خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک : قسمت دوم

خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک : قسمت دوم

آخرین خبر/ داستان های ترسناک همیشه طرفداران مخصوص به خودش را دارد، ما هم به سلیقه شما احترام می گذاریم و هر شب با یک داستان که تن شما را بلرزاند در کنارتان هستیم. حواستان باشد در تاریکی و تنهایی بخوانید تا بیشتر بترسید. ترسناک بخوانید و شب پر از ترسی داشته باشید و کتابخوان باشید.





بانی پیش خود فکر کرد که احتمالا حق با اوست. اما آن خواب همچنان اذیتش میکرد؛ تمام روز اذیتش کرده بود، به اندازه ای که نگرانی های اخیرش را از ذهنش خارج کرده بود. وقتی که با مردیث به خانه ی کرولاین نزدیک شدند، نگرانی های قدیمیش با سماجت بازگشتند. با خودش فکر کرد که واقعا بهتر بود اگر به مردیث در این باره گفته بود، از پهلو نگاه مضطربی به دخترک قد بلند انداخت.
نمیتوانست بگذارد مردیث بدون اینکه آماده شود همینطوری به داخل رود... مردیث به پنجرهی روشن خانه کوئین آن ٤ نگاه کرد و آهی کشید. "تو واقعا امشب به اون گوشواره ها احتیاج داری؟"
"آره، قطعا لازمشون دارم؛"
الان دیگر خیلی دیر بود که حقیقت را به مردیث بگوید. باید به بهترین نحو ممکن رفتار کند. اضافه کرد "وقتی ببینیشون عاشقشون میشی" در صدایش، آهنگ یاس و درماندگی امیدوارانهای را شنید. مردیث مکث کرد و چشمان تیزبین تیره اش کنجکاوانه صورت بانی را کاوید. سپس در زد. "من فقط امیدوارم کرولاین امشب خونه نباشه. وگرنه ممکنه گیرش بیفتیم."
"کرولاین شنبه شب خونه باشه؟! مسخره نباش." بانی نفسش را برای مدت زیادی حبس کرده بود؛ احساس ضعف میکرد.
صدای خنده ی شکننده و ساختگیش طنین انداز شد. تا حدودی عصبی ادامه داد "چه تصوری،" تااینکه مردیث گفت:" فکر کنم کسی خونه نیست،" و دستگیره ی در را امتحان کرد. بانی با ضربه ای دیوانه وار افزود ، "فیدل- دی- دی ٥ مردیث درحالیکه دستش به دستگیره در بود، بی حرکت ایستاد و به او نگاه کرد.
به آرامی گفت:" بانی، زده به سرت؟ "
"نه." با دلخوری بازوی مردیث را گرفت و فورا نگاه او را دنبال کرد. در خودش باز شد. " اوه، خدایا، مردیث، خواهش میکنم منو نکش..."
سه صدا فریاد زدند:" سورپرایز!"
بانی با صدای هیسی گفت:" بخند،" و تنهای به دوستش زد و او را به داخل اتاق روشن که پر از سرو صدا و کاغذرنگی بود، هل داد. "بعدا منو بکش... من سزاوارشم...اما الان فقط بخند."

بادکنک های گرانقیمت از نوع مایلر ٦ و کپه ای از هدایا بر روی میز چای دیده می شد. حتی گل آرایی هم شده بود، گرچه بانی متوجه شد گلهای ارکیده ی آن دقیقا با شال گردن سبز کمرنگ کرولاین هماهنگ شده است. شالش ابریشم هرمس با طرحی از درخت مو و برگهایش بود. بانی با خود گفت شرط میبندم که اون بالاخره یکی از آن ارکیده ها را به موهاش میزنه.
چشمان آبی سو کارسن قدری مضطرب بود، با لبخند مرددی گفت:"مردیث امیدوارم امشب برنامه مهمی نداشته باشی."
مردیت پاسخ داد:" چیزی نیس که نتونم تغییرش بدم ." اما با گرمی نیشخندی زد و بانی آرام شد. سو در محکمه الینا همراه بانی، مردیث و کرولاین از شاهزادگان خوشامدگو بود. او تنها دختری در مدرسه بود که وقتی همه علیه الینا شده بودند، درکنار بانی و مردیث ایستاد. در مراسم خاکسپاری الینا گفت که الینا همیشه ملکه ی واقعی رابرت ای.لی ٨ خواهد بود، و لقب ملکه ی برفی خودش را به یادبود الینا تقدیم کرد. هیچ کسی نمیتواند از سو متنفر باشد. بانی پیش خود فکر کرد که بدترین قسمت به خیر گذشت.
کرولاین گفت:" میخوام از هممون روی کاناپه عکس بگیرم" و جای آنها را پشت گلها مشخص کرد. "ویکی می تونی از ما عکس بگیری؟"
ویکی بنت آهسته و بی توجه ایستاده بود. گفت:" اوه البته" وقتی که دوربین را بالا میگرفت، با حالتی عصبی موهای بلند و قهوه ای روشنش را از جلوی چشمانش کنار زد.
بانی فکر کرد، درست مثل اینکه خدمتکاره، سپس نور فلاش چشمانش را کور کرد.
عکس که چاپ شد، سو و کرولاین به خنده افتادند و درباره ی قیافه ی خشک و رسمی مردیث حرف می زدند، در همین حال بانی چیز دیگری متوجه شد. عکس خوبی بود؛ کرولاین مثل همیشه با آن موهای طلاییش که می درخشید و گلهای ارکیده- ی مقابلش، خوب و مسحور کننده به نظر میرسید. و مردیث که قیافه ای گوشه گیر و کنایه آمیز به خود گرفته بود، بدون اینکه حتی تلاشی کرده باشد به طور خدادادی و مبهوت کننده ای زیبا بود، سپس خودش بود، یک سر و گردن از بقیه کوتاه- تر، با موهای ژولیده ی قرمز رنگ و صورتی که حالت ساده و کمرویی داشت. اما چیز عجیب، پیکری بود که در کنارش روی کاناپه بود. اون سو بود، البته که سو بود، اما برای لحظه ای آن موی بلوند و چشمان آبی، به نظر میرسید متعلق به شخص دیگری باشند. کسی که مصرانه به او نگاه میکرد، گویی میخواست چیزمهمی به او بگوید. بانی ابروهایش را در هم کشید، به سرعت پلک زد. تصویر مقابلش شناور بود و عرق سردی در ستون فقراتش جاری شد.
نه، اون فقط سو هس که توی عکسه. باید برای یک لحظه دیوانه شده باشه و یا آرزوی کرولاین که "دوباره همه با هم باشن" رویش اثر گذاشته است.
بلند شد و گفت ،"عکس بعدی رو من می گیرم. ویکی بشین، و تکیه بده. نه عقبتر، عقبتر ... همونجا!" تمام حرکات ویکی سریع، سبک و عصبی بود. وقتی که فلش زد، مثل حیوانی که ترسیده و آماده ی تیر خوردن باشد، از جا پرید.
کرولاین زورکی به این عکس نگاهی انداخت، در عوض بلند شد و به آشپزخانه رفت. گفت:"حدس بزنین به جای کیک چی داریم؟ من دسر شکلاتی مخصوص خودمو درست کردم. بیاید، کمکم کنید این شکلاتو آب کنم." سو بدنبال او رفت، و بعد از کمی تردید، ویکی هم رفت.
آخرین نشانه های رضایتمندی مردیت بخار شد و رو کرد به بانی و گفت "تو باید به من میگفتی."
بانی یک لحظه سرش را از روی درماندگی پایین انداخت و گفت:" میدونم." سپس سرش را بالا گرفت و پوزخندی زد. "اما اونوقت تو نمی اومدی و ما دسر شکلاتی نمیخوردیم."
"و واقعا این ارزششو داشت؟"
بانی با حالت معقولی پاسخ داد:"خوب، این کمک میکنه، و حقیقتا، شاید خیلی هم بد نباشه. کرولاین واقعا داره تلاش میکنه خوب باشه، و برای ویکی هم خوبه که یکبار از خونه بیاد بیرون..."
مردیث بدون تعارف گفت:" به نظر نمیرسه این براش خوب باشه، این جور به نظر میاد که داره سکته میکنه"
"خوب، احتمالا فقط عصبیه" به عقیده ی بانی ، ویکی دلیل خوبی برای عصبی بودن داشت. او بیشتر پاییز گذشته را در خلسه به سر میبرد، به آرامی توسط قدرتی که درکش نمی کرد، از ذهنش خارج میشد. هیچ کس توقع نداشت او به این خوبی این دوره را رد کند.
مردیث همچنان ناراحت به نظر میرسید. بانی با تسلی گفت:"حداقل، این تولد واقعیت نیست."
مردیث دوربین را برداشت و چندین بار آن را چرخاند، همچنان به دستهایش نگاه میکرد، گفت:" اما واقعا تولدمه."
"چی؟"بانی خیره نگاهش کرد و بلندتر گفت:" تو چی گفتی؟"
"گفتم، تولد واقعیمه. مادر کرولاین باید بهش گفته باشه؛ مادر من با مادر اون مدت ها قبل باهم دوست بودن."
"مردیث، از چی داری حرف می زنی؟ تولد تو هفته پیش بود، سی ام ماه می."
"نه نبود. تولدم امروزه، ششم ژوئن. راست میگم؛ روی گواهینامه ام و همه چیزم هست. والدینم یک هفته زودتر برام جشن میگرفتن چون ششم ژوئن برای اونها روز خیلی غم انگیزیه. اون روزیه که به پدربزرگم حمله شد و باعث دیوانگیش شد." بانی نفسش را بریده بریده بیرون داد و قادر به صحبت نبود، مردیث به آرامی ادامه داد:" می دونی اون سعی کرد مادر بزرگمو بکشه. سعی کرد منو هم بکشه."
مردیث دوربین را با دقت، دقیقا وسط میز گذاشت. و آهسته گفت:" ما باید بریم آشپزخونه. بوی شکلات میاد."
بانی همچنان بیحس بود، اما ذهنش دوباره شروع به کار کرد. خیلی مبهم یادش آمد که مردیث قبلا در مورد این صحبت کرده بود، اما آن موقع کل حقیقت را نگفته بود. و نگفته بود که این اتفاق کی افتاده بود.
بانی بلند شد و گفت:" مورد حمله قرار گرفت... منظورت اینه که مثل حمله ای که به ویکی شد." نمی توانست کلمه ی خون آشام را بکار ببرد، اما می دانست که مردیث منظورش را می فهمد.
مردیث تایید کرد:" مثل حمله ای که به ویکی شد،" و آرامتر گفت:"بیا، اونا منتظرمونن. نمیخواستم ناراحتت کنم."
بانی با خودش فکر کرد مردیث نمیخواهد من ناراحت شوم، بنابراین من هم ناراحت نمی شوم، شکلات داغ را روی کیک شکلاتی و بستنی شکلاتی ریخت. با اینکه ما از سال اول با هم دوست بودیم هرگز قبلا این راز را به من نگفته بود.
برای لحظه ای بدنش یخ کرد و کلماتی از گوشهی ذهنش را به خاطر آورد. هیچ کسی اونی نیست که بنظر می رسد. سال پیش این هشدار را با صدای هونورا فل که از طریق او صحبت میکرد، داده بود، و این پیش بینی به حقیقت وحشتناکی تبدیل شد. اگر آن جریان هنوز تمام نشده باشد چی؟
بانی مصممانه سرش را تکان داد. الان نمی توانست به این قضیه فکر کند؛ بهتر است به مهمانی فکر کند. و به خود گفت که باید مطمئن بشم که این مهمونی به خوبی پیش میره و همه ی ما هر جور هس با هم کنار میایم. به طور عجیبی، گذراندن آن خیلی هم سخت نبود. مردیث و ویکی اوایلش زیاد صحبت نمی کردند، اما بانی به کار خودش ادامه داد و هم چنان با ویکی خوب برخورد میکرد، حتی مردیث هم به وضوح نتوانست در مقابل بسته های هدایایی که روی میز بودند، مقاومت کند. وقتی که آخرین هدیه را باز کرد همه مشغول خنده و صحبت بودند. حالت مدارا و آتش بس همانطور که به داخل اتاق کرولاین هم رفتند تا لباس ها، سی دی ها و آلبوم عکس هایش را ببینند، ادامه داشت. نزدیک نیمه های شب درون کیسه های خواب خزیدند در حالیکه همچنان مشغول صحبت بودند.
سو از مردیث پرسید:" اوضات این روزها با آلاریک چه طوره؟" به نوعی آلاریک سالتزمن دوست پسر مردیث بود. او از دانشگاه دوک در رشته ی فرا روانشناسی فارغ التحصیل شده و سال گذشته وقتی حملات خون آشامی شروع شد، به فلزچرچ فراخوانده شده بود. گرچه در ابتدا دشمن به نظر می رسید ولی در آخر دوست و متحد آنها شد. مردیث گفت:" اون روسیه هست،پروستریکا ، می دونی؟ رفته اونجا تا بفهمه اونا در طی جنگ سرد چه فعالیت هایی در روانشناسی داشته اند."
کرولاین پرسید:" وقتی که برگرده بهش چی می خوای بگی؟"
این سوالی بود که بانی هم دوست داشت خودش از مردیث بپرسد. چون آلاریک تقریبا چهار سال بزرگتر از آنهاست، مردیث بهش گفته بود تا زمان فارغ التحصیلیاش صبر کند و بعد در مورد
آینده یشان صحبت کنند. اما حالا مردیث هجده ساله شده_ بانی به خودش یادآوری کرد که، امروز اون هجده ساله شد و تا دو هفته دیگر هم فارغ التحصیل می شود. بعدش چه اتفاقی می افتد؟
مردیث پاسخ داد:" تصمیمی نگرفتم، آلاریک می خواد من به دوک برم، و من اونجا پذیرش شدم، اما مطمئن نیستم. باید فکر کنم."
بانی خوشحال شد. می خواست مردیث با او به کالج بون جونیور برود، نه اینکه راه دوری برود و ازدواج کند، یا حتی نامزد کند. خیلی احمقانه است با این سن کم روی زندگی کردن فقط با یک نفر تصمیم گرفت. بانی خودش به بازیگوشی شهرت داشت.
بانی گفت:" تاحالاکسیو ندیدم که ارزش وفاداری داشته باشه." همگی فورا بهش نگاه کردند. سو چانه اش را روی مشتش گذاشته بود و پرسید:"حتی استفن؟"
بانی باید میدانست. با تنها نور کمی که از چراغ می آمد و صدای حرکت برگ های درخت بید که از بیرون شنیده می شد، اجتناب ناپذیر بود که صحبت هایشان به الینا و استفن ختم نشود.
در بین مردم شهر، استفن سالواتوره و الینا گیلبرت تقریبا اسطوره شده بودند، مثل رومئو و ژولیت. وقتی استفن بار اول به فلتز چرچ آمد همه ی دخترها او را می خواستند. و الینا، زیباترین، مشهورترین، و دست نیافتنی ترین دختر مدرسه هم او را می خواست. تنها بعد از اینکه بدستش آورد خطر را متوجه شد.
استفن چیزی که به نظر می آمد نبود _ او رازی داشت که بسیار تیره تر از این بود که کسی بتواند حدس بزند. و برادری داشت، دیمن، که بیشتر از او مرموز و خطرناک بود. الینا بین دو برادر گیر افتاده بود، عاشق استفن بود اما علاقه ی مقاومت ناپذیری در مقابل سرکشی ها و وحشی گری های دیمن داشت. و در نهایت برای نجات هر دوی آنها و بازیابی عشق و علاقه شان به هم، جانش را داد.
بانی تسلیم شد و زمزمه کرد:" شاید استفن ... البته اگر شما الینا باشید." جو عوض شده بود. آرام، و کمی غمگین شده بود، درست مثل گفتگوهای آخر شب.
سو سرش را تکان داد و چشمانش را بست و با صدایی آرام گفت:" هنوز نمی تونم باور کنم که اون رفته، اون بیشتر از هر آدم دیگه ای زنده بود."
مردیت به طرح و نقشی که چراغ گل سرخی طلایی روی سقف ایجاد کرده بود، نگاه می کرد و گفت:" شعله ی وجود اون از بقیه درخشان تر بود." صدایش ملایم اما مشتاق بود، و برای بانی این طور به نظر رسید که این کلمات بهتر از هر چیز دیگری که تا امروز شنیده بود، الینا را توصیف می کردند.



نویسنده: ال جی اسمیت
ادامه دارد...






[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک : قسمت دوم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات