قصه شب غرور و تعصب- قسمت پنجم

 قصه شب/ غرور و تعصب- قسمت پنجم

آخرین خبر/ داستان ها همیشه لذت بخش هستند، خواندن داستان های آدم هایی در دورترین نقاط از محل زندگی ما همیشه جذاب و فرح بخش است، مخصوصا اگر این داستان، یک داستان عاشقانه باشد. شما را دعوت می کنیم به خواندن یک عاشقانه آرام. کتاب بخوانید و شاداب باشید.




-حرف دیگری هم دارید که به سعادت زناشویی من مربوط بشود؟
-اوه! بله... بگذارید تصویر خاله و شوهر خاله زن تان ، آقا و خانم فیلیس ، در پمبرلی توی گالری نصب شود، کنار تصویر عموی بزرگتان که قاضی بود. می دانید که ، شغل شان یکی است، فقط رشته فعالیت شان فرق دارد. اما تصویر الیزابت، نباید بگذارید اصلا کسی پرتره اش را بکشد.آخر کدام نقاش می تواند از پس این چشم های قشنگ بربیاید؟
-بله ، در آوردن حالت این چشم ها کار آسانی نیست ، اما از رنگ و شکل ، و مژه ها ، که خیلی قشنگ اند ، می شود کپی کرد.
در این موقع خانم هرست و خود الیزابت از گذرگاه دیگری سر رسیدند.
دوشیزه بینگلی برای لحظه ای فکر کرد که مبادا آن ها حرف شان را شنیده باشند. گیج و دستپاچه گفت: نمی دانستم شما هم می خواهید قدم بزنید.
خانم هرست جواب داد: بدکاری کردید که در رفتید و به ما نگفتید دارید بیرون می روید.
بعد بازوی دیگر آقای دارسی را گرفت و الیزابت را به حال خود گذاشت. از آن گذرگاه فقط سه نفر می توانستند عبور کنند. آقای دارسی که احساس میکرد آنها بی نزاکتی کرده اند، بلافاصله گفت:
-توی این گذرگاه همه ما جا نمی شویم. بهتر است به راه اصلی برگردیم.
اما الیزابت که اصلا تمایلی نداشت با آنها بماند ، خندید و گفت:
-نه، نه! همان جایی که هستید بمایند... جمعتان حسابی جور است، زیبایی خاصی دارد. جمع سه تایی تان اگر چهارتایی بشود این منظره خراب می شود خداحافظ..
بعد شاد و سرحال رفت، و از فکر این که یکی دو روزه به خانه برخواهد گشت با خوشحالی گشت و پرسه زد. آن شب ، حال جین بهتر شد و توانست یکی دو ساعتی از اتاقش بیرون بیاید.
بعد از شام که خانم ها بلند شدند ،الیزابت زود پیش خواهرش رفت. او را خوب پوشاند و با خودش به اتاق پذیرایی برد. آن جا ، هر دو دوستش با خوشحالی ازاو استقبال کردند. الیزابت در آن یک ساعتی که آقایان هنوز نیامده بودند،خانم ها را خیلی مهربان و مطبوع دید. قدرت بیان شان خیلی خوب بود. میتوانستند هر قضیه ای را به دقت شرح بدهند، هر حکایتی را خوشمزه تعریف کنند و شاد و سرحال به اطرافیان و آشنایان خود بخندند.
اما وقتی آقایان آمدند ، جین از کانون توجه خارج شد. چشم های دوشیزه بینگلی فوری به طرف دارسی چرخید و هنوز دارسی چند قدم برنداشته چیزهایی به او گفت. دارسی یکراست به طرف جین رفت و مودبانه از بهبود حالش اظهارخوشحالی کرد. آقای هرست نیز سری به طرف جین تکان داد و گفت که فوق العاده خوشحال است، اما احوال پرسی بینگلی خیلی گرم تر و پرشورتر بود. نیم ساعت اول به پر کردن بخاری گذشت، تا مبادا جین از تغییر هوا ناراحت شود . جین به تقاضای بینگلی به طرف دیگر بخاری رفت تا فاصله اش از در بیشترباشد. بعد بینلگی کنارش نشست و بیشتر با او حرف زد تا با بقیه. الیزابت که طرف دیگر اتاق نشسته بود، با خوشحالی به این صحنه نگاه می کرد.
وقتی چای تمام شد، آقای هرست خواهرزنش را به یاد میز بازی انداخت... امابی فایده بود. آخر، دوشیزه بینگلی فهمیده بود که آقای دارسی زیاد از ورق بازی خوشش نمی آید. و آقای هرست حتی وقتی علنی تقاضا کرد با جواب منفی مواجه شد. خواهرزنش به او اطمینان داد که هیچ کس میل بازی ندارد، و چون بقیه هم سکوت کردند همین سکوت را حمل بر صحت نظر خود کرد. آقای هرست به این ترتیب کاری نداشتت بکند جز این که روی یکی از کاناپه ها ولو شود وبخوابد. دارسی کتابی برداشت .دوشیزه بینگلی هم همین کار را کرد. و خانم هرست که بیشتر با دستبندها و انگشترهای خود ور می رفت نزد آنها نشست و بعدهم به گفتگوی برادر خود با دوشیزه بنت ملحق شد.
دوشیزه بینگلی به جای اینکه کتابش را بخواند بیشتر نگاه می کرد تا ببینددارسی کجای کتابش را خوانده است. تمام مدت هم یک سوال می کرد یا به کتاب دارسی نگاه می کرد. دارسی هم فقط به سوال او جواب می داد و باز کتابش رامی خواند. بالاخره خسته شد و دیگر نتوانست خودش را با کتاب مشغول کند ،چون کتاب را هم فقط به این علت انتخاب کرده بود که جلد دوم همان کتاب دارسی بود. این بود که خیمازه ای کشید و گفت: چه خوب است که شب این طوربگذرد! به نظر من که هیچ لذتی بهتر از کتاب خواندن نیست! آدم از چیزهای دیگر زودتر خسته می شود تا از کتاب!... من روزی که خودم صاحب خانه و زندگی شدم باید یک کتابخانه درجه یک داشته باشم، وگرنه کارم زار است.
هیچ کس جوابی نداد. او باز هم خیمازه کشید و کتاب را کنار گذاشت، بعد چشم به اطراف اتاق گرداند تا ببیند چیزی هست که خودش را با آن سرگرم کند یانه. همین موقع شنید که برادرش دارد از یک مهمانی رقص چیزهایی به دوشیزه بنت می گوید. به خاطر همین، یکباره به طرف براردش رو کرد و گفت:
راستی ، چارلز، واقعا به فکر رقص در ندرفیلد هستی؟ ... من به تو می گویم قبل از این که تصمیم بگیری نظر این جمع را بپرس. فکر نمی کنم یک نفر ازماهم مهمانی رقص را چیز مطبوعی بداند، بیشتر شکنجه است.
برادرش گفت: اگر منظورت دارسی است، قبل از اینکه مجلس شروع بشود می تواندبرود بخوابد... اما خود مجلس رقص دیگر قرار و مدارش گذاشته شده. تا نیکلزسور و ساتش را آماده کند، من کارت های دعوت را پخش می کنم.
خواهرش جواب داد: اگر این مهمانی ها جور دیگری برگزار می شد من بیشتر خوشم می آمد. در این جور جمع شدن های معمولی چیزهای واقعا کسل کنند ه ای وجوددارد. اگر به جای رقص، گپ و صحبت باشد معقول تر است.
- بله، کارولین، معقول تر است، اما دیگر چه شباهتی به مجلس رقص دارد.
دوشیزه بینگلی جوابی نداد. بعد پاشد و شروع کرد به راه رفتن در اتاق. اندامش ظریف بود، و با ناز هم ره می رفت... اما دارسی ، که همه این نمایشها برای جلب توجه او بود، هنوز داشت کتابش را می خواند. دوشیزه بینگلی مستأصل شد و تصمیم گرفت طور دیگری جلب توجه کند. رو کرد به الیزابت و گفت:
-دوشیزه الیزابت ، از شما می خواهم همین کاری را بکنید که من می کنم. یک دوری توی اتاق بزنید... بعد از این همه یک جا نشستن، برای رفع خستگی بدنیست.
الیزابت تعجب کرد، اما فوری پذیرفت. دوشیزه بینگلی این بار موفق شد، چون آقای دارسی بالاخره سرش را بلند کرد. هم خودش و هم الیزابت فهمیدند که دارسی توجهش جلب شده است. دارسی بی اختیار کتابش را بست. از او هم خواسته شد که ملحق شود، اما نپذیرفت، چون فکر می کرد راه رفتن آنها از این سراتاق به آن سر اتاق دو علت بیشتر نمی تواند داشته باشد و هر کدام از این دو علت هم مانع ملحق شدن او می شود.
منظورش چیست ؟ خیلی دلش می خواست بداند منظور دارسی چیست...از الیزابت پرسید که ایا اصلا منظور دارسی را می فهمد؟
الیزابت جواب داد : نه اصلا ، ولی شاید می خواهند عیب و ایراد بگیرند ، و بهترین کار هم برای ما این است که اصلا چیزی نپرسیم.
اما دوشیزه بینگلی که نمی توانست هیچ وقت اقای دارسی را مایوس کند ، تصمیم گرفت درباره آن دو علت از او توضیح بخواهد.
به محض اینکه دوشیزه بینگلی اجازه ی صحبت داد ، آقای دارسی گفت : من اشکالی نمی بینم که توضیح بدهم. شما یا به این علت تصمیم گرفته اید شب رااین طوری سپری کنید که لابد حرف های خصوصی دارید و می خواهید با هم تنهاباشید ، یا شاید هم به این علت که فکر می کنید اندام تان موقع را رفتن جلوه ی خیلی بیشتری دارد. در حالت اول ، من کاملا مزاحم شما می شوم. درحالت دوم ، اگر همین جا کنار بخاری بنشینم بهتر می توانم تحسین تان کنم.
دوشیزه بینگلی گفت : اوه ! حیرت آور است! هیچ وقت حرفی به این زشتی نشنیده بودم. به خاطر این حرف چه طوری باید تنبیهش کنیم؟
الیزابت گفت : اگر بخواهید زیاد سخت نیست. همه ی ماها می توانیم یکدیگر رااذیت کنیم. بیایید او را بچزانیم...به او بخندیم...شما جون دوست صمیمی اش هستید ، لابد می دانید چه طور.
- ولی من این کار را نمی کنم. مطمئن باش که از دوستی و صمیمیت این یک چیزرا یاد نگرفته ام. مزاحم حضور ذهن و آرامش فکری اش بشوم؟ نه ، نه...به نظرم می تواند از پس ما بربیاید. اما خندیدن ، ما که نمی توانیم همین طوری بدون هیچ موضوعی فقط به خاطر دل خودمان بخندیم. آقای دارسی شاید این را تمجید به حساب بیاورد.
الیزابت گفت :
- به اقای دارسی که نباید خندید ! این یک امتیاز مخصوص ایشان است ، امیدوارم مخصوص ایشان هم بماند ، چون من اگر از این جور دوست و آشناها زیاد داشته باشم خیلی ضرر می کنم. من واقعا دوست دارم بخندم.
دارسی گفت :
- دوشیزه بینگلی بیش از حد به من افتخار داده اند.عاقل ترین و بهترین آدم ها ، نه ، عاقلانه ترین و بهترین کارها ، شایدبرای کسی که هدف اصلی اش در زندگی شوخی و مضحکه است مسخره به نظر برسد.
الیزابت جواب داد :
-مسلما چنین آدم هایی وجود دارند ، ولی من یکی امیدوارم جزو آن ها نباشم. من دلم نمی خواهد چیزهای معقول و خوب را مسخره کنم. از کارهای احمقانه وبیهوه از سبکسری و دمدمی مزاجی ، واقعا بدم می اید و هر وقت بشود به همین چیزها می خندم...اما به نظرم شما اصلا از این جور چیزها در وجودتان نیست.
-به نظرم امکان پذیر نیست. ولی من در زندگی ام سعی کرده ام از این جورضعف ها که معمولا مورد تمسخر آدم های باهوش قرار می گیرد اجتناب کنم.
-مثل خودخواهی و غرور.
-بله ، خودخواهی یک ضعف بزرگ است. اما غرور ...وقتی یک نفر واقعا برتر باشد ، غرور را می تواند به نظم و روال درستی در بیاورد.
الیزابت سرش را بگرداند تا لبخندش دیده نشود.
دوشیزه بینگلی گفت : فکر می کنم امتحان گرفتن تان از اقای دارسی تمام شده...خب حالا بگویید نتیجه چیست؟
- من با این امتحان کردن فهمیدم که اقای دارسی هیچ عیب و ایرادی ندارند. خود ایشان هم رک و صریح همین را می گویند.
دارسی گفت :
- نه ، من اصلا چنین ادعایی نکرده ام. من به قدر کافی عیب و نقص دارم ،اما فکر نمی کنم در درک و هوشم عیب و نقص داشته باشم. در مورد خلق و خویم چیزی را تضمین نمی کنم....به نظرم انعطاف کم است...برای این که در زندگی ام راحت باشم انعطاف کم است. نمی توانم بلاهت ها و کارهای بی رویه ی دیگران را زود فراموش کنم ، همچین تعرض دیگران به خودم را احساسم به این اسانی ها آرام نمی شود. شاید اخلاق و رفتارم خوشایند نباشد...وقتی نظرم بر می گردد ، تا آخر بر می گردد.
الیزابت گفت:واقعا نقص است.نفرتی که از بین نرود،عیب است.ولی شما با عیب خودتان خوب کنار آمده اید...من واقعا نمی توانم به این یکی بخندم خیالتان از من راحت باشد.
-به نظر من،در هر شخصیتی نوعی گرایش به چیزهای بد وجود دارد،نوعی عیب و نقص مادر زاد،که حتی با بهترین تعلیمات هم از بین نمی رود.
-و عیب شما هم این است که آمادگی دارید از هر کسی بدتان بیاید.
دارسی با لبخند جواب داد:و عیب شما هم این است که عمدا،با کله شقی دیگران را درست درک کنید.
دوشیزه بینگلی،خسته از این گفت و گویی که خودش در آن شرکت نداشت،گفت: بیایید کمی موسیقی گوش کنیم.لوئیزا،اشکالی که ندارد آقای هرست را بیدار کنم.
خواهرش کوچکترین اعتراضی نکرد.در پیانو را باز کردند،و دارسی بعد از کمی فکر کردن،هیچ هم بدش نیامد.داشت می فهمید که توجه بیش از حد به الیزابت چه خطرهایی دارد.
با توافق دو خواهر،الیزابت صبح روز بعد نامه ای به مادرش نوشت و خواست که همان روز کالسکه برای آنها بفرستد.اما خانم بنت،که حساب کرده بود دخترهایش تا سه شنبه ی بعد در ندرفیلد می مانند(تا جین درست یک هفته را آنجا سپری کرده باشد)،اصلا نمی توانست خودش را راضی کند که دخترهایش زودتر از آن برگردند.به خاطر همین،جوابی که داد لاقل برای الیزابت جالب نبود،چون الیزابت واقعا برای برگشتن به خانه لحظه شماری می کرد.خانم بنت پیغام داده بود که کالسکه احتمالا تا روز سه شنبه به دنبال آن ها نخواهد رفت.بعدپایین یادداشت اضافه کرده بود که اگر آقای بینگلی و خواهرش اصرار کردند که آن ها بیشتر بمانند باز هم حرفی ندارد...اما الیزابت واقعا تصمیم نداشت بیشتر بماند..تازه فکر نمی کرد که آن ها هم چنین اصراری بکنند.برعکس،می ترسید که آن ها را مزاحمانی بدانند که ماندنشان را بیهوده کش می دهند.به خاطر همین،از جین خواست که فوری کالسکه ی آقای بینگلی را قرض کند.بالاخره قرار شد طبق همان تصمیمی که صبح گرفته بودند مسئله رفتن از ندرفیلد را درمیان بگذارند و تقاضای کالسکه هم بکنند.
وقتی تقاضا مطرح شد،همه اظهار نگرانی کردند.گفتند دل شان می خواهد ان ها لا اقل تا روز بعد بمانند،تا حال جین بهتر شود.به این ترتیب، رفتن دو خواهرتا روز بعد به تعویق افتاد.اما دوشیزه بینگلی پشیمان بود از این که اصرارکرده بود آن ها دیرتر بروند،چون حسادت و ناراحتی اش از دست این خواهر برمحبت و عاطفه اش به ان خواهر می چربید.
آقای خانه وقتی فهمید آن ها به همین زودی می خواهند بروند خیلی غمگین شد،وسعی گرد به دوشیزه بنت بقبولاند که صحیح نیست...آخر، حالش خوب خوب نشده.اماجین وقتی فکر می کرد کاری درست است دیگر از حرفش بر نمی گشت.
ولی آقای دارسی وقتی فهمید ان ها می خواهند بروند زیاد بدش نیامد... الیزابت زیاد در ندرفیلد مانده بود.الیزابت بیش از حدی که دارسی خیال می کرد او را مجذوب خود کرده بود...دوشیزه بینگلی هم با الیزابت رفتار مؤدبانه ای نداشت و این مسئله هم آقای دارسی را ناراحت می کرد. این بود که خیلی عاقلانه تصمیم گرفت کاملا حواسش را جمع کند تا مبادا هیچ نشانه ای از علاقه و دلبستگی از خودش بروز بدهد،یعنی هیچ علامتی در رفتارش دیده نشود که الیزابت خیال کند دارسی از او خوشش می آید. حتی فکر کرد که اگر چنین تصوری هم در ذهن الیزابت شکل گرفته باشد،رفتارش در این روز آخر قاعدتا این تصور را تقویت یا باطل می کند.با این نیت،کل روز شنبه حتی ده کلمه هم با الیزایت حرف نزد،و یک بار که نیم ساعت با هم تنها بودند دارسی محکم به کتابش چسبید و هیچ نگاهی به الیزابت نینداخت.
روز یکشنبه،بعد از کارهای صبح،وداعی که همه طالبش بودند،اتفاق افتاد.نزاکت دوشیزه بینگلی با الیزابت بالاخره گل کرد،همین طور مهر و محبتش به جین.دوشیزه بینگلی به جین گفت که همیشه از دیدنش،چه در لانگبورن،چه درندرفیلد،خوشحال می شود.بعد با محبت و علاقه جین را در آغوش گرفت،و حتی باالیزابت هم دست داد.بعد هر دو خواهر رفتند... الیزابت کاملا شاد و سر حال از همه خداحافظی کرد.
مادرشان استقبال خوبی از آنها نکرد.خانم بنت می پرسید چرا برگشته اند. اشتباه کرده اند که زحمت داده اند.تازه،خانم بنت مطمئن بود که جین دوباره سرما خورده...اما پدرشان،با این که کلا در ابراز رضایت ممسک بود،این بار از دیدن دخترهایش خیلی خوش حال شد.به ارزش و اهمیت انها درجمع خانواده پی برده بود.شب ها که دور هم جمع می شدند،دیگر از آن جان وروح سابق خبری نبود،حتی جمع شدنشان بی معنا شده بود،و جای جین و الیزابت واقعا خالی بود.
طبق معمول،مری غرق مطالعه درباره ی صدای باس تمام عیار و همین وطر طبیعت آدمی بود.باز هم مطالب تازه ای استخراج کرده بود که می بایست از آن تمجیدکرد،همین طور ملاحظاتی در باب اخلاقیات پیش پا افتاده که می بایست حتماشنید.کاترین و لیدیا هم اخبار دست اول داشتند.از چهارشنبه به بعد خیلی کارها در هنگ انجام شده بود و خیلی حرف ها هم زده شده بود.چند تا ازافسرها با شوهر خاله ی آن ها تا دیروقت شام خورده بودند،یک نفر شلاق خورده بود،و این شایعه ی قوی هم سر زبان ها بود که کلنل فورستر قرار است زن بگیرد.
صبح روز بعد ، سر صبحانه ، آقای بنت به زنش گفت : « عزیزم ، امیدوارم امروز غذای خوبی دستور داده باشی ، چون فکر می کنم یک نفر به جمع ما اضافه می شود .
- منظورت چه کسی است ، عزیزم ؟ من که فکرم به کسی نمی ر سد ، مگر این که شارلوت لوکاس سرزده بیاید ، غذای ما همیشه از سر او هم زیاد است . فکر نمیکنم توی خانه ی خودش این جور غذاها گیرش بیاید .
-کسی که من می گویم ، یک آقای غریبه است .
خانم بنت یکه خورد ....
- یک آقای غریبه ! لابد آقای بینگلی است . راستی جین ... چرا هیچی نگفتی ، دخترخجالتی ! خب ، من که از دیدن آقای بینگلی خوشحال می شوم ... ولی ... خدای من ! چه بد شد ! امروز حتی یک ذره هم ماهی نداریم ، لیدیا ،عزیز من ، زود زنگ بزن ، باید با هیل حرف بزنم ، همین الان .
شوهرش گفت : آقای بینگلی نیست . کسی است که من در عمرم او را ندیده ام .
همه تعجب کردند . آری آقای بنت خیلی خوشش می آمد که زنش و پنج دخترش همه با هم با هم سوال بارانش می کردند .
کمی از کنجکاوی آن ها کیف کرد و بعد این طور توضیح داد : تقریباً یک ماه پیش این نامه به دستم رسید ، حدود دو هفته ی پیش هم جواب نوشتم ، چون فکرکردم قضیه ی حساسی است و باید به آن توجه کرد ، نامه ی قوم و خویشم ، آقای کالینز بود ، همان کسی که وقتی من بمیرم می آید و زود همه ی شما را از این خانه بیرون می اندازد .
زنش گفت : اوه ! عزیزم من طاقت شنیدن این حرف ها را ندارم . اسم این آدم نفرت انگیز را نباید برد . بدترین چیز توی دنیا این است که اموالت را از بچه های خودت بگیرند . من اگر جای تو بودم خیلی وقت پیش ها فکری برای این قضیه می کردم .
جین و الیزابت سعی کردند در مورد تصاحب اموال به مادرشان توضیح بدهند . قبلاً هم سعی کرده بودند ، اما این موضوعی بود که خانم بنت عقلش به آن نمی رسید . باز هم شروع کرد به قیل و قال کردن درباره ی این که ظالمانه است دارایی را از پنج دختر بگیرند و به مردی بدهند که اصولاً کسی با او سر وکاری ندارد .
آقای بنت گفت : بله ، مسلماً ظالمانه است ، هیچ کس نمی تواند این گناه کبیره ی آقای کالینز را ببخشد که لانگبورن را به ارث برد . اما اگر به نامه اش گوش کنید ، شاید با طرز بیانش کمی دلتان نرم شود .
- نه من که مطمئنم دلم نرم نمی شود ، اصلاً بیخود کرده به تو نامه نوشته . خیلی متظاهر است . من از این جور دوست و آشناهای مزور نفرت دارم . چرا مثل پدرش به مرافعه ی قانونی با تو ادامه نمی دهد ؟
- خوب برای اینکه کمی وجدان فرزندی دارد ، حالا خودتان می بینید .
هانسفرد ، نزدیک وسترهام ، کنت
15 اکتبر
آقای عزیز ،
اختلافی که بین شما و مرحوم پدر بزرگوارم وجود داشته همواره موجب ناراحتی من بوده است ، و من از موقعی که متاسفانه پدرم را از دست داده ام بارهاآرزو کرده ام که این نقار و کدورت برطرف شود ، اما مدتی به سبب تردیدهایم دست نگه داشتم ، چون می ترسیدم که مبادا به خاطره ی پدرم بی احترامی کنم وبا کسانی به صلح و صفا برسم که پدرم همیشه می خواست با آنها در اختلاف باشد . ... « این بود خانم کنت . » .. اما من حالا دیگر تصمیمم را گرفته ام ، چون در ایستر به سلک روحانیون پذیرفته شده ام و خوشبختانه تحت حمایت سرکار علیه لیدی کاترین دو بورگ ، بیوه ی سر لوییس دو بورگ ، قرار گرفته ام و سخاوت و کرم ایشان سبب شده مقام ارزشمند کشیشی این ناحیه به من سپرده شود ، و من باید صادقانه بکوشم با احترام و امتنان به این خانم خدمت کنم وآماده باشم شعایر و مراسمی را که کلیسای انگلستان مقرر می دارد به جای بیاورم . به علاوه ، به عنوان روحانی ، وظیفه ی خود می دانم که نعمت صلح وسازش را در تمام خانواده هایی که تحت نفوذ روحانی من هستند ترویج و تثبیت کنم . بر این اساس امیدوارم که این مقدمات حسن نیت کنونی ام کاملاً قابل قبول باشد ، و این قضیه را که من در آینده صاحب ملک لانگبورن خواهم بودلطفاً ندیده بگیرید ، و این شاخه ی زیتون را که به شما تعارف می کنم ردنکنید . بسیار مایه ی ناراحتی من است که اگر باعث لطمه دیدن دختران دوست داشتنی تان بشوم . اجازه می خواهم بابت این ناراحتی ها عذرخواهی کنم ، وبه شما اطمینان می دهم که حاضرم هر نوع که ممکن باشد جبران کنم ، ... امااین مربوط می شود به آینده ، اگر مرا به خانه ی خودتان راه بدهید ، آن وقت با کمال میل در خدمت شما و خانواده تان خواهم بود ، روز دوشنبه ، 18نوامبر ، ساعت چهار . احتمالاً تا شنبه بعد از آن مزاحم شما خواهم بود واز مراحمتان بهره مند خواهم شد . البته من اجازه اش را دارم ، زیرا لیدیکاترین به هیچ وجه با غیبت گه گاهی من در روز یکشنبه مخالف نیستند ، به این شرط که روحانی دیگری وظایف آن روز را به جا بیاورد . آقای عزیز ،لطفاً سلام مرا به خانم تان و دختران تان برسانید ، خیر خواه و دوست شما ،
ویلیام کالینز
آقای بنت نامه ر ا تا کرد و گفت : پس ساعت چهار ، منتظر این جناب آشتی طلب خواهیم بود . به نظر می رسد جناب با وجدان و با نزاکتی است . شک ندارم که دوست با ارزشی هم از کار در می آید ، بخصوص اگر لیدی کاترین باز هم اجازه بدهد او نزد ما بیاید .
- درباره ی دخترها هم حسن نیت دارد . اگر می خواهد یک جوری جبران کند من که جلوگیری نمی کنم .
جین گفت : البته مشکل می شود گفت به چه طریقی می خواهد آن طور که شایسته حق و حقوق ماست جبران کند . این را خودش می داند .
الیزابت ، بیشتر ، از حرمت خاصی که کالینز برای لیدی کاترین قائل بود ، واز توجهی گه به مراسم ضروری تعمید و ازدواج و کفن و دفن در حوزه ی کشیشی اش ، داشت ، تعجب می کرد .
گفت : به نظرم می رسد آدم عجیبی باشد . من از کارش سر در نمی آورم .... طرز نامه نوشتن کمی قلمبه سلمبه است .... منظورش چیست که به خاطر وارث لانگبورن بودن معذرت می خواهد ؟ .. حتی اگر بخواهد بازهم نمی تواند وارث نباشد .. آدم عاقلی است ؟
- نه ، عزیزم فکر نمی کنم ، اما امیدوارم برعکس باشد . در نامه اش هم اظهار ارادت دیده می شود و هم منم منم ، که البته جای امیدواری است . من بیصبرانه منتظرم ببینمش .
مری گفت : انشای نامه اش عیب و ایرادی ندارد . تمثیل شاخه ی زیتون شاید زیاد جدید نباشد ، اما به نظرم درست به کار برده .
از نظر کاترین و لیدیا ، نه نامه جالب بود و نه نویسنده نامه . محال به نظر می رسید که قوم و خویش شان با کت قرمز بیاید ، و چند هفته ای هم می شدکه دیگر از معاشرت با کسی که رنگ دیگری بپوشد محفوظ نمی شدند . نامه ی آقای کالینز مقداری از بدبینی خانم بنت هم کاست ، و او طوری منتظر دیدارآقای کالینز ماند که شوهر و دخترهایش تعجب کردند .
آقای کالینز درست سر وقت آمد و کل خانواده با ادب تمام از او استقبال کردند. آقای بنت البته زیاد حرف نزد،اما خانم ها کاملا مشتاق صحبت بودند، و آقای کالینز هم نه نیاز داشت کسی او را به حرف بیاورد و نه خودش دوست داشت ساکت بماند. بلند قد، تنومند وبیست و پنج ساله بود. هنوز جابه جا نشده به خانم بنت تبریک گفت که چه دخترهای خوبی دارد، وصف زیبایی شان را زیاد شنیده است. اما حالا میبیندشنیدن کی بود مانند دیدن. بعد هم اضافه کرد حتما خانم بنت به وقتش به خیرو خوشی شوهرشان میدهد. این تعارف زیاد به مذاق شنوندگان خوش نیامد، اماخانم بنت که با هیچ تمجید و تعارفی مخالفت نمیکند زود جواب داد:شما خیلی محبت دارید، آقا، من مطمئنم. از ته دل آرزو میکنم همینطور بشود، وگرنه مجبور میشوند با تنگ دستی و نداری بسازند. اوضاع عجیب و غریبی است.
- شاید منظورتان وضعیت این ملک است.
- آه! آقا، بله. حتما قبول دارید برای دخترهای بی نوای من قضیه غم انگیزاست. البته من نمی خواهم شما را مقصر بدانم، چون میدانم این جور چیزها توی دنیا همه اش اتفاقی و تصادفی است. معلوم نیست وقتی ملک و املاکی به کسی میرسد بعدا چه میشود.
- خانم، من کاملا به مضیقه و مشقت قوم و خویش های عزیزم واقفم،... و خیلی حرفها میتوانم در این باره بزنم، اما مواظبم که عجله و شتاب نکنم. ولی به خانم های جوان اطمینان میدهم که جز تمجید و ستایش آنها کاری ندارم. عجالتابیشتر از این نمیگویم، اما شاید وقتی بیشتر آشنا شدیم... .
ادامه دارد...



نویسنده: جین آستین

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان « قصه شب غرور و تعصب- قسمت پنجم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات