خاطرات یک خون آشام- جلد سوم: غضب- قسمت اول

خاطرات یک خون آشام- جلد سوم: غضب- قسمت اول

آخرین خبر/ داستان های ترسناک همیشه طرفداران مخصوص به خودش را دارد، ما هم به سلیقه شما احترام می گذاریم و هر شب با یک داستان که تن شما را بلرزاند در کنارتان هستیم. حواستان باشد در تاریکی و تنهایی بخوانید تا بیشتر بترسید. ترسناک بخوانید و شب پر از ترسی داشته باشید و کتابخوان باشید. 3>


الینا به درون چمنزار قدم گذاشت . زیر پاهایش برگ های پاییزی ، یخ زده بودند . تاریکی شب همه جا را در بر گرفته بود و با وجود اینکه طوفان از بین می رفت ، جنگل سردتر شده بود . الینا سرما را حس نمی کرد .
به تاریکی اهمیتی نمی داد . مردمک چشمانش گشاد شده و ذرات ریز نور که برای یک انسان نامرئی بودند ، به درون چشمش وارد می شدند .
تقریبا به وضوح می توانست دو پیکری را که در زیر درخت بلوط کهنسال با هم مبارزه می کردند، را ببیند .
یکی موهای پرپشت تیره ای داشت که با تکان های شدید باد به دریایی از امواج آشفته تبدیل شده بود . کمی از دیگری بلند قد تر بود و با وجود آنکه الینا نمی توانست چهره اش را ببیند ، به نوعی می دانست که چشمانش سبز رنگ است .
دیگری نیز موهایی تیره اما مرتب و صاف داشت ، تقریبا به شکل موهای یک حیوان . لبانش با خشم و غضب از روی دندان هایش عقب رفته بودند و بدن شکوهمند آسوده اش همچون شکارچی دولا شده بود . چشمانش سیاه بودند .
الینا برای چند لحظه ای بی حرکت ، آن ها را نگاه کرد . فراموش کرده بود که به چه دلیل به اینجا آمده بود . چرا با پژواک هایی از نبرد آن ها در ذهنش ، به اینجا کشیده شده بود . این قدر نزدیک بودن به غوغا ی خشم ، نفرت و درد آن ها تقریبا به همان شدت فریاد های خاموششان بود .
آن ها درون مبارزه ای مرگبار گیر افتاده بودند .
با خود فکر کرد : موندم کدوم یکی پیروز میشه . هر دو زخمی بودند و خون ریزی داشتند و بازوی چپ آن یکی با قد بلندتر ، در زاویه ای غیر عادی قرار گرفته بود . با این وجود در همان لحظه دست دیگرش را به کنده ی گره دار درخت بلوط کوبید . خشم او به حدی بود که الینا علاوه بر شنیدن آن ، می توانست حسش کند و طعمش را بچشد و هم چنین می دانست این خشم ، قدرت فوق العاده ای به او داده است .
و آن گاه الینا به یاد آورد که چرا آمده بود . چطور فراموش کرده بود ؟ او صدمه دیده بود . ذهن او الینا را به اینجا فرا خوانده بود و با امواج سراسیمه ی خشم و درد ، الینا را خرد کرده بود . به اینجا آمده بود زیرا به او تعلق داشت .
دو پیکر اکنون بر زمین یخ زده بودند همچون گرگ ها به هم می پیچیدند و می غریدند . چابک و در سکوت ، الینا به سمت آن ها رفت . آن یکی با موهای مجعد و چشمان سبز – استیفن! صدایی در ذهنش زمزمه کرد - در بالا قرار داشت در حالیکه انگشتانش را بر گردن دیگری می خراشید . خشمی در وجود الینا جاری شد . خشم و حس مراقبت . بین آن دو قرار گرفت تا آن دست خفه کننده را بگیرد . تا انگشتانش را بالا بیاورد .
از فکرش نگذشت که برای این کار به اندازه ی کافی قوی نیست . به آن اندازه قوی بود . همین . وزنش را به یک سمت متمایل کرد و اسیر خود را وحشیانه از رقیبش دور کرد . با سنجشی دقیق بر بازوی زخمی شده اش فرود آمد و او را با صورت بر برگ های لجن مال شده انداخت . سپس از پشت سرش او را به قصد خفه کردن ، گرفت .
حمله ی غافلگیرانه ی الینا جواب داد اما هنوز تا شکست او فاصله ی زیادی بود . او با دست سالمش کورکورانه به دنبال گردن الینا بود تا بر آن ضربه بزند . انگشت شستش بر نای الینا فرود آمد .
الینا خود را در حالی یافت که ناگهانی به سمت آن دست یورش برده و با دندان هایش به سمت آن می رفت . ذهنش متوجه نمی شد اما بدنش می دانست که چه باید بکند . دندان هایش همچون اسلحه بودند . گوشت را شکافتند و خون را بیرون کشیدند .
اما او از الینا قوی تر بود . با تکان شانه هایش ، حلقه ی دستان الینا بر دور خود را شکست و در حالیکه در چنگ او بود ، چرخید و بر زمین پرتش کرد . سپس او بالای سر الینا بود و چهره اش با درنده خویی حیوانی از شکل افتاده بود . الینا هیسی به او کرد و با ناخن هایش به چشمان او حمله ور شد اما او دستش را کنار زد .
او الینا را می کشت . حتی آسیب دیده هم ، بسیار قوی تر بود . لبانش عقب رفته بودند تا دندان هایی را که در همان موقع هم دارای لکه های قرمز بودند ، نشان دهند . همانند مار کبرایی آماده بود تا حمله کند .
آنگاه متوقف شد . همچنان که بر بالای سر او شناور بود ، چهره اش تغییر کرد .
الینا دید که آن چشمان سبز گشاد شدند . مردمک چشمانش که شرورانه به صورت شیاری در آمده بودند ، باز شدند . به گونه ای به الینا خیره شده بود انگار اولین بار بود که به درستی می توانست او را ببیند .
چرا این طوری نگاهش می کرد ؟ چرا تمامش نمی کرد ؟ اما اکنون دست آهنی که بر بازوانش قرار داشت ، سست می شد . غرش حیوانی ناپدید و با قیافه ای متحیر و متعجب جایگزین شده بود . عقب نشست و به الینا کمک کرد تا بنشیند در حالیکه در تمام مدت به چهره اش خیره مانده بود .
زمزمه کرد : " الینا . " صدایش شکست . " الینا . این تویی ! "
الینا با خود فکر کرد الینا ؟ آیا اسم من اینه ؟
هرچند که واقعا اهمیتی نداشت . نگاهی به سمت درخت بلوط کهنسال انداخت . او هنوز آن جا ایستاده بود . در میان ریشه ی بر آمده ی درخت ایستاده و نفس نفس زنان ، با یک دست به آن تکیه داده بود . او با چشمان بی انتهای سیاهش به الینا نگاه می کرد ابروانش در اثر اخمی در هم کشیده شده بود .
الینا با خود فکر کرد : نگران نباش . من می تونم از پس این یکی بر بیا م . احمقه. سپس دوباره خود را بر آن یکی با چشمان سبز پرتاب کرد .
وقتی که او را به پشت ، به زمین زد ، او فریاد کشید : " الینا ! " دست سالمش بازوی الینا را هل داد تا او را بالا نگه دارد . " الینا .منم ! استفن ! الینا به من نگاه کن ! "
الینا نگاه می کرد اما همه آن چه می توانست ببیند پوست نمایان شده ی گردن او بود . دوباره هیسی کرد ، لب بالاییش عقب رفت و دندان هایش را به او نشان داد .
استیفن بر جای خود میخکوب شد .
الینا ، شوکی را که در بدن او به جریان آمد ، حس کرد و دید که نگاهش شکست . صورتش سفید شد انگار کسی با آرنج به شکمش ضربه زده باشد . سرش را به آرامی بر روی زمین گل آلود تکان داد .
زمزمه کرد : " نه ، وای نه ... "
به نظر می آمد که آن را به خودش می گفت . انگار انتظار نداشت که الینا حرفش را بشنود . دستش را به سمت گونه ی او آورد اما الینا بر آن گاز زد .
او زمزمه کرد : " وای ، الینا ... "
آخرین رد پاهای غضب و خون خواهی حیوانی از چهره ی او محو شدند . چشمانش گیج ، اندوهگین و مصیبت زده بودند .
و آسیب پذیر . الینا از این لحظه استفاده کرد تا به سمت پوست برهنه ی گردن او شیرجه رود . دست او بالا آمد تا الینا را دور کند اما سپس ، دوباره پایین افتاد .
برای لحظه ای به الینا خیره شد . درد درون چشمانش به اوج رسید و آن گاه به سادگی تسلیم شد . به طور کامل از جنگیدن دست کشید .
الینا می توانست وقوع آن را حس کند . حس کند که مقاومت ، بدن او را ترک می کرد . او بر زمین یخ زده ، با خرده برگ های بلوط در موهایش ، دراز کشیده و به پشت سر الینا ، به آسمان سیاه و ابری خیره شده بود .
صدای خسته اش در ذهن الینا گفت : تمومش کن.
الینا برای ثانیه ای درنگ کرد . چیزی راجع به آن چشمان وجود داشت که خاطراتی را درونش زنده می کرد . ایستادن در نور ماه ، نشستن در اتاق زیرشیروانی ... اما خاطرات خیلی مبهم بودند . نمی توانست از آن ها چیزی سر در آورد و تقلا او را دچار سرگیجه و بیماری می کرد .
و این یکی باید می مرد . این چشم سبزی که استفن نام داشت . چون به او صدمه زده بود . ان یکی . آن یکی که الینا به دنیا آمده بود تا همراهش باشد . هیچ کس نمی توانست به او صدمه بزند و زنده بماند .
دندان هایش را محکم در بدن او فرو برد و به شدت گاز گرفت .
در همان ابتدا متوجه شد که آن را درست انجام نمی دهد . به سرخرگ یا سیاهرگی بر نخورده بود . بر گردن بالا و پایین رفت در حالیکه از بی تجربگی خود عصبانی بود . حس خوبی داشت که چیزی را گاز بگیرد اما خون زیادی نمی آمد . نا امیدانه ، بلند شد و دوباره گاز گرفت . حس کرد که بدن او از درد تکان خورد .
خیلی بهتر شد . این دفعه سیاهرگی را پیدا کرد اما به اندازه ی کافی آن را پاره نکرده بود . خراش کوچکی مثل این فایده نداشت .
در حالیکه دندان هایش را می سایید و سعی می کرد این کار را انجام دهد ، قربانی اش می لرزید . تازه داشت حس می کرد که گوشت در حال تسلیم شدن است که دست هایی از پشت ، او را کشید تا بلندش کند .
الینا بدون آنکه گلو را رها کند ، غرید . هر چند دست ها مصر بودند . الینا با دندان ها و ناخن هایی که به شکارش چسبیده بودند ، می جنگید .
ولش کن . ولش کن !
صدا ، هوشیار و فرمان دهنده بود ، همچون انفجاری از میان باد سرد . الینا آن را شناخت و مبارزه را با دستانی که او را عقب می کشید ، پایان داد . زمانی که آن ها او را بر روی زمین می نشاندند ، به بالا نگاه کرد و نامی به ذهنش آمد . دیمن . اسم او دیمن بود . ترشرویانه به او خیره شد . بی میل از اینکه از شکارش دور شده بود اما هم چنان فرمان بردار .استیفن راست نشست . گردنش از خون قرمز شده بود . بر روی پیراهنش می چکید . الینا لبانش را لیسید . لرزشی را حس کرد .
همچون سوزشی از گرسنگی که به نظر از تک تک سلول های وجودش می آمد . دوباره دچار سرگیجه شد .
دیمن بلند گفت : " گمونم ... گفتی که اون مرده . "
به استفن نگاه می کرد که اکنون حتی از قبل هم رنگ پریده تر بود . اگر چنین چیزی امکان داشت . آن صورت سفید با نا امیدی بی انتهایی پر شده بود .
" نگاش کن " تنها چیزی بود که گفت .
دستی بر چانه ی الینا قرار گرفت و صورتش را بالا آورد . الینا توانست چشمان تنگ شده ی تیره ی دیمن را از نزدیک ببیند .
سپس ، انگشتان بلند و باریکی لبانش را لمس کردند و مابین آن ها را بازرسی کردند . به طور غریزی الینا سعی کرد گاز بگیرد اما نه محکم . انگشت دیمن انحنای تیزی از دندان نیشش را پیدا کرد و الینا این دفعه واقعا گاز گرفت و همچون بچه گربه ای ، زخمی به جا گذاشت .
چهره ی دیمن بی حالت و نگاهش سخت بود .
گفت : " می دونی کجایی ؟ "
الینا به اطراف نگاهی کرد ، درختان و حیله گرانه گفت : " داخل جنگل . " و نگاهش را به او برگرداند .
- " و اون کیه ؟ "
الینا انگشت اشاره گرش را دنبال کرد . بی تفاوت گفت : " استفن . برادرت . "
- " و من کیم ؟ منو می شناسی ؟ " الینا به او لبخند زد و دندان تیزش را به او نشان داد . " معلومه که می شناسم . تو دیمن هستی و من عاشقتم . "

صدای استیفن آهسته و وحشیانه بود : " این همون چیزیه که می خواستی ، مگه نه دیمن ؟ و حالا هم که به دستش آوردی . باید اونو مثل خودمون می کردی . مثل خودت . کشتنش به تنهایی کافی نبود . "
دیمن به استیفن نگاه نکرد . با آن چشمان بی حال ، مشتاقانه به او نگاه می کرد . " سومین باریه که اینو می گی و من مقداری ازش خسته شدم . " به نرمی توضیح داد . پریشان بود و اندکی هم تنفسش بهم ریخته بود اما با این وجود هنوز خود دار بود و کنترل خود را در دست داشت . " الینا ، من کشتمت ؟ "
الینا که انگشتانش را در دست آزاد دیمن می چرخاند ، گفت : " معلومه که نه . " حوصله اش داشت سر می رفت . اصلا آن ها از چه چیزی حرف می زدند . هیچ کس کشته نشده بود .
استیفن به دیمن گفت : " من هیچ وقت فکر نمی کردم که تو یه دروغگو باشی . " تلخی صدایش تغییری نکرده بود . " هر چیز دیگه ای غیر از این یه مورد . پیش از این هیچ وقت ندیده بودم که به خاطر خودت سعی کنی داستان سر هم کنی . "
دیمن گفت : " تا یه دقیقه ی دیگه صبرم تموم میشه . "
استیفن جواب فرستاد که بیشتر از این چی می تونی سر من بیاری ؟ کشتن من ، رحم و شفقته !
دیمن با صدای بلند گفت : " یه قرن پیش ، رحم و شفقت من نسبت به تو به آخر رسید . " از او پرسید : " در باره ی امروز چی به یاد میاری ؟ "
الینا با خستگی صحبت می کرد ، مانند کودکی که درسی را که از آن متنفر باشد ، از حفظ بخواند " امروز جشن روز موسسان بود . " این تمام آن چیزی بود که به تنهایی می توانست به یاد آورد اما کافی نبود . بی صبرانه ، سعی کرد چیز دیگری به یاد آورد .
" کسی در کافه تریا بود ... کرولاین ! " خشنودانه ، اسم را به او پیشکش کرد . " می خواست خاطرات منو جلوی همه بخونه و این بد بود چون ... " کورکورانه خاطره را دنبال کرد اما از دستش داد . " یادم نمیاد چرا . اما ما بهش کلک زدیم . " به گرمی و توطئه آمیز ، لبخندی به او زد .


نویسنده: ال جی اسمیت
ادامه دارد...





[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «خاطرات یک خون آشام- جلد سوم: غضب- قسمت اول » اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات