داستان های واقعی رفتار غرورآفرین یک خلبان در اسارت

داستان های واقعی/ رفتار غرورآفرین یک خلبان در اسارت

آزادگان دفاع مقدس/ عراقی ها اصرار زیادی داشتند که ما را برای مصاحبه تلویزیونی راغب کنند. هربار که به سراغم می آمدند به بهانه ای سعی داشتند راضی ام کنند تا مصاحبه کنم. می گفتند اگر مصاحبه کنی، خانواده ات از وجود شما مطلع می شود. می دانستم اگر حاضر به مصاحبه شوم، حتماً از من خواهند خواست که به مملکتم و مسؤلان بد بگویم. از این رو از این کار سر باز زدم.
فردای آن روز، دوباره مرا به اتاق ژنرالی بردند. او نیز اصرار داشت که مصاحبه بکنم. ولی باز با جواب منفی مواجه شد.
پس از چند ماه وقتی به اردوگاه رفتم، تازه فهمیدم که علت اصرار بیش از حد آنها برای انجام دادن مصاحبه چه بوده است. آنها به مردم عراق اعلام کرده بودند، هواپیمایی که در نزدیکی بغداد موفق به سرنگونی اش شده اند، خلبانانش اسیر شده اند و به زودی در تلویزیون با آنها مصاحبه می شود. اما وقتی با مقاومت ما مواجه شدند، دست از پا درازتر نمی دانستند چه کار بکنند. ولی همچنان بر خواسته خودشان پافشاری می کردند.
روز بعد، همان تیمسار عراقی، جلو سلول آمد و گفت:
-ابوالقاسم! این سلول مثل یک ایران هست، اگر مصاحبه نکنی آنقدر اینجا می مانی تا بپوشی!
غیرتم اجازه نمی داد که مصاحبه کنم، زیرا دو روز پس از اسارتم بود که احساس کردم سرباز عراقی که برایم غذا می آورد، آدم خوبی است. چون عربی بلد نبودم، چیزهایی می گفت که از لحن صدایش می فهمیدم نباید، ناسزا و یا حر فهای بدی باشد. چهره مهربانی داشت و در لابه لای حرف هایش تنها متوجه شدم که می گفت: «سید خمینی» و با احترام خاصی از امام(ره) یاد می کرد. روزی که مرا برای استحمام برده بود، تا من رفتم که حمام کنم، او مشغول نماز شد. اهل سنت بود. پس از اینکه نمازش تمام شد، گفت:
-از اینکه اسیر شده ای ناراحت نباش!
در جوابش گفتم:
-ناراحت نیستم! چرا که قرآن می فرماید: «من یخرج من بیته مهاجرا الی الله ورسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله وکان الله غفورا رحیما.»(سوره نساء/۱۰۰ ترجمه: (هرگاه کسی از خانه خویش برای هجرت به سوی خدا و رسولش بیرون آید و در سفر، مرگ وی فرا رسد، اجر و ثواب او بر خداست و خدا پیوسته بر خلق آمرزنده و مهربان است.)
تا این آیه را تلاوت کردم، خیلی خوشش آمد، معلوم بود که از شادی در پوست خود نمی گنجد، از همان موقع به بعد زیاد به من رسیدگی می کرد.
روز بعد، وقتی برایم صبحانه آورد، روزنامه ای را که در آن، خبر سقوط هواپیمای ما همراه با تصویر لاشه آن درج شده بود، قاچاقی زیر سینی صبحانه گذاشته بود و برایم آورد. عکس، صحنه ای را نشان می داد که تعدادی زن در حال پختن نان در تنور بودند و آن طرف تر تعدادی بر اثر ترکش هواپیما صدمه دیده بودند. البته اسمی از ما آنجا برده نشده بود.
این عکس و خبر مرا مطمئن کرد که با توجه به موقعیت هواپیما سقوط هواپیما و زمان آن، مسؤلان ایرانی پی خواهند برد که هواپیمای ما بوده و به خانواده هایمان خبر خواهند داد.
این مورد نیز یکی از عنایات الهی بود که مرا در نپذیرفتن مصاحبه محکم تر می کرد. چرا که اگر این طور نبود، ممکن بود احساسات و عواطف بر من غلبه می کرد و برای اینکه خانواده ام را از نگرانی بیرون بیاورم، به مصاحبه را راضی می شدم. خدا را به پاس این عنایت بی نظیرش شکر کردم که همان دعای مرا که از او خواستم: (خدایا اول آبرویم را حفظ کن و سپس بدنم را) به اجابت رسانده بود.
بعدها فهمیدم که همان موقع رادیو عراق اعلام کرده بود که هواپیمایی را در حوالی بغداد سرنگون کرده ایم و دو تن خلبانان آن را به اسارت گرفته ایم. همان زمان خواهر یکی از همکاران صدای رادیو را ضبط کرده و نوارش را برای خانواده ام فرستاده بود و آنها از اسارت من مطلع شده بودند.

بخشی از خاطرات خلبان آزاده سرهنگ ابوالقاسم عبیری




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان های واقعی رفتار غرورآفرین یک خلبان در اسارت» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات