داستانک شاید فردا دیر باشد!

داستانک/ شاید فردا دیر باشد!

7روز زندگی/ روزی معلمی از دانش آموزانش خواست اسم همکلاسی هایشان را روی دو ورق کاغذ بنویسید و درباره قشنگ ترین چیزی که می توانند در مورد هر کدام از آن ها بگویند بنویسند . روز بعد، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را زیر اسم آن ها نوشت و برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. پس از آن کلاس شادی خاصی را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید: «واقعا؟» «من نمی دانستم دیگران این قدر مرا دوست دارند و...»
چند سال بعد، یکی از دانش آموزان در جنگ ویتنام کشته شد و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. به محض این که معلم در کنار تابوت قرار گرفت مادر مارک به سوی او آمد و پرسید: آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: بله. زن ادامه داد: مارک همیشه در صحبت هایش از شما یاد می کرد. من می خواهم چیزی را به شما نشان دهم که فکر می کنم برایتان آشنا باشد. او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها تا خورده از کیفش درآورد. خانم معلم با یک نگاه آن ها را شناخت. آن کاغذها همان هایی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درون شان نوشته شده بود.
مادر مارک گفت: از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکرم.همان طور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است.معلم با شنیدن این حرف ها طاقت نیاورد و گریه اش گرفت.او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند گریه می کرد.

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستانک شاید فردا دیر باشد!» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات