داستانک ببخش که باورت نکردم!

داستانک/ ببخش که باورت نکردم!

آخرین خبر/ گفتی شاعری و من، نیم ساعت خندیدم. دوباره گفتی شاعری و من دوباره نیم ساعت خندیدم. به تو خیره شدم تا بدانم چرا مردها وقتی اسمِ جدایی به میان می آید، اینقدر کودک می شوند، اما تو از نو گفتی شاعری.

ببخش، به خاطرِ آن همه تحقیر که از من دیدی، ببخش که وادارت کردم دوازده بار بنویسی میلیون و نوشتی ملیون و من دوباره نیم ساعت خندیدم. ببخش، آن خنده ها را، ببخش که وقتی اصرارت را به شاعر بودن دیدم، مثل بازجوها هی پرسیدم و خیال کردم حالا که تفاوت هایمان را قبول کرده ای و قصدم را از طلاق می دانی، نقشه ی شاعری کشیده ای و تو هر شعری را ده بار از حفظ خواندی و من باور نکردم و گفتم همه اش به خاطرِ ترس از جدایی است.

همان شب، رفتی دست نوشته هایت را، که توی پمپ بنزین قایم کرده بودی، آوردی. از نو خواندی همه را، از اول، با لحنِ شاعرانه، به این امید که من باور کنم، ببخش که باور نکردم، ببخش که وقتی گریه می کردی و من نمی دیدم، شعرهایت را به هرمز نشان دادم تا بگوید مالِ کدام شاعر است و از کدام مجله ی قدیمی، کش رفته ای و حتا وقتی هرمز گفت شعرها تازه اند، مثلِ برفِ باریده به جنگل در آذر ماه، باور نکردم.



از کتاب: شکارچی را به عروسیم دعوت کن
نویسنده: مسعود لک



[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستانک ببخش که باورت نکردم!» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات