قصه شب ایرانی آیلار- قسمت شانزدهم

قصه شب ایرانی/ آیلار- قسمت شانزدهم

آخرین خبر/ فرهیختگان و کتاب خوان های عزیز آخرین خبری، این بار با داستان ایرانی جذاب دیگری شب های بهاری با هم خواهیم بود. امیدواریم شما هم مثل ما از خواندن این داستان لذت ببرید، ما تلاش می کنیم که داستان های مورد علاقه شما را منتشر کنیم،از همراهی شما سپاسگذاریم، کتاب خوان و شاداب باشید.



کامران متعجب پرسید:
-متوجه منظورت نمی شم.چکار باید می کردم؟
ترانه خانم لبخندی زد و گفت:
-یه سوالی ازت بپرسم راستش رو می گی؟
-بله، تا به حال از من دروغ شنیدید؟
-نه، اما میخوام مطمئن باشم راستش رو بهم میگی.
-مطمئن باشید.
-نظرت درباره آیلار چیه؟
کامران مکثی کرد و گفت:
-از نظر من دختر خیلی خوب و شایسته ایه.
-اینها درست برای ازدواج چطوره؟
کامران بدون تامل گفت:
-تا به حال در بهش فکر نکردم.
-اگه من ازت بخوام درباره اش فکر کنی چی؟
-منم میگم چشم حتماً.
ترانه خانم با دلخوری گفت:
-هرچند که امروز ممکنه آیلار رو برای همیشه از دست مون بیرون آورده باشند. کامران خندید و گفت:
فراموش نکنید گفتم درباره اش فکر می کنم هنوز نگفتم که جوابم مثبته 
ترانه خانم با شیطنت گفت:
-اما من به جوابت مطمئنم ایلار دختری بسیار زیبا جذاب اصیل تحصیل کرده و نجیبه که کمتر دختری تمام این خصوصیات رو یکجا داره  کامران حرف مادرش را کرد و گفت:
-بله حق با شماست تمام این محسنات یکجا در ایلار یافت می شود اما دلیل نمیشه که من بخوام با اون ازدواج کنم ترانه خانم در حالی که می خندید از جا برخاست و گفت:
-در غیر این صورت باید برات برم دنبال دختر شله پریون بگردم...
به طرف اشپزخانه رفت و ادامه داد:
-هرچند که از نظر من ایلار همون دختر شاه پریونه روی این دختر هیچ عیبی نمی توان بذاری
کامران خندید و گفت:
-به غیر از لهجه اش
ترانه خانم به جانبداری از ایلار پرداخت و گفت:
-اولا زیاد لهجه نداره تنها بعضی کلمات رو کمی با لهجه ادا می کنه در ثانی مدتی که با ما زندگی کنه لهجه اش هم درست میشه
در این هنگام امیرخان از اتاق کارش خارج شد و گفت:
-چه خبره مادر و پسر خونه خونه رو به سرتون گرفتید ناسلامتی داشتم مطالعه می کردم
کامران به احترام ورود پدزش از جا بلند شد در حالی که با پدرش دست می داد سلام و احوالپرسی کرد ترانه خانم مرغ را درون مایکروفر قرار داد در حالی که ان را روشن می کرد گفت:
-داشتیم در مورد ایلار صحبت می کردیمامروز یکی از دانشجوها رفته سراغ کامران تا ازش ادرس خونه کاکاجان اسلام رو بگیره امیرخان رو به کامران کرد و گفت:
-می خواستی به بنده خدا بگی تهرون هستند
ترانه خانم به جای کامران پاسخ داد:
-نگران نباش گفته شما پدر و پسر یکی از یکی بی سیاست تر هستید امیرخان پرسید:
-اینکه کاکاجان اسلام تهرونه چه ربطی به سیاست ما دو نفر داره؟
-خب دختر به این خوبی که کیس مناسبی برای عروس این خانواده است رو بسپاریم به دیگرون امیرخان رو به کامران کرد و گفت:
-اینو با مادرت موافقم حق با اونه
کامران گفت:
-نمی تونستم به پسره بگم برو بندر ترکمن درحالیکه پدر و مادر دختر تو تهرون هستند؟خدا رو خوش نمی یاد ترانه خانم با دلخوری گفت:
-وقتی که از چنگمون در اوردنش اون موقع خدا رو خوش می یاد....
کامران خندید و گفت:
اولا برای هر دختری ممکنه دهها خواستگار بره ثانیا اون ازاده که همسرش رو انتخاب کنه ثالثا معلوم نیست که به این پسر جواب مثبت بده رابعا من هنوز به شما نگفتم قصد ازدواج با ایلار رو دارم
امیر خان در حالی که نارتگی پوست می گرفت گفت:
-بله همانطور که دختر ازاده تا از بین خواستگارانش همسر مورد علاقه اش رو انتخاب کنه پسر هم همین ازادی رو داره حالا به صرف اینکه ایلار از هر نظر پسندیده است ما نمی تونیم اون رو به کامران تحمیل کنیم علاقه باید دو طرفه باشه باید جرقه محبت تو قلب هم دختر و هم پسر بزنه تا نهال عشق جوونه بزنه و بالا بیاد ترانه خانم همانطور که ظرف مرغ را از درون مایکروفر بیرون می کشید و ان را این طرف و ان طرف می کرد گفت:
-لطفا شما فلسفه چینیتونو بذارید برای کلاس و دانشجویانتون نمی خواد حرف تو دهنش بذاری اون خودش به اندازه کافی بلده کامران و پدرش هر دو با صدای بلند خندیدند و امیرخان اهسته به کامران گفت:
-ایلار قاپ مادرتو حسابی دزدیده حتم دارم اگر جای تو بود یک لحظه معطلش نمی کرد و هر طوری بود دل دختر مردم رو بدست می اورد کامران خندید و گفت:
-پس باید عجله کنم و از مادر پیشی بگیرم

-ای ناقلا پس دلت باهاشه؟راستش ازش خوشم می یاد اما باور کنید هنوز درباره ازدواج با اون فکر نکردم  پس تا دیر نشده فکرهاتو بکن چون دختری مثل ایلار خواهان زیاد داره
-بله می دونم
-نمونه اش همین پسری که امروز اومده بود دیدنت و خودش رو داره به اب و اتش میزنه تا با خوانواده ایلار  صحبت کنه
-متوجه ام
-پس دست بجنبون پسر حالا که متوجه ای  ترانه خانم از اشپزخانه خارج شد و گفت:
-شما پدر و پسر چی دارید در گوشی می گید؟
امیرخان در جایش کمی جابه جا شد و گفت:
-حرفهای مردونه بود
ترانه خانم خندید و گفت:
-اهان مردونه بود؟
در این هنگام صدای زنگ تلفن بلند شد ترانه خانم گوشی را برداشت و پاسخ داد:
-بفرمائید
-سلام ترانه جون حال شما؟
-سلام از بنده است ماهرخ خانم شما چطورید؟اقای مرتضوی خوب هستند؟
-همگی خوبیم دیدم خبری از شما نیست گفتم تماس بگیرم حالتونو بپرسم
-شما همیشه نسبت به ما لطف دارید
-چرا به ما سری نمی زنید؟
-راستش مثل همیشه گرفتاری و کار امیر و کامی وقتی برای بازدید از دوستان باقی نمی گذاره
-بابا از خونه بیایید بیرون حیلی دلمون واستون تنگ شده اصلا بهتره جمعه بیایید تا با هم دیداری تازه کنیم و هم  امیرخان و کامی جون از حال و هوای کار بیرون بیان
ترانه خانم مکثی کرد و پاسخ داد:
-راستش می دونی ماهرخ جون اقا و خانم جرجانی تبار تهرون هستند و گمونم اواخر هفته یا اوایل هفته اینده  عزیمت کنند تصمیم دارم اونها رو دعوت کنم روز جمعه بیان منزل ما چرا شما و خوانواده تشریف نمی یاریدتا همگی دور هم باشیم
-چه جالب اتفاقا اقای مرتضوی با اقای جرجانی تبار کار داشت امروز می گفت باید با ایشون تماس تلفنی داشتهژ باشه گمونم می خواد چند تا اسب بخره قصد داره با ایشون مشورت کنه . اگه موافقت کنند اسبها رو ایشون  خریداری کنند...
خانم مرتضوی مکث کوتاهی کرد و گفت:
-اصلا چطوره روز جمعه همراه با خانواده اقای جرجانی تبار همگی تشریف بیارید تا هم جوونها کمی اسب  سواری کنند و هم اقایون به کارهاشون برسند
ترانه خانم بعد از مشورت با امیرخان پاسخ مثبت داد و گفت:
-اجازه بده با خوانواده اقای جرجانی تبار صحبت کنم اگر موافقت کردند ما حرفی نداریم -پس خبرش از شما  
-باشه عزیزم فردا خبرش رو بهت میدم که می یاییم یا نه اما اگه ما نیومدیم شما باید حتما تشریف بیارید
-شما فعلا با اقا و خانم جرجانی تبار صحبت کنید و هر طور شده راضیشون کنید که روز جمعه تشریف بیارند
بعد از خداحافظی ترانه خانم گوسی را در جایش کذاشت و درباره دعوت خانم مرتضوی با همسر و پسرش صحبت
کرد
کاکاجان اسلام از دعوت روز جمعه استقبال کرد و همگی روز جمعه به ویلای زیبای اقای مرتضوی رفتند
شادی با دیدن کامران به وجد امد و بلافاصله اتاقش را ترک کرد و به استقبال مهمانان رفت سرور که دختر رک گویی بود با دیدن شادی در حالی که می خندید گفت:
-به به سادی خانم می بینم که امروز اجتماعی شدید و به جمع ما پیوستید؟
شادی تنها با لبخندی پاسخ او را داد و به مهمانان خوش امد گفت در ان بین تنها ایلار مستثنی بود و شادی به او اعتنایی نکرد  کامران خیلی زود منوجه موضوع شدو از رفتار زشت شادی رنجید اما درست ندید عکس العملی از خود نشان دهد
ایلار که با کلاه و شال گردنی صورتی که به سر و گردن داشت بر زیبائیش افزوده شده بود بدون توجه به شادی  سرگرم گفتگو با سرور شد و همین امر حسادت شادی را بیشتر برانگیخت
شادی نیز دختری زیبا و قد بلند بود که از زیبایی بهره زیادی برده بود او نمونه ای کامل از زنان شرقی بود که چشمان درشت و مشکی اش در چهره اش خودنمایی می کرد برخلاف
سرور پوستی سفید و صاف داشت و ابروانی بلند و کمانی که ناخوداگاه بیننده را به یاد تصاویر مینیاتوری می انداخت
ساعتی از ورود مهمانان می گذشت و شادی برخلاف دفعه قبل از بودن در جمع مهمانان لذت می برد اما خوشی او گاه گاهی که کامران را متوجه ایلار می دید و یا گفتگوی اندو را مشاهده می کرد به عصبانیت مبدل می گشت
بدنبال راهی بود تا کامران را از ایلار جدا سازد ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد و شادمانه خطاب به کامران گفت:
-اقا کامی می دونستید که منم دارم اسب سواری رو یاد می گیرم
کامران که می دانست او با اسبها میانه خوبی ندارد متعجب پرسید:
-جدی می گید خیلی جالبه
-بله تصمیم دارم اسب سواریم مثل رانندگیم یک بشه
کامران لبخندی زد و با خوشرویی گفت:
-مطمئنم که همینطور می شه
-دوست دارید کمی سوارکاری کنیم
-بله البته مایلم سوارکاری شما رو ببینم برام جالبه شما رو سوار بر اسب مشاهده کنم
-پس معطل چی هستید بلند شید بریم
کامران برخلاف انتظار او رو به ایلار و سرور کرد و پرسید:
-شما خانم ها ما رو همراهی نمی کنید؟
قبل از انکه شادی مانع او شود کامران ادامه داد:
-من و شادی خانم می خوایم بریم سوارکاری شما هم می یایید یا نه؟
سرور قبل از ایلار پاسخ داد:
-البته که می یاییم حتم دارم ایلار حسابی دلش واسه اسبش تنگ شده ....
سپس رو به ایلار کرد و پرسید:
-درست می گم؟
-بله البته
شادی به ناچار مجبور بخ سکوت شد و با نارضایتی همراه کامران و بقیه از ویلا خارج شد
هنگامی که همگی به اصطبل رسیدند کامران خطاب به ایلار گفت:
-پدر و مادر خیلی از سوارکاری شما تعریف می کردند
-اقا و خانم میکائیلییان نسبت به بنده لطف دارند
سرور با خوشحالی گفت:
-اقا کامی باید دفعه قبل بودی و می دیدی که چطور ایلار سوار اسبش که شد به جای اینکه اسب رو وادار به دویدن
کنه وادار به پرواز کردن کرده...
شادی به طعنه گفن:
-لطفا کمی اغراق کن
سرور در صدد دفاع از گفته اش برامد و گفت:
-قبول ندارید؟باشه امروز خودتون می بینید
کامران به چهره ی زیبای ایلار نگاه کرد و گفت:
-نظر شما چیه؟با گفته سرور موافقید یا نه؟
ایلار لبخند ملیحی زد و گفت:
-من ادعایی ندارم
-اما سرور که خیلی ادعا می کنه و به گفتش ایمان داره
-سرور نسبت به من لطف داره اما اونطوری که میگه....
سرور به میان حرفش دوید و گفت:
-بیخودی شکسته نفسی نکن در ضمن منم ضایع نکن امروز بهشون نشون بده که چقدر تو سوارکاری مهارت
داری
ایلار با متانت خاصی گفت:
-امروز ما نیومدیم که خودمونو به همدیگه ثابت کنیم در ضمن لزومی هم برای به رخ کشیدن مهارتها نمی بینم
فقط ساعتی در کنار یکدیگر سوارکاری می کنیم همین
سرور با نارضایتی گفت:
-تو همیشه عادت داری ادم رو ضایع کنی؟یا شانس منه بدبخته که امروز اینطوری شدی؟
ایلار با مهربانی دستش را به روی شانه سرور گذاشت و گفت:
-به خدا اصلا قصد ضایع کردن تورو ندارم شاید بعدها مهارتم توی سواری رو به اقا کامران و بقیه نشون دادم
با صحبت ایلار کامران به جنگ سردی که ما بین ایلار و شادی جریان داشت پی برد
چهار خوان زیبا سوار بر اسبهایشان شروع به پرسه زدن در املاک کردند که ناگهان سرور با دست روباهی را
نشان داد و گفت:
-نگاه کنید روباهه باز هم از مرغدونی دزدی کرده بابا خیلی وقته
دستور داده اونو با تیر بزنند اما هنوز نتونستد بگیرنش
ایلار خندید و گفت:
-اگه طناب داشتید من همین حالا می گرفتمش
شادی با بی حوصله گی گفت:
-باز هم خودنمایی
ایلار گفت:
-حالا که طناب نداریم اما می تونم مرغ رو ازش بگیرم
ناگهان به کپر اسب زد و اسب با حرکتی ناگهانی شروع به دودن نمود کامران و شادی هردو با حیرت به او که هر
لحظه بر سرعتش افزوده می شد و به تاخت پیش می رفت می نگریستند که سرور انها را حیرت زده دید و پرسید:
نظرتون چیه حالا باور دارید که پرواز می کنه؟تا به حال کسی رو دیده بودید که اینقدر ماهرانه سوارکاری کنه
در این هنگام ایلار با مهارت اسب را از روی طارمی هایی که محدوده املاک اقای مرتضوی را نشان می داد پرواز
داد و به ان سوی طارمی ها پریدند و روباه را همچنان تعقیب کرد
کامران که لحظه به لحظه ایلار را با نگاه تعقیب می کرد گفت:
-خدای من خیلی ماهره دیدید از روی نرده ها چطوری پرید؟
سرور با خوشحالی گفت:
-حالا دیدید که اغراق نمی کردم اون واقعا تو سوارکاری مهارت داره؟
کامران با سر حرف او را تایید کرد و گفت:
بله حق با توست اصلاً تصورش رو نمی کردم اینقدر ماهر باشه.
شادی که عادت داشت همیشه ساز مخالف بزند با بی اعتنایی گفت:
_زیاد هم شاهکار نکرده !کسی که از بچگی با اسب و تو مزرعه بزرگ شده باشد همچین کار شاقی نکرده که هر دوتون حیرون موندین؟!...
سپس به مسیری که آیلار رفته بود نگریست و ادامه داد:
_اگه تونست از دهن روباه طعمه اش رو بیرون بیاره یه چیزی...
سرور با دست به سویی اشاره کرد و گفت:
_داره می یاد،انگار چیزی تو دستشه!
کامران به مسیری که سرور اشاره می کرد نگریست و در حالیکه لبخندی بر لب داشت گفت:
_بله درسته،مثل اینکه طعمه رو از دهن روباه گرفته...
سرور به میان حرف کامران آمد و گفت:
_حالا چی شادی خانم بازم می تونی مهارتش رو انکار کنی؟
_خب هرکسی ممکنه تو یه زمینه مهارت داشته باشه یکی تو سوارکاری و یا یکی تو رانندگی...
سرور باز هم به میان حرفش آمد و گفت:
_آیلار از وقتی که خیلی کوچیک بوده توسط پدرش تعلیم رانندگی دیده و تو رانندگی هم مهارت داره.
شادی دلخور از جانبرداری سرور گفت:
_تو از کجا می دانی؟
_دفعه ی قبل خودش برام تعریف کرد.
_شک دارم بتونه دنده عوض کنه چه برسه به اینکه تو رانندگی مهارت داشته باشه.
سرور از اینکه گفته هایش به کامران و شادی ثابت شده بود خوشحال بود:
_دلیلی نداره بخواد دروغ بگه،دیدید که هرچقدر من گفتم تو سوارکاری مهارت داره اون با شکسته نفسی و متانت حرف منو رد کرد پس چنین آدمی نمی تونه انسانی متظاهر و دروغگو باشه!
آیلار در حالیکه به تاخت نزدیک می شد دستش را بالا برد و گفت:
_بالاخره موفق شدم.
کامران و سرور با کف زدن او را تشویق کردند و سرور گفت:
_مطمئن بودم که پیروز میدان تویی نه روباهه.
آیلار مرغ بی جان را به روی زمین انداخت و گفت:
_اما باید اقرار کنم که کار آسونی نبود.
سرور شادمانه گفت:
_کاری که تو کردی از هر کسی برنمی اومد.
آیلار خندید و گفت:
_زیادی ازم تعریف می کنی...
شادی پشت چشمی نازک کزد و گفت:
_اون از بچگی همیشه عادت به غلو کردن داره،...
به آرامی برگرده ی اسبش زد و آن را به راه رفتن وا داشت وادامه داد:
_خوش به حالش اگه ده تا دختر کور و کچل داشته باشه هیچ کدوم به پانزده سالگی نمی رسند که شوهرشون می ده بس که ازشون تعریف می کنه
سرور با صدای بلند خندید و گفت:
-دوست داشته باشی تو رو هم شوهر بدم...
شادی به کامران نگریست و حرف او را برید:
-حرف بیخود نزن،اگه می خواستم شوهر کنم احتیاجی به تو نداشتم...
سرور با صدای بلندی خندید و گفت:
-راست می گی چون مامان تا حالا شوهرت داده بود،یادم نبود اخلاق من شبیه به مامانه.
ناگاه کامران با صدای بلند خندید و چون باعث رنجش شادی شد در حالیکه سعی می کرد خنده اش را کنترل کند رو به شادی کرد و گفت:
-معذرت می خوام به خدا منظوری نداشتم فقط به حرفای بامزه ی سرور خندیدم.
شادی که تا حدی هم عصبانی شده بود گفت:
-آره اون همیشه عادت داره که دلقک جمع بشه.
سرور بدون اینکه ناراحت شود خندید و گفت:
-ملیجک دربار باکلاستره.
کامران و آیلار با صدای بلند به حرف آیلار خندیدند و این بیشتر باعث رنجش شادی شد.ضربه ی محکمتری به کپر اسبش کوبید و اسب با سرعت بیشتری پیشرفت و متعاقب آن کامران نیز به نبالش روان شد.
سرور و آیلار همانطور که آهسته پیش میرفتند،تمایلی به همراهی آن دو نداشتند.سرور همانطور که به دور شدن آندو می نگریست گفت:
-دلم برای کامی می سوزه که مجبوره شادی رو تحمل کنه.
آیلار نیز با نگاه آنان را تعقیب کرد و گفت:
-شاید آقا کامران عقیده ای غیر از تو داشته باشه و از بودن با شادی لذت می بره!
سرور با ناراحتی گفت:
-کدوم آدم عاقلی از بودن با شادی لذت می بره که اقا کامران ببره
اسبش را هی کرد و گفت:
-من که خواهرشم نمی تونم تحملش کنم چه برسه به بقیه.
-اما مثل اینکه شادی با آقا کامران رفتاری متفاوت با بقیه داره!
سرور لبخند زد و گفت:
-شاید به خاطر اینکه خیالاتی تو سرش داره.
آیلار که متوجه منظور سرور شده بود خندید و گفت:
-مثل اینکه آقا کامران هم بدش نمیاد که به فکر و خیالای شادی دامن بزنه.
-اگه حدسهای تو درست باشه دلم براش می سوزه،یه عمر خودش رو بدبخت کرده!
آیلار متعجب به سرور نگریست و پرسید:
-تو واقعا اینطوری فکر می کنی؟
-آره آیلار جون،چون شماها زیاد با شادی برخورد نداشتید نمیدونید که چقدر گنده دماغه،آقا کامران شاید اوایل با اخلاق بدش بتونه کنار بیاد اما حتم دارم خیلی زود خسته میشه.
همانطور که آهسته پیش می رفتند ادامه داد:
-توی کتابی خوندم که زندگی مشترک عبارت است از سه هفت
آشنایی،سه ماه عشاقی،سه سال جنگ و جدال و یک عمر تحمل همدیگه اما میترسم زندگی مشترک آقا کامی و شادی به یک عمر تحمل نکشه و تو سه سال جنگ و جدال به پایان برسه.
آیلار با مهربانی به چهره ی نگران سرور نگریست و گفت:
-شاید هم نگرانی تو بیهوده باشه و اونها توی زندگی مشترک خیلی هم باهم تفاهم داشته باشند....
سرور حرف او را برئد و گفت:
-تفاهم اونم با چه کسی؟شادی با بقیه،مضحکترین حرفیه که تا به حال شنیدم،شادی نمیتونه حتی با خودش تفاهم داشته باشه چه برسه با همسر آینده ش.
-گمون نمیکنی زیادی نسبت بهش بدبینی؟
-اگه انقدر که من میشناسمش تو هم میشناختیش مطمئنم که با من هم عقیده بودی.
آیلار که سردش شده بود گفت:
-تو سردت نیست؟
-چرا کمی سردم شده بهتره کمی تحرک داشته باشیم...
آیلار با او مخالفت کرد و گفت:
-بهتره به ساختمان برگردیم حسابی سردم شده.
-باشه برگردیم،دوست ندارم مریض بشی،تو به این نوع آب و هوای خشک عادت نداری.
هر دو دهانه ی اسبشان را کشیدند و میسیر بازگشت را پیش گرفتند و دقایقی بعد آیلار درون اتاق گرم سرور به نوای سازش گوش میداد.
سرور با گیتار آهنگی را مینواخت و با صدای دلنشینی میخواند،آیلار غرق حیرت شده بود و به نوای خوش گیتار که با ترنم صدای سرور جادویی به نظر میرسید گوش میداد و او تصورش را نمیکرد که سرور چنین صدای خوشی داشته باشد.
هنگامی که سرور گیتار را کنار گذاشت آیلار هیجان زده کفّ زد و او را تشویق نمود و گفت:
-واقعاً از شنیدن صدات لذت بردم،اقرار میکنم تصورش را نمیکردم صدائی به این دلنشینی و زیبایی داشته باشی،بهت تبریک میگم.
سرور لبخندی زد و گفت:
-متشکرم،صدامو از پدر جان به ارث بردم باید صدای پدرمو بشنوی....
-خیلی دوست دارم صدای پدرتونم بشنوم.
قدسی خانم وارد شد و گفت:
-سرور خانم همراه مهمون محترمتون تشریف ببرید برای صرف ناهار.
-باشه ممنونم.
قدسی از اتاق خارج شد و سرور دست آیلار را گرفت و به طرف خود کشید و گفت:
-بلند شو بریم که شکمم از گشنگی به صدا افتاده...
سرور و آیلار در حالیکه با یکدیگر گفت و گو میکردند وارد سالن شدند و آیلار شادی را در صندلی کنار کامران دید.
سرور و آیلار با دیدن آنها بی اختیار لبخند زدند و سرور خطاب به آنها پرسید:
-سواری خوش گذشت؟
کامران به جای پاسخ دادن به سوال سرور پرسید:
-شما یکدفعه کجا غیبتون زد؟
سرور در حالی که صندلی را برای نشستن آیلار جلو میکشید پاسخ داد:
-دست پیش گرفتید که پس نیفتید؟ما کجا غیبتون زد یا اینکه شما بی اعتنا به ما رفتید؟
کامران در صدد دلجویی برآمد:
باور کنید من گمان میکردم شما هم مرا همراهی خواهید کرد.مگر قرار نبود همگی بریم سواری؟
سرور نیز پشت میز نشست است و گفت:
-آیلار جان سردش شده بود برگشتیم خونه.
نویسنده: مریم معجونی
ادامه دارد...




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب ایرانی آیلار- قسمت شانزدهم » اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات