قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت چهلم

قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت چهلم

آخرین خبر/ اگر شما هم دوست دارید قبل از خواب کمی داستان بخوانید، می توانید هر شب در همین ساعت با قصه های دنباله دار ما در کاشی "کتاب" همراه باشید. در چند شب آینده کتاب «چشمهایش» اثر «بزرگ علوی» را دنبال خواهیم کرد.



پرسید: رفتید یکراست پیش رییس نظمیه؟
-نه، پیش رییس نظمیه نرفتم. اگر شما اجازه بدهید می روم.
«آن وقت مفصل، تمام آن چه را که برای شما الان حکایت کردم، گفتم و نتیجه ای را هم که خودم گرفته بودم با او در میان گذاشتم. یک فنجان چایی داغ برایم ریخت. چارپایه اش را که روی آن می نشست و کار می کرد اورد کنار بخاری. روبروی من نشست.دست مرا در دستش گرفت و گفت: «آفرین دختر تو خیلی دلداری» نزدیک بود اشک در چشمم پر شود. گفتم: «برعکس، من آدم بزدلی هستم. شما به من دل و جرات می دهید. با چشمهای ملتمس، اما نه ساختگی، مثل آدمی که برای یک چکه آب له له می زند و دیگر نای دم زدن ندارد به او نگاه کردم. از جا پرید. دست انداخت زیر چانه من و با چنان شدتی که من هرگز نظیر آن را ندیده بودم، به من گفت: «دختر، این طور به من نگاه نکن! این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.» گفتم: «این خبط شما آرزوی من است.» جواب من صحیح بود. اما او به روی خودش نیاورد و برعکس خیال کرد که می خواهم زجرش بدهم. جمله من تیری بود که به هدف نخورد اما شکار را زخمی کرد. بلند شد و گفت: «تو هیچ قصدی جز زجر من نداری.» گفتم: «اوه، شما خیلی سنگدل هستید...» دیگر فایده نداشت. این خیال او را وسوسه می کرد و من نمی دانستم چگونه آن را از سر او بیرون کنم. گفتم: شما اشتباه می کنید. می خواستم از در اطاق خارج شوم و دیگر تا مرا احضار نکند، به دیدنش نروم. اما مثل جوجه تیغی که یک مرتبه خارهایش را جمع کند، آمد به طرف من... دست مرا گرفت. نرم و ملایم گفت: «فرنگیس، بمان. با هم کار داریم. ما باید فقط دوست یکدیگر باشیم. زندگی سرنوشت ما را این طور بهم پیوند داده. یک دقیقه بنشین!» چند لحظه هر دو ساکت بودیم. من کنار پنجره ایستاده بودم و او روی چارپایه نشسته بود. به زمین نگاه می کرد. آن وقت باز مفصل از حادثه دم در زندان پرسید. از مامورین و پاسبانان و رفتار آن ها با مردم صحبت کرد. سپس به فکر فرو رفت که کی می توانست فرهاد میرزا را لو داده باشد. می گفت: این دو سه روزه چند نفر را گرفته اند. جلال و عبدل و شاطر را گرفته اند. ولی فقط شاطر می دانست که در خانه فرهاد میرزا ماشین پلی کپی هست و اوراق را آن جا چاپ می کنند. اما شاطر نمی تواند فرهاد میرزا را لو داده باشد زیرا فرهاد میرزا اسباب و اوراق را به وسیله همین شاطر می توانست منتقل کرده باشد و او خانه جدید را می داند. فقط یک صورت دارد. کمی فکر کرد و گفت: شاطر را شما نمی شناسید. این مرد کاهی را کوه می کند. بیست و پنج سال است که کارگر فنی است. وقتی لکوموتیوران تبریز به جلفا بوده. بدبختانه دهنش لق است. در نظر او این طور کارهای سیاسی بی اهمیت و بچه بازی است. او فقط منتظر است که روزی یک لکوموتیو و یک قطار پر از سرباز انقلابی به او بدهند و به او بگویند: «یا الله، بیفت جلو!» حدس می زنم که او چیزی به کسی گفته باشد. شاید هم هیچ کدام از کسانی که گیر افتاده اند فرهاد میرزا را لو نداده باشند و خائن هنوز میان ما است...» اقلا یک ساعت با من، یعنی بیشتر با خودش، درباره این که کی ممکن است فرهاد میرزا را لو داده باشد گفتگو کرد.
«ساعت ده بود که من گرسنه از جایم بلند شدم. با هم از خانه اش بیرون آمدیم. سرما شکننده بود. کوه دماوند با شبکلاه سفیدش از دور جلوه می فروخت. او زیر بازوی مرا گرفته بود و ما هیچ صحبتی با هم نکردیم. دم در خانه از او خداحافظی کردم. محکم دست مرا فشار داد، احساس کردم که اهمیت من در نظر او بیشتر شده است. اما محبتی در فشار دست او نچشیدم. موقعی که می خواستم از او جدا شوم، به من گفت: «درباره رفتن شما پیش رییس نظمیه صبر کنید. اگر لازم شد به شما خبر می دهم.» در را که باز کردم، دیدم اتاق ها تاریک است و فقط چراغ هشتی روشن است. بیچاره مادرم دیگر عادت کرده بود. فضه سلطان شام مرا آورد. خوردم و رختخواب رفتم و ساعتها بی خوابی کشیدم.
«چند روزی به خانه اش نرفتم. این مرد نادانسته مرا می رنجاند. نمی توانم تصور کنم که سنجیده و فهمیده مرا شکنجه می دهد. اما رفتارش مرا می سوزاند، منتظر بودم که مرا بخواهد. نخواست. طاقت نیاوردم. باز تلفن کردم، با هم خودم رفتم.
«دو سه هفته پس از آن شب، یک روز به من تلفن کرد و فوری مرا خواست. عصر ساعت پنج بعدازظهر بود. هنوز سرمای زمستان بیداد می کرد. وقتی به خانه اش رفتم گفت: «تا به حال از فرهاد میرزا هیچ چیزی نفهمیده اند. دو سه روز است که دارند او را زجر می دهند، پریشب تا صبح چندین مرتبه دستبند قپانی به دست هایش زده اند. حالا باید درباره رفتن پیش رییس نظمیه فکری کنیم. حقیقتش این است که از دیشب تا به حال دارم فکر می کنم که آیا صلاح تو و صلاح ما هست که در این امر به او مراجعه کنیم یا نه. منتها چاره ای نداریم. تو خودت چه می گویی؟ دلت می خواهد کمی درباره این دوست قدیمی و خویشاوند دورت برای من صحبت کنی؟ »
این نخستین باری بود که راجع به گذشته من از من سوال کرد و من عین واقع را برای او حکایت کردم. وقتی خوب شنید گفت: «فرنگیس عزیز. من از تو نجات فرهاد میرزا را می خواهم. به هر قیمتی شده باید او را از زندان نجات داد. والا او را خواهند کشت. فرهاد میرزا کسی نیست که چیزی بگوید. زجرکشش خواهند کرد. پرسیدم: به هر قیمتی؟
«جوابی نداد. خیره به من نگاه کرد، مثل این که عمق مطلب را درک نکرد. گفتم: «حتی اگر به قیمت... ماکان، حتی اگر به این قیمت باشد که من تمام عمر خودم را به او بفروشم...» گفت: نه نه به این گرانی...»
«این آخرین بار بود که او را دیدم. دیگر هرگز ندیدمش. صبح روز بعد به خانه سرتیپ آرام رییس کل شهربانی تلفن زدم و او را به شام دعوت کردم.با کمال مهربانی خواهش مرا پذیرفت.
«آقای ناظم، مطلبی که الان می خواهم به شما بگویم، بزرگترین راز زندگی من است. هیچکس از آن خبر ندارد.هیچ کس نباید از آن باخبر شود. من دانسته و فهمیده خود را به گرداب بلا پرتاب کردم. هلاک خود را روشن و آشکار می دیدم، اما هراس و واهمه ای به خود راه ندادم. حالا شما کم کم می فهمید که چرا من خود را به شما معرفی نمی کنم. به همین جهت که تصمیم دارم این بزرگ ترین سر زندگی من زیر سرپوش خاموشی برای همیشه پنهان بماند. اگر حرفش را بزنم، دیگر ارزشی نخواهد داشت. آن وقت آن چه به خود من دلداری می دهد، آن چه مرا در ساعات بی کسی و پر از دلهره آرام می کند، آن هم دیگر از میان می رود و یک زجر کوبنده دل مرا له و لورده خواهد کرد. آخ، اگر من جرات داشتم این راز را به او بگویم، شاید او هم خوشبخت می شد.اما من می دانستم که اوچقدر گذشت دارد و تا چه انداز می تواند در مقابل محرومیت های زندگانی مقاومت کند. اگر او از فداکاری من با خبر می شد، شاید این تابلو را نمی کشید. اما زجری که او تحمل می کرد مرا بیشتر شکنجه می داد. چرا حالا دارم به شما می گویم؟ خودم هم نمی دانم. شاید برای این که عقده ای که در دلم نشسته و دارد نفس مرا بند می آورد خالی کنم. اگر او می دانست که من چگونه فدای او شدم، حتما این پرده را با این چشمهای هرزه نمی کشید. برعکس، او خیال می کرد که من در دشوارترین ساعت زندگی ترک او را گفتم و او را به دست سرنوشت شومش سپردم.
«آشنایی من با سرتیپ آرام از نخستین روز ورود من به پاریس آغاز شد. به محض این که ترن در ایستگاه «شاتله» نگهداشت، دیدم مرد خوش هیکل شیک پوش سفیدپوستی که فقط موهای سیاه و ابروهای پرپشتی او را از فرانسویان متمایز می کرد، بطرف من آمد و اسم شخصی مرا صدا زد و گرم و مهربان دست مرا فشار داد و چمدان مرا به باربری که آن جا منتظر بود داد و به هتلی که در آن قبلا برایم اطاق سفارش داده بود، برد.
«از همان روزهای اول دوستی و صمیمیت ما گل کرد و من برای هر کاری بی رودرواسی به او رجوع می کردم و او بی ریا، بیش از آن حدی که تقاضای یک پیرمرد خانواده درباره کمک به دخترش در یک شهر غریب ایجاب می کرد، به من مهربانی می کرد. او در آن ایام از طرف وزارت جنگ مامور سرپرستی دانشجویان نظامی بود. در عین حال به اسم انگشت نگاری و امور پلیسی حقوقی هم از دولت می گرفت. در آن زمان نایب سرهنگ بود،اما حرفش در سفارت و در میان ایرانیان و وزارت جنگ فرانسه و وزارت فرهنگ آن کشور، در محافلی که با امور محصلین ایرانی تماس داشت بی تاثیر نبود. در کلیه کارهایی که من داشتم در اسم نویسی در E.d.B.A و کنکور ورودی آن و تهیه وسایل کار و خانه و حتی خرید لباس نه فقط خودش بلکه کسانی هم که در اداره سرپرستی زیردست او کار می کردند، به من کمکهای شایانی کردند. به طوری که پس از چندی من او را نه فقط یک پسر عموی پدرم، که البته به من برادرانه لطف و محبت داشت، می دانستم، بلکه با هم دوست و رفیق شده بودیم و ماه ها، تمام دیدنی های این شهر زیبای دنیا از موزه و تئاتر گرفته تا کافه و کاباره را با او تماشا کردم. به مهمانی های رسمی همراهش می رفتم و راستی که اندام برازنده، صورت خوش، و لباس های آراسته او مخصوصا در مجالس رسمی که فرم نظامی سورمه ای رنگ براق دار تا واکسیل بند تن
ادامه دارد...

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت چهلم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات