یک پدرانه آرام بر اساس واقعیت!

یک پدرانه آرام بر اساس واقعیت!

خراسان/ نه! نمی شود دست روی دست گذاشت. بالاخره پسر خودش است، حالا با بی تدبیری، بلندپروازی، نداشتن تجربه یا هر دلیل دیگری کم آورده... بازار است دیگر.. باید گرگ باران دیده باشی که از پس بازاری بربیایی که هر روز یکی با سر می خورد زمین، هر روز یکی کم می آورد، قدیم، راهزنان می زدند به قافله، الان کمی نرخ طلا آن طرف دنیا بالا و پایین برود این طرف دنیا، کارگر های سر گذر باید تاوانش را پس بدهند، زندگی است دیگر.. . روزگار همیشه به مراد آدم نمی چرخد... حاج یوسف دو، سه سالی است که بازنشسته شده، خدا را شکر از سرمایه هایی که 30 سال در بازار به گردش درآورده است، حسابی دست پسر ها را در بازار معروفی بند کرده و دارایی همه قابل توجه است؛ ولی چرخ روزگار.. ..
حالا مجید، به هر دلیلی کم آورده و حسابی دارایی های خودش و پدرش را به باد داده.. . پسر هر روز در خودش فرو می رود و شانه های جوانش طاقت این بار سنگین را ندارد، خوب شد این اتفاقات زمانی که مادرش زنده بود، نیفتاد... خواب از چشم های حاج یوسف رفته است، چند شب است که دیگر از رنج پسر آرامش ندارد، فایده ای ندارد، حلال مشکلات در این ماجرا فقط پول است، آن هم پول کلان... خروار خروار بدهی باید پس داده شود... چاره ای نیست انگار...
حاج یوسف، دستی به در و دیوار خانه می کشد، روبه روی عکس بی بی معصومه می ایستد، به چشم های زنش زل می زند، آهی می کشد و قاب عکس را برمی دارد، روی مبل می نشیند و دستی روی عکس می کشد: خانم جان! مجید کم آورده، جوانی کرده، نیستی ببینی تنهایی چی می کشم! طلبکار ها ریختند روی سرش... می دونم جونت بود و این خونه و حیاط بزرگش... هیچ کسی ندونه، خودت می دونی که هر روز باغچه را به یاد عزیز خودت آب می دم، اگه این خونه از دستم بره دیگه به عشق و به یاد چی بمونم؟ به کجا نگاه کنم که تو رو ببینم... شانه های حاج یوسف می لرزند، اشک هایش می چکد روی چشم های بی بی معصومه.. ..
- دنیا که به آخر نرسیده، باباجان! بدهی مال مرده... جوونی، شکر خدا سالمی، دوباره کار می کنی درمیاری... من عمرمو کردم بابا! می خوام چی کار کنم خونه به این بزرگی رو... من هر چی دارم مال شما بچه هاست... از جون و دل راضی ام پسرجان! خونه و مغازه رو بذار برای فروش و بدهیتو هر چی هست همه رو پرداخت کن... دعا می کنم کار و بارت درست شه و دوباره رونق بگیره... می خوام دنیاش نباشه وقتی بچه هام ناراحتی دارن...
-خونه رو بفروشم؟؟ ؟!!! پس شما چی می شین؟
- طوری نمی شم باباجان! من اگه خونه هر کدومتون بیام، می دونم به مشکل می خورین... همه تون جوونید و زن و بچه هاتون سختشونه من بیام... از طرف من خیالت راحت... خانه سالمندان برای همچین وقت هاییه دیگه.
- بابا!
-ماشاءا... حاج آقا! ماشاءا... نگاه کنید... شما هم باید مثل حاجی باشید، صبح به صبح و رزشش ترک نمی شه... اونم مثل شما بچه داره، دلش هوای خونه می کنه ولی ببینین چه روحیه ای داره!
مدیر خانه سالمندان راست می گوید.. .. حاج یوسف سالم و تندرست و شاداب است، فقط... فقط، چشم انتظاری بدجوری با حال آدم بازی می کند... هیچ کدام از پسر ها اگر نیایند، مجید حتما باید بیاید... هر چه نباشد، اگر بدهی های او نبود که الان در خانه خودش، آقا و سرور خودش بود.. .... .
چند روزی است حال حاج یوسف روبه راه نیست، چند روزی است پزشک مجموعه هر روز معاینه اش می کند، کار فراتر از این حرف هاست، باید به بیمارستان منتقل شود، طبق قوانین خانه سالمندان، باید خانواده اش بیایند و این کار را انجام بدهند... کسی جواب تماس های خانه سالمندان را نمی دهد، تا این که بالاخره مجید، با ناراحتی جواب می دهد و وعده آمدن در چند روز آینده را می دهد، اما چند روز گذشته است و خبری از پسر ها نیست...
-می آید حاجی جان! مثل همیشه امیدوار باش، لابد کاری، مسافرتی چیزی پیش آمده که پسرهایت نتوانستند بیایند.
اما دل حاج یوسف با این چیز ها آرام نمی گیرد. یک هفته گذشته است و مجید می آید. خدا را شکر با پیگیری های پزشکی حال حاج یوسف کمی بهتر شده است، چشمش که به پسر می افتد، دل شکسته اش، ناله هایش را با ناراحتی سر می دهد، با صدای بلند می گوید :حالم خوب است، این جا دکتر هست، پیگیری کردند، به من رسیدند، حالم بهتره...
مجید می رود... می رود... دو ساعت گذشته است...
-دکتر را خبر کنید... حاج یوسف! حاج یوسف!. ... حاج یوسف سرد شده است، چشم هایش را بسته است و شاید الان دست های بی بی معصومه را گرفته است.. ..
- زنگ بزنید به پسرهایش، بگویید، پدرتان تمام کرد، چه کار می کنید؟
- زنگ زدیم، می گویند خودتان بفرستیدش بهشت رضا...




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «یک پدرانه آرام بر اساس واقعیت!» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات