جان تو و جان این آقا...

جان تو و جان این آقا...

مستور/ نه خسته و از نفس افتاده، که پر شور و نفس زنان بر زمین افتاد. انگار نه انگار که در میان گردبادی از خاک و شن داغ صحرا، بر زمین افتاده و جان می بازد؛ گویی پیردامادی بود که برای رفتن به خانه ی نوعروس زیبایش، حنای خونین به ریش سپید بسته است. «مُسلم بن عوسجه» بی رمق، بر زمین افتاد. دیگر توانی نداشت تا شمشیر بالا بیاورد و خونی در رگهایش نمانده بود تا فدای مولایش حسین بن علی(علیه السلام) کند. چشمانش نگران غریبی مولایش بود؛ امّا دلش، قرص قرص از تحقّق وعده های او.

مسلم، در میان معرکه، سرِ خونینش را بر بالش خاک داغ دشت نینوا گذاشت... گذاشتن که نه. از پا افتاد و نقش خونینش، زیباترین طرح سرخ را بر زمین بر جای گذاشت. چیزی به مرگش نمانده بود. مولایش، اشک در چشم، سرش را بر زانویش گذاشت. لب خشکیده ی مسلم، به لبخندی عاشقانه باز شد. گویی می خواست با جانی که نداشت بپرسد: «راضی شدی مولای مهربانم؟ یاری ات کردم؟» و حضرت حسین(ع) بی درنگ سوال ناگفته اش را پاسخ گفت: «اى مسلم خداوند تو را رحمت کند، [تو مصداق این آیه ای که فرمود] «از آنانی است که پیمان خویش را به پایان رساند، شکیبایی ورزید و تغییر و تبدیلى [در دین و ایمانش] نکرد.»(1)
آنگاه چشم مسلم، به یار غار و قدیمی اش «حبیب» افتاد. ابن مظاهر، چهره ی خیس خورده در اشک و خونش را به صورت او نزدیک کرد. مسلم می دید که می گرید و می خندد. حبیب گفت: «برادرم مسلم! دیدن این وضع تو چقدر برایم ناگوار است. امّا برادر! بهشت گوارایت باد!»
مسلم، بی رمق گفت: «خدا به تو نیز بشارت خیر دهد.»
حبیب، دستش را در دستان پر زخم مسلم گره کرد و در گوشش گفت: «من نیز در پی تو می آیم؛ امّا هر وصیّتی می خواهی بگو تا بر دیده بگذارم.»
نَفَس، از سینه ی مسلم می رفت؛ امّا پیش از رفتنش، در میان طوفان چکاچک شمشیرها و نیزه ها، در میان خاک خشکیده ی کربلا، فقط یک چیز گفت. چشم به سوی حسین(ع) گرداند و دوباره به حبیب نگریست: «تو را به این آقا وصیت می کنم. در پیش رویش بجنگ تا جان دهی.»
آنگاه خاموش شد. خاموشی‌ای که خروشش را جز حبیب عهده دار نگشت. حبیب، گریست و قول داد: «امرت به دیده‌ی منّت...»(2)

پی نوشت:
1. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد للمفید / ترجمه رسولى محلاتى - تهران، چاپ: دوم، بى تا. ج‏2 ؛ ص107.
2. ابن طاووس، على بن موسى، لهوف / ترجمه میر ابو طالبى - ایران ؛ قم، چاپ: اول، 1380 ش. ص144.

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «جان تو و جان این آقا...» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات