داستان های واقعی امداد غیبی برای حسن گالیله!

داستان های واقعی/ امداد غیبی برای حسن گالیله!

آزادگان دفاع مقدس/ هر روز که می گذشت، اذیت و آزارشان بیشتر می شد. مدتی پس از این شکست، عراقی ها ریختند داخل تمام آسایشگاه های اردوگاه، گفتند باید به امام توهین کنید، توی آسایشگاه شش بودم، هر چقدر عراقی ها به اسرا اجبار کردند که به امام فحاشی کنند، هیچ اسیری به امام توهین نکرد، عراقی ها دچار سرخوردگی شده و شروع کردند به کتک کاری اسرا، هر چه بچه ها را کتک زدند، روحیه ما مقاوم تر شد، مقاومت ما از یک طرف، سماجت عراقی ها از طرف دیگر، باعث شد فرمانده اردوگاه همه را از آسایشگاه ها بیرون بیاورد.
توی محوطه جمع کرد، مقابل بچه ها ایستاد و شروع کرد به داد و هوار. چند قدم جلوتر آمد و از بین اسرا، با تندخویی حسن را صدا زد. حسن، با آرامش همیشگی اش، جلو آمد و مقابل فرمانده اردوگاه ایستاد. فرمانده بعثی گفت: حسن! شما که مدعی هستید مسلمان هستیم و اطلاعات دینی زیادی داریم، حالا بگو صفات خدا چند تاست؟ اسماء خدا چندتاست؟
حسن جواب داد، اما یک سوتی داد. همه را درست گفت، اما اصل موضوع را جابه جا کرد؛ یک اشتباه ساده لفظی. فرمانده عراقی هوارش بالا رفت که دیدی تو اصلا از خدا و اسلام و دین هیچی نمی فهمی، خدا را هم نمی شناسی.
همه ما ناراحت شدیم. آن وقت فرمانده عراقی رو کرد به همه ما و گفت: دیدید دین شما، اصلاً خود شما از ما پایین ترید، ضعیف ترید، عقب ترید. دیدید شما نسبت به دین تان از ما ضعیف ترید.
حسن اشتباه گفت و پیچ ما هم شل شد. مگر حرفی برایگفتن مانده است؟ سست شدیم. باید یک نفر بلند می شد و این سوتی حسن را جمع می کرد.
توی همین هول و هراس، دل شوره و دلواپسی، حسن دست هایش را بالا برد، بعد با صدای رسا و بلند، با یک آرامش خاص گفت: سیدی! من یک سوال دارم.
در آن شرایط خاص که فرمانده عراقی یک ضربه زده بود، حسن پرید وسط معرکه که خودش ساخته و پرداخته بود و گفت: سیدی! من اسامی پیامبرها را می گویم، شما که خودتان داناتر و مسلمان تر می دانید، اسم پدر پیامبران را بگویید.
ناگهان چهره فرمانده به هم ریخت. غیظ کرد و سیاه شد. ما حال غریبی پیدا کردیم. سوال حسن از فرمانده ارشد ارتش عراق، مثل یک امداد غیبی بود. ما سرحال شدیم، از آن به هم ریختگی در آمدیم. فرمانده عراقی نه پیش ما، که در برابر سربازان خودش سر خورده شد. پرید جلو و با همان تخته ای که دستش بود، محکم کوبید به کمر و پای حسن. بعد سربازهای عراقی افتادند به جان ما. کتک کاری که تمام شد، رفتیم داخل آسایشگاه. از حسن پرسیدیم: حسن! آخر این چه سوالی بود که تو کردی؟ اگر فرمانده جواب را بلد بود، معلوم نبود چه آشی برای ما می پخت. سعید گفت: اصلا راست حسینی، خودت پاسخش را بلدی؟
حسن خیلی آرام و با متانت گفت: نه! من هم بلد نبودم.
همه متعجب شدیم. گفتم: حسن! خب تو که بلد نیستی، اگر می گفت، خودت که بلدی بگو! چه می شد؟
حسن گفت: خب آنها که بلد نبودند. اگر بر فرض محال، می پرسیدند، من هم برای پدر هم پیامبر یک اسم می گفتم. چون خودشان بلد نبودند، جراتش را هم نداشتند که سوال کنند.
توی آن نزاری و بی رمقی، همه زدند زیر خنده. امان از دست این حسن گالیله!

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان های واقعی امداد غیبی برای حسن گالیله!» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات