قصه شب ایرانی آیلار- قسمت هفدهم

قصه شب ایرانی/ آیلار- قسمت هفدهم

آخرین خبر/ فرهیختگان و کتاب خوان های عزیز آخرین خبری، این بار با داستان ایرانی جذاب دیگری شب های بهاری با هم خواهیم بود. امیدواریم شما هم مثل ما از خواندن این داستان لذت ببرید، ما تلاش می کنیم که داستان های مورد علاقه شما را منتشر کنیم،از همراهی شما سپاسگذاریم، کتاب خوان و شاداب باشید.



ترانه خانم از آن سوی میز گفت:
-بدجنس حالا چرا میری توی اتاقت و تنها برای آیلار هنرمندی میکنی؟مگه ما دل نداریم که از صدای زیبا بهره ببریم.
سرور خندید و گفت:
-شما که بارها با شنیدن صدای من سر درد شدید بستون نبود؟
شادی دنباله ی حرف او را گرفت و گفت:
-نوبتی هم باشد نوبت سر درد گرفتن بقیه است.
آیلار بدون توجه به اینکه شادی حتی از بردن نام او نیز خودداری میکند روبه مادرش گفت:
-مامان منکه تا به حال صدائی خوش تر از صدای سرور نشنیده بودم..
شادی حرف او را قطع کرد و گفت:
-شما دو تا یه کم نون به همدیگه قرض بدید،این از اون تعریف میکنه،اون از این.
سرور خندید و گفت:
-خوب کسی که تعریفی یه ازش تعریف میکنن دیگه،پس چرا کسی از تو تعریف نمیکنه؟
خانم مرتضوی که متوجه کنایه ی نیشدار سرور شده بود گفت:
-اولا کی گفته دختر زیبای من تعریفی نیست دوما شما با صحبتهاتون مانع صرف ناهار حاضرین میشید،لطفا بقیه ی حرفهاتون رو بذارید بعد از غذا.
سرور و شادی هر دو ساکت شدند و در سکوتی سنگین غذا را صرف کردند..بعد از صرف غذا سرور از آیلار خواست تا برای قدم زدن به محوّطهٔ بروند آیلار با خشنودی پیشنهادش را پذیرفت و از جا برخاست و سرور را همراهی کرد.
از ساختمان خارج شدند و سرور گفت:
-با کمی گردش توی مهردشت چطوری؟
-موافقم.
-پس صبر کن برم سوییچ اتومبیلم رو بیارم.
سرور به سوی ساختمان دوید و هنگامی که بازگشت گفت:
-تو میشینی یا من بشینم؟
-بهتره تو بشنی چون من مهردشت رو بلد نیستم.
-باشه پس بزن بریم.
-هر دو سوار اتومبیل شدند و حرکت کردند.ساعتی به گردش در خیابانهای مهردشت پرداختند و دوباره به ویلا بازگشتند.هنگامی که وارد محوّطهٔ شدند شادی و کامران در حال قدم زدن در اطراف ویلا بودند.
سرور با زدن بوقی برایشان دست تکان داد و به طرف ویلا راند.درون اتومبیل نشسته و آهنگ ملایمی گوش میدادند که کامران چند ضربه به شیشه ی سمت راننده زد و گفت:
-چرا پیاده نمیشید؟
سرور شیشه را پائین داد و گفت:
-داشتیم به سی دی جدیدی که خریدم گوش میدادیم.
-بیایید پائین وقت برای سی دی گوش دادن زیاده،میخواییم مسابقه بدیم.
-چه مسابقه ای؟
-مسابقه ی ماهرترین راننده کیه؟
سرور اتمپبیل را خاموش کرد و در حالی که پیاده میشد پاسخ داد:
اینکه دیگه مسابقه دادن نداره،خوب معلومه منم.
آیلار نیز از اتومبیل پیاده شد و کامران گفت:
-بنا به پیشنهاد شادی خانم قرار شد که از بین ما بهترین راننده مشخص بشه.
سرور پرسید:-چطوری؟قراره تو خیابونهای شهر مسابقه رالی بدین؟
کامران خندید و گفت:
-نه،ما به اندازه ی طول یکی از اتومبیلها اونجا علامت گذاری میکنیم.هر کس بتونه توی کمترین زمان بهترین پارک رو بکنه برنده است.
سرور خندید و گفت:نکنه شما شغل تون رو عوض کردید و رفتید توی راهنمایی رانندگی؟
کامران نیز خندید و گفت:
-نه،نحوه برگزاری مسابقه هم پیشنهاد شادی خانمه.
شادی رو به سرور و آیلار کرد و گفت:
-هر کس فکر میکنه نمیتونه از عهده ش بر بیاید میتونه همین حالا انصراف بده.
سرور قبل از آیلار پاسخ داد:
-من و آیلار که هستیم و مطمئنم مسابقه رو یا من یا آیلار میبریم.
شادی با غرور خاص خودش گفت:
-زیاد هم مطمئن نباش.در ضمن هر کس میتونه سه دفعه پارک کنه و بهترین پارکش رو توی مسابقه در نظر میگیریم.
آیلار گفت:
-البته مسابقه ی شما یه ایراد داره.
شادی برای اولین بار با او همکلام شد و گفت:
-چه ایرادی؟
-خوب تنها راننده ی اتومبیلی که قراره توی مسابقه شرکت کنه به غلغِ اتومبیل آشناست و بقیه معلومه بازنده میشن.
کامران حرف او را تایید کرد و گفت:
-بله به نکته ی جالبی اشاره کردید پس یه کاری میکنیم هر کس میتونه با اتومبیل انتخابی خودش شرکت کنه و به تعداد اتومبیلهایی که قراره
شرکت کنندعلامت گذاری می کنیم.
همه نظریه کامران را پذیرفتندو خیلی زود مسابقه شروع شد. سرور به اتاقش دوید و دوربین فیلمبرداریش رو همراهش آورد و از اتمام لحظات مسابقه فیلم گرفت .
نوبت آیلار رسید،او سوار بر اتو مبیل پدرش از محوطه دور شد، شادی با تعجب به او نگریست و گفت :
-چکار داره می کنه؟
سرور گفت :
-نحوۀ پارک کردن آزاده ، فراموش نکن.
آیلار پس از اینکه مسافتی را دنده عقب رفت ایستادو لحظاتی پایش را روی پدال گاز فشردو ناگهان با سرعت سرسام آوری حرکت کردو به محل علامت گذاری شده که رسید پایش را به روی پدال گاز فشرد و با چرخاندن ناگهانی فرمان اتومبیل را در جایگاه مشخص شده پارک کرد.
دهان حاضرین از تعجب باز مانده بودو همگی به نحوه پارک کردن او بهت زده می نگریستندو بی اختیار شروع به کف زدن کردند. عجیب اینجا بود که شادی هم نمی توانست نحوه پارک کردن آیلار رامورد تشویق قرار ندهد. اتو مبیل میلیمتری پارک شده بود و با رأی اکثزیت بهترین پارک شناخته شد و ختم مسابقه اعلام شد.
سرور رو به آیلار کردو گفت :
-جون من آیلار یکبار پارک کردنت رو تکرار کن تا با دقت بیشتری فیلم بگیرم.
آیلار خندید و پذیرفت . دوباره دنده عقب رفت و بعد از اینکه کمی دور شد ناگهان با سرعت حرکت کرد و همچون دفعه قبل با سرعت حیرت آوری پارک کرد.
سرور همانطور که فیلم برداری می کرد به طرف جایگاه مشخص شده رفت و گفت:
-خانمها و آقایان واقعاً حیرت آوره، همانطور که می بینید اتو مبیل در جای تعیین شده خیلی تمیز پارک شده و باید به این را ننده ماهر تبریک گفت .
پس از اتمام مسابقه سرور رو به شادی و کامران کرد و گفت :
-گفته بودم تو رانندگی هم خیلی ماهره!
شادی زیر لب غرید:
-اون واقعاً عجوبه است .
صدای هیاهوی جوانان تمام محوطه را فرا گرفته بود. کامران که به قابلیتهای آیلار ایمان آورده بود سر حال گفت :
-دوست دارم همگی رو به مناسبت برگزاری این مسابقۀ دوستانه و نشاط آور به کافه کلاسه دعوت کنم.
سرورخندید و گفت :
-به یه شرط!
-به چه شرطی؟
-اینکه ما هر سه نفری پول بگذاریم و برای برنده مسابقه یک هدیۀ ارزنده تهیه کنیم ، بالاخره باید برنده جایزه بگیره یا نه؟
کامران حرف اورا تأیید کردو گفت:
-اتفاقاً منم تو این فکر بودم پس بهتره بدون حضور فرد برنده با همدیگر مشورت کنیم و جایزه ای درخور شأن فرد برنده در نظر بگیریم.
آیلار خندیدو گفت :
-لازم نیست زحمت بکشید ، همینقدر که با همدیگر لحظاتی رو به شادی سپری کردیم برای من ارزشمنده...
سرور جواب داد:
-نه اصلاً حرفش رو نزن من از لحظه لحظه مسابقه فیلمبرداری کردم فقط قسمت اعطای جایزه رو کم داره که باید تکمیل بشه .
دقایقی بعد همگی درون اتو مبیل کامران به سوی خارج از ویلا حرکت کردند. شادی صندلی جلو کنار دست کامران نشسته بود و آیلار و سرور در صندلی عقب نشسته و سرگرم صحبت بودند.
کامران دختران را به کافی شاپ رساند و خودش برای تهیه جایزه ای که توافق کرده بودند رفت .
ساعتی بعد کامران از راه رسیدو به جمع دختران پیوست و بستۀ کوچک کادوپیچی شده مقابل آیلار گذاشت و گفت :
-این هدیه ای ار طرف هر سه نفر ما تا هر وقت که بهش نگاه می کنیدیاد امروز بیافتید و خاطره امروز رو همیشه درقلب شما زنده داره، امید وارم از سلیقه من خوشتون بیاد.
آیلار درحالی که تشکر می کرد بسته کادو را با دقت باز کردو از دیدن جاسوئیچی طلایی که درون بسته بود حیرت زده آن را بیرون کشید و با دقت به آن نگریست و گفت :
-خیلی زیباست ، واقعاً متشکرم.
سرور جاسوئیچی را گرفت و گفت :
-ببینم سلیقه آقا کامی رو، مطمئنم که اگر منو می برد بهتر از اینو انتخاب می کردم.
جاسوئیچی را گرفت و با دقت نگریست و در حالی که ابروهایش را بالا برده بود گفت :
-خوشم اومد آقا کامی، واقعاً سلیقتون یک یکه.
سپس جاسوئیچی رو به طرف شادی گرفت و گفت :
-نظر تو چیه ؟
شادی نیز از زیبایی جا سوئیچی تعریف کردو آیلار در آخر از هر سه آنها که دیه ای با ارزش برایش خریداری کرده بودند تشکر کرد.
هوا کاملاً تاریک شده بود که جوانها ره ویلا باز گشتند ف ساعتی دیگر در ویلا ماندندو به پیشنهاد کاکاجان اسلام همگی راهی تهران شدندو شام را در یکی از بهترین رستورانهای شهر صرف کردند.
کاکاجان اسلام با دعوت حاضرین قصد داشت تا کمی از محبتهای خانوادۀ آقای مرتضوی و میکائیلیان را جبران کرده باشد.
شب از نیمه گذشته بود که هرکدام از خانواده ها به شوی منازلشان حرکت کردندو از اینکه شبی شاد و خاطره انگیز را پشت سر گذاشته بودند خوشحال بودند.
آیلار پس از گذراندن روز و شبی شاد با خستگی وارد اتاقش شد و لباسهایش را تعویض نمود و بدن خسته اش را روی تخت انداخت و خیلی زود به خوابی خوش فرو رفت .
فردای آن روز را به دانشگاه نرفت و در منزل ماند تا پدر و مادرش را که قصد عزیمت به ویلا را داشتند بدرقه کند.
پس از خداحافظی و بدرقۀ بچه پدر و مادرش همراه ناز بیب به آپارتمانش بازگشت و از اینکه سکوتی منزل را فرا گرفته بود دلش گرفته بود دلش گرفت .بدون اینکه حرفی بزند به اتاقش رفت و خودش را با مرور درسهایش سرگرم کرد .
ماهان از روزی که از جانب کاکاجان اسلام با خواستگاری او و خانواده اش جواب منفی شنیده بود ناامید نشده و بدنبال راهی بود تا دوباره شانسش را امتحان نماید .
امتحانات ترم دوم نیز برگزار شد و آیلار با جدیت درسها را مرور کرده و با آمادگی در جلسات شرکت کرده و با موفقیت ترم دوم را نیز به پایان رساند .
کم کم به استقبال فصل تابستان می رفتند و آیلار از اینکه می توانست مدتی را با خانواده اش سپری کند خوشحال بود .
آقا و خانم میکائیلیان پس از آنکه مطمئن شدند کامران با ازدواج با آیلار راضی است تصمیم گرفتند همراه آیلار به بهانه دیدار به ویلای کاکاجان اسلام رفته او را از پدر و مادرش خواستگاری نمایند .
با اصرار زیاد ترانه خانم کامران نیز مرخصی گرفت و پدرو مادرش را همراهی کرد . آیلار که از تصمیم آنان بی خبر بود با خوشحالی از خبر همراهی خانوادۀ آقای میکائیلیان استقبال کرد و همگی در یک صبح گاه زیبای تابستانی به سوی بندر ترکمن حرکت نمودند .
کاکاجان اسلام و تاج گلی برای ورود مهمانشان تدارک دیده و با ورود میهمانان همراه ناز بی بی و آیلار دوباره شادی و شادمانی فضای سالن ویلا را فرا گرفته بود کامران از دیدن املاک گسترده و زیبای کاکا جان اسلام شگفت زده شده بود و حیرت زده به اطراف می نگریست و از دیدن آنهمه زیبایی که دست طبیعت هنرنمایی کرده بود به وجد آمده بود . کاکاجان اسلام به خاطر ورود میهمانانش همه کارها را به حسام سپرده بود و سعب می کرد در تمام طول روز میهمانانش را همراهی کند و جاهای زیبا و دیدنی اطراف شهر را به آنها نشان دهد .
آقای میکائیلیان بدنبال فرصتی بود تا موضوع خواستگاری از آیلار را اول با کاکاجان اسلام عنوان نماید سپس خواستگاری رسمی برگزار شود . کاکاجان اسلام طی تماس تلفنی حسام مجبور شد ساعتی میهمانانش را تنها گذارده و به شرکت رفته تا به مشکلی که پیش آمده بود رسیدگی نماید . ترانه خانم آهسته در گوش همسرش گفت :
-بلند شو تو هم همراهش برو تا اگه فرصتی مناسب پیدا کردی باهاش صحبت کنی .
امیرخان آهسته گفت :
-خودت که می دونی آنها چه رسم و رسوماتی دارند ؟پس زیاد امیدوار نباش .
-بهتره تمام تلاشت رو بکنی تا راضیش کنی .
-ببینم چی می شه .
با ورود کاکاجان اسلام ه سالن او حرفش را نیمه تمام گذاشت و گفت :
-جناب جرجانی تبار می خواستم خواهش کنم اگر وجودم مزاحمتی برای شما ایجاد نمی کنه شما رو همراهی کنم .
کاکاجان اسلام با خوشرویی گفت :
-اتفاقاً منم اومده بودم تا ببینم شما و آقا کامران اگر مایلید با من بیایید .
کامران که می دانست پدرش قصد دارد به تنهایی با کاکاجان اسلام صحبت کند گفت :
-با اجازۀ شما من ترجیح می دم توی سالن بمونم ، هوای شرجی بیرون اذیتم می کنه .
کاکاجان اسلام خندید و گفت :
-بله حق با شماست هوای مرطوب این نواحی برای شما که به اینگونه آب و هوا عادت ندارید آزار دهنده است .
سپس رو به امیر خان کردو گفت :
-اگر حاضرید حرکت کنیم .
-من آماده ام بریم .
کاکاجان اسلام و آقای میکائیلیان از ویلا خارج شدند و هر دو سوار بر اتومبیل کاکاجان اسلام به سوی شرکت حرکت نمودند .
در بین راه کمی در مورد مسایل گوناگون گفتگو کردند و سپس آقای میکایلیان گفت :
-شما می دونستید که آیلار خانم توی خانواده ما بسیار محبوب شده و ترانه آیلار رو همچون دختر خودش دوست داره و بهش علاقمنده ؟
کاکاجان اسلام لبخندی زد و گفت :
-بله متوجه محبتهای شما و خانوادۀ محترمتون به آیلار شدم و این لطف شما رو می رسونه و از اینهمه لطف و محبتی که نسبت به آیلار دارید کمال تشمر را دارم .
آقای میکائیلیان در جایش کمی جابجا شد و تقریباًبه طرف کاکاجان اسلام چرخید و گفت :
-راستش اومدن من وخانواده ام به منزل شما به خاطر موضوعیه که خدمتتون عرض می کنم ما به شما به خاطر داشتن دختر خانمی محجوب و باوقار تبریک می گیم و می خواستم از شما تقاضا کنم که اجازه بدید آیلار خانم رو برای کامران خواستگاری کنیم .
کاکاجان اسلام که انتظار شنیدن چنی حرفی را داشت لبخندی زد و گفت :
-بنده نسبت به شما و خانوادتون ارادت خاص دارم اما باید خدمتتون عرض کنم که ما دارای آداب و سنتی خاص هستیم که خوشبختانه یا متاسفانه گاهی باعث به وجود آمدن مشکلاتی می شه .
-چه مشکلی ؟
-اینکه ما رسم نداریم دختر به غیر تر کمن بدیم ...
آقای میکاییلیان حرف او را برید و گفت :
-از شما که سالها در خارج از کشور زندگی کردید بعیده که این حرفها رو بازگو کنید ...
کاکاجان اسلام حرف او را قطع کرد و گفت :
-من همیشه به آداب و رسومم احترام گذاشتم ...
آقای میکائیلیان حرف او را تایید کرد و گفت :
-بله، متوجه ام و به عقاید شما احترام می گذارم اما گاهی اوقات ممکنه که انسان ها به خاطر خیر و صلاح و شرایط به وجود آمده بعضی از آداب و رسوم رو ندیده گرفته و خلاف اونو عمل کنند ، نگید که تا به حال هیچ دختر تر کمنی با غیر از ترکمن ازدواج نکرده که می گم این امر محاله اتفاق نیفتاده باشه .
کاکاجان اسلام حرف او را تصدیق کرد و گفت :
-بله، حق با شماست اما خیلی به ندرت چنین اتفاقی افتاده ...
آقای میکا ئیلیان تصمیم گرفت از راه دیگه ای وارد شود :
-اگر از نظر شما کامران لیاقت ازدواج با دختر خانمتونو نداره دوست دارم رک و پوست کنده بهم بگید قسم میخورم که دیگه محاله حرفی دیگه بزنم و همین جا موضوع منتفی شده تلقی می کنم ...
کاکاجان اسلام با شرمندگی به میان حرف امیر خان آمد و گفت :
-نه به خدا اصلا قصد چنین جسارتی ندارم ، اتفاقاً برعکس از نظر بنده جناب سرهنگ جوان، بسیار برازنده و قابلیه اما ...
ایندفعه نوبت امیرخان بود که حرف او را نیمه تمام گذارد :
-پس اگر مشکل شما آداب و سنن و رسم و رسومات شمات که اونم قابل بحث و تعمقه ولی گمون نمی کنم شما راضی بشید زندگی دو جوون رو به خاطر بعضی از رسم و رسومات بهم بزنید البته بنده به آداب و سنتی که شما به اون پایبندید احترام می گذارم .
کاکاجان اسلام که او نیز کامران را دوست داشت و قلباً از اینکه این وصلت انجام پذیرد راضی بود گفت :
-لطفا به بنده مدتی فرصت بدید تا درباره اش فکر کنم .
امیر خان صحبت را به شوخی کشاند و گفت :
-امیدوارم فراموش نکنید که ما از آیلار خواستگاری کردیم نه از شما .
کاکاجان اسلام خندید و گفت :
-بله متوجه ام ، اگه گفتم که می خوام فکر کنم دربارۀ رد یا قبول خواستگاری از آیلار بود .. کاکاجان اسلام که تمایلی به ادامۀ بحث نداشت مسیر صحبت را عوض کرد و پرسید :
-- کاش آقای مرتضوی و خانواده شون هم همراه می آوردید .
امیر خان پاسخ داد :
-ایشان تقریباً دو هفته قبل برای دیدن خواهرش همراه خانواده شون رفتند پرتغال .
انیر خان در ادامه صحبتش ادامه داد :
-امیدوارم فکر کردن شما زیاد به طول نیانجامد و تو این چند روزی که ما در خدمتتون هستیم جواب نهایی را به ما بدهید .
کاکاجان اسلام خندید و گفت :
-مثل اینکه شما از آقا کامران بیشتر عجله دارید که جواب بگیرید .
-البته ! چرا که نه ، چه کسی از داشتن عروسی مثل آیلار خانم ناراحت می شه که من دومیش باشم .
همانطور که کاکاجان اسلام خواست موضوع خواستگاری به بعد از پاسخ او موکول شد و در روزهای بعدی بارها امیرخان موضوع خواستگاری را به میان کشید اما کاکاجان اسلام از پاسخ مثبت امتناع ورزید و آقای میکائیلیان و خانواده اش به خاطر پایان یافتن مرخصی کامران بدون آنکه به خواسته و منظورشان رسیده باشند به تهران عزیمت کردند .
کاکاجان اسلام با تاج گلی شب بعد از عزیمت خانوادۀمیکائیلیان در خلوتگفتگویی مفصل داشت :
-خانم میکائیلیان با تو دربارۀ آیلار صحبت نکرد ؟
-در چه موردی ؟
- درباره خواستگاری آیلار
تاج گلی متعجب به او نگریست و پاسخ داد:
- نه چیزی نگفت
- آقای میکائیلیان از من اجازه میخواست تا رسما از آیلار خواستگاری کنند
- توچی گفتی؟
- گفتم ما رسم نداریم به غیر از ترکمن به غریبه دختربدیم
- آقای میکائیلیان ناراحت نشد؟
- نه اما خیلی اصرار کرد
- بالاخره نتیجه چی شد؟
- گفتم باید درباره ش فکر کنم
- قبول کرد؟
- چاره ای جز این نداشت اما از طرفی هم کامران هم پسر خوب و شایسته ایه منکه خیلی دوستش دارم.
- پس چرا میخوای مانع ازدواجشون بشی؟
- به چند دلیل. اول اینکه دوست ندارم آیلار به این زودی ما رو برای همیشه ترک کنه، دوم اینکه هنوز ما به آیلار نگفتیم که پدر و مادر واقعیش نیستیم سوم میترسم اگه به آیلار بگیم از غصه دق کنه!
تاج گلی حرف او را تایید کرد و گفت:
- آره من از بیان اینکه ما پدر و مادرش نیستیم وحشت دارم میترسم به روحیه ش صدمه بخوره به خصوص حالا که اون داره درسهای مشکل دانشگاه رو میخونه باید مانع بوجود اومدن هرگونه نگرانی و استرس

بشیم نه اینکه این موضوع به این مهمی رو با اون درمیون بذاریم
- اتفاقا منم بخاطر همینه که با خواستگار هاش مخالفت میکنم.
کاکاجان اسلام مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
خیلی از سرهنگ خوشم میاد پسر خوب و با جنمیه توی تموم خواستگار های آیلار از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون تنها اونو لایق همسری دخترم میدونم پسر خیلی پاک و نجیبیه، اصلا نمیدونم چرا مهر این خانواده تو دلم افتاده اما میترسم اگه بفهمن آیلار دختر ما نیست پا پس بکشند و ...
تاج گلی به میان حرف همسرش آمد و گفت:
- اصلا چه لزومی داره که هم به آیلار و هم به کسی که قراره با آیلار ازدواج کنه حقیقت رو بگیم؟
منظورت اینه که واسه همیشه این موضوع رو پنهون کنیم؟
- درسته منظورم دقیقا همینه، کسی نمیدونه آیلار دختر ما نیست بجز خدا بیامرز پسرعموتو همسرش که به رحمت خدا رفتند و ناز بی بی و گل جمال که اگه میخواستند به آیلار بگن تا حالا گفته بودند...
تاج گلی در جایش جا به جا شد و ادامه داد:
- اصلا بهتره این موضوع رو برای همیشه فراموش کنیم که آیلار دختر ما نیست، با بیان این موضوع غیر از اینکه زندگیه خوب و خوشمون رو بهم بریزیم کار دیگه ای نمیکنیم چرا با عنوان موضوع باعث بشیم جگر گوشه مون غصه دار بشه؟؟
کاکاجان اسلام به فکر فرو رفت و با تکان دادن سر حرف همسرش را تایید کرد و گفت:- بد پیشنهادی نیست اگه قرار بود پدر و مادرش پیدا بشن تو این همه سال پیدا شده بودند درسته حق باتوست چرا بیخودی اسباب ناراحتی طفل معصوم را فراهم کنیم؟ باشه دیگه در این باره هیچ حرفی نمیزنیم و این راز را برای همیشه تو سینه هامون مدفون میکنیم
تاج گلی مشتاقانه پرسید:
- حالا میخوای به آقای یکائیلیان چه جوابی بدی؟
- حالا که این موضوع قرار شد برای همیشه پنهون بمونه منتظر میمونم تا بار دیگه خودش حرف رو به میون بکشه اونوقت میگم که با خانواده شون بیان خواستگاری
تاج گلی ذوق زده پرسید:
- به نظرت آیلار چه جوابی میده؟
- نمیدونم اما گمون نمیکنم که جوابش منفی باشه
تاج گلی لبخندی زد و گفت:
- منم همین فکرو میکنم چون با علاقه ی شدیدی که به خانم و آقای میکائیلیان داره گمون نمیکنم بدش بیاد عروس اون خانواده بشه!
کاکاجان اسلام خندید و گفت :
- بالاخره زمانش رسید که وروجک ما، ما رو واسه همیشه تنها بذاره...
- هر دختر و پسری بالاخره یه روز پدر و مادرشونو تنها میذارن و میرن دنبال زندگیشون.
کاکاجان اسلان درحالیکه هاله ای ازغم چهره اش را فراگرفته بود گفت:
- اون روز هم شیرین ترین و هم تلخ ترین روز زندگی پدر و مادرهاست،شیرین چون فرزندشون رو به ثمر رسوندن و تلخ از جدایی همیشگی.
تاج گلی خندید و گفت:
- این حرفها برای قدیم بود نه برای بچه های حالا که هنوز نرفته با شوهر و بچه هاشون همیشه خونه مامان و بابا پلاسند!
در حالیکه مرغ خیالش به دوردستها پرواز میکرد به یک نقطه خیره شد و ادامه داد:
- فکرش رو بکن چندماه یا چندسال بعد از عروسیش با شوهر و بچه ش میاد اینجا صدای بچه ش بعد از سال ها دوباره توی ویلا پر میشه و با دویدن هاش روی چمن ها یاد و خاطره ماردش رو تو دل ما زنده میکنه...
کاکاجان اسلام خندید و گفت:
امیدوارم مثل مادرش وروجک نباشه
- دعاغ کن پدرش لااقل بچه گیهاش آروم بوده باشه و به پدرش بکشه.
کاکاجان اسلام ذوق زده گفت:
- خدا به فریادمون برسه که اگه پدرش هم مثل مادرش تخس و شیطون بوده باشه اونوقت بچشون چه آتیشی بسوزونه!
- نترس قول میدم برخلاف پدر و مادرش بچه ی آروم و ساکتی باشه مگه نشنید میگن از آتیش خاکستر به عمل میاد
دوباره غم به چهره کاکاجان اسلام نشست و گفت:
- اکا با تمام این حرفا یک چیز عوض نمیشه و اونم اینه که آیلار برای همیشه مارو ترک کرده.
تاج گلی میدانست قلب همسر مهربانش تا جه حد از این موضوع غمگین و ناراحت است خندید و به شوخی گفت:
- بهتر، نکنه دلت براس شلوغ کاریهاش تنگ میشه؟
کاکاجان اسلام خوب میدانست همسرش برای دلداری او چنین حرفی میزند به چهره ی زیبای همسرش نگریست و گفت:
- نمیخواد سعی کنی بهم بگی که تو اصلا ناراحت نیستی خوب میدونم که دل تو گرفته تر از دل منه.
با ورود آیلار به سالن بحث پدر و مادر نیمه تمام باقی ماند. آیلار در حایلیکه همچون دختر بچه ها از طرفی به طرف دیگر میدوید گفت:
- پس کجاست؟
تاج گلی متعجب پرسید:
- چی؟
- سوییچ اتومبیلم
- شاید روی اتومبیلت گذاشتی
ناگهان چهره آیار از هم باز شد و به پیشانیش زد و گفت:
درسته دیروز برش نداشتم!
سپس به سمت پدر و مادرش دوید و گونه آنها ا بوسید و گفت:
- فعلا خداحافظ، حسابی دیرم شده!
تاج گلی حیرت زده گفت:
- این وقت شب کجا داری میری؟
- میرم یه کتاب از صفورا بگیرم، زود برمیگردم.
- این موقع شب؟ بنظرت دیر نیست
آیلار به ساعت دیواری نگریست و گفت:
- ساعت حدودا هشت و سی دقیقه است تازه سر شبه!
- برای خارج شدن از ویلا که خارج از شهره دیروقته.
- نترسید لولو منو نمیخوره!
تاج گلی با نارضایتی گفت:
- اینو میدونم اگه تو لولو رو نخوری لولو جرئت نزدیک شد ن به تو رو نداره
- پس دیگه نگران چی هستید؟ من رفتم
آیلار از سالن خارج شد و در همان حال گفت:
- حدودا یکساعت دیگه خونه م؛ نگران نباشید!
تاج گلی از پشت سر فریاد زد:
لااقل یکی رو با خودت ببر
- نمیخواد، زود برمیگردم خداحافظ
تاج گلی رو به کاکاجان اسلام کرد و گفت:
- بفرما، ازینکه آتیشپاره میره غصه داری؟!
کاکاجان اسلام خندید و گفت:
- منکه همیشه گفتم اون باید پسر میشد اما تو...
تاج گلی نیز خندید و گفت:
منم همیشه جواب دادم والله ده تا پسر روی هم، نصف این آتیش نمیسوزونند!


نویسنده: مریم معجونی
ادامه دارد...




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب ایرانی آیلار- قسمت هفدهم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات