خود اندیشیدم که ناپلئون نمی تواند او را اعدام کند . ... ستارگان آسمان و چراغ های پاریس در امواج رودخانه سن می رقصیدند . خیر نمی تواند او را اعدام کند .
نمی تواند ؟ او فعال مایشا و قادر به اجرای هر عملی است .
آهسته در روی پل بالا و پایین رفتم و به سالیانی که بدون رنج و اندوه زیسته ام اندیشیدم و همه خاطراتم چون پرده سینما در برابرم رژه رفتند . در عروسی ها رقصیده ، در مقابل ناپلئون در قصر تویلری به رسم درباری خم شده و احترام کرده ام . در جشن مارنگو در منزل ژولی آن قدر  نوشیده بودم که صبح روز بعد ماری مجبور شد سرم را زیر آب سرد بگیرد . یک لباس ابریشمی زرد رنگ خریده ام . یک لباس سفید با گل های سرخ تهیه کرده ام . یک لباس شب سفید با گل های مخملی سفارش داده ام ، این ها حوادث کوچک و بی اهمیتی هستند . حوادث بزرگ ، اولین دندان اوسکار ، اولین «ماما» گفتن او و اولین راه رفتن فرزندم بدون کمک من که توانست روی پاهای لرزان و بی قدرت خود فاصله بین پیانو و گنجه لباس را طی کند ، هستند .
درباره سال های گذشته اندیشیدم و سعی می کنم با نا امیدی اولین لحظه ای را که تصمیم گرفتم در مقابل کنسول اول حاضر شوم به یاد بیاورم . ژولی چند روز قبل دفتر خاطراتم را مسترد داشت و گفت :
- مشغول مرتب کردن گنجه چوب گردویی که از مارسی آورده ام و اکنون در اتاق بچه ها است بودم و تصادفا دفتر خاطرات تو را پیدا کردم . دیگر لازم نیست آن را مخفی کنم . لازم است ؟
- نه دیگر لازم نیست آن را مخفی کنی .
ادامه دارد...

نویسنده: آن ماری سلینکو




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب دزیره- قسمت بیست و پنجم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات