نسیم بیداری نوشت: خاطرات یک عضو سابق منافقین؛ همه ما قربانی شدیم

نسیم بیداری نوشت: خاطرات یک عضو سابق منافقین؛ همه ما قربانی شدیم

نسیم بیداری/ متن پیش رو در نسیم بیداری منتشر شده و انتشار آن به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست.لازم به ذکر است که هر روز یک مطلب از نشریات مهم داخلی به صورت برگزیده در کاشی تحلیل ها ارائه خواهد شد.

یکی از سخت ترین گفتگوهایی بود که در همه 10 سال کار مطبوعاتی انجام داده ام، رو به روی کسی نشستم که سازمان مجاهدین خلق را با پوست و گوشت و استخوان درک کرده، طعم فرار و زندان و اعدام نزدیکان را چشیده، سابقه «گروهکی»چون سایه ای تعقیبش کرده و با این همه، یکی از شایسته ترین کارمندان محل کارش است. نه می توانم اسمش را بیاورم و نه تصویرش را . نه می توانم مانع بغض و گریه اش شوم و نه می توانم از یادآوری حوادث تلخ تاریخ خودداری کنم. موضوع بحث چنان حساس است که باید حواسم علاوه بر پاسخ های او، به پرسش های خودم هم باشد. چنین است که یکی از سخت ترین مصاحبه هایم را تجربه کردم. داستان پر آب چشم سازمان و عشاق سینه چاکش که گرچه دیر اما بالاخره فهمیدند قربانی شده اند.

نسیم بیداری: شما با سازمان مجاهدین خلق چگونه و کی آشنا شدید؟
آشنایی ام با سازمان، به بعد از پیروزی انقلاب اسلامی باز می گردد. هم من و هم همسرم، دانشجوی دانشگاه تهران بودیم و در موج هواداری پس از انقلاب، جذب سازمان مجاهدین خلق شدیم. همسرم، وحید پ، از بچه های فعال یکی از دانشکده های دانشگاه تهران بود. اتفاقا همان روزی که از خانم زهرا رهنورد برای سخنرانی در دانشکده دعوت به عمل آورده بود، فردی به نام مسعود رجوی، از زندانیان سیاسی پیش از انقلاب در مسجد دانشگاه سخنرانی داشت. وحید استقبال از خانم رهنورد را به من واگذار کرد و خودش به مسجد رفت تا سخنان رجوی را بشنود. واقعیت این است که سازمان مجاهدین خلق به عنوان یادگار حنیف نژادها و رضایی ها، نزد بچه های مبارز اعتبار داشت. همسرم پس از این سخنرانی، با همان ذهنیت مثبتی که از سازمان داشت، جذب آنان شد و متعاقب او من هم هوادار سازمان شدم بدون آن که شناخت قبلی از ایشان داشته باشم. چون وحید آنان را پذیرفت و او الگوی اعتقادی مطلق من بود من هم آنان را پذیرفتم.

یعنی زمینه قبلی نداشتید؟
من در خانواده ای سنتی پرورش پیدا کردم . وقتی به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رفتم، به تدریج با افکار انقلابی آشنا شدم. وحید یک شخصیت فوق العاده مذهبی و یک کارکتر جذاب انقلابی و مبارز بود. مثلا در بسیاری از راه پیمایی های اعتراضی پیش نماز می شد، اعتصاب ها و تظاهرات را سامان می داد یا برای به هم ریختن برنامه سالانه شاه و فرح در افتتاحیه سال تحصیلی طراحی می کرد. آشنایی ما با هم، سبب گرایشم به مبارزه و اسلام انقلابی شد. از این جهت می گویم وحید الگوی مطلق من بود. با این پیش زمینه، وقتی او سازمان مجاهدین خلق را پذیرفت و به آن اعتقاد پیدا کرد، من هم به راه او رفتم. می گفت آرمان های انقلاب را باید در سازمان جست و من می دیدم که با همان حرارت و خلوصی که پیش از انقلاب با رژیم مبارزه می کرد پس از انقلاب خود را وقف سازمان کرد. بنابراین در کلاس های توجیهی سازمان حضور یافتیم، جزوات و سخنرانی ها را خواندیم و...

نسیم بیداری: شما که انقلابی بودید، هیچ وقت برایتان سوال نشد که موضع رهبر انقلاب درباره سازمان چیست؟
تا آن جا که خاطرم هست، مرحوم امام حداقل در آن مقطع موضع گیری صریحی له یا علیه سازمان نداشتند. شخصیت برجسته ای مانند مرحوم طالقانی هم پشتیبان سازمان بود و این برای ما کافی می نمود. ضمن این که باور داشتیم این جریان است که می تواند انقلاب را پیش ببرد و آن را به ثمر برساند. اعتقاد واقعی به انقلاب را هم بیشتر از هر دسته و گروه دیگری، می توانستیم در مواضع و سخنان رهبران سازمان مجاهدین ردگیری کنیم. علاوه بر این، سازمان دهی قوی ای که سازمان مجاهدین خلق داشت، یک امتیاز خیلی برجسته بود و مشخصا خود من، مجذوب این قدرت سازمان دهی و کار منظم تشکیلاتی سازمان شدم.

کار تشکیلاتی هم کردید؟
بله، من به عنوان هوادار ابتدا عضو شورای دانشکده شدم و تا مقطع انقلاب فرهنگی این کار را انجام می دادم. هم زمان با انقلاب فرهنگی، من هم صاحب فرزند شده بودم و در خوابگاه متاهلین دانشگاه اقامت داشتم. شوراهای سه دانشکده ادبیات، حقوق و پزشکی در هم ادغام شد و من همچنان عضو شورا باقی ماندم. یعنی در حالی که دانشگاه ها تعطیل بود، حواس سازمان به خوابگاه ها بود و برای کار بهتر، چند شورا را در هم ادغام کرد.

هیچ مشکلی در مواضع سازمان نمی دیدید؟
نه، فضای سیاسی کشور به گونه ای نبود که من متوجه اشکالی در کار سازمان شوم.شب های ماه رمضان سال 58،موسی خیابانی در مسجد دانشگاه تهران، شعایر اسلامی درس می داد و خیلی از مردم به این جلسه آمدند. در دانشگاه امیرکبیر یا صنعتی شریف هم جلسات مشابه برگزار می شد. یعنی فضا طوری نبود که بتوانیم بگوییم فعالیت های سازمان غیرقانونی یا غیرانقلابی یا غیراسلامی است.

نسیم بیداری:اولین انشقاق ها از انتخابات مجلس اول آغاز شد. یادتان هست آن مقطع را؟
بله، من در مسجد فلاح، ناظر سازمان بر صندوق های رای بودم.

نسیم بیداری: قاعدتا به مسعود رجوی رای دادید.
بله.

نسیم بیداری: و معتقد بودید او با تقلب رای نیاورده است؟
ببینید، من به عنوان ناظر سازمان، احساسم این بود که کارها خیلی حساب و کتابی ندارد. البته باید اعتراف کنم که خیلی هم حساسیت نداشتم که سر صندوق چه اتفاقی می افتد اما شاهد بودم که نظارت بر رای گیری چندان دقیق نیست و مثلا اگر کسی بخواهد دو بار رای بدهد، می تواند. بنابراین وقتی نتایج اعلام شد و سازمان به آن اعتراض کرد، این اعتراض را وارد می دانستم. یک نکته را هم در نظر داشته باشید. من، همسرم و سایر دوستانم بین 20 تا 26 سال عمر داشتیم., یعنی تجربه زیست اجتماعی و سیاسی مان خیلی کم و محدود بود. فضای سیاسی مملو از هیجان بود اما واقعا جامعه با بلوغ سیاسی و اجتماعی فاصله خیلی زیادی داشت. آگاهی های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی اکثر ما خیلی پایین و محدود بود و فقط شور انقلابی ما را به پیش می راند. من با 25 سال سن، وقتی می شنیدم مسعود رجوی که از بقایای سازمان مبارز و انقلابی مجاهدین خلق بود اعتقاد دارد که در انتخابات تقلب شده، یا هر فرد و جریانی را به ضد انقلابی و ضد خلق بودن متهم می کرد، آن را می پذیرفتم.

نسیم بیداری: این را قبول دارم که با سن کم تحت تاثیر کاریزمای رجوی قرار می گرفتید اما کار خلافی مانند جمع آوری اسلحه که تجربه زیست خیلی عمیقی نمی خواست. چرا با این کار مشکل پیدا نکردید یا به اصطلاح سازمانی، مساله دار نشدید؟
باید روند اتفاقات را توضیح بدهم. نه من و نه همسرم به کار مسلحانه هیچ اعتقادی نداشتیم. کار ما از اساس یک کار فرهنگی بود و معتقد بودیم باید با برجسته کردن شعارهای انقلابی سازمان، نیروهای مستعد را جذب کنیم . تا پیش از انقلاب، دشمن ما رژیم پهلوی بود و با مارکسیست ها زاویه داشتیم اما بعد از انقلاب، مرزبندی ها به هم ریخت و سازمان تعریف جدیدی از دشمن ارایه کرد. دشمنی به نام حزب اللهی چماق دار. البته در ابتدای پیروزی انقلاب، ما مشکلی با حزب اللهی ها نداشتیم. خاطرم هست که شهادت آیت الله مطهری ما را عمیقا متاثر کرد و خود من برای شهادت ایشان اطلاعیه نوشتم و در دانشکده پخش کردم. صدای ایشان در گوشم بود و آموزه های ایشان درباره اصول شناخت در کانون توحید تهران بریم هنوز تازه بود. آیت الله طالقانی را هم یک شخصیت حزب اللهی می شناختیم. اما به تدریج، با لفظ حزب الله مشکل پیدا کردیم. برای مثال سخنرانی رجوی در ترمینال جنوب متشنج شد. سازمان، عامل این تشنج را عناصر چماق دار معرفی کرد. این روند ادامه داشت و تقریبا همه اجتماعات ما به هم می ریخت. ما اصطلاحا حزب اللهی چماق دار را دشمن شماره یک انقلاب و سازمان شناختیم. احساس ما این بود که یک دست قدرتمند دارد ما را از قطار انقلاب پیاده می کند و سازمان خیلی نامحسوس، حزب جمهوری اسلامی و شخص آیت الله بهشتی را عامل این فشار معرفی می کرد. کم کم این یک باور عمیق در هواداران سازمان شد که شهید بهشتی و حزب جمهوری اسلامی، دشمن شماره یک ما هستند. بنابراین گرچه اطلاع دقیقی نداشتیم اما به سازمان حق می دادیم که برای دفاع از آرمان های انقلاب، خط مشی مسلحانه را انتخاب کند و البته باز هم تاکید می کنم که نه بنده و نه وحید اعتقادی به استفاده از سلاح نداشتیم.

نسیم بیداری: نگاه امروزتان به آن روند چیست؟
در این سازمان به رهبری رجوی ، دشمنی بی دلیلی با شهید بهشتی را آغاز کرد شکی نیست اما ای کاش بزرگانی که رجوی را می شناختند و التقاط را می فهمیدند، بین من هوادار بی تجربه با مسعود رجوی تفاوت می گذاشتند و ما را با تدبیری از او جدا می کردند. آن موقع احساس من و امثال من این بود که کسی ارزش ما را درک نمی کند. برادر من چند هفته پیش از پیروزی انقلاب، دعوت نامه پذیرش دکتری در یک دانشگاه معتبر آمریکایی را برای وحید فرستاد اما او گفت حالا که امام دارد می آید نباید برویم. خب، کسی با این اعتقاد به امام و انقلاب، چرا باید با رجوی یکی گرفته می شد امروز من کسی را مقصر نمی دانم اما فکر می کنم واقعا می شد تفکیکی بین هواداران جذب شده پس از انقلاب با کادرهای پیشین و رهبری آن قایل شد و نگذاشت این خیل عظیم جوانان معتقد اما ناآگاه و جوزده به دامن رجوی بیافتند.

نسیم بیداری: چه می خواستید که بهتان داده نمی شد؟ نمایندگی مجلس؟
نه، من که در پی قدرت نبودم . می خواستم کارها درست انجام شود و انقلاب به اهدافش برسد. می خواستم وقتی دوستانم در حیاط دانشکده دارند نشریه مجاهد را می فروشند، امنیت داشته باشند و مورد تعرض قرار نگیرند. هنوز که سازمان غیرقانونی و ضدانقلاب معرفی نشده بود . چرا عده ای به ما حمله می کردند و دولت هم مانع آنان نمی شد؟ هیچ کس از ما حمایت نمی کرد و متاسفانه وقتی می گفتند حزب جمهوری اسلامی پشت این حملات قرار دارد یا آقای بهشتی بانی حمله به ماست این را باور می کردیم. البته رجوی هم سمبل سازمان بود و مخالفت هایی که با او می شد، هواداران را دلزده و تحریک می کرد . البته شاید بشود حق هم داد چون تازه انقلاب به پیروزی رسیده بود و همه چیز به هم ریخته بود اما به هر حال یک قوه عاقله که می توانست هواداران مجذوب قدرت سازمان دهی و کار تشکیلاتی را از رهبری سازمان منفک کند وجود نداشت.

نسیم بیداری: و سازمان از این نقطه ضعف خیلی بهره برداری کرد.
بله، اتفاقات کوچک ، به بهترین شکل بزرگ نمایی می شد. یک هوادار سازمان مجاهدین خلق دایما در معرض این پیام ها بود که اختناق دارد شکل می گیرد عدالت دارد قربانی می شود، ساواکی ها آزادند اما مجاهدین در زندان اند و... بنابراین با این که هیچ شناختی از محمدرضا سعادتی نداشتیم، دستگیری او برایمان نشانه ای از صداقت و درستی حرف های رجوی بود . کم کم این باورها در ما عمیق شد که می خواهند ما را از بین ببرند. شفاف سازی هم نشد که این سعادتی کیست و بنابراین ما، یک فعالیت سنگین برای آزادی او انجام دادیم. الان که آن ایام را مرور می کنم از خودم می پرسم مگر سعادتی که بود که این همه برایش راه پیمایی کردم و شعار دادم؟

نسیم بیداری: فرض کنیم می آمدند و با سند و مدرک اثبات می کردند سعادتی جاسوس شوروی است. شما اصلا گوش شنوایی داشتید که این را بپذیرید؟
درست می گویید، ما هم گوش شنوایی نداشتیم و کاملا کانالیزه شده بودیم. اما اگر یک مرجع اجتماعی و مردمی، می آمد و ماجرای سعادتی را توضیح می داد، در ما اثر می کرد. می دانید که در آن ماجرا آقای طالقانی گفت کار سعادتی جاسوسی نبوده است. بعد هم خبر آمد که فرزند ایشان دستگیر شده. همه این ها برای ما به این معنی بود که دشمنان سازمان دارند حلقه محاصره را تنگ تر و تنگ تر می کنند و حتی شخصی مثل آقای طالقانی هم در امان نیست. خب، گرچه ما کانالیزه شده بودیم و گوش شنوایی نداشتیم اما همه نشانه ها هم ما را بر موضع خود تقویت می کرد.

نسیم بیداری: خیلی از شخصیت های سیاسی و انقلابی به آن ماجرا واکنش نشان دادند، چطور می گویید هیچ مرجع اجتماعی وجود نداشت که ماجرای سعادتی را روشن کند؟
بله، خیلی ها موضع گرفتند اما هیچ کدامشان تا قبل از این علامت دوستی برای ما نفرستاده بودند یعنی هواداران سازمان به جز آقای طالقانی، کس دیگری را دوست خود نمی شناختند که حرفش را بپذیرند. شاید همین احساس مظلومیت و تنهایی بود که خیلی ها را به غلط به هواداران سازمان مجاهدین خلق تبدیل کرد. من به دلیل کارهای تشکیلاتی وحید، در جریان افزایش هواداران و اعضای سازمان قرار داشتم و خب، این هم خودش یک عامل علاقه مندی بیشتر به سازمان بود. یعنی با خودم چنین تحلیل می کردم که مظلومیت ما، سبب جذب مردم شده است. پس هم مظلوم هستیم و هم بر حق!

نسیم بیداری: پس از غائله 14 اسفند 59، همه کسانی که تلاش می کردند میانه بنی صدر و رجایی یا سازمان و حزب جمهوری اسلامی را بگیرند، سکوت کردند، در واقع رییس جمهور و سازمان مجاهدین خلق ، معدود حامیان خود در درون حاکمیت را هم از دست دادند. از این به بعد شاهد نزدیکی بنی صدر به سازمان هستیم این اتفاق چگونه رخ داد؟
من خیلی دقیق نمی توانم حوادث آن مقطع را تحلیل کنم اما می توانم بگویم، آن تبلیغاتی که سازمان داشت و چماق داران را دشمن خود معرفی می کرد به بنی صدر شیفت کرد. پس در بهار 60 یک هم گرایی بین ما و بنی صدر به وجود آمد. باز هم تکرار می کنم که تبلیغات مغرضانه سازمان، با برخی واقعیت های کوچک و بزرگ هم خوانی داشت و به این سبب ما سازمان را محق می دیدیم.
برای مثال ،هر شب عده ای مجهول الهویه، روبروی خوابگاه دختران دانشگاه تهران صف می کشیدند و آنان را می ترساندند. ما هم که درک ایدئولوژیک خیلی عمیق و سواد تاریخی قابل توجهی نداشتیم این کارها را از چشم حکومت می دیدیم. می گفتیم تنها نیروی موثر و توانمند برای مقابله با مارکسیست ها ، ارتجاع و امپریالیسم جهانی، مجاهدین خلق هستند، اما حکومت آنان را تحت فشار گذاشته است. این حس، یک تعهد به کار و فعالیت تشکیلاتی بیشتر در ما به وجود می آورد، مثلا خودم علی رغم این که باردار بودم خود را موظف به فعالیت در شورای دانشکده می دانستم.

نسیم بیداری: بنابراین وقتی در خرداد سال 60 اعلام شد مسلح شوید، تعجب کردید و نه امتناع؟
هیچ کسی به داد من و دوستانم نرسید و ما را از کانال رجوی بیرون نکشید. از آن طرف نشریه مجاهد هم دائم ، به به دروغ خبرهایی از کشتار مجاهدین منتشر می کرد. در نتیجه خرد خرد، حقانیت و مظلومیت مجاهدین یک الگوی مسلط ذهنی برای ما شد. تحلیل این بود که راست ها در نهایت انقلاب را به دامن غرب و آمریکا می اندازند و ما حتی با مشی مسلحانه باید مانع این اتفاق شویم. ما هم که می دیدیم کار مسلحانه پیش از انقلاب جواب داده و روز 22 بهمن، سلاح حرف آخر را زده و نه تنها مذموم نبوده که مورد تایید بسیاری از بزرگان انقلاب هم بوده، نتیجه می گرفتیم که در نهایت دست بردن به سلاح برای بازگرداندن انقلاب به مسیر اصلی خود کار درستی است. در یک کلام مشی مسلحانه را مشروع می دانستیم. چشم و گوش ما بسته شده بود.

نسیم بیداری: 30 خرداد 60 چه کردید؟
سازمان به ما گفته بود در راه پیمایی برای اعتراض به بی عدالتی شرکت کنید و برای دفاع از خود، یک شیء برنده و تیز همراه داشته باشید. بنابراین به میدان انقلاب رفتم و از یک دست فروش، چند پیچ گوشتی خریدم. از بعد از ظهر آن روز هم چنین فکر می کردیم که ما وارد یک جنگ شده ایم و باید از خودمان دفاع کنیم. همان طور که در راه پیمایی 17شهریور سال 57، با وجود ترس از سرکوب ارتش و ساواک، در صف اول بودم، در خرداد سال 60 هم گمان می کردم باید کنار مردم باشم و راه پیمایی کنم.

نسیم بیداری: یعنی همان اصالتی را که برای راه پیمایی 17شهریور قایل بودید، برای راه پیمایی 30 خرداد هم قایل بودید؟
بله متاسفانه.

نسیم بیداری: حادثه هفتم تیر را هم یک پیروزی بزرگ می دانستید؟
آن حادثه بیشتر از پیروزی، نشانه ای از قدرت سازمان برای ما بود . متحیر شدیم که چگونه توانسته است دست به چنین اقداماتی بزند و خب، با کمال تاسف آن را نشان قدرت و پیروزی خود می دانستیم. البته نه من و نه همسرم، از این حادثه خوشحال نشدیم اما کسانی که در خانه ما بودند ابراز خوشحالی می کردند.

نسیم بیداری: مخفی شدید؟
بله، همسرم در بخش دانش آموزی سازمان فعالیت داشت و بنابراین باید مخفی می شدیم. دیگر قاطی این جریان شده بودیم و نمی توانستیم زندگی عادی داشته باشیم. جان مان را در خطر می دانستیم و مخفی شدیم.

نسیم بیداری: هیچ وقت با خود نگفتید که این کشت و کشتار سازمان یک اقدام تروریستی است؟
نه، بیشتر آن را یک انتقام می دانستیم تا اقدامی تروریستی. جنگ آغاز شده بود و می گفتیم آن ها ما را می کشند و ما هم باید آنان را بکشیم.

نسیم بیداری: نمی گفتید اگر جریان ما بر حق است امام باید با ما همراهی کند؟ مخالفت امام با خود را چگونه تحلیل می کردید؟
الان خاطرم نیست که دقیقا از کی با امام مساله پیدا کردیم اما دیگر ایشان را هم با خود نمی دانستیم. سازمان چنین تبلیغ می کرد که امام کانالیزه شده اند و خبرهای دقیقی از اوضاع جامعه ندارند. البته وقتی شعارهای ضد امام سر داده شد برای خود من سوال شد که چرا بعد از دو سال باید چنین شعاری بدهیم؟ جواب سازمان این بود که آنان قصد جان شما را دارند و باید به هر وسیله ای با دشمن مبارزه کنید.

نسیم بیداری: تابستان 60 است. شما یک خانواده مجاهد خلقی هستید که در خانه تیمی زندگی می کنید. این فضا را تشریح کنید.
همه چیز روی هواست ارتباط تشکیلاتی با سازمان داریم و زندگی خود را در خطر می دانیم. بسیاری از دوستان مان دستگیر شده اند. نمی خواهیم دست مان به خون کسی آلوده شود و و از آن طرف می بینیم یک جنگ واقعی در گرفته است. روز 31 شهریور همان سال اخبار ساعت 14 رادیو اسامی عده ای از اعدامی های مجاهدین خلق را اعلام کرد. بسیاری از دوستان و هم کلاس های ما بین این افراد بودند. این ها کسانی بودند که روز 30 خرداد دستگیر و پس از سه ماه اعدام شده بودند. این خبر برای من و وحید خیلی هولناک بود و قسم خوردیم که انتقام دوستان مان را بگیریم. باز هم کینه بیشتری از نظام به دل گرفتیم. حس می کردم گوینده خبر با یک قدرت وصف ناشدنی نام فیروز را به عنوان اعدامی اعلام کرده است. فیروز از جوان های انقلابی و فعال دانشگاه بود و خبر اعدامش ما را مطمئن می کرد که حکومت دارد افراد انقلابی را حذف می کند. در آن لحظه، دلم می خواست یک نارنجک داشتم تا به یکی از ماشین های کمیته حمله کنم.

نسیم بیداری: اگر سازمان فقط مقامات دولتی را ترور می کرد یا فقط به نیروهای سپاه و کمیته و حزب جمهوری حمله می کرد من حرف شما را قبول می کردم. اما ترورها محدود به افراد دولتی و حکومتی نبود. بقال و عابر و قصاب و زن و کودک را هم می زدند.
ما در یک فضای دشمنی و جنگ قرار گرفته بودیم. ترور بقال را چنین توجیه می کردیم که او اطلاعات مجاهدین را به حکومت می دهد. او ما را لو می دهد و لو رفتن هر یک از ما مساوی با مرگ بود.

نسیم بیداری: تا کی به سازمان اعتقاد داشتید؟
ششم آذر ماه سال 60، همسر من طی یک اتفاق دستگیر شد. آن روز، مادر همسرم از شهرستان به تهران آمده بودند.برادرش، پیکان یکی از دوستان خانوادگی را قرض گرفته و به دنبال مادرشان به ترمینال رفته بودند. چند ساعت بعد مامورین کمیته آمدند برای دستگیری برادر همسرم. خیلی اتفاقی و بدون آن که وحید و رتبه تشکیلاتی اش را بدانند او را هم با همان ماشین قرضی همراه خود بردند. یک نگاهی هم به من انداختند و چون بچه در بغل داشتم گفتند تو نمی خواهد بیایی. از این به بعد، من فرار افتادم و آواره شدم. کمی بعد به سازمان وصل شدم اما داشتن ارتباط با افراد سازمان بدون حضور شوهرم برایم غیرممکن بود . به هر حال از فضای آن جا خوشم نیامد و تعمد ارتباطم را با سازمان قطع کردم. این اولین تردیدها در اعتقاد راسخ من به سازمان بود.

نسیم بیداری: مساله ایدئولوژیک داشتید؟
نه، بیشتر شخصی و انسانی بود. احساس می کردم من آدم این راه نیستم که با یک مرد غریبه، همراه شوم. با خودم می گفتم من محبوبه متحدین نیستم. من رضایی نیستم و چنین بود که رابطه ام را کاملا قطع کردم.

نسیم بیداری: از سرنوشت همسر تان اطلاعی داشتید؟
هیچ اطلاعی نداشتیم تا این که خانواده ما کسی را یافت که ادعا می کرد می تواند در ازای دریافت 250 هزار تومان خبری از وحید و برادرش به ما بدهد. ما این پول را که خیلی هم گزاف بود با کمک خانواده همسرم جمع کردیم و اطلاع یافتیم که او و برادرش زنده هستند. متاسفانه یک بازار سیاه پشت زندان اوین شکل گرفته بود و افرادی از خانواده های زندانیان برای اطلاع رسانی اخاذی می کردند.

نسیم بیداری: همسرتان در زندان ماند؟
نه، همان طور که گفتم او را نشاخته دستگیر کرده بودند و بنابراین سه ماه بعد آزاد شد. بهمن ماه سال 60 وحید آزاد شد و اولین سوالش از من این بود که به سازمان وصلی یا نه؟ گفتم وصل شدم اما ارتباطم را قطع کردم. خوشحال شد و گفت باید یک زندگی عادی داشته باشیم. بنابراین منزل خود را عوض و زندگی تازه ای را آغاز کردیم.

نسیم بیداری: واقعا ارتباطی با سازمان نداشتید؟
نه، ما یک بچه کوچک داشتیم و دستگیری و آزادی وحید، خطر مرگ واقعی را به ما چشانده بود. آزادی او را نعمت الهی می دانستیم و بنابراین تصمیم گرفتیم عادی زندگی کنیم و کار تشکیلاتی نکنیم. زندگی مان آن قدر عادی شد که همسرم با برادرش در زندان قزل حصار مکاتبه می کرد. این نامه الان هم وجود دارد .

نسیم بیداری : اما هنوز به حقانیت سازمان اعتقاد داشتید؟
مسایلی داشتیم اما نه آن قدر که کلا به سازمان بی اعتقاد بشویم. خبرهای ضد و نقیضی از فعالیت های سازمان به گوش مان می رسید. از جمله خبر ازدواج مریم و مسعود را شنیدیم اما نفهمیدیم منظورشان از ازدواج ایدئولوژیک چیست. تصمیم گرفته بودیم عادی زندگی کنیم.

نسیم بیداری: این زندگی عادی تا کی ادامه داشت؟
تا نوروز سال 63 در این زمان احساس می کردیم که دیگر خطر رفع شده است. بنابراین با همسر برادر وحید ارتباط گرفتیم و آدرس منزل را به جاری ام دادم. برادر همسرم هنوز در زندان بود. یکی از روزهای نوروز همسر برادر وحید به منزل ما آمد. وحید به او گفت روزی که به اوین رفتی با ماموران دادستانی صحبت کن و بگو آن پیکانی که ضبط کرده اند متعلق به ما نیست و امانت بوده است و می خواهیم به صاحبش بازگردانیم. آن خانم در ولین روز کاری سال 63یعنی پنجم فروردین به دادستانی اوین رفته و این پیغام را رسانده بودم. آنان حساس شده و آدرس منزل ما را گرفته بودند. غروب روز نهم فروردین در حالی که منتظر میهمان بودیم دستگیر و به اوین منتقل شدیم.

نسیم بیداری: این خانه، خانه تیمی بود؟
نه، مامدت ها بود که کاری با سازمان نداشتیم. منزلمان منزل شخصی بود و این خانه را به نام من خریده بودیم.
نسیم بیداری: همسر شما اعدام شد. تا آن جا که می دانیم در این مقطع فقط کسانی اعدام می شدند که کار مسلحانه کرده بودند.
در مدتی که در اوین بودیم من سکوت کردم و حاضر به هیچ گونه همکاری نبودم. بنابراین به انفرادی منتقل شدم و 9 ماه در آن سلول ماندم. 13 بهمن مرا با همسرم ملاقات دادند و او گفت من همه چیز را گفته ام. از جمله مواردی که گفته بود این بود که در فاصله خرداد تا آذر 60، به یک کلت مسلح شده بود. البته هیچ استفاده ای از آن سلاح نکرده بود و فقط به دلیل رده سازمانی، اسلحه حمل می کرد. قبل از دستگیری نخست، این اسلحه را در آبگرمن خانه برادرش مخفی کرده بود و بعد به مادرش گفته بود این سلاح امانت سازمان است و آن را با خود به شهرستان ببر. اعتراف به داشتن این کلت، سبب صدور حکم اعدام برای او شد.

نسیم بیداری:و به نظرتان این اعدام نابجا بود؟
وقتی خودم را جای آن طرف می گذارم و فضای جنگی که بین طرفین وجود داشت را تصویر می کنم می بینم از دید مقابل، دشمنی که دستگیر شده یک اسلحه داشته و آن را مخفی کرده است. اگر هم از آن استفاده نکرده باشد، مخفی اش کرده تا اگر فرصتی پیدا کرد به روی ما سلاح بکشد. از این طرف ،می گویم کاش سیر حوادث طور دیگری رقم می خورد و ما وارد آن بازی بدون برگشت سازمان مجاهدین خلق نمی شدیم. بنابراین اقعا در مقام داوری نیستم. سازمان را محکوم می کنم که وحیدها را به وادی مرگ کشاند و حسرت این را دارم که کاش نظام با درایت بیشتری عمل می کرد و حساب هواداران را از رهبری سازمان جدا می کرد. بعدها، بازجویی که به برادر حسین معروف بود به من گفت وحید حیف شد و امثال او در سپاه، در بالاترین رده های فرماندهی بیشترین خدمت را به انقلاب و نظام کرده اند. آن ها باور نمی کردند که آدمی در این سطح تشکیلات، زندگی عادی در پیش گرفته باشد.

نسیم بیداری: حالا شما در زندان هستید اما فکر می کنم هنوز با سازمان مشکلی ندارید.
نه تا ملاقات آخر با وحید، من با سازمان مساله ای نداشتم . در آن ملاقات نیم ساعته، همسرم حرف هایی زد که تغییر عمده ای در تفکرات من ایجاد شد. گفت ما اشتباه کرده ایم و دیون اجتماعی داریم. ابتدا فکر می کردم این سخنان، توبه تاکتیکی است. وقتی کسی بر خلاف باورهای خود حرفی می زد، به اصطلاح می گفتند توبه تاکتیکی کرده. مدام تلاش می کردم با ایما و اشاره به وحید بفهمانم که منظورت را درک می کنم و میدانم این حرفها را برای آزادی می گویی. اما او با تحکم گفت گوش کن، دیگر فرصتی نداریم. تکرار کرد که ما اشتباه کرده ایم و دیون اجتماعی بر دوشمان است و باید جبران مافات کنیم. دو روز بعد از این ملاقات وحید اعدام شد و من هم به دلیل عدم همکاری و دروغ هایی که گفته بودم به 17 سال زندان محکوم شدم.

نسیم بیداری: بالاخره کی به این نتیجه رسیدید که مشی و کار سازمان مجاهدین خلق اشتباه بوده است؟
من به بند منتقل شدم . البته تا 8یا9 ماه پس از اعدام وحید تعادل روحی نداشتم و اصلا نمی پذیرفتم که او اعدام شده است. به هر حال در بند، نشریه پاسدار اسلام را می توانستیم بخوانیم. کم کم با زندگی و حرف های شهدای جنگ ایران و عراق آشنا شدم. از جمله خاطرم هست که زندگی شهید باکری را خواندم و به او علاقه مند شدم . حالا فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم و می دیدم اعتقاد به سازمان، چشم و گوش ما را کاملا بسته بود. می دیدم ما دچار قساوت شده بودیم. همسرم که آزارش به یک مورچه نمی رسید و زبانزد دوست و آشنا و فامیل در عطوفت و مهربانی بود، روزی که در خانه تیمی بودیم و احتمال شناسایی آن را می دادیم، به من گفت بچه را بگذار و فرار کن! یعنی سازمان ما را قسی القلب کرده بود. می دیدم سازمان روی حکومتی اسلحه کشیده که صدها هزار نفر برای ایجادش فداکاری کرده اند. صدای وحید در گوشم زنگ می زد که می گفت ما دیون اجتماعی برعهده داریم. نشستم و گذشته را مرور کردم و دیدم سازمان، جوان های پرشور و انقلابی را به دام یک جنگ بی معنا انداخته است. متوجه شدم کار مسلحانه یک اقدام غیرطبیعی غیرانسانی و ناموجه بود. بیشتر و بیشتر که خواندم و مطالعه کردم برایم مسجل شد که سازمان مجاهدین خلق برای رسیدن به هدف های غیرانسانی خود از هر وسیله ای بهره می برد و این با هیچ کدام از آموزه های اخلاقی و دینی ما سازگار نیست. متوجه شدم سازمان، ایدئولوژی برای مطلق کردن شخص سوءاستفاده می کرد. می دیدم همه ما قربانی شدیم.

نسیم بیداری: کی آزاد شدید؟
مرداد ماه سال 67

نسیم بیداری: و چه کردید؟
به وصیت الگوی مطلق زندگی ام، جامه عمل پوشاندم. هم جای خودم و هم جای وحید کار کردم تا دیون اجتماعی مان را ادا کنم. دخترم را هم در مدرسه شاهد ثبت کردم تا کینه ای از بچه های شهدا نداشته باشد و نگوید ما این طرفیم و آن ها آن طرف.

نسیم بیداری: و حرف آخر؟
نسل ما بهای بسیار گزافی را پرداخت که فرزندان این کشور، در آرامش و آزادی و عدالت زندگی کنند. جان جوان های زیادی فدا شد تا این آرمان ها جامه عمل بپوشد. امیدوارم نسل شما قدر این همه زحمت و تلاش و تکاپو را بداند. همان طور که شاهد بودید. این گفتگو برایم ناخوشایند بود اما به قول آقای حسین الهی قمشه ای «کسانی که اشتباه کرده اند به گردن ما حق دارند چون مانند تابلو خطر، از خطرهای مسیر ما را مطلع می کنند.» من خواستم جوانان امروز در جریان روند اشتباهات نسل ما قرار بگیرند و از آن تجربه خیلی تلخ، درسی بگیرند.

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «نسیم بیداری نوشت: خاطرات یک عضو سابق منافقین؛ همه ما قربانی شدیم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات