خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک- قسمت سوم

خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک- قسمت سوم

آخرین خبر/ داستان های ترسناک همیشه طرفداران مخصوص به خودش را دارد، ما هم به سلیقه شما احترام می گذاریم و هر شب با یک داستان که تن شما را بلرزاند در کنارتان هستیم. حواستان باشد در تاریکی و تنهایی بخوانید تا بیشتر بترسید. ترسناک بخوانید و شب پر از ترسی داشته باشید و کتابخوان باشید.



کرولاین هم اقرار کرد:"زمانایی بود که من ازش متنفر بودم، اما هیچوقت نتونستم نادیده بگیرمش" چشمان سبزش را باریک
کرد گویی به خاطراتش نگاه می کرد:" اون شخصی نبود که بتونی نادیده بگیریش."
سو گفت:" یک چیزی که من از مرگ اون یاد گرفتم اینه که این ممکنه برای هر کدوم از ما اتفاق بیفته. نمی تونید زندگیتون
را هدر بدید چون نمی دونید چقدر زنده هستید."
ویکی با صدای آهسته و آرامی موافقت کرد:" می تونه شصت سال باشه یا هم شصت دقیقه. هر کدوم از ما می تونه امشب
بمیره."
بانی با ناراحتی حرکتی کرد. اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، سو تکرار کرد:" من هنوز هم نمی تونم باور کنم که اون رفته.
بعضی وقتا حس می کنم همین نزدیکی هاست."
بانی هم پریشان گفت:" منم همینطور." و تصویر وارم اسپرینگز ١٣ از ذهنش گذشت، و برای لحظه ای آن تصویر از اتاق تاریک
کرولاین واضح تر به نظر رسید. به مردیث گفت:" دیشب من خوابشو دیدم، و حسم می گفت که واقعا خودش بود و سعی می
کرد یه چیزی بهم بگه. هنوز هم همون حس را دارم."
سایرین هم آهسته به او زل زدند. شاید اگر یک زمان دیگری بود آنها به اشارات بانی به هر چیز ماوراء طبیعی می خندیدند،
اما الان نه. قدرت های روحی او، ترسناک، وحشت آور و بحث ناپذیر بودند.
ویکی نفسی کشید و گفت:"واقعا؟"
سو پرسید:" به نظرت چی می خواست بگه؟"
"نمی دونم. آخرش اون خیلی تلاش کرد با من در تماس بمونه، اما نتونست. "
سکوت دیگری برقرار شد. در نهایت سو با تردید و کمترین گرفتگی و مکثی در صدایش گفت:" تو فکر می کنی که ... تو فکر
می کنی که می تونی باهاش ارتباط برقرار کنی؟"
این چیزی بود که فکر همه ی آن ها را مشغول کرده بود. بانی به مردیث نگاه کرد. حتی مردیث که آن خواب را نادیده گرفته
بود اکنون با حالتی جدی به چشمان بانی نگاه می کرد.
بانی آرام گفت:" نمی دونم." تصاویری از کابوسش در اطرافش می چرخیدند. "برای اطمینانتون باید بگم من نمی خواهم به
حالت خلسه برم و خودمو در مقابل هر چیز دیگهای که اونجا قرار داره باز و بی دفاع بگذارم."
سو پرسید "اون تنها راهیه که می شه با افراد مرده رابطه برقرار کرد؟ پس لوح احضار ١٤ روح یا یه همچین چیزی، چی؟"
کرولاین با صدای کمی بلند گفت:" والدین من یک لوح احضار دارن."
ناگهان جو خاموش و آرام، شکست و تنش وصف ناشدنی فضا را پر کرد. همه راست نشستند و با تعمق به همدیگر نگاه کردند.
حتی ویکی هم فراتر از ترسش، به نظر فریفته می آمد.
مردیث به بانی گفت:" اون کار می کنه؟"
سو با صدای بلند و شگفت زده ای گفت:" همچین کاری درسته؟"
مردیث گفت" سوال اصلی اینجاست که آیا ما شجاعتشو داریم؟" دوباره بانی حس کرد همه دارند به او نگاه می کنند. لحظهای
تردید کرد، و سپس شانه هایش را بالا انداخت. از هیجان معده اش ملتهب شده بود.
گفت "چرا که نه؟ چیزی برای از دست دادن نداریم؟"
کرولاین به ویکی نگاه کرد. "ویکی، یه کمد پایین پله هاست. لوح احضار باید همراه بازی های دیگه اونجا باشه، روی طبقهی
بالا."
Ouija boardحتی نگفت:"خواهش میکنم. می تونی اونو بیاریش؟" بانی اخمی کرد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما ویکی تقریبا از
اتاق خارج شده بود.
بانی به کرولاین گفت:" نمی تونستی مهربانتر باشی، این حرکتت چی بود؟ همزادپنداری با نامادری شرور سیندرلا؟"
کرولاین بی صبرانه گفت:" اوه، بانی، اون همین طوری هم خیلی خوش شانسه که دعوت شده. خودشم اینو می دونه."
مردیث عبوسانه گفت:" اون وقت من فکر کردم که اون بر گردآورنده ی پر زرق و برق ما غلبه کرده!"
بانی ادامه داد:" وانگهی ..." که حرفش قطع شد. صدای تیزی آمد و بعد ضعیف شد، اما هیچ شکی وجود نداشت. صدای جیغ
بود. که در ادامه به سکوت مرگباری انجامید و سپس ناگهان صداهای متناوب کر کننده ی جیغ می آمد.
یک لحظه دخترها داخل اتاق ایستادند و در جای خود میخکوب شدند. سپس به سمت راهروی ورودی و پایین پله ها دویدند.
مردیث با پاهای بلندش اول به پایین پله ها رسید:"ویکی!" ویکی مقابل کمد ایستاده بود، بازوهایش را به حالت محافظت
کننده ای، جلوی صورتش گرفته بود. به سمت مردیث چنگ انداخت و همچنان جیغ می زد.
کرولاین که به نظر بیشتر عصبانی بود تا اینکه ترسیده باشد، پرسید:"ویکی، چیه؟" جعبه ها و کارت های بازی روی زمین
پخش شده بودند. "برای چی جیغ می کشی؟"
"اون منو چنگ انداخت! من دستمو بردم به قفسهی بالایی و یه چیزی مچمو چنگ گرفت!"
"از پشت سرت؟"
"نه! از داخل کمد."
بانی داخل کمد را نگاه کرد. کت های زمستانی در یک طبقه کیپ تا کیپ هم آویزان شده بودند بعضی از آنها تا روی زمین
می رسیدند. با آرامش خودش را از ویکی جدا کرد، مردیث یک چتر برداشت و با آن به کت ها ضربه می زد.
بانی بی اختیار گفت "اوه، نکن ..."، اما چتر فقط به پارچهی لباسها می خورد. مردیث لباس ها را با چتر به کناری زد و دیوار
کمد ساخته شده از چوب سرو را نشان داد.
آهسته گفت "می بینی؟ کسی اونجا نیس، اما می دونی چیزی که اونجاست، آستین این کت هاست. اگر به اندازه کافی
بطرفشون خم شی ، شرط می بندم حس می کنی بازوی کسی دورتو گرفته."
ویکی قدمی جلو رفت، آستین های آویزان را لمس کرد، سپس به قفسهی بالا نگاه کرد. صورتش را بین دستهایش گرفت، موی
بلند ابریشم گونه اش روی دست هایش ریخت. بانی یک آن فکر کرد که او در حال گریه کردن است، سپس صدای خنده ای
شنید.
ویکی گفت:" اوه خدایا! من فکر کردم که ... اوه، من خیلی احمقم! الان اینجا رو تمیز می کنم،"
مردیث محکم گفت "بعدا! ،الان بریم اتاق نشیمن."
بانی در حالیکه رد می شدند، آخرین نگاهش را به کمد انداخت.
وقتی دور میز جمع شدند، برای نتیجه ی بهتر چند چراغ را خاموش کردند، بانی آهسته انگشتانش را روی تخته ی کوچک
پلاستیکی گذاشت. او هرگز از لوح احضار استفاده نکرده بود، اما می دانست که این کار را چه طور انجام دهد. اینجوری بود که
اگر روح می خواست حرف بزند تخته ی کوچک روی حروف حرکت می کرد و یک پیغام را حرف به حرف نشان می داد.
او گفت "ما باید اینو لمس کنیم،" و سپس وقتی آنها پیروی کردند به بقیه نگاه کرد. انگشتان مردیث بلند وباریک بودند،
انگشتان سو هم باریک بودند و ناخن هایش بیضی بود. ناخن های کرولاین لاک زده و به رنگ مسی بود. ناخن های ویکی
جویده شده بودند.
بانی به نرمی گفت:" حالاچشمهامون رو می بندیم و تمرکز می کنیم." صداهای هیس قابل انتظاری شنیده شد در حالیکه
دختر ها اطاعت می کردند. جو به همه ی آن ها رسوخ کرده بود.
"به الینا فکر کنین. تصورش کنین. اگر اونجاست، ما می خواهیم اونو اینجا بیاریم."٩
اتاق بزرگ ساکت بود. بانی در پشت تاریکی پلک های بسته اش، موهای طلایی رنگ پریده و چشمانی شبیه لاجورد را دید.
زمزمه کرد "بیا الینا، با من حرف بزن."
تختهی کوچک شروع به حرکت کرد.
هیچ کدام از آنها نمی توانست آن را هدایت کند؛ آنها از جهتهای مختلفی فشار وارد می کردند. با این وجود، مثلث پلاستیکی
بی شک به آرامی حرکت می کرد. بانی چشمانش را بسته نگه داشت تا زمانی که آن متوقف شد و سپس نگاه کرد. تختهی
کوچک به کلمهی بله اشاره می کرد.
صدایی شبیه گریهی ملایم از ویکی بلند شد.
بانی به دیگران نگاه کرد. کرولاین داشت به سرعت نفس می کشید، چشمان سبزش باریک شده بودند. سو، تنها کسی بود که
همچنان با عزم راسخی چشمانش را بسته بود. مردیث رنگ پریده به نظر می آمد.
منتظر بودند تا بانی به آنها بگوید چه کار کنند.
بانی به آنها گفت:" تمرکز کنین." مردد بود و خطاب قرار دادن فضای روبرویش کمی احمقانه بود. اما او متخصص بود؛ باید
اینکار را می کرد.
پرسید:" تویی الینا؟"
تختهی کوچک یک دایره کوچکی کشید و به روی کلمهی بله برگشت.
ناگهان قلب بانی به شدت تپید و ترسید که مبادا انگشتانش بلرزد. پلاستیک زیر سر انگشتانش حس متفاوتی داشت، گویی
برق ازش رد شده باشد، گویی انرژیی ماوراء طبیعی از آن عبور کرده باشد.
دیگر احساس حماقت نکرد. اشک به چشم هایش آمد، می توانست ببیند که چشمان مردیث هم نمناک شده بود. مردیث
سرش را برای او تکان داد.
کرولاین بلند و با بدگمانی گفت:"چه طور مطمئن باشیم که خودتی؟"
بانی متوجه شد که کرولاین این جریان عبوری را حس نکرده است؛ او چیزی را که من حس کردم احساس نکرده است. از
لحاظ روحی او ناتوان است.
تختهی کوچک دوباره حرکت کرد، حالا روی حروف حرکت میکرد، به قدری سریع که مردیث به سختی می توانست حروف
پیام را بخواند. حتی بدون نقطه گذاری هم واضح بود.
گفتکرولاین احمق نباش. اصلا تو خیلی خوش شانسی که من باهات حرف می زنم.
مردیث عبوسانه گفت:"واقعا اون الینا است."
"شبیه اونه، اما ..."
بانی گفت "اوه، خفه شو کرولاین، الینا من خیلی خوشحالم..." گلویش گرفت و دوباره سعی کرد.
بانی وقتی برای آبقوره گرفتن نداریم باید بریم سراغ کار
اون هم الینا بود. بانی فن فنی کرد و ادامه داد. "من دیشب خوابتو دیدم."
چای
قلب بانی سریع تر از هر زمان دیگری میتپید و در پاسخ گفت:" آره. می خواستم باهات حرف بزنم، اما همه چیز خیلی عجیب
بود و ما ارتباطمون رو از دست دادیم... "
بانی خلسه نکن خلسه نکن خلسه نکن
"باشه" این جواب سوالش را داد، و بانی از شنیدن آن آرامش یافت.
نفوذ قدرت فاسدی ارتباط ما رو پیچیده کرد اونجا چیزهای بد چیزهای خیلی بدی وجود داره
"مثل چی؟" بانی نزدیکتر روی لوح دولا شد. "مثل چی؟"
وقت نیست!
تختهی کوچک به نظر می آمد علامت تعجب را نشان داد. در حالیکه الینا نمی توانست بی صبریش را کنترل کند به سرعت از
حرفی به حرف دیگر حرکت می کرد.
اون الان مشغوله که من می تونم حرف بزنم اما وقت زیادی نیست گوش کن وقتی ما حرفمون تموم شد از خونه به
سرعت برید بیرون شما در خطرید
ویکی تکرار کرد "خطر؟" و طوری به نظر می رسید که شاید از روی صندلی بپرد و بدود.
صبر کن گوش کن کل شهر تو خطره
مردیث فورا گفت:" ما چی کار کنیم؟"
شما کمک لازم دارین اون فراتر از توان شماست به طور باور نکردنی قویه حالا گوش کنید و از دستورالعمل هایی
که دارید پیروی کنید برای انجام افسون احضار کردن اولین عنصر م ..
بدون هشدار، تختهی کوچک از روی حروف کنار رفت و وحشیانه دور لوح می چرخید. به تصویر ماه، بعد خورشید، و سپس به
کلمات برادران پارکر ١٦ و ... اشاره کرد.
"الینا!"
تختهی کوچک با ضربه ای روی حروف برگشت.
یه موش دیگه یه موش دیگه یه موش دیگه
سو که چشمانش باز باز شده بود، فریاد زد:" چه اتفاقی افتاده؟"
بانی ترسیده بود. تختهی کوچک با انرژی ضربه می زد، انرژی تاریک و زشتی مانند قیر در حال جوش که انگشتانش را می-
سوزاند. اما می توانست ارتعاشی از ریسمان نقره ای را که وجود الینا با آن می جنگید، حس کند. با نا امیدی گریه کرد:" نرو!
دستتو از روی این بر ندار."
موشمش شمارومیکشه، لوح پشت سرهم می چرخید. خونخونخون. و سپس ... بانی برو بیرون اون اینجاس بدو بدو بد..
تختهی کوچک با خشم حرکت می کرد، از زیر انگشتان بانی در رفت و خارج از کنترل او، از روی لوح به هوا پرت شد انگار
کسی آن را پرت کرده باشد. ویکی جیغ کشید و مردیث از جا پرید و ایستاد.
و سپس تمام چراغ های خانه خاموش شدند، و خانه در تاریکی فرو رفت.

نویسنده: ال جی اسمیت
ادامه دارد...






[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک- قسمت سوم » اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات