داستـان زیبـای قلـب کوچـک از نادر ابراهیـمی -آکا

سایت سرگرمیداستانک،داستان کوتاه جالب

,nader ebrahimi,داستان دوست داشتن,داستان زیبا از نادر ابراهیـمی,[categoriy]

داستـان زیبـای قلـب کوچـک از نادر ابراهیـمی

داستـان زیبـای قلـب کوچـک از نادر ابراهیـمی -آکاnader ebrahimi,داستان دوست داشتن,داستان زیبا از نادر ابراهیـمی,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان های نادر ابراهیـمی,قلب,نادر ابراهیـمی,وارد شدن به قلب,داستانک

آکاایران: داستـان زیبـای قلبب کوچـک از نادر ابراهیـمی

آکاایران: من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.  مادربزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند. 

به گزارش آکاایران: برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم می خواهد تمام این قلب  کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم… یا… نمی دانم… 

کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.  خب راست می گویم دیگر . نه؟  پدرم می گوید: قلب، مهمان خانه نیست که آدم ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند.

قلب، لانه ی  گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد…  قلب، راستش نمی دانم چیست، اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خیلی خوب است. برای همیشه …  خب… بعد از مدت ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و اینکار  را هم کردم اما… 

 

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی  مانده…  خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می رسید و قلبم را به هر دوتاشان می دادم؛ به پدرم و مادرم. پس، همین کار را  کردم. بعدش می دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده…

  فورا تصمیم گرفتم آن گوشه ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:  برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا  دادم… فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده…

این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می شود؟  اما وقتی نگاه کردم، خدا جان! می دانید چی دیدم؟ 

دیدم که همه این آدم ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته اند؛ درست نصف!  با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می گفتند و می خندیدند. و هیچ گله یی هم از تنگی جا نداشتند…  من وقتی دیدم همه ی آدم های خوب را دارم توی قلبم جا می دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک  گوشه بهش جا بدهم… اما… جا نگرفت… هرچی کردم جا نگرفت…  دلم هم سوخت… اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر.

تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت  که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می گرفت، صندوق بزرگ پول هایش بیرون می ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می آمد  بیرون تا صندوق را بردارد…

 

 

  نکته : هرکسی را که میخواهیم نمی توانیم در قلبمان جا بدهیم (یعنی ما دعوتنامه را صادر میکنیم؛ بقیه اش به مهمان  بستگی دارد)؛ چون آن شخص هم باید خودش بخواهد و بتواند با خودش کنار بیاید که برای ماندن در این قلب چه  چیزهائی را باید کنار بگذارد؛ یعنی سبکبار بیاید تا راحت باشد وگرنه مشغول حمل و جادادن بارش میشود و از میهمانی  قلب جا میماند!

[ منبع این خبر سایت آکاایران-سرگرمی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستـان زیبـای قلـب کوچـک از نادر ابراهیـمی -آکا» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت آکاایران-سرگرمی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات