قصه شب دزیره- قسمت سی و سوم

قصه شب/ دزیره- قسمت سی و سوم

آخرین خبر/ در این شب های بهاری می خواهیم باز هم با کتاب های خوب در کنار شما مخاطبان فرهیخته و کتابخوان آخرین خبر باشیم. این شب ها با داستان جذاب و خواندنی " دزیره" با شما هستیم. رمان دزیره یک رمان عاشقانه و تاریخی جذاب است، همانطور که حتما می دانید دزیره تاثیر زیادی روی ناپلئون بناپارت معروف داشته است و در این داستان با حقایق زیادی روبرو خواهید شد. کتابخوان و شاداب باشید.

برویم فرزندان وطن .
روز فتح فرارسیده .
آهنگ موثر و مهیج سرود مارسیز نوای شور انگیز ویولون را که در زیر گنبد روشن نورانی اپرا طنین انداز بود خفه کرد . سرود مارسیز ورود امپراتور را اعلام داشت . درحالیکه روی بازوی ژان تکیه داشتم از پله ها به زیر آمده و در طبقه اول به محلی که در آنجا می باید امپراتور مهمان عالی قدر مارشال ها را تهنیت بگویم حرکت کردم .
هموطنان اسلحه برگیرید .
گردانهای خود را تشکیل دهید
سرود ملی مارسیز آهنگ مارسیز ، آهنگ دوران جوانی من آن روز با لباس خواب در بالکن ویلای سفیدمان در مارسی ایستاده و داوطلبان جنگ ، فرانشون خیاط ، پسر لنگ کفاش محله ، برادران لویی در لباس مهمانی را گل باران می کردم . آری آن روز تمام آنها و تمام هشهریان برای دفاع جمهوری جوان فرانسه در مقابل دنیا پیش می رفتند .
آنها از جمهوری جوانی که پول کافی برای خرید کفش جهت سربازان خود نداشت دفاع می کردند .
گردان های خود را تشکیل دهید .
به پیش .... به پیش ...
صدای خش خش دنباله پیراهن ابریشمی ، صدای به هم خوردن شمشیر های تشریفاتی به گوش رسید . خم شدیم و تعظیم کردیم . ناپلئون ظاهر گردید . وقتی برای اولین بار ناپلئون را دیدم تعجب کردم که چرا ارتش چنین افسر کوتاه قدی را پذیرفته است . ولی اکنون جثه کوچک او با بلند قد ترین آجودان هایی که می توانست در ارتش پیدا کند احاطه شده و ساده ترین لباس ژنرالی را در بردارد . ژوزفین بازوی ناپلئون را رها کرد . در این موقع مادام برثیه پس از عرض تهنیت بازوی خود را برای ناپلئون خم کرد تا ناپلئون بازوی او را بگیرد . ناپلئون به مادام برثیه چاق و چله گفت :
- مادام حال شما چطور است ؟
و بدون آنکه وقت جواب به او بدهد به طرف همسر یک مارشال دیگر متوجه شد و گفت :
- مادام از دیدار شما خرسندم ، شما باید همیشه لباس نیلی بپوشید . این رنگ به شما برازنده نیست . اگرچه نیلی کاملا سبز نسیت و متمایل به زردی است ، این رنگ در خاطره من موج می زند .
روی گونه های خانمی که مخاطب ناپلئون بود لکه های قرمز رنگی ظاهر گردیده و جواب داد :
- اعلیحضرت بسیار لطف دارند .
اگر تمام تاج داران مانند ناپلئون باشند مایه تعجب است .گمان می کنم اگر او این طور با جملات کوتاه صحبت می کند به علت این است که تصور می نماید تمام سلاطین معمولا با اتباع خود اینگونه صحبت می نمایند .
در همین موقع ژوزفین با لبخند هنرمندانه اش به طرف همسران مارشال ها متوجه شده و گفت :
- حال شما چطور است؟ دختر کوچک شما سیاه سرفه داشته ؟ وقتی این خبر را شنیدم بسیار متاسف و نگران شدم .
هر کدام از همسران مارشال ها چنین فکر می کردند که امپراتریس از صمیم قلب در انتظار دیدار او بوده است . پشت سر ژوزفین شاهزادگان امپراتوری نمایان شدند . الیزا و کارولین ، چشمان آنها از خشم و غضب برق می زد . پولت کمی مست بود ، شاید به مهمانی شام و یا چیز دیگری دعوت داشته است . هورتنس کمی گرفته بود ولی به شدت سعی داشت با همه دوستانه رفتار کند . ژولی خواهر من با نا امیدی علیه خجالت و کم رویی خود می جنگید .
سپس ژوزفین و مارشال مورات آهسته در سالن بال پیش رفتند . پشت سر آنها ناپلئون قدرم برمی داشت . مادام برثیه تقریبا در حالی که ناپلئون بازویش را گرفته بود به زحمت تنفس می کرد . بسیار مضطرب به نظر می رسید . ما و سایر مارشال ها نزدیک به آنها حرکت می کردیم . هزاران دامن ابریشمی وقتی که زن ها در مقابل ناپلئون و ژوزفین خم می شدند خش خش می کردند .
ژوزفین برای گفتن چند کلمه دوستانه به هریک از مدعوین مرتبا می ایستاد . ناپلئون بیشتر با مردان طرف صحبت بود . افسران بی شماری از ولایات و استان ها به نمایندگی هنگ های خود در پاریس حضور یافته بودند . ناپلئون درباره سربازخانه آنها سوال می کرد . چنین به نظر می رسید که حتی از تعداد شپش های هر آسایشگاه نظامی فرانسه مطلع است . با نگرانی و سرگردانی فکر کردم که چگونه می توانم او را به لژ شماره 17 بکشانم . اول ناپلئون باید چند گیلاس شامپانی بنوشد . آن وقت جرات خواهم داشت که ......
گیلاس های شامپانی به گردش در آمد . ناپلئون از نوشیدن خود داری کرد و در کنار صندلی مخصوص خود در حالی که ژوزف و تالییران با او صحبت می کردند ایستاد . ژوزفین مرا احضار کرده و گفت :
- آن روز نتوانستم گوشواره های فیروزه را پیدا کنم متاسفم .
- علیا حضرت بسیار لطف و مرحمت دارند ، ولی من نمی توانم آبی بپوشم .
- مادام از لباس ها ی لوروی راضی هستید ؟
به امپراتریس جوابی ندادم . در سالن مملو از جمعیت یک صورت قرمز چهار گوش نظرم را جلب کرد . آن صورت را که روی گردن کوتاه و بالای یقه اونیفورم سرهنگی قرار دارد می شناسم . امپراتریس تقریبا با خشونت تکرار کرد :
- از لباس های لوروی ....؟
- بله البته بسیار راضی هستم ....
در کنار آن صورت چهارگوش قرمز ، سر یک خانم با موهای رنگ شده طلایی و آرایش عجیب دیده می شد . متوجه شدم که از ولایات آمده اند . این سرهنگ از پادگان ها ی خارجی آمده ، همسر او را نمی شناسم ولی خودش را .....
کمی بعد موفق شدم که طول سالن بال را تنها عبور کنم . تصمیم گرفتم در حالی که توجه همه را جلب نموده باشم به مدعوین نزدیک شوم . تمام مهمانان کنار یکدیگر در نهایت احترام ایستاده و آهسته می گفتند :
- مادام مارشال برنادوت .
افسران در مقابلم خم می شدند و خانم ها درحالی که به من نگاه می کردند لبخند می زدند . باز هم تبسم کردم تا بالاخره دهانم درد گرفت . در همین موقع به آن سرهنگ کاملا نزدیک شده بودم . آن زنی که موهای خود را به طرز عجیبی آرایش کرده بود آهسته به آن سرهنگ گفت :
- بله .... آن هم دختر کوچک کلاری است .
فورا فهمیدم این افسر کیست ، اگرچه لباسش را تغییر داده بود ولی گذشت زمان چندان صورت او را تغییر نداده بود . شاید هنوز فرمانده نظامی مارسی باشد ، آن ژنرال حقیر ژاکوبینی که ده سال قبل او را توقیف کرده بود ، او اکنون امپراتور فرانسه است . صدای خود را شنیدم که گفت :
- سرهنگ لوفابر ، آیا مرا به خاطر می آورید ؟
آن زن مو طلایی با طرز عجیبی تعظیم کرد و آهسته گفت :
- مادام مارشال .....
و در همین موقع آن صورت قرمز چهار گوش گفت :
- دختر فرانسوا کلاری .
سپس هر دو با اضطراب منتظر صحبت من شدند .
********************
سپس هر دو با اضطراب منتظر صحبت من شدند .
- مدتی است که مارسی را ندیده ام.
آن زن درحالی که شانه هایش را بالا می کشید جواب داد :
- مادام شما در مارسی بسیار نارحت و کسل خواهید شد ، دخمه تاریکی است .
- آقای سرهنگ اگر شما بخواهید به محل دیگری منتقل شوید .....؟
خانم سرهنگ لوفابر که کاملا تهییج شده بود تقریبا با فریاد گفت :
- شما می توانید با امپراتور در خصوص ما صحبت کنید ؟
- خیر ولی با مارشال برنادوت می توانم درباره شما صحبت کنم .
سرهنگ لوفابر آهسته گفت :
- پدر شما را خوب می شناختم .
در همان لحظه خود را جمع و جور کردم . آهنگ رقص لهستانی شنیده شد . دامن خود را جمع کرده و با عجله از بین جمعیت که در مقابلم خم می شدند عبور کردم . یک مرتبه دیگر آداب و رسوم را از یاد برده بودم .
ژنرال مورات با ژولی رقص لهستانی را شروع کرد . امپراتور درحالی که مادام برثیه همراه او بود از وسط سالن عبور می کرد . من باید با پرنس ژوزف می رقصیدم . رقص شروع شد و ژوزف در کنار صندلی امپراتور منتظر من بود و با خشم و غضب آهسته گفت :
- دزیره نتوانستم شما را پیدا کنم .
درحالی که با عجله به سایرین در وسط سالن می پیوستم گفتم :
- معذرت می خواهم .
شوهر خواهرم دائما غر می زد و می گفت :
- من عادت به انتظار ندارم .
با خشونت گفتم :
- بخندید ، لبخند بزنید . این همه چشم به برادر بزرگ امپراتور و همسر مارشال برنادوت نگاه می کنند .
پس از دو دور رقص ، مهمانان به طرف بوفه رفتند . ناپلئون به پشت محوطه ای که مخصوص خانواده سلطنتی ترتیب داده شده بود رفته و با «دوروک »صحبت می کرد . به یکی از پیشخدمت ها که سینی شامپانی در دست داشت اشاره کرده و به ناپلئون نزدیک شدم . ناپلئون فورا صحبت خود را قطع کرد و متوجه من شد .
- مادام باید چیزی به شما بگویم .
درحالی که با یکی از بهترین ژست هایی که مانتول به من آموخته بود به طرف شامپانی اشاره می کردم گفتم :
- مشروب میل نمی فرمایید ؟
ناپلئون و دوروک هریک گیلاسی برداشتند . امپراتور درحالی که جرعه خیلی کوچکی از شامپانی نوشید گفت :
- به سلامتی شما مادام .
ناپلئون قدمی به جلو گذارد و سراپای مرا به دقت نگرسیت و گفت :
- مادام مارشال آیا هرگز به شما گفته ام که چقدر زیبا هستید ؟
مارشال دوروک لبخند بزرگی زد و پاشنه هایش را به یکدیگر چسبانید و گفت :
- اگر اعلیحضرت اجازه بفرمایند بنده باید ....
- بروید ، دوروک ، بروید و خود را در اختیار خانم ها بگذارید .
ناپلئون در سکوت و آرامش مرا ستایش می کرد و لبخندی در کنار لب های او دیده می شد .
- اعلیحضرت می خواستند چیزی به من بگویند ؟ ممکن است از اعلیحضرت درخواست کنم ، از اعلیحضرت سپاسگذار خواهم بود اگر می توانستم در لژ شماره هفده یکدیگر را ملاقات کنیم .
کاملا معلوم بود که ناپلئون نتوانسته است منظور مرا درک کند . تصور کرد اشتباه کرده . به طرف جلو خم شد ، ابروهای خود را بالا کشید و تکرار کرد :
- لژ هفده ؟
مشتاقانه سر خود را حرکت دادم . ناپلئون به سایر مدعوین که در سالن بودند نگاه کرد . ژوزفین با عده ای از خانم ها مشغول صحبت بود ، ژوزف با تالیران و لویی گرم مباحثه بودند . لباس مارشال ها در بین بانوانی که می رقصیدند می درخشید .
- اوژنی کوچک آیا این عمل مناسب است ؟
- اعلیحضرت استدعا می کنم اشتباه نفرمایید .
- لژ هفده معنی آن کاملا روشن است این طور نیست ؟ مارشال مورات همراه ما خواهد بود بهتر است .
مارشال مورات مانند سایر اطرافیان امپراتور هر لحظه ما را از زیر چشم نگاه می کرد . ناپلئون اشاره کرد ، مارشال مورات به ما نزدیک شد . ناپلئون گفت :
- مادام برنادوت و من میل داریم به لژ برویم راه را نشان بدهید .
هر سه نفر از بین صفوفی که هر وقت ناپلئون نزدیک می گردید خود به خود برای احترام تشکیل می شد عبور کردیم . نزدیک لژ ها چند جفت با عجله از یکدیگر جدا شدند . افسران جوان از آغوش زنان به حال خبردار می ایستادند . راستی این منظره زیبا بود . ولی ناپلئون یاد آوری کرد :
- نسل جوان اصول معنویت را فراموش کرده است . باید با رئیس تشریفات در این مورد بحث کنم . باید آنهایی که غیر قابل سرزنش هستند در اطراف من باشند .
یک دقیقه بعد در کنار درب ها ی قفل شده لژ ها بودیم .
- متشکرم مورات .
مهمیز ها ی مارشال مورات صدا کرد و از نظر ناپدید گردید . ناپلئون به شماره لژها نگاه می کرد . گفتم :
- اعلیحضرت می خواستند چیزی به من بگویند . آیا خبر خوشی است ؟
- بله ما درخواست مارشال برنادوت را برای شغل فرماندهی مستقل و مسئولیت وسیع اداری تصویب کردیم . فردا شوهر شما به سمت فرماندار هانور Hanover منصوب خواهد شد . مادام به شما تبریک می گویم . این شغل بسیار مهم و پر مسئولیتی است .
چون نمی دانستم هانور کجا است آهسته گفتم :
- هانور ....؟
- وقتی شوهر خود را در هانور ملاقات کنید ، در یک قصر سلطنتی زندگی خواهید کرد و اولین خانم آن سرزمین خواهید بود . لژ شماره هفده اینجا است ؟
چند قدم بیشتر تا لژ شماره هفده فاصله نداشتیم . ناپلئون گفت :
- اول شما داخل شوید و ببینید که حتما پرده ها ی لژ افتاده باشند .
درب لژ را باز کرده و فورا داخل شدم . خوب می دانستم که پرده ها ی لژ کشیده شده است . مادام لتیزیا با دیدن من گفت :
- خوب دختر جان من اینجا هستم .
- خانم او بیرون لژ ایستاده ونمی داند که شما اینجا هستید .
مادام لتیزیا با قدرت تمام گفت :
- ناراحت نباشید ، سر شما را برای این عمل نخواهد برید .
- البته خیر ولی ممکن است موقعیت و شغل ژان باتیست به خطر بیفتد .
در کمال نرمی گفتم :
- خانم اکنون او را صدا خواهم کرد .
از لژ خارج شدم و گفتم :
- پرده های لژ افتاده اند .
امیدوار بودم ناپلئون قبل از من وارد لژ شود و من فورا از نظر او ناپدید شوم ولی ناپلئون مرا به داخل لژ راند . راست به دیوار لژ تکیه داده و راه عبور برای او باز کردم . در همین موقع مادام لتیزیا برخاست و در مقابل ناپلئون ایستاد گویی در کنار لژ خشک شده است . آهنگ شیرین و مطبوع والس وین از خلال پرده های ضخیم لژ به داخل نفوذ می کرد . مادام لتیزیا قدمی به طرف او برداشت . با خود فکر کردم اگر او لااقل کمی سر خود را خم کرده و احترام کند تمام اشکالات مرتفع می گردد . مادام لتیزیا با نرمی گفت:
- پسرم به مادرت شب بخیر نخواهی گفت ؟
ناپلئون بدون آن که حرکت کند جواب داد :
- مادر چه غافلگیری مطبوعی .
آخرین قدم ، اکنون مادام لتیزیا در مقابل او ایستاده ، سرش را خم کرد و بدون آنکه احترامات درباری را رعایت کند گونه های پسرش را بوسید . برای آنکه از لژ خارج شوم از پشت ناپلئون خزیده و تقریبا به او تنه زدم و با فشار نامحسوسی طبعا او را به آغوش مادرش انداختم .
وقتی وارد سالن بال شدم ، مورات مانند سگ شکاری که رد پای شکار را بو می کشد به طرف من آمد و گفت :
- مادام به همین زودی مراجعت کردید ؟
با تعجب به او نگریستم . مارشال مورات به صحبت خود ادامه داد :
- من به امپراتریس گفتم که مارشال برنادوت بسیار مسرور خواهد بود اگر علیا حضرت چند دقیقه با او صحبت نماید و به مارشال برنادوت هم گفتم که امپراتریس مایلند ایشان را ببینند در نتیجه هیچ کدام آنها متوجه نخواهند شد که در لژ چه می گذرد .
- در لژ چه می گذرد ؟ منظور شما چیست مارشال ؟
مارشال چنان مشتاقانه مشغول صحبت بود که به فریاد های شادی و کف زدن هایی که در سراسر سالن طنین انداخته بود توجه نداشت . آهسته گفت :
- منظورم همان لژ شماره هفده ، همان لژی که شما اعلیحضرت را آنجا بردید .
- اوه لژ شماره هفده ، ولی به چه دلیل مارشال برنادوت و امپراتریس نباید بدانند که در لژ چه می گذرد ؟ هم اکنون تمام مدعوین می دانند که در لژ هفده چه می گذرد .
از صمیم قلب خندیدم . راستی دیدن قیافه مبهوت و گوسفند مابانه مارشال بسیار خوشمزه و باید بگویم پر ارزش بود . مارشال سرش را بلند کرد و نگاه سایر مدعوین را تعقیب نمود و دید . بله دید که ناپلئون پرده های لژ شماره هفده را بازکرده و مادام لتیزیا در کنار او ایستاده بود . رئیس تشریفات به ارکستر اشاره کرد . ارکستر ساکت شد و صدای کف زدن جمعیت در فضا طنین انداخت . مورات که ظاهرا مغشوش به نظر می رسید با نگرانی به من نگاه کرد و گفت :
- کارولین نمی دانست که مادرش مراجعت کرده و در پاریس است .
با تفکر جواب دادم :
- مادام مادر نزد فرزندی خواهد بود که بیش از همه به محبت مادر احتیاج دارد . اول لوسیین تبعید شده و اکنون ناپلئون تاجدار به محبت او محتاجند .
تا سپیده دم رقصیدیم . وقتی ژان باتیست مرا می چرخانید پرسیدم :
- هانور کجاست ؟
- در آلمان است ، خانواده سلطنتی انگستان اهل این ناحیه هستند . مردم این سرزمین در دوران جنگ محرومیت زیادی دیده اند .
- می دانید که فرمانروای فرانسوی هانور کیست ؟
- نمی دانم ...و این ....
ژان باتیست در ضربه سوم رقص پاشنه های خود را به هم چسبانید و ایستاد . سر خود را خم کرد و مستقیما به چشمان من نگریست و فقط پرسید :
- راست می گویی ؟ صحیح است ؟
سر خود را حرکت دادم . مجددا شروع به رقص کرد و آهسته گفت :
- حالا به آنها نشان خواهم داد .
- به چه اشخاصی ؟ چه به آنها نشان خواهی داد ؟
- نشان خواهم داد که چگونه باید یک مملکت را اداره کرد . به امپراتور و تمام مارشال هایش ثابت خواهم کرد و مخصوصا به مارشال ها می فهمانم که اداره یک مملکت چیست . هانور از طرز اداره و مملکت داری من راضی خواهد بود .
ژان باتیست با سرعت و تندی صحبت می کرد . می دانستم خوشحال است . پس از چندین سال واقعا خوشحال بود . راستی عجیب است . شوهرم در این لحظه اصولا به فکر فرانسه نبود . فقط به هانور می اندیشید . هانور نقطه ای در سرزمین آلمان . گفتم :
- شما در قصر پادشاهی هانور زندگی خواهید کرد .
در کمال آرامش و بدون آنکه گفته من تاثیری در او داشته باشد جواب داد :
- طبیعی است . قصر هانور بهترین محل است .
ناگهان متوجه شدم که بهترین منازل و قرارگاه ها برا ی ژان باتیست فقط «نسبا خوب » است . قصر پادشاهی انگلستان در هانور برای گروهبان سابق برنادوت فقط «نسبتا خوب » است . ولی همه چیز در نظر من هیولایی وحشت انگیز و ترسناک است .
- ژان باتیست سرم گیج می رود ، ژان باتیست گیج شدم .
ولی ژان باتیست به رقصیدن خود ادامه داد . تا وقتی که موزیسین ها اسباب ها ی موسیقی خود را جمع آوری کردند . و پذیرایی مارشال ها پایان یافت می رقصیدیم .

********
قبل از آنکه ژان باتیست پاریس را به قصد هانور ترک نماید درخواست مرا اجرا کرد و سرهنگ لوفابر به پاریس منتقل شد . داستان زیرپوش و ملافه های ناپلئون این فکر را در او به وجود آورد که سرهنگ لوفابر را به ریاست سر رشته داری انتخاب نماید . سرهنگ لوفابر در شغل جدیدش مسئول پوشاک افراد واحدهای فرانسه شد . سرهنگ و همسرش برای تشکر نزد من آمدند و البته سرهنگ مرتبا یاد آوری می کرد :
- پدر شما را خوب می شناختم . مرد بسیار شریفی بود .
چشمانم از اشک پر شد و لبخند زدم .
- آقا شما صحیح فکر می کنید . مگر بناپارت وصله همرنگی برای فرانسوا کلاری نیست ؟
- پدر فقید شما قطعا برنادوت را ترجیح می داد .
ناپلئون درباره ترقیات افسران ارشد اطلاعات کافی دارد وقتی نام سرهنگ لوفابر را در لیست ترقیات دید لحظه ای فکر کرد . سپس با صدای بلند خندید و گفت :
- سرهنگ لوفابر ، خداوند و ارباب زیرپوش ، برنادوت برای مسرت خاطر مادام برنادوت او را مسئول سر رشته داری و ملبوس ارتش کرده است . مورات این سرهنگ خداوند زیر پوش است .
مارشال مورات این شوخی محرمانه ناپلئون را به همه گفت و تا امروز تمام ارتش فرانسه سرهنگ بیچاره را خداوند زیرپوش می نامند .
********************
امپراتور تقویم جمهوری را ممنوع نموده ، اگر مادر مرحومم زنده بود بسیار خوشحال می شد . زیرا هرگز به آن تقویم عادت نکرد .
ژان باتیست ، اوسکار و من در هانور بسیار خوشحال بودیم . فقط کف درخشان و قیمتی سالن ها ی قصر سلطنتی هانور استخوان لای زخم و وسیله بحث و مشاجرات ما بود .
«این اوسکار فکر می کند که کف صاف و لغزنده سالن های قصر هانور فقط برای این ساخته شده اند که پسر فرماندار نظامی هانور روی آنها سر بخورد . البته من تعجب نمی کنم ، زیرا اوسکار شش ساله است ولی اگر شما بدانید که من هم با پسرم در این کار شریکم تعجب خواهید کرد . »
شوهرم با خشم سر خود را حرکت می دهد . ولی چشمان او می خندند و من هر مرتبه قول می دهم که دیگر روی کف سالن رقص پادشاه سابق هانور که فعلا در اشغال جناب ژان باتیست مارشال فرانسه ، فرماندار امپراتوری هانور است ندوم و سر نخورم ...ولی .... مجددا قول دادم ولی روز بعد ... نتوانستم خودداری کنم . من و اوسکار می دویدیم و سر می خوردیم ، این عمل من واقعا افتضاح آور بود . زیرا هرچه باشد من خانم اول امپراتوری هانور هستم و برای خود دربار کوچکی دارم . این دربار شامل ندیمه ها ، کتابخوان و همسران افسران ستاد شوهرم است . متاسفانه بعضی مواقع همه چیز را فراموش می کنم و با اوسکار شریک می شوم .
بله ما در هانور و هانور با ما خوشحال بود . عجیب به نظر می رسد زیرا هانور یک سرزمین اشغال شده و ژان باتیست فرمانده ارتش اشغالی بود . با وجود این شوهرم از ساعت شش صبح تا شش بعد از ظهر و پس از شام تا نیمه شب پرونده ها و مدارک را روی میزش می ریخت و مطالعه می کرد .
ژان باتیست کار فرمانروایی و اداره مملکتی خود را در این سرزمین آلمان با معرفی و اجرای حقوق بشر شروع کرد . در فرانسه برای استقرار مساوات در بین مردم سیلاب های خون جاری گردید . در هانور سرزمین دشمن یک حرکت نوک قلم برای اجرای حقوق بشر کافی بود . امضای برنادوت تنبیهات بدنی را ممنوع کرد . مجزا زیستن یهودیان قدغن گردید . به یهودیان اجازه داده شد هر شغلی که میل دارند انتخاب نمایند .
برادران لویی در مارسی بی جهت با لباس مهمانی به جنگ نرفته بودند . یک گروهبان قدیمی می داند که چگونه باید سربازان را تغذیه کند و چه به آنها بخوراند . در نتیجه درخواست احتیاجات زندگی واحدهای نظامی فرانسه در هانور سربار مردم این سرزمین نبود .
ژان باتیست مقررات جدیدی برای مالیات وضع کرد و تمام افسران باید مقررات را اطاعت نمایند . به علاوه در آمد مردم رو به فزونی گذارد . ژان باتیست محدودیت های گمرکی را لغو کرد . هانور مانند جزیره ای در وسط آلمان مخروبه در اثر جنگ واقع شده و با همه طرف معاملات تجارتی دارد . وقتی مردم هانور حقیقتا متمول شدند شوهرم کمی مبلغ مالیات را بالا برد . ژان باتیست با این در آمد اضافی غله خریده و به آلمان شمالی که دچار قحطی غذا بود فرستاد . مردم هانور متعجب بودند ، افسران فرانسوی پیشانی خود را فشار می دادند ولی هیچکس نمی تواند تا ابد نسبت به شخصی که با او به طور شایسته و مانند موجود انسانی رفتار نموده متغیر و خشمگین باشد و
بالاخره ژان باتیست با تجار هانور مشاوره و به آن پیشنهاد کرد که با شهر های هنستیک قرارداد های دوستانه تجاریی منعقد و از این راه پول بیشتری به دست بیاورند . نمایندگان تجار در مقابل این پیشنهاد سکوت اختیارکردند . زیرا همه به این سر آگاهند که شهرستان های هنستیک نسبت به طرح های امپراتور فرانسه برای سیستم اداره منطقه ای خوشبین نیستند و کشتی های آنها مرتبا به انگلستان رفت و آمد می نمایند .
ولی وقتی یک مارشال فرانسوی چنین پیشنهادی به دشمن فقیر خود بنماید همه به جنب و جوش در می آیند و در نتیجه خزانه مملکتی هانور پر شد . ژان باتیست توانست مبالغ قابل توجهی به دانشگاه مشهور گونیتگن محلی که دانشجویان برجسته آن اکنون در اروپا پروفسور هستند بفرستد . ژان باتیست طبعا از دانشگاه خود بسیار مغرور و سربلند و با خوشحالی مشغول مطالعه مدارک خود بود .
گاه گاه می دیدم که مشغول خواندن کتاب های قطور و بزرگ است. در ضمن مطالعه بدون آن که سر خود را بلند کند دستش را حرکت می داد و می گفت :
- یک گروهبان بی سواد باید خیلی چیزها بیاموزد .
نزد او می رفتم . دستش را روی گونه ام می گذارد و به او می گفتم :
- خوب فرمانروایی می کنی .
ولی ژان باتیست فقط سرش را حرکت داده و می گفت :
- دختر کوچولو سعی می کنم فرمانروایی را بیاموزم و می خواهم تا آنجا که قدرت دارم خدمت کنم . البته اگر وضعیت ساکت و آرام باشد . این عمل چندان مشکل نیست .
هر دو می دانستیم که ژان باتیست چه منظوری دارد .
در هانور چاق شدم . در آنجا مجبور نبودیم که هر شب برقصیم و ساعت ها برای سان و رژه بایستیم . ژان باتیست سان و رژه را محدود کرده و افسران ستاد او پس از شام با همسران خود معمولا به سالن من می آمدند . در آنجا می نشستیم و درباره اخبار پاریس بحث می کردیم ، ظاهرا امپراتور هنوز مشغول تهیه حمله به انگلستان بود .
واحد های فرانسه در بولونی متمرکز شده بودند . و البته به طور محرمانه می شنیدیم که قروض ژوزفین روزبه روز بالاتر می رود . ژان باتیست همچنین پروفسور ها و استادان دانشگاه گوتینگن را دعوت می کرد . این استادان عقاید خود را با فرانسه دست و پا شکسته برای ما توضیح می دادند . یکی از آنها داستانی به زبان آلمانی از مولف «خاطرات روتر»برای ما خواند . مولف این داستان گوته است . من به ژان باتیست اشاره کردم که ما را از این رنج و عذاب نجات دهد . زیرا ما خیلی کم آلمانی می فهمیدیم . یکی دیگر از استادان درباره طبیب مشهوری که بسیاری اشخاص کر و فاقد حس شنوایی را معالجه کرده است سخن راند . این موضوع مخصوصا مورد توجه ژان باتیست قرارگرفت . زیرا بسیاری از سربازان ما به علت صدای توپ های خودمان کر شده اند . ژان باتیست ناگهان گفت :
- من دوستی دارم که باید حتما این پروفسور را ببیند . این دوست من در وین است . برای او خواهم نوشت به گوتینگن برود . به علاوه می تواند ما را نیز ملاقات کند . دزیره شما باید این دوست مرا ببینید او موسیقیدان است . وقتی سفیر فرانسه در وین بودم با او آشنا شدم . یکی از آشنایان کروتزر استاد موسیقی شما است .
ژان باتیست مرا در محظور جدیدی قرارداد . باید او را آگاه می ساختم که به علت داشتن گرفتاری های فراوان در قصر سلطنتی هانور وقت دیگری برای درس موسیقی و آداب معاشرت برایم باقی نمانده است . البته دلم برای پیانو تنگ نشده ولی درباره آداب معاشرت درباری فقط مهمانان خود را با حرکات پر از لطف و محبت که از آقای مانتول فرا گرفته بودم از سالن غذاخوری به سالن پذیرایی هدایت می کردم و این عمل برای دختر تاجر ابریشم که در قصر سلطنتی هانور سبز شده است بسیار خوب بود . ولی اکنون شوهرم تقریبا مرا متوحش کرده بود . زیرا باید برای این موسیقیدان اطریشی پیانو بنوازم .
ادامه دارد...
نویسنده: آن ماری سلینکو




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب دزیره- قسمت سی و سوم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات