قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و نهم

قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و نهم

آخرین خبر/ اگر شما هم دوست دارید قبل از خواب کمی داستان بخوانید، می توانید هر شب در همین ساعت با قصه های دنباله دار ما در کاشی "کتاب" همراه باشید. در چند شب آینده کتاب «چشمهایش» اثر «بزرگ علوی» را دنبال خواهیم کرد.



«سر ناهار باز راجع به او با من حرف می زد. «فرنگیس، کار مشکلی است. باید در همان لحظه اول طوری خودت را به او نشان بدهی که تو را در واقع نامزد خودش بداند. پسر باهوشی است و زود مقصود ترا ادراک می کند. با خودت پول همراه داشته باش. فراموش مکن که اگر به تو مظنون شدند با پول می توانی به آسانی رفع سوءظن کنی. مواظب باش بیگدار به آب نزنی. میان همین آژانهای مفلوک هم ممکن است کسانی باشند که از فرط ترس نخواهند از تو که به دیدار یک زندانی سیاسی آمده ای رشوه بگیرند.» ناگهان با اضطراب کلماتش را قطع کرد، ساکت شد و باز پرسید: حالا چکار می کنی؟ می روی یکراست پیش رییس نظمیه؟ گفتم: نه، من اول سعی می کنم کار را به دست همین خرده پاها درست کنم. اگر نشد پیش رییس شهربانی می روم. از جا برخاستم. ساعت دو و چند دقیقه بعدازظهر بود.
موقع رفتن پرسید: همین الان می خواهی بروی؟ گفتم: «هر چه زودتر بهتر.» گفت: تا لباس بپوشی تصویر او هم حاضر است.»
«زمستان سردی بود. من یک پالتوی پوست قشنگی که در فرنگ خریده بودم بر تن داشتم؛ روسری سرخ رنگی به سرم بستم و پالتو پوشیده دو مرتبه پیش او آمدم. گفت: بیایید، نگاهش کنید و خوب قیافه اش را به خاطر بسپارید. قیافه به نظرم آشنا آمد. یادم آمد که این جوان سبیل دار را جایی دیده ام. گفتم: «استاد این جوان را جایی دیده ام. » پرسید: کجا دیده اید؟ کمی فکر کردم و گفتم: این همان جوانیست که آن شب دم در سینما دنبال شما بود؟ پرسید: کدام شب؟ گفتم:«همان شب...» از نگاهش فهمیدم که مقصود مرا فهمید، اما من می خواستم به رخش بکشم. گفتم: همان شبی که با هم کنار نهر کرج رفتیم. دستش را گذاشت روی دهان من و نگذاشت که دیگر حرف بزنم. من لبهایم را جمع کردم و آن را بوسیدم. مانند عقرب گزیده دستش را کنار کشید، مثل این که انزجاری به او دست داد. رفت کنار پنجره ایستاد و به برفی که درختان را نقره پوش کرده بود نگاه کرد.
در اطاق را باز کردم و بیرون رفتم. دم ایوان به من رسید. زیر بازوی مرا گرفت تا از روی پله های یخ زده به زمین نیفتم. موقعی که می خواست در حیاط را باز کند، گفت: حق با شماست. خیال کردم می خواهد چند کلمه محبت آمیزی بدرقه من کند. اما اینجور نبود. فقط در فکر کارش بود و این جرات و فداکاری مرا یک امر کاملا عادی تلقی می کرد. گفت: حق با شماست، محسن کمال شما را می شناسد. همان است که در سینما همراه ما بود. حافظه خوبی دارید، خدا به همراهتان.
«یکراست به خانه رفتم. لباسی که متناسب با لباس یک نیمچه پزشک ملاک زاده زنجانی است به تن کردم و یکراست به در زندان موقت که تازه آن وقت تمام شده بود شتافتم.
«آخ، آقای ناظم، خدا هیچ بدبختی را اسیر و ذلیل پاسبانهای زندان نکند. دلم می خواست جزییاتی ذلتی را که آن روز کشیدم، برایتان شرح می دادم. بدبختانه وقت گذشته. به علاوه، می ترسم که شما حوصله تان سر برود. اما فراموش نکنید که آن تحقیر و توهینی را که آن روز برای اولین بار در زندگی نصیب من شد، از چشم او می دیدم. مقصودم را درست بفهمید. البته او هرگز به من نگفت که به چنین ذلت و پستی تن در دهم. اما چه کار دیگری حاضر نبودم بکنم، فقط به امید و آرزوی این که او را برای زندگی خود دریابم. آن روز برای نخستین بار ذلت و بدبختی مردم این کشو را که به دست صاحبان قدرت نصیب آنها می شود به چشم دیدم.
«دم در زندان موقت جمعیت زیادی در انتظار بودند. مردها با صداهای گرفته و کریه داد می زدند، زنها جیغ می کشیدند، بچه ها هم گریه می کردند، پاسبانها ناسزا می گفتند و جمعیت را از در آهنین به زور می راندند. از پشت سر، پیرمردی اسکناس یک تومانی در دست داشت. دربان از بالای جمعیت آن را گرفت و پیرمرد را بزور بطرف در کشید و او را از لای در به داخل محوطه زندان هول داد. مردم پاهای یکدیگر را لگد می کردند، به همدیگر سقلمه می زدند. هر کس می کوشید گلیم خود را از آب بیرون بکشد. یک نظر برای من کافی بود که نمی توانم جزو آن ها بشوم. از پیرزنی که یک چاشتبندی در دستش بود، پرسیدم: «اینجا چه خبر است؟ فهمیدم که آن روز، روز ملاقات زندانیان بود. از من پرسید که «برای چه آمده ای؟» گفتم که من هم می خواهم نامزدم را ببینم. گفت: مال شما حتما سیاسی یا مختلس است. امروز مال فقیر و بیچاره هاست. سیاستها و اعیانها را امروز ملاقات نمی دهند؟ قیافه مایوس من دل پیرزن را سوزاند. آن وقت به من گفت: من به دیدن پسرم می روم. شوفر است و آدم زیر گرفته. پنج سال محکوم شده. شما هم همراه من بیایید. آن جا در داخل زندان هر کاری از دستشان برآید بکنید. دم در آهنین، چند زن و مرد با پاسبانی جرو بحث می کردند. پاسبان ناسزا می گفت و باتون کشیده بود، به طوری که صدای پنجاه شصت نفر آدم درآمد.
«از سر پاسبانی که با چشمهای هیزش به من نگاه می کرد، پرسیدم: آخر چرا نمی گذارید برویم تو؟ مودب جواب داد: خانم، توی زندان پر است. یکدسته باید بیایند بیرون تا برای اینها جا باشد. گفتم: بگذارید من بروم تو. یک اسکناس پنج تومانی کف دستش گذاشتم. پرسید: می خواهید که را ببینید؟ گفتم محسن کمال را. گفت: چه کاره است؟ گفتم: دکتر است. گفت: چه کار کرده؟ گفتم: نمی دانم. پرسید: کی او را گرفته اند؟ گفتم: دیشب. گفت: اگر سیاسی باشد، نمی شود. گفتم: شما بگذارید من بروم تو، خودم کاری می کنم. سرپاسبان راه مرا باز کرد. به دربان گفت: «راه بده، برگشتن انعام ترا هم می دهند. »
«من آمدم این طرف پنجره، جمعیت با نگاه های پر از کینه و حسد به من نگاه می کرد.یک نفر که لباس شخصی تنش بود از من پرسید: «چه کار دارید؟ سرپاسبان جای من جواب داد: به ملاقات زندانی آمده است حسن آقا، کارشان نداشته باش، بگذار بروند.» گفتم: آقای سرپاسبان، من راه را بلد نیستم، بیایید راه را نشان بدهید. سرپاسبان چند کلمه ای با مامور دم در صحبت کرد. آن وقت ماموری که لباس شخصی تنش بود، گفت: خانم، اگر سیاسی باشد، اجازه نمی دهند. رو کردم به سرپاسبان و گفتم: اگر بتوانی مرا به آقای کمال برسانی، انعام بهتری بهت می دهم. سرپاسبان گفت: خانم، پیش صاحب منصب کشیک نگویید سیاسی است. بگویید اختلاس کرده.
«مرد بی ریخت و چرک لباسی که دم در از من حرف می پرسید، دنبال ما می آمد. سرپاسبان از او پرسید: حسن آقا، دیشب کسی را اینجا آورده اید؟ مامور جواب داد: ما همیشه می آوریم. دیشب هم دو سه تایی آوردیم. خانم، شما کی را می خواهید ملاقات کنید؟ گفتم: محسن کمال را. گفت: حتما از همینهایی است که بیانیه پخش می کرده اند. شما کی او هستید؟ گفتم: نامزدش هستم. سرپاسبان تنگ به گوش من گفت: باید راضیش بکنید. این بی شرف ها تا نگیرند نم پس نمی دهند. اما مردک باهوش تر از سرپاسبان می نمود و برای کار خودش اهمیت بیشتری قایل بود.
-خانم، شما باید اول تشریف ببرید اداره سیاسی. آن جا باید اجازه بگیرید والا نمی گذارند زندانی را ملاقات کنید.
«سرپاسبان می خواست به او آهسته حرفی بزند. دیگر دل توی دلم نبود. مامور اداره سیاسی پرید به او: تو چه می گویی؟ تو که نمی فهمی. زندانی هنوز خانه خودش را نشان نداده. اما سرپاسبان وقتی فهمید که موضوع مهمی است به طمع افتاد، مدتی با هم آهسته حرف زدند. بالاخره مامور اداره سیاسی زیر بار نرفت.
-خانم، بفرمایید برویم اداره سیاسی. آنجا باید به شما اجازه بدهند. گفتم: اصلا به شما چه؟ چی می گویید. امروز صبح آمده اند و خانه اش را هم تفتیش کرده اند. مامور گفت: بله، اما آن جا که خانه خودش نیست. آن جا که ماشین پلی کپی دارد و بیانیه ها را چاپ کرده، آن جا را می گویم. گفتم: اصلا چنین چیزی نیست، شما عوضی گرفته اید. دیگر من ماموریت خود را انجام یافته می دانستم. اساسا دیدن فرهاد میرزا ضروری نبود. استاد از من دو جواب می خواست، چگونه و به چه اتهامی گرفتار شده؟ آیا اوراق و اسباب را هم برده اند یا نه؟ گیر افتادن او معلوم بود. یکی او را لو داده بوده است. یکی خیانت کرده بود، زیرا اداره سیاسی از وجود پلی کپی و اوراق دیگر در خانه اش خبر داشت بدون این که این اسباب و اوراق را پیدا کرده باشد. یکی پس قبلا می دانسته و گفته بوده است. منتها اثاثیه را قبلا از خانه برده بودند. به همین جهت خانه فرهاد میرزا را صبح امروز تفتیش کردند و چون آن جا چیزی نیافتند، تصور می کنند که خانه اصلی خودش را هنوز بروز نداده است. مامور اداره سیاسی گفت: خدا کند که ما اشتباه می کنیم. در هر صورت شما باید با من به اداره سیاسی بیایید، زیرا شما نامزدش هستید. حتما خانه اش را می دانید. حاضر جواب گفتم: البته که خانه اش را می دانم. پرسید: خانه اش کجاست؟ قرص جواب دادم: خیابان ری، کوچه جلو بازارچه نایب السطنه. مامور اداره سیاسی سست شد. سرپاسبان وقتی ضعف مامور اداره سیاسی را حس کرد ،جرات بیشتری یافت.
-دیدی، نه بابا، دیدی داری مردم را بیخود تو مخمصه می اندازی؟ این چه نونی است که شماها می خورید؟
«تقریبا ساعت پنج و نیم بعدازظهر بود. مامور اداره سیاسی گفت: در هر صورت، اگر بخواهید او را ملاقات کنید باید از اداره سیاسی اجازه بگیرید و حالا تعطیل است. بی اجازه رسمی اداره سیاسی ملاقات با زندانیان سیاسی قدغن است و هیچ کس نمی تواند بگذارد که شما حبسیتان را ببینید. » پرسیدم: رییس شهربانی می تواند اجازه بدهد؟ گفت: البته . گفتم: پس بگذارید من از زندان به او تلفن کنم. پرسید: مگر حضرت اجل را می شناسید؟ گفتم: بله، از کسان من هستند. دنبال وسیله ای می گشتم که از شر مامور اداره سیاسی رها شوم و اسم رییس نظمیه و خویشی با او را برای این به زبان آوردم که مامور را از جا در کنم و ابدا چنین خیالی نداشتم که برای ملاقات فرهادمیرزا که اصلا دیگر ضروری نبود به او مراجعه کنم.
«آخرین جمله ای که مامور اداره سیاسی گفت، مرا متوجه فکری کرد که بدبختی من در آنست. آقای عزیز، تمام این داستان زندان را برای این به شما گفتم که ببینید چطور خودم دامی برای گرفتاری گستردم و زندگیم را به این روز کنونی انداختم. مامور اداره سیاسی گفت: اگر می شناسیدش، کاری کنید که نامزدتان را مرخص کند. » او البته به طعنه گفت ولی برای من این فکر تازگی داشت.
«از زندان یکراست به خانه رفتم. لباسم را عوض کردم و برای نخستین بار بدون اجازه قبلی پیش استاد رفتم و گفتم: دو سوال از من کرده بودید، جوابش را آوردم. گویی پیروزی بزرگی نصیبم شده است. این طور موفقیت خودم را به رخش کشیدم. پرسید: دیدیش؟
-نه، ندیدم. یعنی نخواستم او را ببینم.
«پرسید: «پس چه؟» گفتم: شما دو تا سوال کرده بودید، جوابش را آوردم.» پرسید: چرا گرفتندش؟ گفتم: به اتهام پخش بیانیه . بعد پرسید: اثاثیه کجاست؟
-این را نمی دانم. اما می دانم که در خانه اش چیزی از این قبیل پیدا نکرده اند.
ادامه دارد...

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و نهم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات