داریوش فرهنگ: بدون فکر و افق دید نمی‌شود با سریال‌های ماهواره‌ای مقابله کرد تورم و گرانی ارزش‌های ما را تحت تأثیر قرار داده است

داریوش فرهنگ: بدون فکر و افق دید نمی‌شود با سریال‌های ماهواره‌ای مقابله کرد/ تورم و گرانی ارزش‌های ما را تحت تأثیر قرار داده است

مشرق/ متن پیش رو در مشرق منتشر شده و انتشار آن به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست.

مدیران فرهنگی نباید بنشینند و تصمیم بگیرند. بی‌فکر، بی‌اندیشه و بی‌افق دید، می‌شود به تقابل سریال‌های دم‌دستی ماهواره‌ای رفت؟ هرگز.
48 سال در عرصه نمایش فعالیت می کند بی آنکه لحظه ای احساس خستگی کند. هر روز مشتاق تر از روز قبل مثل جوانهای 23 ساله می ماند. انرژی فراوانش در این گفتگو کاملا مشهود است. داریوش فرهنگ با سلطان و شبان، تولدی دیگر، طلسم شدگان و راه شب همچنان خالق سریالهای خاطره ساز محسوب می شود است. با سریال آمین در مقام بازیگر بازهم درخشید و با توجه به روحیه ای که از او سراغ داریم موج درخشیدن های او پایانی ندارد. فرهنگ هر بار که لباس پلیس را می پوشد کوهی از خاطرات دوران گذشته را زنده می کند. با ایشان در مورد حضورش در فیلم محمد(ص) و سریال خوش ساخت و پر بیننده آمین به گفتگو نشستیم.

*در حال حاضر علاوه بر سریال آمین، فیلم محمد (ص) که شما در آن نقش ابوسفیان را بازی کرده اید هم در حال اکران است. در مقام یک بازیگر مولف، چه انگیزش های درونی در شما پذیرش اینگونه نقش ها، مثل عبیداله زیاد و ابوسفیان، ، موجب پذیرفتن اینگونه نقش ها می شود؟

انجام وظیفه در مقام بازیگری صرف، برایم جذاب نیست. بازیگری که نقطه نظر نداشته باشد، چه در مورد هنر، چه در مورد اجتماع و چه در مورد جهان، چه درمورد خلقت و هستی، چندان جذاب نیست. یعنی از نظر من، بازیگری که فقط نقش بازی می کند چندان جذاب نیست. آنچه که جذاب است، پاسخ و یا پاسخ هایی است که که به پرسش های درونی من پاسخ دهد. به عنوان مثال، نقش ابوسفیان که خودتان مثال زدید. همانطور که ابوسفیان در فیلم محمد(ص) سؤال می کند، من این سؤال او را هم با سؤال خودم و هم سؤال تمام مسلمانان یکسان می کنم و مطرح می کنم. سؤال ابوسفیان این است که من چگونه خدای دیده را به خدای نادیده، ترجیح دهم و بپذیرم؟ سئوال ابوسفیان نیاز به استدلال خیلی قوی دارد.


* در چنین عصری! برخی همچنان تصور می کنند تازه کردن این پرسش در مورد خالق هستی به طرح در کتاب های مذهبی دوران مدرسه کفایت می کند اما در شرایطی زندگی می کنیم که مسئله پذیرش آفرینش در دنیا با وجود آدمهایی مثل استیون هاوکینگ و ریچارد داوکینز دائما در معرض نفی قرار دارد و چالش پذیرش قلبی خدای نادیدنی فایده ای ندارد.

ممنون که اینطور موشکافانه وارد شدی. بنابراین وقتی این پرسش، یک پرسش جهانی است، من هم به عنوان یک بازیگر، عقل خودم را، شعور خودم را، جایگاه خودم را،پایگاه، روش و منش خودم را در نقش، پیاده می کنم


*در دو بزنگاه بسیار مهم تاریخی! کلید کارگشای درک نقش ابوسفیان کجاست؟

این دومین مرتبه ای است که من نقش منفی بازی کرده ام. عبیدالله و ابوسفیان؛ من به این نتیجه رسیدم که با تعصب امروز مسلمانان، چه نسبت به واقعه عاشورا و چه نسبت به واقعه مکه و بعثت پیامبر(ص)، این سؤالات خودم را حق به جانب مطرح کنم. نقش های منفی اگر حق به جانب بازی نکنند، گویی تو از قبل، پذیرای فلسفه، حکمت مسلمانی توام با ظهور اسلام هستی! اما ابوسفیان اینگونه نیست. او حاکم بلامنازع مکه است و جد اندر جد، با همین بت ها، روزگار گذرانده و زندگی کرده؛ و شرایط اقتصادی خودشان را از همین راه تأمین می کند. به یکباره، پیامبر (ص) از راه می رسد و می گوید که این بتها هرگز نمی توانند پاسخگوی بشر و خلقت باشند و من از جانب خداوند این نعمت را دارم که بگویم این بتها، صرفا مجسمه و یا عروسکی هستند و نه چیز دیگر. خب حالا بازیگری که از قبل، یعنی قبل از شروع کار فیلمبرداری، پذیرای این موضوع باشد در رفتار، کردار و نگاهش، بازی را باخته است، یعنی هرگز ابوسفیانی به وجود نمی آید. باید تعصب را کنار بگذاریم و این پرسش بشریت را که همین الان هم به قول شما، دامنگیر جهانیان است دوباره برای دست یازیدن به یقین مطرح کنیم.

سؤال مهم مسلمانان چه می گویند و چه می خواهند را پاسخ بدهیم. چون متأسفانه آنقدر شاخه به شاخه، آنقدر تکثر در فهم دین و مذهب که پرسش مهم گم شده است. و در موج خروشان تکثر باید پرسید مسلمانان از کدام حقانیت و از کدام عدالت و از کدام منش دارند صحبت می کنند؟ هرکس به خودش حق می دهد که با یک شاخه ای بیاید و مثل داعش بگوید، مسلمانی آن چیزی است که ما می گوییم و یا مثلا طالبان بگوید اسلام آن چیزی است که ما می بینیم و می گوییم. حالا ابوسفیان همانطور که گفتم حاکم بلندپرواز و جاه طلب مکه است، چگونه می تواند به این سرعت بپذیرد؟ بنابراین من با کارگردان هم صحبت کردم و گفتم که من به گونه ای بازی می کنم که این سؤال را گویی خود من هم دارم که خدایی را که نمی شود دید، چطور باید به این سرعت تمام هویت و تاریخ و گذشته خودم را فراموش کنم و به خدای ندیدنی تو بچسبم؟ خدای دیده ای را که پدران و اجدادم با آن زندگی کرده اند را رها کنم؟ این سئوال و پرسش مهم کلید بازی ابوسفیان است.

*و هدف شما در این کشف و شهود، تهذیب نفس است؟

طبیعتا. البته در این فیلم چون محور کلی فیلم، در زمان کودکی پیامبر (ص) بوده است، خیلی روی شخصیت ابوسفیان کار نشد، خیلی این نقش پررنگ نبود اما در همین لحظات کوتاهی که در سه لحظه فیلم، اول، وسط و پایان فیلم، می آید و می رود، سعی کردم این کشف و شهود، این نگاه، این نقطه نظر را در بازی خودم پیاده کنم. حالا تا چه حد موفق بوده یا نبوده، قضاوتش با شما و تماشاگران.

*من دارم از یک شخص خالق آثار سینمایی و تلویزیونی و از آدم مسلط به درام می پرسم که آیا اگر حضور آنتاگونیست در قصه پیامبر (ص) کمرنگ باشد، کشف و شهود مخاطب با نقصان مواجه نمی شود؟

البته این طرف و آنطرف، در مورد فیلمنامه که اصل و اساس پرسش شما را باید جواب بدهد، خیلی از من سؤال شده است و من پاسخ داده ام که چون الان فیلم در حال نمایش عمومی است، دوست ندارم وارد این ریزه کاری ها بشوم. البته نقطه نظر شخصی در این مورد دارم که بعد از پایان فیلم، خواهم گفت. بعد از پایان نمایش عمومی، نه تنها در مورد فیلمنامه، در مورد کل گروه خارجی و بین المللی، تدوین، فیلمبرداری، موسیقی، طراحی صحنه و سایر امور هم خیلی نظر دارم اما الان تعمدا حرفی نمی زنم تا جلوی کنجکاوی بیننده را در مورد فیلم نگرفته باشم.

*اما گفتن نقطه نظرات باعث می شود که مثل یک نخ تسبیح، کسی که فیلم را از ابتدا دنبال می کند، با یک پرسش هایی برود و به تماشای فیلم بنشیند.

فکر می کنم اگر خیلی تقریبی بخواهم نگاه کنم، این کنجکاوی را خدشه دار می کند. اجازه بدهید پس از پایان فیلم، در این مورد حرف بزنیم.

*نکاتی که در مورد فیلم محمد(ص) گفته شد خیلی جالب بود. شاید قسمتهای دوم و سوم این فیلم ساخته شود، به نظر شما در قسمت های بعدی می توانیم چهره برجسته تری از ابوسفیان ببینیم؟

طبیعتا، جالب است که روایت مستقیم و مستند است از خود پیامبر. از ابوسفیان تعبیر نادرستی از او در جامعه مسلمانان ایجاد شده است، همین پیامبر خودمان فرموده اند که خانه اول من کعبه است و خانه دوم من خانه ابوسفیان ! پس بدانید که حتما یک پذیرشی هم از جانب خود پیامبر(ص) در مورد ابوسفیان وجود داشته است. پس نمی توانیم بگوییم که یک آدم سطحی و دم دستی یا زودگذر باشد. حتما یک شخصیتی بوده که پیامبر(ص) این حرف را درموردش گفته است. جالب است که بدانید همین ابوسفیان، بعد از گذشت چندین سال، نه تنها می پذیرد اسلام پیامبر را بلکه از فرماندهان اصلی جنگ های پیامبر(ص) می شود و حتی یک چشمش را هم از دست می دهد! بنابراین وقتی که یک شخصیت برجسته مکه، حاکم بلامنازع مکه، می پذیرد، طبیعتا تمام ایادی او هم می پذیرند. یعنی پیامبر(ص) این هوش و فراست را داشته است که متوجه این نکته شده و دیده می شود با این شخص، دیالوگ برقرار کرد، می شود صحبت کرد و دیدگاهها را در میان گذاشت. همینطور هم ابوسفیان، آدم دم دستی نبود که بگوید بله یا بگوید نه. پیامبر هم این موضوع را خوب می داند. به این دلیل بخصوص و اینکه تقریبا هم با پیامبر(ص) همسن و سال بودند و خیلی هم فامیل نزدیک بودند، از کودکی شناخت زادی از هم داشتند. زمانی که صحبت از بعثت می شود، نقش ابوسفیان بسیار پررنگ تر است، کما اینکه در فیلم قبلی که مصطفی عقاد ساخته بود، نقش ابوسفیان هم پررنگ تر بود. من هم خیلی تلاش کردم که در این فاصله کوتاه، چیزی از او کمتر نباشد.

*قسمت نخست فیلم محمد(ص) را به عنوان یک مقدمه بپذیریم و در آوردگاه و در قسمت دوم منتظر چالش های بزرگ تر باشیم.

بله. اصلا اگر اینطور نباشد، اشتباه است. این تقابل اگر اتفاق نیفتد، معنی، هویت و حکمت، منتقل نمی شود. اگر بنده مثلا به عنوان یک رئیس جمهور، (یعنی از قضیه رسالت پیامبری کلا خارج شویم) فرض کنیم یک رئیس جمهوری هست که نقطه نظراتی هم دارد و همه بگویند: بله هر چه شما می گویید درست است اما یک نفر، جلوی رئیس جمهور می ایستد و می گوید حرف شما چه درست و چه نادرست، چه شفاف یا غیرشفاف، اما به روز نیست. این حرف شما، ناشی از شناخت نیست. وقتی یک نفر در تقابل، قرار می گیرد، درام اتفاق می افتد. وقتی درام اتفاق می افتد، رنگ آمیزی اتفاق می افتد و لحظه به لحظه شما شاهد ویژگیها و کیفیت هایی می شوید که هرگز به آنها فکر نکرده بودید. تو گویی ابوسفیان می تواند نقطه مقابل، نظریات پیامبر باشد و پیامبر هم، عقاید و نقطه نظراتشان و فلسفه ایشان، نقطه مقابل ابوسفیان باشد. پس چنین شخصیتی است و نمی تواند دم دستی باشد. مثل این است که مثلا افلاطون و سقراط، با هم یک مناظره گسترده فلسفی داشته باشند. بنابراین این استطاعت هردو در مرتبه ای باشد که اشارات و کنایه های همدیگر را خیلی سریع بتوانند دریافت کنند.


*این چالش ها در قسمت دوم فیلم می تواند جان مایه یک مفهوم گسترده تری باشد برای اینکه ما به جهان اسلام، نشان بدهیم که گاهی افراط یا دور شدن از مسیر اصلی چگونه می تواند اتفاق بیفتد. این می تواند هسته اصلی قسمت دوم یا سوم فیلم می تواند باشد.

بله، امیدوارم، باید خیلی اساسی تر و کارشناسانه تر روی فیلمنامه کار شود.

*اما ساخت فیلم محمد(ص) بهانه ای شد که از خارج شکاف تسنن و تشیع را افزایش دهند.نظر اهل تسنن در داخل از کشور نسبت به فیلم محمد خیلی مهم است.

من یک ماه قبل سفری داشتم به سیستان و بلوچستان. تا به حال از نزدیک، با اهل سنت نشست و برخاست نکرده بودم. همینطور یک مسائلی در موردشان شنیده بودم. اما هرگز این دیالوگ برقرار نشده است که طرف مقابل هم بتواند حرف خودش را بزند. من جز معرفت، جز کمالات، جز راستگویی و نیک اندیشی، چیزی از آنها ندیدم. جالب تر آنکه اصلا این اختلافی که حالا یا به وسیله ایادی خارجی (منظورم خارج از اسلام است) مطرح می شود که بین شیعه و سنی وجود دارد، اصلا اهل سنت به آن توجه نداشتند. جالب تر این که من در خانواده ای رفته بودم و خورد و خوراک می کردم که پنج پسر بودند و دو دختر، دو تا از پسرها و یکی از دخترها، شیعه بودند! یعنی در یک خانواده! با هم زندگی می کردند، در کنار هم و پذیرفته بودند که با وجود اختلاف مذهب، با هم دیالوگ داشته باشند. یک حرکت جدی فرهنگی نیاز است تا این دیالوگ را بتواند برقرار کند.


* فیلم محمد(ص) می تواند حاوی این گفتمان باشد؟ چه در همین قسمت و چه در قسمت های بعدی؟

به نظر می رسد در قسمت قبلی، همین هدف، نشانه رفته است. مثلا به عنوان مثال همینطور بیخود و بی جهت، همین ماجرای شیعه و سنی و نقطه نظراتشان را درمورد دیده شدن یا نشدن تصویر پیامبر(ص) را مطرح کردند و این اختلاف، دامن زده شد. حتی توسط خود ما یعنی در همین کشور ما، گروهی هستند که ندانسته، قضاوت های آنی می کنند. بدتر از قضاوت، حکم صادر کردن است. یعنی هنوز شما به یک درجه ای از اطمینان مستند نرسیده ای، اما حکم صادر می کنی که مثلا آقا شیعه اینگونه است و سنی ها آنگونه هستند. حال آنکه من در برخوردم متوجه شدم که بسیار آدمهای اهل دیانتی هستند و بسیار غرورانگیز و با احترام، از اسلام یاد می کنند، برخلاف آنچه که درموردشان گفته می شود. عاطفی ترین و خانواده دوست ترین و با انضباط ترین آدمها هستند در مورد خانواده، تربیت و اخلاق فرزندانشان. مخصوصا که در جامعه ما هیچگاه نه این موضوع دیده شده و نه گفته شده است. آنقدر که آنها به خانواده، تربیت و اخلاق خانوادگی اهمیت می دهند، ما فقط حرفش را می زنیم اما انجام نمی دهیم، ما شعار می دهیم. ما نسبت به اختلاف شیعه و سنی، باید این دیالوگ انجام شود، چه در تلویزیون و سایر رسانه ها. چون این دیالوگ، یک هدف را نشانه می رود، اما متأسفانه به وسیله یک گروهی که چندشاخگی را دنبال می کنند، این پاره پاره شدن اسلام، باعث شده است که خود من هم به عنوان یک مسلمان، به درستی، نمی توانم تشخیص بدهم که حقیقت کجاست.

*حلقه مفقوده تمام این اختلاف نظرات، به نظر من همان یکتاپرستی است.

بر اساس همین مفهوم باید یکپارچگی ایجاد کرد. این مهم موجب وحدت می شود میان مسلمانان. منتها آنقدر پاره پاره شده است که الان، ما به جای آنکه تشکیک در اینکه اقلیت های مذهبی چه می گفتند و چه می خواستند، باید به شناخت عمیق از مذاهب برسیم. دقیقا مثل ترجمه خود قرآن است. سالیان دراز بود که در مملکت ما، قرآن در دسترس همه، به شکل ترجمه نبود. مدتی است ترجمه وجود دارد تا مردم بدانند چه می خوانند، بفهمند این قرآن که منبع حکمت و خلقتشان است چه می گوید؟ یعنی ما طبق سنت، یک سری آیات را از بر می خوانیم بدون آنکه بدانیم چیست. من چند شب قبل، دعای کمیل را از تلویزیون گوش می دادم و جالب است که وقتی ترجمه اش را زیر آن می دیدم، آنقدر غنا داشت و آنقدر عمیق بود که مرا به فکر فرو برد، چون همیشه به زبان عربی خوانده می شد، متوجه اصل مطلب نمی شدم. اصوات و صوت هم به این گونه است که تو در مجالس ترحیم،ختم یا در قبرستان یا در مراسم افتتاح یک بازی فوتبال، افتتاح یک جشنواره، قرآن با همان صوت یکنواخت خوانده می شود و ما نمی دانیم و نمی فهمیم که چه می گوید. به نظر من یکی از کارهای زیر بنایی این است که قران باید به صورت مستمر و دائم، فارسی در اختیار عموم قرار بگیرد. چه ایرادی دارد که در کنار کسی که قرآن را تلاوت می کند، به فارسی هم همزمان بیان شود. آن زمان تازه متوجه می شویم که قرآن جهان دیگری است و معنای دیگری در آن جاری است. همینطور در مورد شیعه و سنی به جای اینکه ما دیالوگ برقرار کنیم، همینطور سنتی، یک چیزی را رد می کنیم. یک نمونه اش را برای شما مثال زدم. فیلم و هنر، کارش ایجاد ارتباط است، یک زبان بین المللی و جهانی. مثل همان ترجمه قرآن که گفتم و همینطور در مورد شیعه و سنی.


*البته ما در سینما، یک نمونه از کارگردانانی را داریم که امسال هم فیلمی ساخته است به نام حکایت عاشقی، احمد رمضان زاده که خودش از پدر، و مادر با دو مذهب مختلف زاده شده ، پدرشان این امکان را به او داده است که خودش انتخاب کند. خودشان پذیرفتند که شیعه مذهب و سلوک دینی او باشد. خودشان هم فیلمی ساخته اند که درون مایه فیلم، ازدواج یک سنی اهل عراق است و یک شیعه اهل تهران است.

اصلا به نظرم خیلی چیز غریبی نیست. ما –شیعه و سنی- اصلا دو حرف نمی زنیم. به شما گفتم که وقتی با این خانواده ها مواجه شدم، اصلا از حرفهای مربوط به اختلافات و این قبیل مسائل، خنده شان می گرفت. پس این نشان می دهد که اصلا اینطور نیست. کما اینکه در کشور خودمان، یهودی، مسیحی، سنی و شیعه در کنار هم سالیان سال زندگی کرده اند.

*و اهمیت زبان پارسی در فهم بیشتر قرآن، می تواند تمام این ادیان را به هم نزدیک کند.

بله. دقیقا همینطور است. من فکر می کنم یکی از ضرورت های اشاعه مذهب و قرآن، در جامعه، شکل سنتی آن نیست. جهان عوض شده است. باید تجدید نظری کرد بر این شیوه سنتی ارائه مذهب؛ چه به مفهوم شناساندنش در جهان و چه به مفهوم ارائه، توضیح و تبیین مفاهیم. باید نوع دیالوگ را عوض کرد، نگاه تازه ای پیدا کرد، ایجاد جاذبه و دعوت ایجاد کرد. فیلم محمد(ص) که دیدیم، قصدش همین نگاه مهربانانه، رحمت ، گذشت، ایثار بود.


*این موضوع در فیلم، درآمده؟

بله و اصل قضیه هم همین بود. نکته دیگری هم نداشت چون اصلا خود زندگی پیامبر ما برخلاف پیامبران گذشته، در دوران کودکی خیلی بار نمایشی یا دراماتیک ندارد. این مقداری هم که در فیلم گفته شده است، مطابق یک سری مسائل شنیده شده است و نه مستندات، که البته حق طبیعی و مسلم یک هنرمند است که نگاه خودش و نقطه نظر خودش را جاری کند در فیلم.

*جناب فرهنگ شما جزو آن دسته از هنرمندانی هستید که آنها را به عنوان روشنفکر میانه تعریف می‌کنیم. یعنی روشنفکرانی که ماحصل فکر و تمام ایده هایشان، داخل یک مجموعه نمایشی، داخل یک اثر نمایشی، منتهی می شود به پذیرش مخاطب و استقبال. نمونه اش «سلطان و شبان»، «تولدی دیگر»، «طلسم‌شدگان»و «راه شب» که خیلی سریال شیرین و دوست داشتنیی بود.

من خیلی این مجموعه را دوست داشتم. واقعا عمومی بود.

***تعداد کارهای نکرده من خیلی بیشتر از کارهای انجام داده من است

*ولی من فکر می کنم خیلی از هنرمندان ما با یک روال پیوسته ای برای تولید اثر ندارند و با توقفگاه های بزرگی مواجه می شوند،فاصله زمانی تولید میان سلطان و شبان، تولدی دیگر، طلسم شدگان و راه شب دهشتناک است.این طرح یک موضوع کنجکاو برانگیز نیست، تعجب مخاطب حرفه ای است.

طی طریق در این راه چندان هم آسان هم نیست. ساده نیست که شما بتوانید یک جریان‌سازی در کار هنر، به راه بیندازید. جریان سازی به مفهوم تداوم و استمرار؛ خیلی کار پیچیده ای است. کار ما همیشه آنطور که خودمان می خواهیم، پیش نمی رود. این یکی از معضلاتش توفقگاه هایی است که بدان اشاره کردی. همیشه اگر و اما و شاید و باید سر راه ماست و یک هزار توی بی پایان سر راه کسانی که کار هنر می کنند، قرار دارد. دوم اینکه من خوشبختانه، نه آدم سیاسی هستم و نه علاقمندم که سیاسی باشم. چرا؟ چون احساس می کنم کار هنر، مغایر با سیاست است

*آوینی خدابیامرز هم می گفت فرهنگ دنبالچه سیاست نیست.

کار سیاست، به طبع سیاست روز، پنهان کردن برخی از امور است اما کار هنر، به نوعی آشکار ساختن امور است. به همین دلیل هم خدا را شکر که من تا به امروز هرگز، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، نه خودی بودم و نه غیرخودی! تمام تلاش و زندگی هنری ام این بوده که بیخودی نباشم. این برای خودم حائز اهمیت است که هرگز باری به هرجهت نباشم. کاری کنم که احساس کنم از درون ذهنیات و عواطف و تجربیات و زندگی خودم برآمده باشد و نگاهم را به زندگی نشان دهد. یعنی به تبع این سنت پایدار هنر، که مبلغ زیبایی ها، معرفت و کمالات است، در نهایت کار هنر این است که این جهان آشفته را مکانی بهتر برای زیستن کند. بنابراین در این مسیر حرکت می کنم. تعداد کارهای نکرده من خیلی بیشتر از کارهای انجام داده من است، به دلیل همان اگرها و اما ها و بایدها و شایدها. خب ما الان دیگر عادت کرده ایم بعد از این همه سال، به این اگرها و اماها. همیشه هم کار ما به خلاقیت نمی انجامد، کار ما بیشتر به رفع و رجوع این اما و اگرها می انجامد. یعنی متأسفانه ما همیشه دنبال یک راه حل هایی هستیم تا این کار خودمان را کم و بیش با درصد پایینی بتوانیم پیاده کنیم. در حقیقت بخواهم بگویم، 60 درصد از کارهای بنده و همکارانم، صرف همین موضوعات می شود و فقط 40 درصد (شاید) خرج خلاقیت می شود. خب این خیلی روال و سیاق خیلی بالانس نیست.

*آن 60 درصد چیست و 40 درصد چگونه متجلی می شود؟

خب مثلا یک موردش، بحران های مالی و اقتصادی است تا زمانی که شرایط اقتصادی در کار هنر، با کار فرهنگی بالانس نشود، هرگز چرخ فرهنگ، به کار نمی افتد. باید با هم یکی باشند و در دو خط موازی با هم، جلو بروند. نمی شود در کشوری که دچار بحران اقتصادی است، فرهنگ بحران زده ای نداشته باشد و به عکس. این یک مقدار از آن هزار توی معمول اگرها و اما هاست که هیچوقت هم شفاف نشد. هیچوقت هم مدون نشد، چه در ارشاد و چه در تلویزیون. چون همان گردانندگان و کارگزاران فرهنگی هم دقیقا نمی دانند بر چه مبنایی، آیا بر اساس سلیقه شخصی با موضوعی مخالفت می ورزند یا بر مبنای یک اصول و قانونی. هیچ قانون نوشته و نانوشته مدون و شفافی در زمینه اجرای کار هنری هنوز که هنوز است، نداریم. این حرف را به ضرس قاطع می گویم. چه در تلویزیون و چه در ارشاد. بیشتر سلیقه ای است و یا تحت تأثیر جو عمومی. بیشتر تحت تأثیر ملاحظه کاری این سازمان و آن نهاد و آن حوزه و غیره است. کمتر استقلال شخصی در ارشاد و یا در تلویزیون می بینیم. در نتیجه این نابسامانی همینطور سرایت می کند به کارهای نمایشی، چه سریال و چه فیلم.

ما عادت کرده بودیم که خودمان، خودمان را سانسور کنیم (از قبل). حالا که مردم امروز ما، که به نظر من، بسیار جلوتر از کارهای ما هستند، (البته شکل عمومی اش را می گویم چه سینما و چه تلویزیون) مردم ما جور دیگری می اندیشند، جور دیگری رفتار می کنند، جور دیگری می پوشند، جور دیگری حرف می زنند و در کارهای ما، جور دیگری به نمایش در می آید. یعنی چه؟ یعنی یک مشت، رفتارها و کردارها و اندیشه ها و سلیقه های خنثی، بی خاصیت، بی دردسر که نه به کسی بربخورد و نه مشکل زا شود. این نوع از کارها بیشتر مورد توجه است، (آن چندشاخگی که قبلا عرض کردم در اسلام دیده می شود، در کارهای ما هم وجود دارد.) مگر یک سری آدم های خودی، که همیشه هستند، همیشه هم وجود دارند و با بودجه های کلان کارهای خودشان را انجام می دهند. هیچ فرقی هم نمی کند که چه فیلمی می سازند، فیلم تازه ای هم از آنها نمی بینیم.

*غیرخودی ها هم در تسلسل تکراری افتاده اند!

خب طبیعی است، برای اینکه وقتی که اتاق فکر، وضعیت شفافی ندارد، نباید انتظاری از هنرمندان داشت. گهگاه فعالیت های جسته و گریخته ای از هنرمندان می بینیم.

*مثل همین سریال آمین که خیلی گرفته است.

خوب بحث را عوض می کنی، مرسی. حالا تصور کنید اگر تلویزیون ما، از تنوع بیشتر، از گستردگی بیشتر و از افق دید وسیع‌تری برخوردار بود، هرکدام از شبکه ها، مثلا یک روز شنبه و یکی روز یکشنبه و همینطور تا آخر، به صورت هفتگی سریال پخش می کرد، با توفیق بیشتری مواجه می شد. من یادم است که قبلا مردم منتظر بودند که مثلا دوشنبه ها، شلیک نهایی را از شبکه یک ببینند. یکشنبه را یادم است که در تهران و شهرستان ها، خیابان ها خلوت می شد برای سریال سلطان و شبان. نه فقط منظورم به همان دو کاری باشد که خودم حضور داشتم، سریالهایی مثل سربداران، امام علی، شب دهم، بی گناهان، راه شب، اولین شب آرامش و خیلی کارهای دیگر هم همینطور بودند، خیلی تنوع موضوعی وجود داشت. پس من می خواهم بگویم اگر سریال آمین دیده شده، به این دلیل نبوده که چیز دیگری در قیاس نیست. اتفاقا من می خواهم بگویم برعکس است. اگر در قیاس بود، بهتر دیده می شد. من می خواهم بگویم اگر هرکدام از شبکه ها استقلال خودشان را می داشتند، رقابتی کیفی راه می افتاد. سطح سلیقه عمومی بالاتر می آمد، این سریال هم بهتر دیده می شد.

تفاوت تولیدات گذشته در تنوع بود. در روند سیری ناپذیر تولید نباید تنوع را سر برید. مثلا در گذشته سریال هایی داشتیم درباره بحران های خانوادگی در نسبت تنگاتنگی با جامعه.سریال دیگر، وجه طنزآلود دارد و .... اما الان اینقدر کارها، دم دستی است که حالا این سریال، چون کمی، متفاوت است، به چشم آمده است. البته باعث خوشحالی من است که در کاری حضور داشتم که تا این حد استقبال شده است. از همه همکاران، منتقدان، خبرگزاری ها، مردم کوچه و خیابان و بازار و مترو و هرکسی که من برخورد می کنم، خیلی این سریال را دوست دارند، باعث خوشحالی من است.

اما می خواهم بگویم اگر این تنوع در همه شبکه ها وجود داشت، خیلی بهتر بود. به جای اینکه ما بیست و خورده ای، شبکه داشته باشیم که به نظر من خیلی زائد و نالازم است. برنامه ای در یکی از شبکه های اصلی تولید می شود و سپس به آن یکی شبکه رفته و آنجا پخش می شود و بعد از آن به شبکه دیگری فرستاده شده و آنجا پخش می شود و همینطور در چندین شبکه می چرخد و بعد دوباره برمی گردد سرجای اولش! مثلا من بارها دیده ام که سریال «راه شب» بارها در بین این شبکه های مختلف چرخیده است.

طلسم شدگان و یا همان سریال شلیک نهایی بارها در شبکه های مختلف دست به دست چرخیده! از آی فیلم داده می شود به نسیم و از نسیم فرستاده می شود به شبکه دیگر؛ این روند چندان جذاب نیست. حجم ساختمان ها، کارمندان و شبکه ها در این چند سال اخیر بالا رفت، دستاوردش بسیار پایین آمد. حالا اگر همین 6-5 شبکه ای که داریم، از یک تنوع و استقلال برخوردار بودند، خواه ناخواه یک رقابت و یک جو فرهنگی به وجود می آمد که همه تلاش می کنند تا بهترین خود را ارائه کنند. اما وقتی در بیابان به یک لنگه کفش کهنه برسید، متأسفم که باید بگویم این راه به جایی نمی رسد. یک جریان سازی اتفاق نمی افتد. نگاه کنید به فیلمهای مثلا همان فیلمی که مثال زدید، سال 67 بود، خود من یک فیلمی در آن سالها ساختم که خیلی دوستش می دارم به نام «دو فیلم با یک بلیط»، همان سال «اجاره نشین ها» هم بود، «پرده آخر» بود، «آپارتمان شماره 13 » هم بود، الان خیلی حضور ذهن ندارم ولی اگر در اینترنت جستجو کنید بین دهه 60 تا 70 تنوع سینمایی وجود داشت.


*اصلا دهه 60 دهه تنوع بود.

بله. چرا؟ حتی اگر من نقاش باشم، نگاه می کنم به یک فیلمساز، یک فیلمساز نگاه می کند به یک آهنگساز، ما نگاه می کنیم به آن یکی و جمع فرهنگی در قصه نویسی، در نقاشی، در عکاسی، در موسیقی و همه اینها با هم بودند. اما الان متأسفانه، جمع فرهنگی عمومیت ندارد و کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ شده است و گاهی تک و توک یک کاری می آید که هم مردم دوست دارند و هم خود ما؛ این روش کارساز نیست. اگر آن تنوع که ناشی از یک رقابت جذاب است، وجود داشت، همین کار بهتر و بیشتر دیده می شد. مثلا دلیل ندارد که چون سریالی، پلیسی است الزاما در هفته نیروی انتظامی به نمایش دربیاید؟ می تواند به عنوان یک سریال پلیسی در هروقت و هر زمانی به نمایش دربیاید.

*در واقع این تاریخ ها و این زمانها را باید بهم ریخت. نکته ای که برای من جذاب است این است که شما در مقاطع مختلفی لباس پلیس را به تن کرده اید.

بله.

*آیا پیش آمده که به شما بگویند چقدر این لباس به تن شما برازنده است؟

نمی دانم حتی نیروی انتظامی، از افراد رده بالا تا رده های جزء به نوعی علاقمند خاص پلیس شدن بنده هستند و خیلی این پلیس بودن من به دلشان نشسته است. الان تو گویی که اگر بخواهیم یک پلیس الگو یا نمونه ای نشان بدهیم، اگر من نباشم گویی چیزی کم است! البته نه به این مفهوم که من بازیگر خیلی خوبی هستم. نه، فقط به دلشان نشسته است. مثلا فرض کنید که لباس هرکول پوآرو به تن دیوید ساچت نشسته است و 25 سال این نقش را بازی کرد و کاملا جا افتاد، هم از جانب کار تولیدی و هم از جانب مخاطبین. الان برای من هم این‌گونه است، در برخوردهایی که دارم، مخاطب من را پذیرفته است برای نقش پلیس.

*ما از این پتانسیل بازیگری و پذیرفتن یک بازیگر در قالب یک نقش و وارد شدن به یک قصه و چالش های دراماتیک ، می تواند استمرار داشته باشد در قصه دیگری و در فصل های دیگری. یعنی من می گویم از همین ظرفیت های نمایشی، می توان آمین 2 یا آمین 3 تولید کرد. همان کاری که آمریکایی ها انجام می دهند.

زنده باد، اصلا این رسم شده است اما متأسفانه ما به جز«پایتخت»، هیچ کاری نداریم که ادامه پیدا کرده باشد. آن هم به دلیل ضرورت و فشار عید نوروز.

*الان می دانید که حدود 15-10 درصد با پایتخت فاصله دارید و رقابتتان خیلی فشرده است. منظورم از جهت مخاطب است.

چه خوب! نمی دانستم. این آمار از کجا می رسد؟

*از دل روابط عمومی سیما!

چه خوب که دو جنس مختلف هم هستند. در پایان سریال، صحنه ای وجود دارد که در آن صحنه ما متوجه می شویم که این روش ادامه دارد و منتظر آمین 2 هستیم. چقدر هم خوب است که ادامه داشته باشد. در حقیقت این پرسوناژ پلیسی که من بازی می کنم مربوط به گذشته می شود. یعنی از همان سرگرد کلانی که در شلیک نهایی وجود داشت، حالا این شخصیت، پخته تر و شکیباتر و به روزتر شده است و دارد همان مسیر را ادامه می دهد. خب مسلما ما هم یک لغزش ها و نقطه ضعف هایی داریم. اگر قرار است که یک الگو و نمونه پلیس مربوط به خودمان را داشته باشیم، مثلا پوآرو مربوط به ما نیست، داستانش هم مربوط به ما نیست، ارتباط و روابطش هم مربوط به ما نیست. اگر ما قصه پلیسی داشته باشیم، باید آزادی عمل داشته باشیم و باید اختلاف سلیقه هایمان را با نیروی انتظامی، قبل از شروع کار بعدی، حل کنیم، این اختلاف نظر موجود است. من شخصا به این اختلافات اشاره کردم و دیگر نخواهم پذیرفت، اگر همچنان اصرار به این داشته باشند که این پلیس، آنگونه است که ما می گوییم . (مثل همان اختلاف نظر شاخه به شاخه موجود در اسلام که قبلا اشاره کردم) این مهم نیست که این پلیس الگو اصلا در نیروی انتظامی موجود است یا نه، مهم ، باورپذیری آن است. مهم تداومش است که با این شخصیت ما بتوانیم ایجاد امنیت، آرامش و آسایش در مخاطب کنیم. مردم او را از خودشان بدانند.

*مثل همان عبارتی که من خیلی دوست دارم و شما به کار بردید. سریال و فیلم پلیسی چگونگی اش مهم نیست،مهم این است که به سطح سلیقه عمومی یک انسولین نمایشی لبریز از امنیت تزریق کنیم.

بله، اصلا اگر نباشد که جذابیت نخواهد داشت. سریال ژانر پلیسی فقط به اکشن و بدو بدو و بگیر و ببند و هفت تیر کشی نیست. این موارد تزئینات است. یعنی اکشن، جزء تزئینات یک داستان دراماتیک پلیسی است. اول باید اصل را درست کرد. اصل، شخصیت محوری داستان است که پلیس نمونه است. همین دیشب که یک قسمت پخش می شد، من اوایل این قسمت که عاطفی بود، را خیلی دوست داشتم. گویی که برای اولین بار کسی را پیدا کرده که با او درددل کند و آن یک نفر، پلیس نیست. یکی از همین مردمان گمنام جامعه است. این موارد برای من و این شخصیت خیلی جذاب است. چطور این پلیس، با آن ابهت و اقتدارش، به قول خودش که دور و برش پر است اما دلش خالیست. این ابعاد عاطفی-انسانی و همزادپنداری با مردمان است که این پلیس را جذاب کرده است. خیلی من کار خاصی انجام نداده ام. من مهربانانه، عاطفی، احساسی، انسانی، در بالا آوردن سطح سلیقه عمومی، بالا آوردن سطح توقع عمومی، از پلیس برای ایجاد امنیت، و آن کرامت انسانی خیلی تأکید داشتم. اینکه گفتم هر نقشی را نمی پذیرم و بازی نمی کنم چون بازیگر باید نقطه نظر داشته باشد، چون این نقطه نظر من بوده، تمرین هم کرده ام در کار.

*در یک مقاطعی، نویسنده و کارگردان در یک هم آوایی هنری، اثری را خلق می کردند. اما امروز در دنیا می بینیم که تهیه کننده اجرایی در مدیوم سریال سازی، تسلط دارد بر این فرآیند. از الف تا یاء. من در مراوده با این دوستان متوجه شدم که مثلا این سریال دو کارگردان عوض کرده است، قطعا باید سریال با سر زمین می خورد.

بله. آفرین.

*ولی می بینیم که این اتفاق نیفتاد.

درست است. همینطور است.

*می بینیم که زامیاد سعدونیان از الف نوشتن تا موقع فیلمبرداری و تدوین و حتی انتخاب بازیگر، یک سایه ای روی سریال انداخته است و بر سریال، تأثیر گذاشته است. حالا با وجود شخصی مثل زامیاد، این خلأ تهیه کننده اجرایی بیشتر نمود پیدا می کند. فکر می کنید در این فرآیند استفاده از این عنوان اشکالی خواهد داشت؟ یا به ما کمک خواهد کرد؟

زامیاد سعدوندیان به نظر من یک نویسنده جوان با ذوق و با استعدادی است، بیش از آنچه که یک نویسنده مسئولیت دارد، در این سریال کار کرد، برای اینکه دیده شود. زامیاد خیلی نیازمند دیده شدن بود و خوشبختانه دیده شد. ما از روز اول که تهیه کننده و کارگردان این نقش را به من پیشنهاد دادند و این طرح کامل را که زامیاد نوشته بود خواندم، پذیرفتم چون دوست داشتم. شاید برای خوانندگان شما هم جذاب باشد که بگویم لحظه به لحظه و حتی جمله به جمله، کلمه به کلمه روی شخصیت محوری بنده، زامیاد سعدوندیان و منوچهر هادی کار کردند، زمینه های آن همه از قبل بود. کارگردان دوم خیلی کار سختی در پیش نداشت. چون انتخاب ها که انجام شده بود، روی کاراکتر اصلی و زیر و بم های دراماتیک کار هم که کار شده بود، بنابراین کارگردان دوم، بیشتر مجری بود.

*من همین را می خواهم بدانم. چون به زامیاد اشاره کردیم، زامیاد نقش تهیه کنندگی اجرایی را به عهده گرفت. ناخواسته کارگردانان تغییر کردند و زامیاد تا پایان، نقش خود را به عنوان تهیه کننده اجرایی حفظ کرد. سریال های مهم دنیا مثل بازی تاج و تخت، فرار از زندان، لاست، بیش از صد کارگردان دارند.

وقتی بیس را درست کنی، دیگر حضور دو سه کارگردان نمی تواند به کار لطمه ای وارد کند. کما اینکه اینجا این اتفاق افتاد. هرچند بیشترین بار دراماتیک کار، بیشترین بار صحنه های میزانسن دار همراه با برخورد قطب منفی و مثبت کار، با فاز اول منوچهر هادی بود و کارگردان دوم بیشتر لحظات اکشن را کار کرده بود. در مورد این کار یک اشتباهی از روز اول رخ داد که به دلیل (به نظر من) بی تجربگی اما حتما یک دلایلی بین تهیه کننده کار و کارگردان فاز اول وجود داشت که من نمی دانم چرا دچار این اشتباه شدند. فکر می کردند این کار با سه ماه و نیم فیلمبرداری تمام خواهد شد! روز اولی که وارد پیش تولید شدیم من گفتم این کار، 9 ماه فیلمبرداری دارد. آنها نمی خواستند بپذیرند. چه تهیه کننده و چه کارگردان.

شاید یکی از دلایل اختلافات بعدی، هین نکته بود که منوچهر هادی با تهیه کننده اختلاف پیدا کردند. جالب است بگویم که با وجود کارگردان دوم، باز هم همان 9 ماه طول کشید که از روز اول پیش بینی کرده بودم. من به دلیل تجربه و سابقه ای که در چنین کارهایی داشتم گفتم. آنها هنوز این تجربه را نداشتند. برای خوانندگان شما شاید جذاب باشد که بگویم یک صحنه ای که مثلا پلیس با ماشین به دنبال خلافکارها در خیابان می رود، به ظاهر که نگاه می کنی، یک دقیقه است اما بسیار از نظر زمان فیلمبرداری کار می برد. شاید حتی نزدیک یک هفته زمان نیاز داشته باشد ولی اصلا به نظر نمی رسد چون در فیلم فقط یک دقیقه است! این مسائل قابل پیش بینی نبود، در نتیجه از همان اول، خشت اول بد گذاشته شد وگرنه همین مسیر می توانست با همان کارگردان اول، تا به انتها پیش برود. وقتی خشت اول، بد گذاشته شود، تهیه کننده هم به خودش این حق را می دهد که برآوردش را بر مبنای سه ماه و نیم کرده و بنابراین نه نیروی انتظامی و نه تلویزیون پذیرای این موضوع نیستند.

از قبل باید به این موضوع توجه می کردند. این مسئله مبهم یک اشکال عمده بود. اشکال دوم این بود که نیروی انتظامی، صد مرتبه این نویسنده را برد و آورد، اگر و اما و شاید و باید و اینجا فلان جور باشد و آنجا بهمان جور باشد و خلاصه همه چیز پذیرفته شد اما بعد از پایان فیلمبرداری، در همان سناریویی که پذیرفته بود دوباره دخالت می کرد، حتی دخالت های درام و داستانی در کار می کرد! نه فقط دخالت نظامی. چون طبیعی است که ما به عنوان گردانندگان این کار، یک لغزش ها و قصور انضباطی و انتظامی داشته باشیم چون ما که اینکاره نیستیم، مسلما کار آنها این است که کارشناس بفرستند و مراقب این موارد باشند. حالا جالب است که آنها دو کارشناس فرستادند. اول سرهنگ احمدیان بود که در فاز اول همراه ما بود و در فاز دوم، سرهنگ سجادی آمدند. یعنی همه چیز دوپاره بود و قاعدتا به قول تو، می بایستی خیلی شیرازه امور از هم می پاشید. خب بی تأثیر نبوده، زامیاد که خیلی خوب خودش را آداپته کرد.


*احتمالا از نظر روحی خیلی هم لطمه خورد.

خیلی، ولی استقامت خوبی به خرج داد با تشویق و همراهی بسیار من در مورد زامیاد و همیشه او را از نظر روح و روانی و عاطفی و تجربی شارژ می کردم. بهرحال او جوانتر است و خیلی زودتر از ما به غرورش برمی خورد. خیلی اذیت شد اما من می گفتم به پایان کار فکر کن. وقتی کار پخش می شود، هیچکس اختلافات را نمی داند، نباید هم بداند. اصلا کار هنر این نیست که ما به همه توضیح بدهیم با چه فلاکت و بدبختی و بی پولی کار را انجام دادیم چون مشکلات مالی زیادی هم داشت. من خودم بارها و بارها با تهیه کننده جروبحث می کردم، نه فقط بخاطر خودم، بخاطر گروه. در واقع بخاطر لطفی که کل گروه به من داشت، (یک لطف و محبت دوطرفه و یک احترام دوطرفه و متقابل وجود داشت)، قاعدتا من سخنگوی اکیپ می شدم، چه با تهیه کننده، چه با تلویزیون و چه با نیروی انتظامی وارد مذاکره می شدم و می گفتم که از روز اول، خشت اول را کج گذاشته اید حالا هم باید تا ته بروید. ما نمی توانیم سفری را که یک گروهی آغاز کرده، نیمه راه رها کنیم، حتی اگر کارگردان، تغییر کند.

شخصیت محوری که عوض نشده، اگر این اتفاق می افتاد که دیگر واویلا بود. مثلا اگر سرهنگ سلیم (یعنی بنده) عوض می شدم که اصلا دیگر اجرا شدنی نبود. همه افراد از جمله خودبنده، در به پایان رساندن این پروژه مؤثر بودند. از آن کسی که چایی می داد تا تهیه کننده تا زامیاد تا کارگردانها، تا سیما فیلم و نیروی انتظامی. نیروی انتظامی در مورد همکاری و همیاری نظامی، فوق العاده بود غیر از یک صحنه ای بود که همانجا من جروبحث کردم و کلا صحنه را ترک کردم. هیچ جا هم گفته نشده است. قرار بود که برای سکانس های انتهایی هلی کوپتر بیاورند که نیاوردند و این موضوع اصلا نظام قصه را بهم می ریخت، نه اینکه حالا یک هلی کوپتر اهمیتی دارد یا نه.

برای اینکه یک جور باید این سرهنگ که فرماندهی کل داستان را به عهده دارد، از یک محل به یک مکان دیگری برود، خب بدون هلی کوپتر چطور به این سرعت خود را به آن محل رسانده است؟ چون هلی‌کوپتر نیاورده بودند من نپذیرفتم. اما در سایر موارد واقعا نیروی انتظامی خیلی خوب همراهی کرد. آنها هم تصور می کردند فوقش 5-4 ماهه این کار تمام خواهد شد ولی وقتی 9 ماه شد، خب آدم یا نباید یک کاری را انجام بدهد یا باید به نحو احسنت و کامل انجام دهد، این تز من و شعار من در حرفه فیلمسازی یا سریال سازی است. ما هم تصمیم گرفتیم که این کار را با هر مشقتی که هست، به پایان برسانیم. تعداد رنج های این کار، بیشتر از لذت هایش بود اما هنگام پخش، تعداد لذت ها بیشتر از قبل شده است. چون مورد استقبال مردم قرار گرفته است.

*شما انتقادی داشتید در این مورد که اندیشکده ای یا اتاق فکری، که ترسیم افق کند. مشی و روش و حدود را تعیین کند. من از منظر و دریچه خودم می گویم با هر اندیشه ای هنرمند متعد می جنگد و می کوشد برای افزایش سطح سلیقه عمومی. اما چیزی که شما در مورد سطح سلیقه عمومی گفتید، عبارتی که خمیره مایه اغلب نقد ها و اعتراضات بنده ارا در برمی گیرد. عبارتم تکراری است اما به نظر شما اندیشکده های مدیریتی با حضور هنرمندان موجب رفع نقصان ها و فاصله هنرمندان و مدیران نخواهد شد؟

کسی که با این فکر شما مخالفت بورزد، صاحب اندیشه نیست، پیداست اندیشه ای ندارد. اگر آدم نپذیرد که جهان عوض شده است، اگر نپذیرد که افکار، سلیقه ها، منش ها عوض شده است، خودش موجود عقب مانده ای است. آدم باید به روز باشد. یعنی امروزه پایان عصر مونولوگ است، امروز آغاز عصر دیالوگ است. تا زمانی که دیالوگ برقرار نشود، هیچ اتفاقی نمی افتد. یعنی مدیران و کارگزاران فرهنگی نباید بنشینند و برای خودشان یک تصمیماتی بگیرند و وکیل وصی مردم و هنرمندان بشوند، (چون در واقع قیّم هر دو می شوند، اشکال کار از همینجا آغاز می شود) آن وقت خودشان تکلیف روشنی ندارند، یک دورنمای روشن و شفافی ندارند از خلق اثر نمایشی ندارند. اینگونه بی فکر، بی اندیشه و بی افق دید، می شود به تقابل با این سریال های دم دستی ماهواره ای رفت؟ هرگز نمی شود.

تا زمانی که این دیالوگ برقرار نشود بین هنرمندانی که خودشان صاحب نظرند، اتفاق خوبی رخ نخواهد دارد. الان، من و همکاران بنده از مدیران خیلی جلوتریم. مردم هم از هردوی ما جلوترند! با اینکه ما پاسخگوی نیازهای روحی روانی آنها نیستیم. وقتی مردم می بینند که با آنها روراست نیستیم، مثل اخبار که همیشه بعد از اینکه همه چیز برملا شد، تازه ، اعلام می کند. امروزه جهان عوض شده است. امروز با فشار یک دکمه به سرعت می توانی بفهمی که در سانفرانسیسکو چه خبر است در کوالالامپور چه خبر است، در هندوستان چه خبر است و در آن سوی جهان چه خبر است. بنابراین همه چیز دیگر تغییر کرده است. چگونه است که بین فرزندان ما، پسران و دختران جوان ما با والدین یک دیواری ایجاد شده است؟ چون والدین سنتی، فکر می کنند این بچه ها باید مثل خودشان فکر کنند، اما جوانان هم جهان دیگری می خواهند. ما نتوانستیم جهان آنها را بفهمیم و آنها هم جهان ما را نمی فهمند. باید با هم هماهنگ شویم. تا زمای که کارگزاران فرهنگی، با هنرمندان و با جامعه اش، هماهنگ نشده است، هیچ اتفاقی نمی افتد و روز به روز و هر سال دریغ از پارسال! من فکر می کنم که اتاق فکر مدیران عقب تر از مردم و عقب تر از نیازهای جامعه و هنرمندانش است. این نکته ای که شما گفتید باید اتفاق بیفتد چون نیاز امروز است، به روز بودن، نیاز امروز است.


*من به مدیران به چشم یک تهیه کننده اجرایی نگاه می کنم یعنی کسانی که وقتی هنرمندان یک تصمیمی گرفته اند، او باید اجرا کننده تصمیم هنرمندان باشد.

برای اینکه خیلی برایشان شفاف نیست چون خیلی از خطر و از جسارت می ترسند. اصلا کار هنر، جسارت لازم دارداگر جسارت نبود، ما الان سریال امام علی(ع) را هم نداشتیم. من از شما یک سؤالی می پرسم از باب حسن ختام. انسانی سراغ دارید که بروددر یک گل فروشی و دلش نخواه که یک گل زیبا بخرد؟ چرا آن گل زیبا را انتخاب می کند؟ این سؤال نیست؟ طبیعتا احساس روحی و روانی اوست، اصلا نیازمند آن زیبایی است. شما گلی دارید که قیمتی ندارد اما بسیار زیباست و بسیار معطر است و بسیار دلنشین است مثل گل نرگس. گلهایی هم داریم به قیمتهای سرسام آور که عطر و بویی ندارد.

ما نمی گوییم که لوکس گرایی کنیم، نمی گوییم که دکور درست کنیم مثل یک کتابهایی که در خانه خودمان فقط مثل یک دکور در کتابخانه قرار می دهیم، هرگز مولوی یا نظامی را نمی خوانیم، هرگز شاهنامه را نمی خوانیم. حافظ را هم شب یلدا، یک نفر دیگر می خواند و ما می خواهیم هرچه سریعتر تمام شود و زودتر برویم سراغ آجیل و هندوانه!، داستانهای ما هم همینطور. حرف آخرم این است که باید جریان سازی اتفاق بیفتد در کارهای نمایشی. جریان سازی استمرار پیدا کند، تداوم داشته باشد. ما مردمان یک ضعف داریم و آن اینکه خیلی ادامه دهنده راه نفر قبلی نیستیم. علم این امتیاز را نسبت به هنر دارد که مجبور است ادامه دهنده دانشمند قبلی باشد. الان به هرکسی بخواهند بد و بیراه بگویند می گویند روشنفکربازی، در حالی که معنا و مفهوم کلمات هم عوض شده است.

روشنفکری اصلا نیاز جامعه است که چندین قدم از جامعه خودش جلوتر است. آیینه ای است در برابر مردمان که خود

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داریوش فرهنگ: بدون فکر و افق دید نمی‌شود با سریال‌های ماهواره‌ای مقابله کرد تورم و گرانی ارزش‌های ما را تحت تأثیر قرار داده است» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات