قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی) - قسمت سی و هشتم

قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی) - قسمت سی و هشتم

آخرین خبر/ اگر شما هم دوست دارید قبل از خواب کمی داستان بخوانید، می توانید هر شب در همین ساعت با قصه های دنباله دار ما در کاشی "کتاب" همراه باشید. در چند شب آینده کتاب «چشمهایش» اثر «بزرگ علوی» را دنبال خواهیم کرد.

-تو پرسیدی؟
-بله آقا.
«از جایش بلند شد و با تحکم پرسید: «کی به تو گفت آن جا بروی؟»
-آخر، آقا، توی خانه او خیلی چیزها هست. می خواستم کاری بکنم.
-رجب، مگر تو دیوانه شده ای؟
«تمام بدنش می لرزید. نخستین بار بود که او را آن قدر آشفته و خشن دیدم. هرگز تصور نمی کردم تا این حد بتواند اختیارش را از دست بدهد. تخته شستی را گذاشت روی صندلی. روپوش سفیدش را در آورد و نشست و به آقا رجب گفت: «برو دیگر! دسته گلی به آب دادی. اینجا ایستاده ای چه بکنی؟» کمی
آرام شد و گفت: اگر اوراق و اسناد و ماشین پلی کپی گیر افتاده باشد خیلی بد می شود. باید فهمید که چطور او را گرفته اند. با این بی احتیاطی ممکن است دسته گلی به آب بدهد و کار همه ما را زار کند. مرا ترس برداشته بود، اما نه برای خودم. من اگر یقین داشتم که گرفتار می شوم و در عوض او مرا
دوست خواهد داشت، خوشحال می شدم. «کمی در اطاق راه رفت، بعد رجب را صدا زد. از او پرسید: «از کجا فهمیدی که خانه اش را تفتیش کرده اند؟» رجب آرام جواب داد: وقتی فرهاد میرزا را با یک اتومبیل به خانه آوردند خودم سر خیابان ایستاده بودم. پرسید: کی؟ گفت: همین یک ساعت پیش. به ساعتش نگاه کرد و پرسید: الان چه ساعتی است؟ یک ساعت بعدازظهر بود.
-فرهادمیرزا ترا دید؟
-بله، آقا
-علامتی هم داد؟
-نه خیر، آقا،هیچ به روی خودش نیاورد، اما وقتی برمی گشتند، از توی اتومبیل نگاهی به من انداخت،
مثل این که خوشحال بود از این که شما از گرفتاریش خبردار شده بودید.
-رجب، نفهمیدی که از خانه اش چه بردند؟
رجب گفت: من سر خیابان ری ایستاده بودم و خانه او اواسط کوچه است. نفهمیدم در اتومبیل چیست.
-خیلی بدکاری کردی. خیلی اوقات مرا تلخ کردی. مگر چنین قراری بود که هر کس سرخود کار کند؟
دیگر کاریست شده. اگر گیر بیفتی، تقصیر خودت است. حالا باید کاری بکنیم. اگر اسباب و اوراق را برده باشند که هیچ. اگر نبرده اند باید فهمید که کجاست. قرار بود که آن ها را در همین دو سه روزه به جای دیگری منتقل کرده باشند. نمی دانم آنها را کجا برده اند، دو چیز را باید بفهمیم: یکی این که او را به چه اتهامی گرفته اند و دیگر آن که اسباب و لوازم کار ما را برده اند یا نه. «آن وقت کمی فکر کرد و به رجب گفت: جایی نرو، باش تاکمی فکر کنیم. آقا رجب که از اطاق بیرون رفت، من گفتم: چه شکلی می خواهید بفهمید که چطور فرهاد میرزا را گرفته اند؟» گفت: باید از خودش پرسید. پرسیدم: چطور می خواهید از خودش بپرسید؟ گفت: «باید کسی را به اسم یکی از کسانش به زندان بفرستیم. » فکری به خاطر من رسید. گفتم: «ماکان، من می روم به زندان.»
-تو!
-آره، من.
«گفت:«نه.نه. این کار تو نیست.» گفتم : چرا؟ برای این که من بی عرضه هستم؟ شما هیچ وقت کار دشوار به من رجوع نمی کنید. مگر خون من از خون آن های دیگر رنگین تر است؟ گفت: صحبت از این حرف ها نیست. این یک کار دقیق است و نباید آدمی مانند ترا به خطر انداخت. از تو باید برای کارهای دیگر استفاده کرد. همیشه بهانه اش همین بود. از ارجاع کارهای خطرناک به من ابا داشت. آیا برای این بود که به وجود من دلبستگی پیدا کرده بود؟ یا این که واقعا برای من اهمیت بیشتر قایل بود. آن وقت گفت: به علاوه، فرهاد میرزا ترک زبانست و ترا نمی شود به جای خواهر او جا زد. فرهاد میرزا اسم قلابی اوست. گفتم: من می توانم نامزد یا زن او باشم. گفت: اگر خودت را بگیرند چه؟ گفتم: آن وقت دلم خوش است که وقتی از زندان بیرون آمدم، یک بار دیگر... دوید توی حرف من: «اگر ترا بگیرند طولی نمی کشد که مرا هم سر به نیست خواهند کرد. دیگر آن وقت هرگز مرا نخواهی دید. گفتم: نه من نمی گذارم ترا بکشند. چنگ انداخت و زلفهایش را چند مرتبه با انگشتان دراز و قطورش شانه کرد. سرش را چندین بار چرخاند و گفت: از دست تو کاری ساخته نیست. چطور می خواهی پیش او بروی؟
گفتم: هر جوری که تو دستور بدهی. گذشته از این من با رییس شهربانی هم شخصا آشنا هستم و یقین دارم که اگر از او چنین خواهشی بکنم، حتما جواب رد نخواهد داد. او را ازپاریس می شناسم. به علاوه، خویشی دوری هم با پدرم دارد. می دانی که او پدرم را ازقزوین به کربلا فرستاد. دیگر حسودیش شد.
همین یکبار بود که به گذشته من اشاره کرد. پرسید: او هم یکی از کسانیست که فریفته چشمهای تو شده؟ گفتم: من سراغ ندارم که کسی فریفته چشمهای من شده باشد. گفت: اما من سراغ دارم. گفتم: اقلا پس بگو کیست. خیره به من نگاه کرد. اما هیچ نگفت. من با این نگاه های او آشنا بودم. از صورتش، از حرکاتش و اخمهای آن چیزی در نمی آمد. پس از مدتی با لحن اعتراض اضافه کرد: چرا می خواهی از من حرف در بیاوری؟ بگذار به کارمان برسیم. چند دقیقه ای در اطاق راه رفت. گاهی می ایستاد و مبهوت به من نگاه می کرد. سرش را تکان می داد و بعد باز روبروی یکی از تابلوهایش می ایستاد و با انگشتش گرد روی آن را پاک می کرد و به درختان پوشیده از برف می نگریست. ناگهان گفت: فرنگیس، برو، برو از پیش من! هر کاری دلت می خواهد بکن. من فقط دو چیز را می خواهم بدانم. یکی این که اوراق و اسباب را هم برده اند و دیگر آن که چطوری او را گرفته اند. پرسیدم: فرهاد میرزا چه جور آدمیست؟
کمی درباره او صحبت کنید تا بدانم چگونه با او ربرو شوم.«آن وقت فرهاد میرزا را به من معرفی کرد. پسری بود بیست و پنج شش ساله. تازده دانشکده پزشکی را تمام کرده بود. پدرش از مالکین زنجان بوده و فوت کرده است. مادرش در زنجان زندگی می کند. پدرش در سابق از تفنگدارهای خان زنجان بوده و مدتی هم یاغیگری می کرده است. پس از کودتا به او تامین دادند. قرآن مهر کردند. بعد از مدتی گرفتندش و در زندان قصر از بی تریاکی مرد. فرهاد میرزا
قد متوسط دارد. در صورتش ته آبله دیده می شود، تند و عصبانی حرف می زند. شوخ و بامزه است. پابرجا و بادوام است. اما خودخواهی هایی دارد که مخصوص به خودش است. ترسو نیست، اما تظاهر به بی باکی می کند. هر کاری را سهل می گیرد. در دانشکده هم که بود نمی توانست جلو دهان را بگیرد
به طوری که در محیط ترس و وحشتی که حکمفرما بود، دانشجویان از دلدادن به گفته های او ابا داشتند . عصبانیت او به حدیست که گاهی بکلی از خود بیخود می شود.از آن جوان هایی است که از فرط تعصب تصور می کنند با تغییر و تشدد می توان افکار دیگران را روشن کرد. به هر کس که مطابق میل
او فکر نمی کند و مطیع اراده او نمی شود، پرخاش می کند و همین بی احتیاطی ها یکی از دلایل گرفتاری او باید باشد، خانه او در یکی از کوچه های خیابان ری جلو بازارچه نایب السلطنه است. اسم خودش محسن کمال و اسم پدرش...
«هر چه فکر کرد نتوانست اسم پدرش را به خاطر بیاورد. به من گفت: «در زنجان به اسم حاجی کمال معروف بوده اگر از تو اسم پدرش را پرسیدند می گویی چون مرده است نمی دانم. اسم مادرش را هم نمی دانم. پرسیدم: عکسی از او ندارید که خودم بشناسمش؟ گفت: عکس ندارم، اما الان چند طرح از او می سازم. نشست کنار میز تحریرش. با مداد سیاه قطوری روی مقوای کلفت شروع کرد به تصویر صورت او. مثل این که با خودش دارد حرف می زند.علایم صورت او را با صدای بلند می گفت: «پیشانی بلندی دارد، زلفهایش را یک ور باز می کند. سبیل می گذارد. هیچ خط لطیفی در سیمایش نیست. بینی بزرگ و لبهای کلفت دارد. رنگ صورتش تیره است و به محض این که عصبانی می شود تمام صورتش را خون فرا می گیرد.


ادامه دارد...

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب چشمهایش (بزرگ علوی) - قسمت سی و هشتم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات