قصه شب غرور و تعصب- قسمت ششم

قصه شب/ غرور و تعصب- قسمت ششم

آخرین خبر/ داستان ها همیشه لذت بخش هستند، خواندن داستان های آدم هایی در دورترین نقاط از محل زندگی ما همیشه جذاب و فرح بخش است، مخصوصا اگر این داستان، یک داستان عاشقانه باشد. شما را دعوت می کنیم به خواندن یک عاشقانه آرام. کتاب بخوانید و شاداب باشید.

حرفش قطع شد، چون برای صرف شام صدا کردند. دخترها به یکدیگر لبخند زدند. آقای کالینز غیر از دخترها از چیزهای دیگر هم تعریف و تمجید کرد. سالن،اتاق غذاخوری، و همه ی اسباب و اثاث را نگاه کرد و تعریف کرد. تعریف وتمجیدش از هر چیزی که بود به عمق دل خانم بنت نیش می زد، و خانم بنت بااضطراب فکر میکرد که آقای کالینز به همه چیز به عنوان اموال آینده ی خودش نگاه میکند. از شام هم خیلی تعریف کرد، و پرسید که این دست پخت کدام یک ازاین قوم و خویش نازنین است. خانم بنت توضیح داد و خیلی جدی گفت که آشپزدرست و حسابی دارند و دخترها اصلا با آشپزخانه کاری ندارند. آقای کالینزبه خاطر اساعه ی ادب عذرخواهی کرد. خانم بنت با لحن ملایمی گفت که اصلاناراحت نشده است، اما آقای کالینز حدود یک ربع به عذر خواهی اش ادامه داد.
سر شام آقای بنت زیاد حرف نزد. وقتی خدمتکار ها میز را جمع کردند، فکر کردوقتش شده که با مهمانش کمی صحبت کند. بخاطر همین، سر صحبت را با موضوعی باز کرد که به نظرش آقای کالینز از آن خوشش می آمد. گفت که به نظر می رسدنعمت خوبی دارد. توجه لیدی کاترین دو بورگ به تقاضاهای او و مراحمی که درحق او مبذول می کند قابل توجه است. آقای بنت موضوع خوبی انتخاب کرده بود،چون آقای کالینز در مدح و ستایش بانویش سنگ تمام گذاشت. این موضوع باعث شدآقای کالینز حالتی رسمی تر از معمول به خودش بگیرد و قیافه ی کاملا جدی اذعان کند که هیچگاه در عمرش شاهد چنین رفتاری در آدم های سطح بالا نبوده است...
این همه گشاده رویی و مرحمت را شخصا در لیدی کاترین ملاحظه کرده است. لیدی کاترین هر دو موعظه ای را که آقای کالینز مفتخر به ایراد آنها در حضور اوشده بود با مسرت تمام تایید کرده بود. دو بار هم از او دعوت کرده بود درروزینگز شام بخورد، و همین شنبه ی قبل دنبالش فرستاده بود تا جمع چهارنفره ی ورق بازی شبانه اش جور شود. البته خیلی ها لیدی کاترین را بانویی مغرور می دانند، اما او غیر از محبت و خوش رویی چیزی ندیده است. همیشه بااو طوری حرف زده است که با هر عالی جناب دیگری می زند. کوچکترین اعتراضی هم نکرده که چرا به محافل آن اطراف رفت و آمد دارد یا در مواقعی یکی دو هفته کارش را ول میکند تا به دیدن اقوام و آشنایان برود. حتی انقدر عنایت داشته که توصیه کرده هر چه زودتر ازدواج کند، اما با دقت و دور اندیشی همسرآینده اش را انتخاب کند. یکبار هم به اقامتگاه محقرش آمده، و تمام جرح وتعدیل هایی را که او داشت می کرد تایید کرده و حتی منت گذاشته و خودش نیزتغییراتی را توصیه کرده،... چند رف در پستوهای بالای پله ها.
آقای بنت گفت:« بله همه چیز به قاعده و صحیح است، وبه نظرم ایشان خانم بسیار مطبوعی هستند. افسوس که بیشتر بانوهای والا مقام مثل ایشان نیستند. محل زندگیشان نزدیک شماست؟»
«باغی که اقامتگاه محقر من در آن واقع است فقط با یک گذرگاه از روزینگز پارک جدا میشود که محل اقامتگاه ایشان است.»
« به نظرم گفتید ایشان بیوه هستند، آقا. اولاد هم دارند؟»
«. فقط یک دختر که وارث روزینگز پارک هستند و یک ملک بسیار وسیع»
خانم بنت سرش را تکان داد و گفت:« آه! پس وضعش بهتر از دخترهای دیگر است. چه جور دختری است؟ قشنگ است؟»
«مسلما بانوی جذابی اند. لیدی کاترین خودشان می گویند که دوشیزه دو بورگ اززیباترین زنان هم زیباترند، چون چیزی در وجنات شان هست که تشخیص اصل ونسبشان را کاملا نشان می دهد. متاسفانه کمی علیل هستند و همین مسئله سبب شده آنطور که باید و شاید در همه ی کارها مهارت کسب نکنند، وگرنه همه ی فضل و کمالات را صاحب می شدند. خانمی که ناظر تعلیم و تربیت ایشان بوده وهنوز هم نزد آنهاست این مطلب را به من گفته. ولی، خب، کاملا دوست داشتنی اند، و گاهی لطف میکنند و با کالسکه کوچک و اسبهای کوچولوی شان به کلبه ی حقیر می آیند.»
«آیا شرفیاب هم شده اند؟ من یادم نمیاد اسم ایشان جزو اسامی بانوان دربار آمده باشد.»
«متاسفانه وضعیت جسمی ایشان اجازه نمی دهد به شهر بروند.به خاطر این،همان طور که خودم یک روز به لیدی کاترین عرض کردم،دربار بریتانیا از یکی از درخشانترین شمع ها محفل خود محروم مانده است.بانویم از این عرض من مشعوف شدند و شما می توانید تصور کنید که خود من چقدر خوشحال میشوم که هر بار به مناسبتی از این گونه تعارفها و تمجیدها به زبان میاورم که همیشه مطبوع طبع خانم هاست.چند بار به لیدی کاترین عرض کردم که دخترشان دوشس مادرزاد هستند و بالاترین لقب را هم که به ایشان بدهند چیزی به وجود ایشان اضافه نمی شد بلکه ایشان به ان لقب چیزی می افزایند...این جور صحبتهای مختصر بانویم را خوشحال می کند و این رسیدگی و ملاحظه چیزی است که من خودم را ملزم به ان می دانم.»
اقای بنت گفت:تشخیصتان خیلی درست است و از حُسن شماست که استعداد دارید با ظرافت و مهارت تعریف و تمجید کنید.میخواهم از شما بپرسم که این نزاکت مطبوع شما فی البداهه است یا نتیجه ی تامل قبلی؟
-عمدتا برمی گردد به موقعیت و وضعیت.البته گاهی فکر می کنم در چه موقعیت و وضعیتی باید چه جور تعریف و تمجیدی به کار ببرم،ولی همیشه کاری می کنم که حتی الامکان حالت فی البداهه به عرایضم بدهم.
پیش بینی اقای بنت کاملا درست در امده بود.قوم و خویشش واقعا ادم مهمل و کودنی بود.با خوش رویی به حرفهایش گوش داد و تمام مدت حفظ ظاهر کرد و هیچکس را هم در رضایت خود شریک نکرد جز بعضی وقتها که به الیزابت چشمک میزد.
اما موقع چای،دیگر کار حسابی بالا گرفته بود.اقای بنت با خوشحالی و رضایت باز مهمان خود را به اتاق پذیرایی برد و وقتی چای تمام شد از او خواهش کرد که برای خانمها مطالبی را قرائت کند.اقای کالینز فوری پذیرفت و کتابی به دستش دادند.اقای کالینز وقتی کتاب را دید(و از ظواهرش فهمید که مال یک کتابخانه ی سیار عمومی است)یکه خورد بعد معذرت خواست و گفت که هیچ وقت رمان نمی خواند...کیتی به او خیره شده و لیدیا تعجب کرد...کتابهای دیگری هم اوردند و اقای کالینز بعد از کمی ورانداز کردن کتابها بالاخره کتاب موعظه های فوردایس را انتخاب کرد.وقتی داشت لای کتاب را باز میکرد لیدیا خمیازه ای کشید و هنوز اقای کالینز با ان لحن جدی و یکنواخت سه صفحه از کتاب را نخوانده بود که لیدیا قرائت او را قطع کرد و گفت:
-مامان می دانی که شوهرخاله،فیلیپس،گفته ریچارد را بیرون میکند اگر بیرون بکند کلنل فورستر استخدامش میکند.خاله خودش یکشنبه به من گفت.من فردا می روم مریتن ته و توی قضیه را در بیاورم و درضمن بپرسم اقای دنی چه موقعی از شهر می اید.
دو خواهر بزرگتر به لیدیا گفتند که جلو زبانش را بگیرد اما اقای کالینز که به هر حال ناراحت شده بود کتاب را کنار گذاشت و گفت:
-من همیشه دیده ام که خانمهای جوان به کتابهای جدی کمتر علاقه نشان می دهند هر چند که دیده ام که این کتابها فقط برای اصلاح و تربیت انها نوشته شده.راستش من تعجب می کنم اخر چه چیری برای انها بهتر از اندرز و تعلیم و موعظه است.به هر حال من دیگر سر این قوم و خویش جوانم را درد نمی اورم.
بعد رو کرد به اقای بنت و برای تخته نرد حریف طلبید.اقای بنت قبول کرد و به اقای کالینز گفت همان بهتر که دخترها را با سرگرمی های بچگانه شان به حال خود بگذارند.خانم بنت و دخترهایش به خاطر بی ادبی لیدیا حسابی معذرت خواهی کردند و به اقای کالینزقول دادند که اگر کتاب خواندن را از سر بگیرد چنین اتفاقی تکرار نخواهد شد.اما اقای کالینز اطمینان داد که اصلا از دست این قوم و خویش جوان دلخور نیست و نباید هم رفتارش را بی احترامی تلقی کرد.بعد هم رفت پشت میز دیگری نشست و اماده ی بازی تخته نرد با اقای بنت شد.
اقای کالینز ادم باهوشی نبود و این نقص مادرزاد با تعلیم و تربیت یا معاشرت و مصاحبت و امثال اینها هم جبران نشده بود.بیشتر عمرش را زیر دست پدر بی سواد و خسیسی سپری کرده بود و باانکه عضو یکی از دانشگاه ها بود حداقل روابط را برقرار کرده بود و هیچ دوستی و اشنایی به درد بخوری به هم نزده بود.چون پدرش او را مطیع بار اورده بود کلا رفتار متواضعانه ای داشت اما حالا دیگر اسوده خیالی و ذهن علیل و باطل و مآل اندیشی و فکر و تصور ثروت زودهنگام و غیر منتظره تا حدود زیادی همین رفتار متواضعانه را نیز تحت الشعاع قرار می داد.از حسن تصادف،موقعی که منصب کشیشی هانسفرد خالی بود به لیدی کاترین دوبورگ معرفی شده بود.احترامی که به شان و مقام لیدی کاترین دو بورگ می گذاشت حرمتی که برای این ولی نعمت خود قائل بود و همین طور ارج و قربتی که به خودش و مقام کشیشی اش می گذاشت به علاوه ی حقوقی که به عنوان کشیش ناحیه داشت همه و همه سبب شده بود که غرور و چاپلوسی خود بزرگ بینی و حقارت یکجا در وجودش جمع شود.
