شاهنامه خوانی داستان پنجاه ام – پادشاهی هرمزد نوشیروان – بخش سوم

شاهنامه خوانی/ داستان پنجاه ام – پادشاهی هرمزد نوشیروان – بخش سوم

آخرین خبر/ همه ما عاشق شنیدن و خواندن داستان های شاهنامه ای هستیم که شخصیت هایش قهرمان ها و اسطوره های ما هستند اما چون به زبان شعر است شاید برای ما خواندن آن قدری سخت باشد و این شد که برای شما فرهنگ دوستان عزیز داستان های شاهنامه را به زبان نثر و ساده تقدیم می کنیم. باشد که لذت ببرید.




پرموده گفت : هر شهریاری که بر کار بد بنده سکوت کند بدان که بی‌هوش است . روی بهرام از خشم زرد شد . خراد به او گفت : خشمت را بخور و برگرد . بهرام گفت : این بد هنر طریقه پدر را پیش‌گرفته است . بهرام به نزد لشکرش برگشت و به خرادبرزین و سایر خردمندان گفت که نامه‌ای به شاه بنویسند و آنچه اتفاق افتاد را بازگو کنند و سیاهه اموال موجود در دژ را هم بنویسند و برای شاه بفرستند . در این میان بهرام دو برد¬یمانی¬زربفت و دو کفش گوهرین را جزو آن‌ها نفرستاد . ایزدگشسپ اموال را نزد شاه برد . وقتی خاقان همراه غنائم جنگی و سپاهش به نزد شاه رسید هرمزد تاج بر سر نهاد و گرزی به دست گرفت و سوار بر اسب به همراه موبد ایزدگشسپ نمایان شد . خاقان از اسب به زیر آمد و اظهار کهتری کرد . شاه بر تخت نشست و او را نواخت . بعدازاینکه پرموده یک هفته استراحت کرد روز هشتم شاه جشنی برپا کرد و غنائم را آوردند و ازنظر شاه گذراندند. شاه به ایزدگشسپ گفت : بهرام چوبینه ظاهر و باطنش یکی است و می‌بینی که چگونه با مردانگی این کینه را از بین برد . ایزدگشسپ گفت : چندان خوش‌بین مباش. شاه بدگمان شد . نامه‌ای از دبیر بزرگ برای هرمزد رسید و در آن اشاره‌شده بود که بهرام دو برد یمانی و موزه گوهرین را برداشته است . هرمزد جریان را از خاقان پرسید و او هرچه در غنائم بود را شمرد و از کتک خوردن به دست بهرام هم سخن گفت. شاه به خاقان گفت : تو رنج زیادی برده‌ای . بیا سوگند بخور که سر از فرمان من نپیچی ، پرموده سوگند خورد . روز بعد شاه خلعت زرین و سیمین به پرموده داد به همراه اسب و کلاه و کمرهای زرین و طوق و گوشوار و اسبان زرین ستام و شمشیر هندی با نیام زرین . سپس تا سه منزلی خاقان را بدرقه نمود. وقتی بهرام از بازگشت خاقان مطلع شد به پیشوازش رفت اما خاقان از او رو برگرداند و اعتنایی نکرد . بهرام تا سه منزلی او را بدرقه کرد و موقع بازگشت غمگین و ناراحت و از کرده‌اش پشیمان بود . از آن‌سو شاه که به‌شدت از رفتار بهرام با خاقان و همچنین برداشتن برد یمانی و کفش گوهرین عصبانی بود ، نامه‌ای به شاه نوشت و او را نکوهش کرد و پرسید : آیا کمک یزدان و یاری مرا نادیده گرفتی ؟ تو با سپاه و گنج و پشتیبانی من به پیروزی رسیدی اما رفتارت پهلوانانه نیست . بنابراین من خلعتی درخور برایت می‌فرستم و دیگر تو را آدم حساب نمی‌کنم . پس هرمزد دستور داد که دوکدان و پنبه با پیراهن زنانه لاجوردی و شلوار سرخ و روسری زرد برایش بفرستند .
وقتی بهرام نامه و خلعت شاه را دید شکیبایی برگزید و با خود گفت : این پاداش کارهای من است و بی‌شک این کار بدخواهان است . خلعت را پوشید و همه بزرگان را جمع کرد و گفت : همه کارهای مرا در برابر دشمنان دیدید و درزمانی که شاه از همه‌جا ناامید بود به من رو کرد و من کمر به جنگ با دشمنان او بستم اکنون شاه این خلعت را برای من فرستاده است . همه گفتند : اگر پاداش تو این است پس پاداش سپاه چیست ؟ بهرام آن‌ها را به آرامش دعوت کرد اما آن‌ها گفتند : از این به بعد ما او را شاه نمی‌خوانیم و کمر به خدمت او نمی‌بندیم . دو هفته بعد روزی بهرام به‌سوی دشت رفت و به بیشه پردرختی رسید و با اسبش به‌آرامی جلو رفت تا گورخری دید و در پی او روان بودند . بهرام از اسب پیاده شد و افسار اسبش را به ایزدگشسپ داد و خود به دهلیز کاخ رفت . مدتی گذشت و ایزدگشسپ به یلان سینه گفت : برو ببین چه بلایی بر سر سالار ما آمده است . یلان سینه به دنبال بهرام داخل شد و زنی زیبا و تاجدار دید که بر تخت نشسته است و بهرام هم در کنارش قرارگرفته بود . زن خدمتکار گفت : به سپاه بهرام بگو همان‌جا بمانند تا بهرام بازگردد و از آن‌ها پذیرایی کن . زن به بهرام گفت : همیشه سرافراز و پیروز باشی که تو سالار ایران و توران هستی و تخت و تاج ایران از آن توست ، برو و بازور آن را بگیر .
وقتی بهرام ازآنجا بیرون آمد دگرگون‌شده بود . خرادبرزین به او گفت : چه اتفاقی افتاده ؟ اما او پاسخی نداد . روز بعد بهرام بر تخت زرین و دیبای نشست و تاج پادشاهی بر سر گذاشت . ایزدگشسپ نزد خرادبرزین رفت و ماجرا را تعریف کرد . خرادبرزین گفت : باید امشب فرار کنیم و نزد شاه برویم وگرنه او ما را خواهد کشت . آن‌ها فرار کردند و بهرام یلان سینه را به دنبالشان فرستاد و او آذرگشسپ را پیدا کرد و آورد . بهرام گفت : چرا فرار کردی ؟ پاسخ داد :خرادبرزین مرا تحریک کرد و گفت که تو ما را خواهی کشت . بهرام گفت : دیگر فرار نکن و گنجی هم به او داد . خرادبرزین به نزد هرمزد رسید و ماجرا را موبه‌مو تعریف کرد . شاه موبد را فراخواند و مشورت کرد .
موبد گفت : این گورخر دیوی بوده است که بهرام را از راستی منحرف کرد و به‌سوی کاخ برد و آن زن جادوگر است که عشق تاج‌وتخت را در بهرام به وجود آورد . اما ناراحتی بهرام از آن جامه و دوکدان بود که برایش فرستادی . شاه از کارش پشیمان شد و دستور داد تا جعبه‌ای پر از خنجرهای شکسته برای بهرام بفرستند . بهرام ، ایرانیان را خبر کرد و گفت : این هدیه شاه است و منظورش این است که این لشکر بی‌بها است . لشکریان از کار شاه ناراحت شدند و گفتند : یک روز دوکدان و جامه زنان می‌فرستد و یک روز خنجر شکسته ، این از دشنام هم بدتر است . پس بهرام با آن‌ها هم‌پیمان شد و از سویی سوارانی فرستاد تا نگذارند پیامی از شاه به لشکریان برسد . سپس بهرام بزرگانی مانند : همدان¬گشسپ و یلان¬سینه و بهرام گرد و کنداگشسپ را فراخواند و با آن‌ها مشورت کرد تا از نظرشان در مورد جنگ با هرمزد باخبر شود . اما همگی سکوت کردند تا اینکه گردیه خواهر بهرام فریاد زد چرا سکوت کردید ؟ نظرتان را بگویید . ایزدگشسپ گفت : نباید با هرکسی سر جنگ داشته باشیم اما هرچه تو بگویی من همان کار را می‌کنم . یلان سینه گفت : حال که به پیروزی رسیدیم شایسته نیست که به بدی سیر کنیم. بهرام گرد گفت : چرا از جستن تاج‌وتخت که جز درد و رنج فرجامی ندارد سخن میگویی ؟ بهرام خندید و انگشترش را به هوا انداخت و گفت : به‌اندازه‌ای که در هوا بماند من بنده شاه می‌شوم . پس دوباره از ایزدگشسپ نظرش را پرسید . او گفت : هرکس جوینده باشد درخور خود خواهد یافت . همدان¬گشسپ گفت : از نا آمده نترس اگر از خار بترسی به خرما نمی‌رسی . خواهر بهرام برآشفت ولی چیزی نگفت . بهرام نظر او را پرسید و گردیه گفت : به آیین و رویه شاهان قبل بنگر و به سرگذشت کاووس نگاه کن وقتی به هاماوران رسید و اسیر شد هیچ‌کس قصد فتح تخت شاهی را نکرد . وقتی ایرانیان به رستم پیشنهاد پادشاهی دادند او عصبانی شد و گفت : من روی تخت پادشاهی بنشینم درحالی‌که کاووس اسیر است ؟ شاه تو را از بین بزرگان برای مبارزه با دشمنان برگزید .
مزن ای برادر تو این رای بد کزین رای بد مر ترا بد رسد
بهرام لب به دندان گزید و می‌دانست که او درست می‌گوید .
یلان سینه گفت :ای زن گران‌مایه دیدی که هرمزد با برادرت چه رفتاری کرد و دوک و پنبه فرستاد ؟ تف بر این شهریار بی‌وفا . گردیه گفت : دیو سیاه دام برایتان پهن کرده است . این را گفت و نالان به‌سوی خانه رفت . بهرام رای خواهرش را نپذیرفت و دستور داد تا خوان پهن کنند و رامشگران بنوازند . روز بعد بهرام نامه‌ای به خاقان نوشت و به خاطر کدورت‌های پیش‌آمده پوزش خواست . 

اگر بر جهان پاک مهتر شوم
ترا همچو کهتر برادر شوم

وقتی خاقان نامه بهرام را خواند شاد شد سپس بهرام از لشکر پهلوانی برگزید و او را سالار خراسان و نشابور و بلخ و مرو و هری کرد . سپس به ری رهسپار شد و دستور داد تا سکه به نام خسرو زدند و کیسه طلا را بعلاوه دیبای رومی و ابریشمی زرین به همراه نامه‌ای برای شاه فرستاد . در نامه از رزمش با ساوه شاه و تسلیم پرموده یادکرد و از خلعت و دوکدان پنبه‌ای که شاه برایش فرستاد ، گفت و یادآور شد که ازاین‌پس در خدمت او نیست و فرزند شاه خسرو بااینکه کودکی بیش نیست از او سزاوارتر است . با این نامه بهرام می‌خواست هرمزد مجبور به کشتن پسرش شود و سپس با حمله بهرام بساط سلسله آن‌ها برچیده شود . وقتی نامه به هرمزد رسید ناراحت شد و بر پسرش بدگمان شد و به آئین¬گشسپ گفت : باید خسرو را سربه¬نیست کنیم. پس به کسی دستور داد تا زهر در جامش بریزد . حاجب خسرو این موضوع را فهمید و به اطلاع او رساند و خسرو شبانه با تعدادی از یارانش فرار کرد و به آذرآبادگان رفت .وقتی خبر به شهرهای مختلف ایران رسید دلیران و بزرگان به‌سوی او روانه شدند و به حمایت از او پرداختند و به آتشکده رفتند و سوگند وفاداری یادکردند . وقتی هرمزد از فرار خسرو باخبر شد گستهم و بندوی دائی‌های خسرو را به بند کشید سپس شاه سپاهی به سالاری آئین¬گشسپ آماده جنگ بهرام کرد و به او گفت : ابتدا پیکی بفرستد تا بفهمد چه در سرش می‌گذرد و اگر تاج‌وتخت می‌خواهد حقش را کف دستش بگذارد اما اگر اظهار کوچکی کرد با او کنار بیاید و به او پاداش بدهد چون مردی جنگجو نظیر بهرام کم پیدا می‌شود
آئین گشسپ آماده جنگ می‌شد که مردی زندانی پیام فرستاد که اگر مرا آزاد کنی همراهت به جنگ می‌آیم . آئین گشسپ از شاه خواست تا همشهریش را از بند آزاد کند تا با او همراه شود . شاه گفت : این مرد نابکار خون‌ریز دزد را برای چه می‌خواهی ؟ اگر او را می‌خواهی ببر . بدین‌سان به راه افتادند تا به همدان رسیدند . به دنبال طالع‌بین و ستاره‌شناس بودند که مردم نشانی زنی را دادند که هرچه می‌گوید درست است و انجام می‌شود . پس کسی را دنبال او فرستاد و از او از لشکرکشی و عاقبت کار پرسید . زن نگاهی به همراه او کرد و گفت : این مرد با صورت زخمی کیست ؟ بدان که جان تو را می‌ستاند . آئین گشسپ انعام او را داد و به فکر رفت و خواب و خوراکش کم شد . نامه‌ای به شاه نوشت و گفت نباید این مرد را از زندان آزاد می‌کردم. وقتی نزد شما آمد سرش را ببرید . نامه را مهر کرد و به همان مرد سپرد و گفت : زود پاسخ نامه را بیاور . مرد با خود اندیشید بعدازاین رنج زندان چرا باید دوباره به تیسفون برگردم ؟ پس نامه را گشود و وقتی از موضوع باخبر شد ، بازگشت و آئین گشسپ را کشت و سپس به‌سوی لشگر بهرام حرکت کرد و سر آئین گشسپ را برایش برد . بهرام پرسید او کیست ؟ مرد او را معرفی کرد . بهرام گفت : او می‌خواست ما را با شاه آشتی دهد پس دستور داد تا او را به دار بیاویزند . از آن‌سو سوارانی که با آئین گشسپ آمده بودند متفرق شدند و عده‌ای به بهرام گرویدند و عده‌ای هم نزد خسرو رفتند و بعضی هم به نزد هرمزد برگشتند . وقتی هرمزد از کشته شدن آئین گشسپ باخبر شد ، غمگین گشت و از آرام و خواب و خوراک افتاد . اطرافیان شاه هرکدام نظری می‌داد . یکی می‌گفت: بهرام بر تخت خواهد نشست . دیگری از ماجرای خسرو و آزاری که دیده بود ، می‌گفت و بدین‌سان خبرها به اطراف پراکنده شد و کم‌کم در بین سپاه هم نفاق افتاد . گستهم و بندوی هم با کمک بستگان از بند آزاد شدند و بر ضد هرمزد قیام کردند و سپاه هم از آن‌ها حمایت کرد . پس تاج از سر شاه برداشتند و از تخت سرنگونش کردند و داغ بر چشمش نهادند . 

چنینست کردار چرخ بلند
دل اندر سرای سپنجی مبند 


از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی



[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «شاهنامه خوانی داستان پنجاه ام – پادشاهی هرمزد نوشیروان – بخش سوم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات