قصه شب ایرانی پریچهر- قسمت شانزدهم

قصه شب ایرانی/ پریچهر- قسمت شانزدهم

آخرین خبر/ در زندگی انسان گاهی دیگران سرنوشت را تعیین می کنند. زمانی که به گذشته باز می گردیم به لحظاتی برخورد می کنیم که با یک اتفاق ساده، دیگران توانسته اند زندگیمان را دگرگون کنند. این داستانی است از یک زندگی.




لیلا برگشت و سینی چای رو روی میز گذاشت و نشست.
هومن- به به چایی بخوریم یا خجالت؟! به به این چایی خوردن داره ها! قربون اون قوری برم که این چایی رو ریخته!
لیلا- خوب هومن خان بسلامتی مهمونی دعوت دارید! چطور شده شهره خانم شما رو هم دعوت کرده؟
من- تقصیر منه! موقعی که چند وقت پیش شهره من رو دعوت کرد بهش گفتم که هومن رو هم با خودم می آرم که هومن رو هم دعوت کرد. ولی من حالا دیگه نمی خوام هومن بیاد.
هومن- خب تو هم نرو. مگه نری چی میشه؟ تازه فرگل هم بفهمه ناراحت می شه.
من- قول این مهمونی رو قبل از دیدن فرگل به شهره داده بودم. امیدوارم فرگل این رو درک کنه. این یه مهمونی اجباری که باید برم.
هومن- اگه لیلا مخالفتی نداشته باشه من هم با تو می آم.

شب ساعت هشت بود که شهره دنبال ما اومد.
شهره- سلام حاضرید؟
من- سلام آره حاضریم. اما باید زود برگردیم. فردا باید بریم کارخونه.
شهره- خب سوار شید بریم.
من- ماشین تو پارک کن. من ماشین می آرم
شهره- مبارکه. شنیدم ماشین خریدی.
خلاصه سوار شدیم. شهره عقب نشست و من و هومن جلو. نزدیک بود و زود رسیدیم. مهمونی تو یه خونه سه طبقه شخصی بود. زنگ زدیم و از پله ها بالا رفتیم. در آپارتمان که باز شد دود زد بیرون! بوی سیگار و حشیش و عطر و ادوکلن و خلاصه همه چیز!
هومن- به به دم شما گرم! قهوه خونه قنبره؟ دو تا قند پهلو بده زیر طاق آینه!
من- هومن ساکت.
یه پسری با موهای بلند و عجیب غریب که نمی دونم روی صورتش خالکوبی کرده بود یا با رنگ عکس یه گل کشیده بود جلو اومد. ظاهرا میزبان بود. رو به شهره گفت:
سلام آتیشپاره دیر کردی!
هومن- با من هستید؟
- اختیار دارید بنده جسارت نمی کنم. اسم من رامین. خوشبختم.
با من و هومن دست داد. به شهره که رسید صورت همدیگه رو بوسیدند.
هومن- ااا خورده هاش ریخت زمین حروم شد!
رامین- شهره بوی فرندت چقدر با نمکه!
هومن- فدات! اینجا چقدر تاریکه! حق میون ادما جلوت بده! بیا دست مارو بگیر ببر یه گوشه بشون.
رامین زد زیر خنده و بعد با فریاد همه رو صدا زد و گفت:
- بچه ها سورپرایز امشب اومد. معرفی، هومن.
یکدفعه دختر و پسر همه با هم با فریاد سلام کردند.
هومن- سلام سلام. قربون بند کفش همه تون!
یکی از حاضر جواب ها گفت: کفش من بندی نیست
هومن- فدای سگک کفشت! تو سری خوردتونم! سرگونیه؟
من آروم- هومن این چرت و پرت ها چیه می گی؟
هومن- فرهاد تو همین جاها باش. از جلوی چشم من جایی نری ها!
بعد به طرف دخترها رفت و گفت:
به به اینجا کجاست؟ اینا چی می گن؟ از ما چی می خوان؟
همه براش دست زدند و بردنش وسط خودشون
هومن- دست دست دست دست!
بعد بلند گفت:
فرهاد بپا گولت نزنن.
چه تاریکه اینجا!
من و شهره یه کناری رفتیم و نشستیم. رامین گفت: الان می گم بهتون برسن
شهره- فرهاد اهل این حرفا نیست.
رامین- سخت نگیرین!یه شب اومدیم خوش باشیم.
من- چشم می آم خدمتتون.
به هومن نگاه کردم نشسته بود وسط سالن بقیه هم دورش! انگار صد سال بود که با اونها آشنا بود!
هومن- حالا همه دو انگشتی! دیشب پریشب اشکنه خوردم/ خوردم به ماشین آخ که نمردم.
شهره- عجب گرم و با نمکه این هومن!
من- کجاشو دیدی؟ تمام دانشجوهای خارج عاشقش بودن!
در حالی که همه دست می زدند هومن ادامه داد
- الهی که من هل بشم در خونه تون ول بشم. اا رامین جون بشین دیگه! این چیه رو صورتت کشیدی؟ هیچ بهت نمی آد. دختر باید ساده و سنگین باشه
همه دوباره زدند زیر خنده.
هومن- الیه که غافل بشم یک کمی عاقل بشم.. خیر نبینی دختر! کور شده پامو لگد کردی! اصلا من قهرم!
همه یکدفعه فریاد زدند: آشتی آشتی
هومن- باشه شلوغش نکن. دو انگشتی : یک دو سه، برو دست و رو نشسته، بزن کف دو دستی، چرا بیکار نشستی ( هومن اونقدر مجلس رو شلوغ و گرم کرده بود که تمام کسانی که گوشه و کنار مشغول کارهای خودشون بودند به طرف وسط سالن کشیده شدند.
هومن- فرهاد ، تو و شهره هم بیاین جلو. می خوام گل یا پوچ بازی کنیم.
من و شهره هم به جمع پیوستیم. هومن همه رو به دو دسته تقسیم کرد.
هومن- اوستا منم. همه بشینن. شلوغ کنین بازی نمی کنم ها! ساکت گل رو می فروشم! یک رو می خوای یا گل رو؟ دو رو می خوای یا گل رو؟
- هیچکدوم تورو می خوام!
هومن- منو می خوای باید بیای با بابام صحبت کنی . با نمک! سه رو می خوای یا گل رو؟ خیلی خوب شماها چهار گل دست ما. مشت ها جلو، لو ندید ها! تا من نگفتم باز نکنید
شروع کرد مشت یکی یکی رو پر کردن که یکی از دخترها داد زد : هومن به من گل ندادی!
هومن – اسمت چیه؟
- پروانه
هومن- پروانه جون یه مویزه چهل قلندر! صد تا گل که ندارم یه دونه بهتون بدم!
تو خودت گلی مشتت رو ببند. یه جا بشین آفرین.
- یعنی نگم گل پیش من نیست؟
هومن- ا جونت بالا بیاد پروانه جون! تو که همه رو گفتی! آقا از اول یار ما تازه دوزاریش افتاد
دوباره همه دستهارو پر کرد.
پروانه- هومن جون الان چیکار کنم؟
هومن- چم چاره مرگ! بشین حرف نزن دیگه! آقا اصلا پروانه نخودی
بازی شروع شد. یکی از گروه مقابل که پسری ظاهرا وارد به بازی بود مشغول پیدا کردن گل شد.
هومن- داداش داری گل رو پیدا می کنی یا گز می ری؟
در همین موقع یکی از دخترها که گل دستش بود پرسید:
هومن دستم عرق کرد بدم دست یکی دیگه؟
هومن- گندت بزنن دختر ! تو که لو دادی
خلاصه گروه مقابل گل رو گرفت. دستهاشونو پر کردند و هومن اوستا شد که گل رو پیدا کنه
هومن- شهره خانم دست بزن.
شهره- دست بزنم؟ به چی؟
همه خندیدند.
هومن- دست به چیزی نزن! منظورم اینه که گل نداری. پوچ.
خب شما اسمت چیه؟ چه رنگ و روت پریده؟ وا کن ببینم دستهاتو
دخترک دستهاشو بی اختیار باز کرد که همه سرش داد زدند.
- هوم خان منو گول زد!
هومن- عیبی نداره. برو دادسرا شکایت! خب اسم شما چیه خانم؟
- سهیلا
هومن- آفرین سهیلا خانم اگه راستش رو بگی گل داری یا نه فردا مامانم رو می فرستم خواستگاریت!
- راست می گی هومن جون؟
هومن- به جون یه دونه داداشم که می خوام دنیاش نباشه!
- گل دست پرویزه
همه دوباره ریختن سر سهیلا
هومن- ولش کنید بیچاره رو! شماها از معجزه شوهر خبر ندارید تمام درها رو روی آدم باز می کنه! خب پرویز کدومتونید؟
همه به یه پسر اشاره کردند.
هومن- خب یه خالی بازی کن ببینم
پرویز- نه نمیشه همین طوری بگو
هومن- ناز بشی عزیزم! من از بقالی ماست می خرم اول یه انگشت ازش می خوردم ترش نباشه! بازی کن ببینم.
بیچاره پسره مجبوری بازی کرد که هومن گل رو ازش گرفت.
پرویز- هومن خان شما آدم رو گول می زنید . فریب می دین!
هومن- فریب خورده تو هم برو دادسرا شکایت!
خلاصه یک ساعت دو ساعتی همه رو سرگرم کرده بود.آخرش بازی رو برد. بعدش معلوم شد که سه تا گل جای یه گل دستش بوده! بهش اشاره کردم که یعنی دیگه کافیه بریم.
هومن- خب بچه ها بازی تعطیل. هر چی سرتون رو کلاه گذاشتم کافیه! می خوام برم. ( همه اعتراض کردند که تازه اول شب و زوده و این حرفها)
هومن- جان همگی تون یه مجلس دیگه هم دارم باید بهش برسم!
در همین موقع دو سه تا دختر که دوست شهره بودند به طرف من و شهره اومدند.
شهره- فرهاد معرفی می کنم. منیژه، سهیلا، پانته آ
من- خوشبختم
منیژه- من هم همینطور. این دوست شما بقدری با نمک و شوخه که فرصت نشد زودتر با شما آشنا بشیم.
من- اختیار دارید. حالتون چطوره؟
هومن هم به ما ملحق شد و در حالی که بقیه هم دور ما جمع شده بودند گفت:
بریم بابا تا حالا سه تا مهمونی دعوت شدم! اینام فکر کردن من بیکارم شبها راه بیفتم بیام مهمونیشونو گرم کنم.
شهره- تقصیر خودته هومن خان! اینکارها رو می کنی همه عاشقت می شن!
خلاصه شروع به خداحافظی از همه کردیم من متوجه شدم یواشکی منیژه موقعی که خواست با شهره خداحافظی کنه یه چیزی تو دستهاش گذاشت. بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. وقتی به خونه ما رسیدیم گفتم:
شهره می شه تو کیفت رو نگاه کنم؟
شهره در حالی که رنگش پریده بود گفت: چطور مگه؟ چیزی می خوای؟
من در حالی که کیف رو بر می داشتم گفتم: آره چیزی می خوام که امیدوارم اشتباه کرده باشم.
دیده بودم چیزی رو که از منیژه گرفت داخل کیفش گذاشت. تمام وسایل داخل کیف رو بیرون ریختم. متاسفانه همون چیزی بود که فکر می کردم.
من- این چیه شهره؟
شهره در حالی که من من می کرد و هول شده بود گفت: فرهاد باور کن من نمی دونم این چیه!
من- خودتی شهره جون! دیدم منیژه این بسته رو به تو داد. فقط بگو تا حالا مصرف کردی؟
هومن بسته رو گرفت و نگاه کرد.
هومن- حالا فهمیدی چرا می خواستم دنبالت بیام فرهاد خان؟!
من- شهره جوابم رو بده. پرسیدم تا حالا مصرف کردی؟
زد زیر گریه!
نه به خدا فرهاد. این رو هم به زور به من داد. عصری پای تلفن با اینکه گفتم نمی خوام اصرار کرد گفت می آرم پیشت باشه شاید بدردت بخوره.
هومن- خب خدارو شکر. دختر شانس آوردی فرهاد به دادت رسید وگرنه یکسال دیگه سر از شور آباد در می آوردی ااا ترو خدا ببین واله اون گنده لات های جنوب شهر هم این کارها که شماها می کنید نمی کنن! بخدا مرام دارن! فرهاد مهمونی رو دیدی؟ صد رحمت به شیره کش خونه! یکی هم که معتاد نباشه از بس دود و دم راه انداخته بودند اونقدر بخوری حال می کنه تا معتاد شه! اونجا تمام تنم به خارش افتاد!
تقصیر اون بابای بی همه چیزته که پول های کار نکرده رو می ریزه تو دست و بال تو که آخرش چی بشی؟ گردی؟ فرهاد به خدا جاشه که با همین بسته برش داریم ببریم کلانتری یا مواد مخدر تحویلش بدیم.
من- فکر کنم این منیژه ساقیه! افتاده بین این جوونها همه رو داره لت و پار می کنه. اونو باید معرفی کرد!
سوییچ ماشینت کجاست شهره؟
سویچ ماشین رو گرفتم دادم به هومن که سوار شد دنبال ما به طرف خونه خاله ام حرکت کردیم.
شهره- می خوای چیکار کنی فرهاد؟
من- کاری رو که اون دفعه باید می کردم.
شهره- خواهش می کنم به پدر و مادرم چیزی نگو.
من- چیزی نگم که چند وقت دیگه تزریقی بشی؟ حرف نزن! نترس سرت رو نمی برن اگه پدرت یک کمی غیرت براش مونده باشه جلوتو می گیره فاسد نشی.
شهره- به خدا فرهاد تا حالا مصرف نکردم. این اولین باره که دارم هروئین رو می بینم.
من- خب چه بهتر. اگه پدرت آدم باشه کاری می کنه که دفعه آخر هم باشه که می بینی!
رسیدم. به هومن گفتم ماشین رو بیاره تو خونه. خودم هم با شهره زنگ زدیم و وارد شدیم.
هومن- فرهاد بسته جنس رو بردار بیار بعدش. یادت نره ها!
من- خالیش می کنم تو دستشویی! به چه درد می خوره؟
هومن- همین که من می گم. تو بیارش کاریت نباشه.
وارد خونهش دیم بعد از سلام و احوالپرسی شوهر خاله ام گفت:
به به خوش اومدی فرهاد خان چه عجب سری به فقیر فقرا زدید! شنیدیم باباجون شما رو هم بردند پیش خودشون؟ فرهاد جون پدرت که با ما راه نیومد! هر چی بهش گفتم که تولید کارخونه رو جای اینکه بده دست تعاونی بده به من ! ده برابر سودشه! نداد. هر چی گفتم نکرد که نکرد. حداقل تو بکن.
خاله- دلخواه ول کن حالا وقت گیر آوردی؟ خوب بچه ها بهتون خوش گذشت؟
چه شما دونفر به هم می آئین! بساط عقد و عروسی رو کی ره بندازیم؟!
من- خاله یه دقیقه بشین باهات کار دارم. آقای دلخواه شما هم همینطور!
هر دو متعجبانه نشستند. دوباره شروع کردم.
نمی دونم چه جوری براتون بگم. امیدوارم حرفهامو درک کنید و با این مسئله خیلی خوب و منطقی برخورد کنید!
حالا دیگه کاملا نگران به نظر می رسیدند. تمام جریان رو براشون تعریف کردم. اولش با حالت پرخاش علیه من جبهه گیری کردند ولی وقتی بسته هروئین رو نشونشون دادم و حرفهام رو شهره هم تایید کرد خاله زد زیر گریه و از این حرفهای پیش پا افتاده زد.
من- خاله شما باید خوب با این مسئله برخورد کنید این که راهش نیست!
پول و ماشین رو انداختید زیر پای یه دختر! هیچ کنترلی هم که رویش ندارید. شما اصلا می دونستید این مهمونی ها که دخترتون می ره چه جور جاییه؟! اصلا دوست های شهره رو می شناسید؟ این منیژه خانم رو که این بسته رو به شهره داده درست می شناسید؟ اصلا وقت این که به دخترتون برسید دارید؟
در هر صورت این مسئله پیش من می مونه. خیالتون راحت باشه به کسی نمی گم. دیگه بعدش رو خودتون می دونید ولی جناب دلخواه پول همه چیز نیست! اگه شهره خدای نکرده معتاد شده بود تمام ثروت دنیا هم ارزشی نداشت!
خداحافظی کردم و بیرون اومدم و با هومن سوار ماشین شدیم. جریان رو براش گفتم.
من- می آی خونه ما یا می ری خونه خودتون؟
هومن- نمی دونم. بیام خونه شما؟
من- آره بیا. احتمالا لیلا منتظرته. اما در مورد جریان شهره چیزی نگو.
حرکت کردیم. توی راه از هومن پرسیدم: هومن این شعر آقا موشه و خاله سوسکه چه چطوریه؟
مات من رو نگاه کرد و گفت:
چیزی خوردی اون جا فرهاد؟
- چطور مگه؟
- زده به کلت؟! خاله سوسکه و آقا موشه چیه؟
- هیچی بابا همین طوری گفتم.
به خونه رسیدیم ماشین رو که توی خونه پارک کردم لیلا جلو اومد.
لیلا- فرهاد خان خوش گذشت؟ فرگل تلفن زد نبودی.
من- تو هم حتما گزارش مهمونی رو دادی!
لیلا- خب چی بگم؟ بگم کجا رفته؟ خودم دلم هزار راه رفت! همش تو فکرم تصادف و این چیزها می اومد.
هومن- لیلا خانم ببخشید رشته شما آسیب شناسی جامعه اس؟
لیلا- شما دیگه چیزی نگو! پرونده ات از اون سیاه تره!
هوم- به من چه مربوطه؟ تازه این وقت هم به زور من از جاش بلند شد! اصلا دل نمی کند از اون جا بیاد بیرون! ساعت مگه چنده؟ تازه یازدهه!
چپ چپ به هومن نگاه کردم.
لیلا- در هر صورت فرگل گفته هر وقت رسیدی بهش زنگ بزم.
من- این موقع؟ زشت نیست؟
لیلا- خودش گفته. ده دقیقه پیش بود که با من صحبت کرد.
موبایل رو در آوردم و شماره خونه فرگل و گرفتم. خودش بلافاصله تلفن رو برداشت.
- الو سلام.
فرگل- سلام برگشتی؟
من- ده دقیقه ای هست رسیدم. طوری شده؟
فرگل- می خواستم باهات حرف بزنم. کاری نداری؟
من- اشکالی نداره که این موقع با من صحبت می کنی؟
فرگل- پدر و مادرم می دونن دارم با تو صحبت می کنم. فرهاد؟ تو از من بطور غیر رسمی خواستگاری کردی یا نه؟
من خوشحال گفتم: می خوای جواب من رو بدی؟
فرگل – آره
من- خب صبح می گفتی!
فرگل- لازم بود که الان بهت بگم خب خواستگاری کردی یا نه؟
من- البته خیلی هم خوشحالم
فرگل- گفتی که منو دوست داری درسته؟
من- کاملا!
فرگل- چرا شما مردها به خودتون اجازه می دید که هر کاری می خواهین انجام بدید ولی ما زنها حق این کار رو نداریم؟ اگه من با پسر خاله ام امشب به یه مهمونی انچنانی رفته بودم و تو می فهمیدی آیا از ازدواج با من منصرف نمی شدی؟
بهتر نبود که قبلا خودت به من می گفتی؟
من- می خواستم فردا بهت بگم وقتی دیدمت و مطمئن باش که حتما خودم می گفتم. من قول رفتن به این مهمونی رو قبل از اینکه تو بیای کارخونه به شهره داده بودم. فردا که دیدمت مفصلا برات توضیح میدم.
فرگل- من فردا کارخونه نمی آم.
من- برای چی؟ چه ربطی به هم داره؟ کار رو که نباید با این مسایل قاطی کرد.
فرگل- در هر صورت شاید بیام ولی جواب تورو حالا میدم. من با تو ازدواج نمی کنم! خداحافظ.
من- فرگل . گوش گن. الو فرگل!
هومن در حالی که می خندید گفت: چشمت کور دندت نرم! ***** و مهمونی رفتن این چیزهارو هم داره.
من- لیلا خانم تعریف کردی جریان رو بماند. دیگه چرا روغن داغش رو زیاد کردی؟
هومن- به همسر اینده من چه مربوطه؟ تو رفتی دنبال الواطی لیلا مقصره؟
لیلا- خواهش می کنم هومن خان وسط دعوا نرخ تعیین نکن. من هم با شما کاری ندارم. ( این رو گفت و به طرف ساختمون حرکت کرد)
هومن- اینا همه اش توطئه اس! علیه ما دسیسه کردن! من تصمیم شما رو وتو می کنم، صبر کن لیلا به من چه! شهره خانم دختر خاله اینه نه من!
حالا نوبت من بود که بخندم.
هومن-زهر مار با اون دختر خاله عملی ات! بیا راحت شدی؟ آش نخورده و دهن سوخته!
من- آش نخورده؟ ته آش رو هم امشب در آوردی! من بودم وسط دخترها نشسته بودم شعر می خوندم؟ پروانه جون، سهیلا جون می کردم؟
هومن- نری حالا اینا رو بذاری کف دست لیلا!
من- نه نمی گم. نترس. فقط یه فکری بکن.اوضاع خرابه!
هومن- فکر نداره که. الان هر دوتاشون عصبانین. فردا یکی یه کادو می خریم بعدش التماس! گولشون می زنیم خلاص!
زن جماعت رو باید گول زد! یه قیافه معصوم به خودت بگیر و نشون بده که پشیمونی و دیگه از این کارهای بد نیم کنی! می بخشنت و تو هروقت خواستی دوباره برو دنبال الواطی و کثافت کاریت!
از پشت درخت صدای خنده پدرم اومد.
هومن- که اینطور! فرهاد آنتن رو پیدا کردم باباته! گوش واستاده!
من- هومن خجالت بکش.
هومن- آقای رادپور بیاییید بیرون. مچتون رو گرفتم. سک سک!
پدرم کم کم داشت جلو می اومد.
پدر- پدر سوخته چی می گی؟
هومن و من هر دو سلام کردیم.
هومن- ذکر خیرتون بود داشتم از شما پیش فرهاد تعریف می کردم.
پدرم- پدر سوخته اولا تو از این کارها نمی کنی در ثانی لیلا چرا اینقدر عصبانی بود؟
جریان رو برای پدرم گفتم. البته همه چیز رو غیر از فرگل.
پدرم خیلی ناراحت شد. دلش برای شهره سوخت و گفت: بسته هروئین حالا کجاست؟
بسته رو از جیب در آوردم و به پدرم دادم و گفتم:
پدر این منیژه افتاده توی جوونها داره همه رو بدبخت می کنه
پدر- منیژه نشد یکی دیگه! چه فرقی می کنه؟ هر کسی باید خودش مواظب خودش باشه. طفلک شهره! دختر ساده ایه. پدر و مادرش رهاش کردند و اسمش رو گذاشتند آزادی!
من- پدر خواهش می کنم این موضوع رو به کسی نگید. در ضمن مطلب دیگه ای هم بود که می خواستم بهتون بگم.
راستش چطوری بگم! فرگل! دختر آقای حکمت
بلافاصله پدرم خندید و گفت: اونکه احتمالا باهات قهر کرده!
من که واقعا تعجب کرده بودم پرسیدم: پدر شما از کجا می دونید؟
هومن- خب آقای رادپور گوش واستاده بودن! احتمالا جریان مهمونی رو هم ایشون به فرگل گفتند ( و خندید)
من- هومن خجالت بکش.
پدر- پدر سوخته حالا دیگه من گوش وا می ایستم؟
هومن- شوخی کردم قربان
پدر- بگو ببینم فرهاد وقتشه بریم خواستگاری؟
سرم رو پایین انداختم.پدرم خندید.
هومن- فعلا عروس خانم قهر کرده
پدر- خب حق داره! دوتایی بلند شدید با یه دختر دیگه رفتید ! هومن خان وضع شما هم خوب نیست. اون لیلایی که من دیدم کارد می زدی خونش در نمی اومد. برو فکر خودت باش.
من- ببخشید پدر شما از کجا می دونستید؟
پدر – پسر جان این همه مدت که از اینجا دور بودید چطور ازت خبر داشتم؟
با قلبم! یه پدر با چشم قلب پسرش رو می بینه!
من- پدر ، مادر خیلی دلش می خواد من با شهره ازدواج کنم ولی می دونید شهره کارهاش اصلا خوب نیست
پدر- مادرت هم خوشبختی تورو می خواد.خودم باهاش صحبت می کنم تو فعلا برو عروس رو اضی کن.
فردا صبح که به کارخونه رفتم فرگل نیامده بود . سر راه براش دست گل زیبایی گرفته بودم وقتی یکی دو ساعتی گذشت و نیومد گلها رو توی سطل آشغال انداختم. خیلی عصبانی و ناراحت بودم. بخودم لعنت فرستادم که چرا میهمونی رفتم. خواستم بهش تلفن کنم اما نتونستم تا ساعت دوازده و نیم و یک اصلا حال خودم رو نفهمیدم همیشه همین موقع ها با یک ظرف غذا به دفترم می اومد. ساعت دو شد بعد از اومدن پدرم به خونه برگشتم. لیلا خونه بود. بهش گفتم: چه خبر از فرگل؟ امروز کارخونه نیومد.
لیلا- عجب رویی داری فرهاد! انتظار داشتی بیاد؟
من- یه تلفن بهش می زنی باهاش صحبت کنم؟
لیلا- خیالت رو راحت کنم اصلا دلش نمی خواد صداتو بشنوه!
ناهار نخورده به اتاقم رفتم. مادرم اومد و پرسید چرا غذا نمی خورم که گفتم سر درد دارم می خوام بخوابم. روی تخت دراز کشیدم. همش فرگل جلوی چشمم بود.
چشمان قشنگ و مینیاتوریش داشت به من نگاه می کرد. احساس می کردم که هر لحظه آماده گریه کردنه! می خواستم بلند شم برم در خونه شون اما روم نمی شد خجالت می کشیدم. خوابم برد نمی دونم چه مدت خواب بودم که با سر و صدای هومن بلند شدم.
هومن- بلند شو این خوابه آدمه یا دیو؟ به خواب زمستانی فرو رفتی؟
بلند شدم و بهش نگاه کردم.
- چته؟ مگه کشتی هات غرق شدن؟ فرگل نشد یکی دیگه!
بعد سرش رو از لای در اتاق بیرون کرد و بلند گفت: آره فرهاد جون فرگل نشد یکی دیگه، لیلا نشد یکی دیگه!
خندم گرفت.
هومن- آفرین حالا شدی آدم حسابی! پاشو بریم پایین
من- تو برو من یه دوش بگیرم بعد.
صبر کرد تا حمام من تموم شد و با هم پایین رفتیم.
هومن- لیلا خانم جون سلام هزار ماشالا روز به روز قشنگ تر می شین بزنم به تخته!
لیلا اصلا جوابشو نداد.
هومن- لیلا خانم تا حالا کسی بهتون گفته چقدر خوش مشرب هستید؟
لیلا- هومن خان شما خونه تون کاری ندارید؟
فرحنده خانم که از توی آشپزخونه صدای هومن و لیلا رو شنیده بود بیرون اومد و گفت: اوا خاک عالم! دختر این حرفا چیه می زنی؟ هومن خان بیا خودم یه چایی برات بریزم بخوری.
هومن- سلام عرض کردم مادر زن عزیزم! روزگا رو می بینید! دلم خونه به خدا!
سرم رو می شکنن فحشم می دن، از خونه بیرونم می کنن! ولی چه کنم که دلم گروس!
حالا خوبه که دیشب توی مهمونی یک کلمه هم با یه دختر حرف نزدم ها! اگه حرف زده بودم چی می شد؟ وا مصیبتا!
مادرم در حالی که می خندید گفت:
ای پدر سوخته حقه باز! لیلا رو اذیت کردی؟
هومن- باور کنید ستاره خانم همه این ها یه سو تفاهم ساده اس.ولی عیبی نداره هر چقدر به من ظلم بشه گوهر وجودم رو بیشتر و بهتر می شناسند. می گه یعنی شاعر می گه:
مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین اسیا باشد
من- اتفاقا در همین مورد یه خواننده گفته : دیشب پریشب اشکنه خوردم( منظورم به شعرهایی بود که دیشب همن توی مهمونی می خوند)
هومن- تو دیگه حرف نزن! دارم چوب رفاقت تورو می خورم!
بریم فرخنده خانم فقط بعضی ها وقتی متوجه کارهای ظالمانه شون می شن که دیگه هومن مرده!
لیلا سرش رو از روی کتاب بلند کرد و چپ چپ به هومن نگاه کرد و هومن بلافاصله گفت: لیلا خان سک سک!
دیگه خود لیلا هم نتونست خودش رو نگه داره و خندید.
تا هومن دید که لیلا می خنده از وسط راه آشپزخونه برگشت و به فرخنده خانم گفت :
خیلی ممنون مادر زن جون خطر دیگه برطرف شد! چایی نمی خورم ( و همونطور که به طرف لیلا می اومد گفت)
بعله لیلا خانم داشتم می گفتم اینا همه شیرینی زندیگه! می دونم خیلی از کرده خودتون پشیمون بودید! خوب دیگه گذشته من می بخشم عیبی نداره
همه مون خندیدیم. از اخلاقش خوشم می اومد هیچ جا لنگ نمی موند.
هومن- خب فرهاد خان بالاخره همه فهمیدند که من بیگناهم و همه آتیش ها از گور تو بلند می شه! حالا برو فکر خودت باش.
راست می گفت. دل بقدری برای فرگل تنگ شده بود که حوصله هیچی رو نداشتم.
فردا صبح وقتی به کارخونه رفتم سر راه یه دسته گل دیگه خریدم ولی فرگل نیومد که نیومد! من هم از حرصم گل رو تو سطل انداختم. تا ساعت دو سرم رو به کار مشغول کردم ولی مگر فکر فرگل می ذاشت راحت باشم. پدرم که اومد گزارش کار روزانه رو دادم و به خونه برگشتم. توی ماشین مرتب به این فکر می کردم که چطوری با فرگل آشتی کنم. به عقلم رسید که با یه دسته گل برم در خونه شون. معطل نکردم از یه فروشگاه دسته گل قشنگ دیگه ای خریدم و به طرف خونه شون حرکت کردم. آرزو می کردم مثلا مشغول آب دادن باغچه دم در خونه شون باشه که مجبور نباشم زنگ بزنم. وقتی رسیدم متاسفانه آرزوم برآورده نشد. هر چقدر که به خودم فشار آوردم نتونستم زنگ بزنم. صدبار دیگه به خودم لعنت فرستادم و دسته گل رو توی باغچه شون روی شمشادها گذاشتم و به خونه برگشتم. مادرم خونه نبود. لیلا سلام کرد که فقط بهش گفتم سلام. خلقم خیلی تنگ بود. داشتم به اتاقم می رفتم که لیلا با خنده گفت:
فرهاد دیگه خیال نداری با شهره خانم به مهمون بری؟
من- باشه لیلا خانم بهم می رسیم!
تا وارد اتاق شدم بعد از عوض کردن لباسهام رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم. عصری بود که هومن دوباره بیدارم کرد. گویا لیلا بهش زنگ زده بود و گفته بود که من خیلی ناراحت هستم.


ادامه دارد...
نویسنده: م. مودب پور




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب ایرانی پریچهر- قسمت شانزدهم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات