داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت بیست و دوم و آخر

داستان ترسناک/ خانه مرگ-قسمت بیست و دوم و آخر

آخرین خبر/ داستان های ترسناک در همه فرهنگ ها مخاطب مخصوص به خودش را دارد، ما هم تصمیم گرفتیم در بخش کتاب آخرین خبر یک داستان ترسناک را برای ساعات پایانی شب و برای مخاطبان علاقه مند داشته باشیم، همراه ما باشید با داستان ترسناک این شب‌ها.



فصل هجدهم ( فصل آخر!)
فریاد زدم: (( هل بده! دوباره هل بده!))
جاش با نا امیدی آه کشید و گفت: (( نمی تونم، آماندا! نمی تونم تکونش بدم.))
چشم غره رفتم و با عصبانیت گفتم: ((جاش...))
رفت عقب که دوباره امتحان کند.
از پایین صداهای عصبانی و وحشت زده ای می آمد.
فریاد زدم: (( زود باش! هل بده!))
با شانه به تنه درخت می کوبیدم و از شدت فشاری که به خودمان می آوردیم، صداهای حیوانی از گلویمان در می آمد.
عضلاتمان کشیده و صورت هایمان مثل لبو سرخ شده بود.
_ هل بده! ول نکن!
رگ های شقیقه ام نزدیک بود پاره بشود.
درخت تکان خورد؟
نه.
یک کم پایین رفت، ولی دوباره تاب خورد و سر جایش برگشت.
صداهایی که از زیر پایمان می آمد، هر لحظه بلندتر می شد.
بالاخره امیدم را از دست دادم و درمانده و وحشت زده، فریاد زدم: (( نمی تونیم! نمی تونیم تکونش بدیم!))
خسته و شکست خورده، خودم را انداختم روی تنه درخت و صورتم را تو دست هایم گرفتم.
وقتی آن صدای غژغژ و جرق جرقِ ِ ملایم به گوشم خورد، نفسم حبس شد و سریع خودم را کنار کشیدم. صدای غژغژ بلندتر و بلندتر شد تا به حد غرش رعد رسید. انگار زمین می خواست از هم بشکافد.
درخت پیر خیلی سریع افتاد. تقریبا سرجایش افتاد، ولی با چنان صدای رعد آسایی سقوط کرد، که زمین لرزید.
جاش را کنار خودم کشیدم و هر دو مات و مبهوت ایستادیم و روشن شدن آمفی تئاتر را تماشا کردیم.
همان لحظه صدای فریادها بلند شد. فریاد وحشت. فریاد خشم. فریاد بیتابی و دستپاچگی.
و بعد فریادها تبدیل به نعره شد. نعره درد. نعره لحظه جان کندن.
آدم هایی که تو آمفی تئاتر بودند، مرده های زنده که زیر نور طلایی خورشید به تله افتاده بودند، تو هم می لولیدند و چهار دست و پا از سر و کول همدیگر بالا می رفتند. زوزه می کشیدند، همدیگر را هل می دادند و می کشیدند، از هر چیزی بالا می رفتند تا خودشان را به سایه برسانند.
ولی دیگر دیر شده بود.
جلوی چشم های وحشت زده و دهن باز من، پوستشان از استخوان ها جدا شد، بدن هایشان مچاله و متلاشی شد، پودر شد و روی زمین ناپدید شد. همراه با بدن ها، لباس هایشان هم تکه تکه شد.
در مدتی که بدن ها متلاشی می شد، پوست ها ذوب می شد و استخوان های خشک خرد می شد و زمین می ریخت، آن فریادهای دردناک ادامه داشت. چشمم به کارن سامرست افتاد که تلوتلو می خورد و می خواست خودش را به طرف دیگر آمفی تئاتر برساند. دیدم که موهایش یکبار از سرش ریخت و کاسه سرش پیدا شد. از آن پایین نگاهی به من انداخت، نگاهی که پر از آرزو بود، نگاهی که پر از افسوس بود.
آن وقت چشم هایش از حدقه بیرون افتاد و دهن خالی از دندانش را باز کرد و فریاد زد: (( متشکرم، آماندا! متشکرم!)) و بدنش از هم پاشید و روی زمین افتاد.
من و جاش گوش هایمان را گرفتیم که آن فریادهای وحشتناک را نشنویم. رویمان را برگرداندیم؛ تحمل دیدن آن منظره را نداشتیم. نمی توانستیم تماشا کنیم تا همه مردم شهر با آن همه درد و عذاب، زیر نور پاک و گرم خورشید خرد بشوند، پودر بشوند و نابود بشوند.
وقتی دوباره به آمفی تئاتر نگاه کردیم، همه ناپدید شده بودند. پدر و مادر، همان طور که از پشت به هم بسته شده بودند، سر جای اولشان ایستاده بودند و وحشت و ناباوری از صورت هایشان می بارید.
پدر و مادر، با دیدن من و جاش که برای آزاد کردن آنها به طرفشان می دویدیم، لبخند زدند.
و من تا عمر دارم، آن لبخند را فراموش نمی کنم.


***


پدر و مادر خیلی زود ترتیب جمع کردن اثاثیه و برگرداندن آنها به محله و خانه قدیمی مان را دادند.
وقتی ذوق زده ریختیم تو ماشین که از دارک داز برویم، پدر گفت: (( شانس آوردیم که نتونستیم خونه قدیمی مون رو بفروشیم.))
پدر دنده عقب از راه ورودی پایین رفت و پیچید تو خیابان و آماده شد که پایش را روی گاز بگذارد و ماشین را از جا بکند.
نمی دانم چرا، ولی یک حس قوی وسوسه ام کرد که برای آخرین بار نگاهی به آن خانه قدیمی بیندازم و یکدفعه داد زدم: (( پدر، صبر کن!))
به سرعت در ماشین را باز کردم و بی اعتنا به پدر و مادر که صدایم می زدند، راه ورودی را گرفتم و دوان دوان به طرف خانه رفتم. وسط حیاط ایستادم و به خانه نگاه کردم؛ ساکت و خالی بود و باز هم همان سایه های آبی _ خاکستری رویش را پوشانده بود.
مثل هیپنوتیزم شده ها، نگاهم روی خانه قفل شده بود.
نمی دانم چه مدت آنجا ایستادم.
صدای خرچ و خرچ لاستیک ماشین روی شن های راه ورودی، یکمرتبه مرا از آن طلسم بیرون آورد. دستپاچه و متعجب برگشتم و دیدم یک استیشن قرمز تو راه ورودی پارک کرده.
دو تا پسر بچه همسن جاش از عقب ماشین پریدند بیرون. پشت سر آنها، پدر و مادر هم پیاده شدند. آن قدر حواسشان به خانه بود، که متوجه من نشدند.
مادر لبخند زد و گفت: (( خب بچه ها، رسیدیم. این هم خونه جدیدمون))
یکی از پسرها گفت: (( کجاش جدیده؟ این که خیلی قدیمیه))
آن وقت بود که برادرش مرا دید و از دیدنم شاخ در آورد و با طلبکاری پرسید: (( تو دیگه کی هستی؟))
بقیه اعضای خانواده هم برگشتند و به من زل زدند.
از یک طرف، سوال آن پسر غافلگیرم کرده بود، از یک طرف هم پدر صبرش تمام شده و دستش را روی بوق گذاشته بود. دستپاچه شدم و بی آنکه خودم بخوام، گفتم: (( اوو... من... آ... من قبلا تو خونه شما زندگی می کردم.))
آن وقت برگشتم و مثل باد تا خیابان دویدم.
وقتی به طرف ماشین می دویدم، برای یک لحظه چشمم به شبح سیاه یک آدم افتاد. از خودم پرسیدم، این که تخته رسم به دست، تو ایوان ایستاده بود، آقای داز نبود؟
به خودم گفتم، نه، کسی که منتظر آنهاست، نمی تواند آقای داز باشد.
امکان ندارد...
پشت سرم را نگاه نکردم. در ماشین را محکم به هم زدم و با سرعت از آنجا دور شدیم.

پایان...

نویسنده: آر.ال.استاین






[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت بیست و دوم و آخر » اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات