داستان های واقعی روایت جنون افسر بعثی در پشت جبهه

داستان های واقعی/ روایت جنون افسر بعثی در پشت جبهه

آزادگان دفاع مقدس/ عطش بر ما فشار می آورد، گرمای تیر ماه هم سخت و توانفرسا بود. ما را به پشت خط انتقال دادند. چند نظامی عراقی به دستور افسرشان، ما را با یازده اسیر دیگر در گودالی پشت یک خاکریز کشاندند.
همه را به صف کردند تا دور از چشم دیگران اعدام مان کنند. این گونه اقدامات جنایتکارانه، در لحظه های نخست دستگیری بسیار اتفاق می افتاد. وضعیت دشوار و سرنوشت سازی بود؛ولی ما آمادۀ شهادت در راه خدا بودیم.
افسر کینه توز، سلاح کمری اش را بر شقیقۀ اولین نفر گذاشت و گفت: انت حرس خمینی؟ «پاسدار خمینی هستی؟» او که عربی بلد نبود، خیلی آرام گفت: آری. عراقی ها خیلی عصبانی شدند. من با اشارۀ سر به آن برادر اسیر فهماندم که بگوید: نه؛اما آن افسر، بسیار ناراحت شد و کلت خود را روی شقیقۀ من گذاشت و همین سؤال را پرسید. به او جواب منفی دادم.
به ترتیب،این رفتار با ما دوازده نفر انجام شد؛ سپس افسر عراقی ها گفت: می خواهم شما را اعدام کنم و با گفتن این جمله، شروع کرد به توهین و ناسزاگویی. آن قدر عصبانی و کینه ای بود که یک ریز فحش می داد و ما که خود را در آخر خط می دیدیم، منتظر شهادت بودیم.
ناگهان مشاهده کردیم که افسر عراقی دچار حالت جنون شد؛او گاهی رقاصی می کرد، گاهی هم به زمین می نشست و بر سر خود می زد و پی در پی چرت و پرت می گفت. بهت و حیرت ما را فرا گرفته بود و او را تماشا می کردیم.
کار به جایی رسید که همراهانش نیز شگفت زده شدند و چون صحنه ی شرم آوری ایجاد شده بود، به سرعت او را از آن جا بردند و ما از اعدام، رهایی یافتیم.
آن روز ندانستیم که چرا از آن مرگی که همه زمینه هایش برقرار بود، رها شدیم؛ اما بعدها، پاسخ پرسش خود را گرفتیم؛ زیرا خداوند حکیم،آزمایش های سخت دیگری را در این مسیر سنگلاخی و پر از فراز و نشیب برایمان در نظر گرفته بود.
من می بایست موانع سختی را پشت سر می گذاشتم و در این راهی که به سرچشمۀ نور منتهی می شد، سرزنش های خار مغیلان را تحمل می کردم.
به هر حال، پس از این که چند ساعتی ما را در یک سنگر نگه داشتند،به پاسگاه زید انتقال دادند. شب هنگام، یکی از وطن فروشان ایرانی،از ما بازجویی کرد؛آن گاه به سالن مشهور به «مرغداری» در بصره انتقال مان دادند.
دو روز بدون آب و غذا سپری کریم. آن گاه ما را با همرزمانمان که اکثراً مجروح بودند، در خیابان های بصره و بغداد نمایش گذاشتند.
مردم به سویمان سنگ و چوب پرتاپ می کردند و هلهله کنان به رقص و پایکوبی می پرداختند. آن جا گرسنگی و تشنگی را از یاد بردیم و در بغضی غریبانه و اندوهی عمیق فرو رفتیم.
آری، یاد اسرای کربلا در دلمان زنده شد و غم خود را فراموش کردیم.
بیست و چهار ساعت، ما را در محل وزرات دفاع در یک سالن گرم و آتشین که بیش از ۵۰ درجه حرارت داشت زندانی کردند. بی آن که در آن گرمای سخت مرداد ماه، قطره آبی حتی بر لب خشکیدۀ اسیران زخمی برسانند.

راوی: آزاده فضل الله ظهوریان

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان های واقعی روایت جنون افسر بعثی در پشت جبهه» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





تبلیغات