ضمن تبریک فرا رسیدن سال نو خورشیدی به تمامی هموطنان عزیز، به اطلاع می رسانیم فعالیت این وب سایت با آغاز سال جدید متوقف خواهد شد. از همراهیتان در این مدت از سپاسگزاریم.

داستان های واقعی الهی ترکش طلائیه نصیبت بشه!

داستان های واقعی/ الهی ترکش طلائیه نصیبت بشه!

آزادگان دفاع مقدس/ روز نهم آبان ۱۳۶۶ بود. در منطقه طلائیه بودیم. به من دستور دادند که مسئولیت چهار، پنج سرباز را بر عهده بگیرم و به دژبانی پد خاکی برویم.
قرار شد از گروهان دوم، پشتیبانی کنیم. ساعت دوازده ظهر بود. عراقی ها داشتند خمپاره می زدند. حدفاصل پد خاکی و قرارگاه مرکزی، پل های شناور زده بودیم. خودم پست نگهبانی را تحویل گرفتم و به سربازها گفتم که بروید داخل سنگر و استراحت کنند.
یک لحظه شنیدم که صدای گلوله آمد. تا خواستم خودم را روی زمین بیندازم و هنوز در هوا بودم که احساس کردم چیزی محکم به بدنم خورد. زانوهایم داغ شد. آن موقع دردی حس نمی کردم. خون از زانویم فواره زد. فریاد زدم:
– بچه ها بیایید. ترکش خوردم!
نمی خواستم از جایم حرکت کنم. سربازها سریع آمدند و مرا از روی زمین بلند کردند. دشمن مرتب گلوله می زد و ترکش گلوله های خمپاره با صدای… ویژه ی… خاصی از کنارمان عبور می کرد. یکی از سربازها که زاهدانی بود، برای غذا رفته بود و هنوز برنگشته بود. در فکر او هم بودم. بچه ها با بی سیم تماس گرفتند و آمبولانس خواستند.
ظهر بود و همه جا روشن و منطقه نیز در دید کامل دشمن بود. از این رو موقع آمبولانس نمی توانست به ما نزدیک شود. مرا به داخل سنگر بردند. دشمن بر حجم آتش افزود. زانویم، خونریزی و درد داشت. در این بین آن سرباز زاهدانی رسید. خیالم راحت شد. مرا که باآن حال دید گفت:
– اِ ترکش طلائیه خوردی.
-ها!
« ترکش طلائیه» آن روزها میان بچه ها معروف بود. گفت:
– خوش به حالت. راحت می شوی و می روی. دعا کن نصیب من هم بشود!
با آن حال خنده ای کردم و گفتم:
– ان شاءالله نصیب تو هم بشود.
هدف دشمن انهدام یک پل ۷۰ متری بود. هر اندازه آتش تهیه ریخت موفق نشد. حجم آتش که کم شد، آن زاهدانی گفت:
– من شناخته را می برم پشت خط.
– با چی؟
– روی دوشم می اندازم.
یک سرباز شمالی بود که او هم به من علاقه خاصی داشت. دوتایی بلندم کردند و راه افتادند. از پل که گذشتیم ناگهان یک گلوله خمپاره آمد نزدیک ما منفجر شد. فریاد زدم:
– مرا روی زمین پرت نکنید. خمپاره با ما کاری ندارد.
گلوله دوم داخل آب منفجر شد. زاهدانی روی زمین افتاد و من هم رویش افتادم. به شوخی گفت:
– خدا را شکر! از جبهه بی نصیب نماندم.
مرابردند تدارکات گردان و زانویم را پانسمان کردند. حسابی گرسنه بودم. گفتم:
– دارم از گرسنگی می میرم!
پرستار گفت:
– اولین مجروحی هستی که می بینم فکر زخمش نیست و می گوید گرسنمه. صبر کن.
– بابا گرسنمه. دروغ بگویم؟
رفتند و نان و کنسروی برایم آوردند و من خوردم. پرستار گفت:
– سیر شدی؟
– بله. حالا مرا ببرید بیمارستان! زانوم درد می کنه!
آمبولانسی آمد و مرا به بیمارستان صحرایی برد. نزدیک جاده اهواز، خرمشهر بود. بعد می خواستند با جیپ مرا به بیمارستانی در اهواز ببرند. گفتم:
– من مجروحم. کسی مجروح رابا جیپ نمی برد.
– پس با چی می برند؟
– با آمبولانس. شما کدام مجروح را سراغ دارید که با جیپ ببرند؟
افسری بود که حرف هایم را شنید. گفت:
– حرف تو درسته. اما زخم تو سطحی است. خطرناک نیست. آمبولانس را گذاشته ام برای مجروحانی که حالشان خرابه. حال تو، با این سر و زبان، الحمدالله از من هم بهتره!

راوی: آزاده مجید بنشاخته (سجادیان)



[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabarkhan0511@gmail.com در تماس باشید

جدیدترین اخبار منتشر شده