ضمن تبریک فرا رسیدن سال نو خورشیدی به تمامی هموطنان عزیز، به اطلاع می رسانیم فعالیت این وب سایت با آغاز سال جدید متوقف خواهد شد. از همراهیتان در این مدت از سپاسگزاریم.

شاهنامه خوانی: داستان بیست و سوم، اکوان دیو -آکا

سایت سرگرمیsmsاس ام اس،پیامک ,[categoriy]

شاهنامه خوانی: داستان بیست و سوم، اکوان دیو

شاهنامه خوانی: داستان بیست و سوم، اکوان دیو -آکاشاهنامه خوانی: داستان بیست و سوم، اکوان دیو -آکا

آکاایران: شاهنامه خوانی: داستان بیست و سوم، اکوان دیو

آکاایران: شاهنامه خوانی: داستان بیست و سوم، اکوان دیو

روزی کیخسرو با بزرگانش مجلسی آراسته بود و شادبودند یک ساعت نگذشته بود که چوپانی به درگاه شاه آمد و گفت:

به گزارش آکاایران: گورخری به گله زده است او چون دیوی است که از بند رهاشده است و مانند شیری خشمناک است که یال اسبان را می درد و رنگش چون خورشید زرین با خطهای سیاه بر پشت است. خسرو از نشانی ها فهمید که او گورخر نیست چون گورخر زورش به اسب نمی رسد و دیگر اینکه خسرو شنیده بود در نزدیکی گله چوپان چشمه اکوان دیو است. پس شاه نامه ای به رستم نوشت و به گرگین داد تا به او برساند وقتی رستم فرمان شاه را خواند به سرعت نزد او رفت. شاه به رستم گفت: کار بزرگی است پس تمام ماجرا را بازگفت و از رستم کمک خواست. رستم سه روز در مرغزار در میان اسپان جستجو می کرد تا روز چهارم که آن گور را دید. اسبش را حرکت داد و با خود گفت: خوب است او را با کمند بگیرم و زنده نزد شاه ببرم پس کمند انداخت و خواست تا سرش را به بند آورد اما گورخر ناپدید شد. رستم فهمید که او گور نیست و واقعاً اکوان دیو است و باید با شمشیر کارش را ساخت. دوباره گور پیدا شد و رستم تیری به او زد ولی بازهم ناپدید شد. رستم در پی او یک روز و یک شب در دشت بود پس تشنه شد و به چشمه ای رسید که آبی چون گلاب داشت. پیاده شد و به رخش آب داد و سپس خوابید و رخش هم شروع به چریدن کرد. اکوان که دید او خواب است مانند بادی آمد و او را از زمین به آسمان برد.رستم ناراحت شد و گفت: دریغ که کارم تمام شد و جهان به کام افراسیاب شد. اکوان به رستم گفت: تو را از هوا به کوه بیندازم یا دریا؟ رستم با خود اندیشید من هرچه بگویم او برعکس عمل می کند پس گفت: مرا به آب نینداز و به کوه بینداز. دیو او را به دریا انداخت همین که رستم به دریا افتاد تیغ کشید و نهنگان را می کشت و با دست و پای چپ شنا می کرد تا به خشکی رسید و دمی آسود و به نزد چشمه رفت ولی رخش را ندید پس به دنبالش روان شد و او را بین گله افراسیاب یافت درحالی که نگهبان اسبان در خواب بود. رخش غریو می کشید و دمان بود پس کمند انداخت و سوار او شد و سپس گله اسبان را جلو انداخت. گله دار که سراسیمه بیدار شده بود همراهانش را فراخواند تا کمکش کنند. رستم تیغ کشید و همه را کشت و تنها چوپان فرار کرد و درراه به افراسیاب که برای دیدن گله اسپان می آمد برخورد و ماجرا را گفت. افراسیاب ناراحت شد و به اصرار ترکان به دنبال رستم روانه شد. وقتی رستم آن ها را دید کمان کشید و تیراندازی کرد و شصت دلیر ترک را انداخت و بعد با گرز چهل تن دیگر را تباه کرد و هرچه باروبنه و پیل داشتند به چنگ آورد. دوباره اکوان او را دید و گفت: نجات یافتی؟ اما دوباره همان بلا را سرت می آورم. رستم سریع با کمند او را به بند کشید و با گرز بر سرش کوبید و او را در هم شکست و سرش را از تن جدا کرد و خداوند را ستایش نمود.

 

هر آن کو گذشت از ره مردمی

ز دیوان شمر مشمرش آدمی

سپس رستم بر رخش نشست و اسبان و پیلان غنائم را نزد شاه برد و اسبان را بین ایرانیان قسمت کرد و پیلان را به شاه سپرد و ماجرای جنگش را برای شاه بازگفت. دوهفته با شادی نزد شاه بود و سپس دلش هوای زال را کرد و به شاه گفت: باید نزد زال بروم و بعد بازمی گردم تا انتقام سیاوش را از افراسیاب بگیرم.

کنون رزم بیژن بگویم که چیست

کزان رزم یکسر بباید گریست

[ منبع این خبر سایت آکاایران-سرگرمی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

شفاف سازی:
خبر فوق در سایت آکاایران-سرگرمی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabarkhan0511@gmail.com در تماس باشید

جدیدترین اخبار منتشر شده