حالا که خانه ی خوب و درامد کافی داشت می خواست ازدواج کند در این اشتی کنان با خانواده ی لانگبورن هم به فکر زن گرفتن بود چون می خواست یکی از دخترها را بگیرد به شرطی که به همان قشنگی و مقبولیتی میبود که از همه شنیده بود.این جبران مافاتی بود برای به ارث بردن دارایی پدر انها.خودش خیال می کرد که این فکر فوق العاده ای است شایسته و مناسب و کاملا هم سخاوتمندی و بی غرضی او را نشان می دهد.
با دیدن دخترها فکر و نقشه اش اصلا عوض نشد.قیافه ی قشنگ دوشیزه بنت تصمیمش را قویتر می کرد و با تصورات قالبی اش درباره ی تقدم ازدواج دختر بزرگتر هم جور در می امد.شب اول را انتخاب کرد.اما صبح روز بعد انتخابش کمی عوض شد.ان هم بعد از یک ربع مصاحبه رو در رو با خانم بنت در فرصت قبل از صبحانه.صحبت از خانه ی کشیشی اش به میان امد و طبیعتا موضوع به امیدها و ارزوهایش کشید.و این که باید در لانگبورن بانویی برای این خانه پیدا کرد.خانم بنت وسط لبخندهای دلگرم کننده و تشویق های سربسته این مطلب را به میان اورد و به اقای کالینز فهماند که به جین کاری نداشته باشد...در مورد دخترهای کوچکتر حرفی نمی زند...مسلما جواب قطعی نمی تواند بدهد..ولی عجالتا قرار و مداری گذاشته نشده...دختر بزرگ،باید فقط اسمش را می برد...صلاح ندید به او اشاره کند لابد قرار است به همین زودیها شوهر کند.
کافی بود توجه اقای کالینز از جین به الیزابت برگردد.همین طور هم شد و خانم بنت هم مدام شعله را تیزتر می کرد.الیزابت چه از نظر سن و سال و چه از نظر خوشگلی دختر دوم بود و خب معلوم است که باید جای خواهر بزرگ را بگیرد.
خانم بنت زود فهمید و خیالش راحت شد که به زودی دو تا از دخترهایش شوهر می کنند.مردی که روز قبل حاضر نبود با او حتی حرف بزند حالا مشمول الطاف و توجهات خانم بنت شده بود.
لیدیا یادش نرفت که باید به مریتن برود.همه ی خواهرها جز مری حاضر شدند همراهش بروند.قرار شد اقای کالینز هم با انها برود.البته به تقاضای اقای بنت چون دوست داشت هر چه زودتر از دستش خلاص شود و سراغ کتابهایش برود،وگرنه اقای کالینز بعد از صبحانه می امد و ظاهرا سرش را با یکی از کتاب های قطور گرم می کرد اما عملا سر اقای بنت را میخورد و یکریز از خانه و باغش در هانسفرد تعریف می کرد.این چیزها واقعا اقای بنت را کلافه می کرد. همیشه خیالش راحت بود که لااقل توی کتابخانه اش ارامش و فراغت دارد.همانطور که به الیزابت گفته بود در هر اتاق دیگری حاضر بود با هر حماقت و بلاهتی مواجه شود اما در کتابخانه اش می خواست از دست این چیزها در امان باشد.این بود که با کمال نزاکت از اقای کالینز خواهش کرد در این پیاده روی همراه دخترهایش باشد.اقای کالینز هم که واقعا مذاقش با پیاده روی بیشتر جور در می امد تا مطالعه ی کتاب،با کمال میل کتاب قطورش را بست و رفت.
تمام راه حرفهای پرطمطراق زد و دخترهای قوم وخویش هم با ادب و نزاکت تمام تایید کردند تا بالاخره به مریتن رسیدند.دیگر نمی توانست حواس کوچکترها را به خود جلب کند.چشم شان مدام توی خیابان ها دنبال افسرها می گشت و حتی یک کلاه زنانه ی شیک یا لباس حریر جدید توی ویترین حواسشان را پرت می کرد.
اما خیلی زود چشم همه ی خانمها به مرد جوانی افتاد که قبلا او را ندیده بودند.ظاهر متشخصی داشت و همراه یک افسر در طرف دیگر خیابان راه می رفت.افسر همان اقای دنی بود که لیدیا می خواست بداند از لندن اماده است یا نه،و موقعی که خانمها عبور می کردند سری تکان داد.همه به سرو وضع ان غریبه توجه کردند.از خودشان می پرسیدند او چه کسی است.کیتی و لیدیا می خواستند از ته و توی قضیه سر در بیاورند.تظاهر کردند به این که می خواهند از مغازه ی روبرو چیزی بخرند،و به ان طرف خیابان رفتند.و از حسن تصادف تازه قدم به پیاده رو گذاشته بودند که ان دو اقا برگشته و به همان نقطه رسیده بودند.اقای دنی مستقیما انها را مخاطب قرار داد و اجازه خواست دوست خود اقای بکهام را معرفی کند که روز قبل همراه او از شهر امده بود.و بعد با خوشوقتی گفت که اقای ویکهام ماموریتی را در هنگ انها پذیرفته است.همان طور بود که می بایست باشد.مرد جوان فقط اونیفورم مخصوص هنگ را کم داشت اما به هر حال خیلی جذاب بود.ظاهرش خیلی به دل می نشست.تا بخواهید خوش قیافه بود،صورت قشنگ اندام متناسب و رفتار دلنشین.بعد از معرفی،خودش با کمال میل برای گفت و گو امادگی نشان داد...نوعی امادگی که هم مودبانه بود و هم بدون تظاهر.ایستاده بودند و داشتند با رغبت تمام گپ می زدند که صدای پای اسب توجه شان را جلب کرد و دارسی و بینگلی را دیدند که در خیابان سوار بر اسب به طرف انها می امدند.ان دو با دیدن خانمها مستقیما به طرف انها امدند و شروع کردند به احوالپرسی های معمول.بیشتر بینگلی حرف می زد و مخاطبش هم عمدتا دوشیزه بنت بود.بینگلی گفت که داشته به لانگبورن میرفته تا سراغ دوشیزه بنت را بگیرد.اقای دارسی هم سری تکان داد و دقت کرد تا به الیزابت نگاه نکند،اما ناگهان چشم شان به مرد غریبه افتاد.الیزابت که تصادفا داشت قیافه ی انها را موقع نگاه کردن به یکدیگر می دید از تغییر حالت انها خیلی تعجب کرد.رنگ هر دو پرید،یکی شان مثل گچ سفید شد یکی شان مثل لبو قرمز.اقای ویکهام بعد از چند لحظه دستی به کلاهش زد...اقای دارسی زورکی به این احترام جواب داد.چه معنایی داشت؟نمی شد فهمید.در عین حال نمی شد فهمید.
یک دقیقه ی بعد،اقای بینگلی ظاهرا بدون انکه فهمیده باشد چه گذشته است خداحافظی کرد و با دوستش رفت.
اقای دنی و اقای ویکهام خانمهای جوان را تا در خانه ی اقای فیلیپس همراهی کردند.دوشیزه لیدیا اصرار داشت انها هم داخل خانه بشوند و خانم فیلیپس هم از پنجره ی اتاق نشیمن سرش را بیرون اورد و با صدای بلند به انها تعارف کرد.
خانم فیلیپس که همیشه از دیدن خواهرزاده هایش خوشحال می شد این بار به دوتای بزرگتر که دفعه ی قبل نیامده بودند خیلی خوشامد گفت.از امدن ناگهانی شان اظهار تعجب و خوشحالی کرد چون با کالسکه ی خودشان نیامده بودند و او از امدنشان باخبر نشده بود.فقط تصادفا شاگرد اقای جونز را توی خیابان دیده بود که گفته بود دیگر قرار نیست دوا و دارو به ندرفیلد بفرستند چون دوشیزه بنت ها توی راه خانه شان هستند.در همین حیص و بیص بود که جین اقای کالینز را به خانم فیلیپس معرفی کرد.خانم فیلیپس با او حال و احوال کرد.با نهایت ادب اقای کالینز را پذیرفت و اقای کالینز هم با ادب بیشتری به او جواب داد و معذرت خواست از اینکه بدون اشنایی قبلی مزاحم شده است و بعد گفت مفتخر است که به واسطه ی قوم و خویشی با این خانمهای جوان مورد عنایت خانم فیلیپس قرار گرفته است..خانم فیلیپس از این همه ادب و تربیت حیرت کرد،اما سبک و سنگین کردن این غریبه خیلی زود به پایان رسید چون نوبت رسید به اظهار شگفتی و پرس و جو و کنجکاوی دخترها درباره ی ان غریبه و خانم فیلیپس همان چیزهایی را درباره اش گفت که خواهرزاده هایش نیز می دانستند...اقای دنی او را از لندن با خودش اورده و قرار است ماموریتی در فلان جا به عهده بگیرد.گفت که در یک ساعت که او را دیده که در خیابان بالا و پایین می رود و اگر باز سروکله ی اقای ویکهام پیدا میشد کیتی و لیدیا هم می توانستند تماشا کنند،اما متاسفانه کسی از کنار پنجره ها رد نشد جز چند افسر که در مقایسه با ان غریبه حالا دیگر«ادم ها خنگ و به درد نخور»محسوب می شدند.بعضی از افسرها قرار بود روز بعد با فیلیپس غذا بخورند.خاله ی دخترها قول داد شوهرش را وادارد که به اقای ویکهام سری بزند و او را هم دعوت کند،البته به شرط اینکه افراد خانواده از لانگبورن به انجا بیایند.همه موافقت کردند،و خانم فیلیپس اصرار کرد که ورق بازی خودمانی و پرسرو صدایی هم در کار باشد و بعد هم کمی سوپ داغ با هم بخورند.تصور چنین شادی هایی خیلی جذاب بود و دخترها شاد و سرحال از خاله شان خداحافظی کردند.اقای کالینز موقع خارج شدن باز هم عذر خواهی کرد و خانم فیلیپس با کمال ادب به او اطمینان داد که اصلا احتیاجی به عذرخواهی نیست.
وقتی به سمت خانه می رفتند الیزابت برای جین تعریف کرد که بین ان دو مرد چه گذشته بود.جین ادمی بود که اگر طرفین یک دعوا هر دو مقصر بودند صد در صد از هر کدام ان دو یا از هر دو دفاع می کرد،اما در این مورد خاص او هم مانند خواهرش هیچ توضیحی برای ان رفتار به ذهنش نمی رسید.
وقتی برگشتند،اقای کالینز با تعریف و تمجید از ادب و نزاکت خانم فیلیپس حسابی خانم بنت را خوشحال کرد.بعد گفت که بجز لیدی کاترین و دخترش هیچ وقت زنی به این برازندگی ندیده است.چون نه تنها با کمال نزاکت او را به حضور پذیرفته بوئ بلکه حتی با اصرار او را جزو مهمانهای شب بعد دعوت کرده بود هر چند که هیچ اشنایی قبلی با او نداشت.اقای کالینز فکر می کرد شاید این احترام به خاطر قوم و خویشی اش با انهاست اما خب هیچ وقت هم در عمرش این همه توجه و احترام ندیده بود.
به قرار و مداری که جوانها با خاله ی خود گذاشته بودند هیچ اعتراضی نشد.اقای کالینز هم کلی عذرخواهی کرد که در این ایام سفر نمی تواند این یک شب را در خدمت اقا و خانم بنت باشد.این بود که کالسکه امد و اقای کالینز و پنج قوم و خویش او را در ساعت معین به مریتن برد.وقتی وارد اتاق پذیرایی شدند دخترها با خوشحالی متوجه شدند که اقای ویکهام نیز دعوت شوهرخاله شان را قبول کرده و به خانه انها می ایند.
بعد از اطلاع پیدا کردن ازاین قضیه موقعی که همه روی صندلی های خود نشستند اقای کالینز فرصت کرد تا با حوصله به اطراف خود نگاه کند و حسابی خوشش بیاید.چنان تحت تاثیر بزرگی اپارتمان و اسباب و اثاث ان قرار گرفت که گقت انگار توی سالن تابستانی کوچک صبحانه خوری روزینگز است.چنین مقایسه ای ابتدا خوشایند نبود اما وقتی خانم فیلیپس از او شنید که روزینگز چیست و صاحبش کیست وقتی فقط شرح و توصیف یکی از اتاق های پذیرایی لیدی کاترین را شنید و فهمید که فقط قیمت بخاری دیواریش هشتصد پوند است ان وقت متوجه شد که تعریف و تمجید اقای کالینز چه معنایی دارد.این بود که دیگر از مقایسه ی اپارتمان خود با اتاق سرایدار روزینگز هم دلخور نشد.
اقای کالینز از شکوه و جلال لیدی کاترین و عمارت و بارگاهش حرف می زد.چند بار هم گریز زد و از اقامتگاه ناقابل خود تعریف کرد و گفت که چه دستی دارند به سروگوش این اقامتگاه می کشند.خلاصه تا امدن اقایان،با خوشحالی همین چیزها را می گفت و میدید که خانم فیلیپس هم با شنیدن این حرفها نظر بهتری درباره ی اهمیت و اعتبار اقای کالینز پیدا می کرد و در این فکر بود که در اولین فرصت همه ی اینها را برای دور و بری ها و همسایه ها نقل کند.برای دخترها،که حوصله ی شنیدن حرفهای این قوم و خویش را نداشتند و کاری هم نداشتند جز این که بگویند کاش یک ساز ان جا بود و کپی های مختلف خود از چینی نقش دار بالای پیش بخاری را سبک و سنگین می کردند،این انتظار خیلی طولانی بود.اما بالاخره انتظارشان به پایان رسید.اقایان امدند.وقتی اقای ویکهام وارد اتاق شد الیزابت احساس کرد اولین بار که او را دیده بود و بعد که به یادش افتاده بود بی علت و دلیل نبود که از او خوشش امده بود.افسران ان منطقه کلا اراسته و اقا منش بودند و حالا بهترین شان هم به این مهمانی امده بودند.اما اقای ویکهام از نظر ظاهر و رفتارو حالت و طرز راه رفتن یک سر و گردن بالاتر از بقیه بود،همانطور که همه نیز از اقای فیلیپس خپله با ان قیافه ی پت و پهن که بوی شراب می داد و پشت سر انها وارد اتاق شد یک سرو گردن برتر بودند.
اقای ویکهام مرد خوشبختی بود که چشم همه ی خانمها به طرف او برمیگشت.و الیزابت هم زن خوشبختی بود که نهایتا اقای ویکهام کنار او نشست. خیلی گرم و دوستانه بلافاصله سر صحبت را باز کرد.البته داشت می گفت شب بارانی است و احتمالا بارش شدیدی در پیش است،اما الیزابت احساس می کرد که حرفهای معمولی و کسالت بار و پیش پا افتاده هم با مهارتی که اقای ویکهام دارد جالب و جذاب به نظر می رسد.
با وجود رقیبانی مانند اقای ویکهام و افسرها،که توجه خانمها را به خود جلب کرده بودند،اقای کالینز داشت فراموش می شد.البته از نظر خانمهای جوان واقعا او هیچ بود ، اما گه گاه خانم فیلیپس با اشتیاق به حرف های او گوش می داد و با رسیدگی و پذیرایی اش مدام قهوه و کیک به او تعارف می کرد.
وقتی میز بازی را چیدند، او هم فرصت پیدا کرد لطف خانم فیلیپس را جبران کند، و نشست تا حکم بازی کند.
گفت: در حال حاضر ، زیاد این بازی را بلد نیستم،اما با کمال میل بازی ام را بهتر خواهم کرد، چون در این زندگی و موقعیتی که دارم... خانم فیلیپس از همراهی او تشکر کرد اما نتوانست منتظر شنیدن دلیل او باقی بماند.
آقای ویکهام حکم بازی نمی کرد، و بلافاصله با کمال مسرت پشت میز دیگری رفت و بین الیزابت و لیدیا نشست. اول به نظر می رسید که لیدیا می خواهد تمام مدت او را به حرف بگیرد، چون واقعا لیدیا وراج بود. اما خب ، به بازی هم خیلی علاقه داشت، و خیلی زود چنان جذب بازی شد که همه اش دوست داشت شرط ببندد و جایزه ببرد، و به خاطر همین هم دیگر به آدم ها زیاد توجه نمی کرد. در خلال بازی ، آقای ویکهام وقت می کرد که با الیزابت حرف بزند. الیزابت هم مشتاق شنیدن حرف های او بود، اما چیزی که در اصل دوست داشت بشنود، یعنی سابقه آشنایی آقای ویکهام با آقای دارسی ، امیدی به شنیدن نمی رفت. الیزابت حتی جرئت نداشت اسم آقای دارسی را ببرد. اما به طریقی که انتظارش را نداشت کنجکاوی اش ارضا شد. آقای ویکهام خودش موضوع را پیش کشید. پرسید از ندرفیلد تا مریتن چه قدر راه است. بعد از جواب الیزابت ، با لحن مرددی پرسید چه مدت است آقای دارسی آن جاست.
الیزابت گفت حدود یک ماه، و بعد هم برای این که موضوع عوض نشود اضافه کرد: میدانم که مرد بسیار ثروتمندی است، در دربیشر.
ویکهام جواب داد: بله ... ملکش خیلی عالی است. سالی ده هزار تا خالص. کسی را نمی توانستید پیدا کنید که در این مورد به اندازه من اطلاعات داشته باشد... من از زمان بچگی ام با خانواده اش در ارتباط بوده ام.
الیزابت تعجب کرد.
- حق دارید تعجب کنید ، دوشیزه بنت ، آن همه بعد از این که احتمالا دیدی دیروز چه رفتار سردی با هم داشتیم... شما با آقای دارسی زیاد آشنایی دارید؟
الیزابت با حرارت گفت: در همان حدی که بَسَم باشد... من چهار روز با ایشان در یک خانه بودم، و به نظرم خیلی نامطبوع هستند.
ویکهام گفت: من حق ندارم نظر خودم را درباره مطبوع بودن یا نبودن او بگویم من صلاحیت اظهار نظر ندارم. آن قدر می شناسمش که نمی توانم داور بی طرفی باشم. برای من غیر ممکن است که بی طرف باشم... شاید شما هم جاهای دیگر با این حرارت نظرتان را نگویید... این جا شما در خانواه خودتان هستید.راستش چیزی که این جا می گویم توی هر خانه دیگر هم در این حوالی می گویم، جز ندرفیلد. اصلا در هرتفردشر کسی از او خوشش نمی آید. همه از غرور او بدشان می آید. هیچ کس را پیدا نمی کنید که نظر مساعدی درباره اش داشته باشد.

ادامه دارد


نویسنده: جین آستین

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب غرور و تعصب- قسمت ششم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات