چرا من در خدمت دختر مصطفی سرافراز نباشم

چرا من در خدمت دختر مصطفی سرافراز نباشم

به دخت/ دلیله (دیلم) دختر عمرو همسر زهیر بن قین است؛ او بود که شوهرش را برانگیخت که با قاصد حسین(ع) که به دنبالش آمده بود، همراه شود به سوی کربلا. پیشنهاد زهیر را هم قبول نکرد برای این که طلاق بگیرد و بسلامت راهی قبیله خود شود.

موسم حج تمام شده بود. کاروانیان بارو بنه را بار شتران کرده بودند. جمعی از افراد قبایل بنی فزاره و قبیله­ی بجیله کاروان را به حرکت در آوردند. راه طولانی و هوای گرم سرعت کاروان را کم می کرد. اما عشق دیدن خانواده آن ها را به حرکت وا می­داشت. چه سعادت بزرگی نصیب ما شده است ! خداوند چه خیر عظیمی را به ما روا داشت ! در ماه ذی الحجه، ۶۱ سال پس از هجرت توانستیم خانه ی کعبه را زیارت کنیم…
کاروان راه می سپرد.
سیاهی از دور می بینم.
شاید کاروانی است که زودتر از ما راه افتاده است.
پیرمرد دستی بر ریشش کشید: پس از انجام اعمال حج، هیچ کاروانی زودتر از ما بار سفر نبست.
اما یقین دارم کاروان بزرگی در جلوی ماست.
پیرمرد گفت: فقط حسین (ع) زودتر از ما حرکت کرده است.
او قبل از انجام حج بار سفر بست. ما خیلی سریع آمده ایم یا او آهسته آمده است؟
پیرمرد گفت: از کاروان او فاصله بگیرید. او بر ضد بنی امیه قصد خروج دارد. باید مواظب باشیم تا با او برخورد نکنیم و گرنه در قبیله دو دستگی ایجاد می شود. نمی­توانیم تفرقه را تحمل کنیم. به فکر جوانان خود باشید. از او دوری کنید.
اسب سواران حرف او را پسندیدند. مسیر کاروان تغییر کرد. هر کجا که آن ها بودند، این کاروان جلوتر یا عقب تر اطراق می کرد… کاروان بار انداخت، گرما به اوج خود رسیده بود. مردان خیمه ها را بر پا می کردند. پیرمرد به دور دست می نگریست به جایی که می گفتند کاروان حسین (ع) است.
مردی سوار بر اسب به آن­ها نزدیک می شد. به نزدیک او که رسید ایستاد و پرسید: عمو جان! هنوز می توان راه رفت. چرا بار انداختید. اگر این طور برویم دیرتر از موعد خواهیم رسید.
پیرمرد گفت: می دانم که راه طولانی است، زهیر. اما لازم است از آن کاروان جدا باشیم. دلم گواهی بدی می دهد.
زهیر به آن سمت که پیرمرد اشاره می کرد، نگاه کرد. سر بر گرداند و با غرور گفت: ما را با آن کاروان کاری نیست، او هم با ما کاری ندارد. چرا فرصت ها را از دست می‌دهید؟ گرما طاقت فرسا می شود. بچه ها عذاب می کشند…
اما پیرمرد تصمیم خودش را گرفته بود و اصرار بی فایده بود.زهیر به تاخت رفت تا برای روزی دیگر آماده شود.
٭٭٭
دو مرد صحبت کنان می رفتند، کاروان سنگین و خاموش به حرکت ادامه می داد. در بیابان جز گرما و عطش چیزی نبود.
وقت ایستادن است.
اما اگر این جا بایستیم مجاور کاروان حسین (ع) هستیم.
چاره ای نیست به کودکان خیلی فشار آورده ایم. مبادا مریض شوند. این جا می‌توانیم در سایه ی این نخل ها کمی استراحت کنیم..
پیرمرد نگران به حرف های آن ها گوش می داد. سر به آسمان بلند کرد و به خورشید نگاهی انداخت. هرم گرما او را هم می آزرد. عطش برای کودکان خطرناک بود. به ناچار گفت: از تقدیر خداوند نمی توان فرار کرد. همین جا استراحت می کنیم.
کودکان خوشحال به سمت آب دویدند. مردان دست به کار شدند تا سایبان ها را برپا کنند. مردانی دیگر برای تهیه غذا اقدام کردند. زنان که از نشستن در کجاوه خسته شده بودند، از این توقف به هیجان آمدند و به مردان کمک می کردند. صدای شور و هیجان فعالیت اوج گرفته بود.
غذا آماده است، سفره ها را پهن کنید.
مردان و زنان دور سفره جمع شده و مشغول غذا خوردن شدند.
آن جا را نگاه کنید. مردی به طرف ما می آید.
کودکی که این سخن را گفت، از سر سفره بلند شد و به پیشواز مرد رفت، کودکان دیگر به دنبال او دویدند. مرد با کودکان، نزدیک جمع رسید و سلام کرد.
سلام علیکم، از کجا می آیی؟
مرد گفت: من فرستاده ی حسین علیه السلام هستم و رو به زهیر کرد و گفت: ای زهیر، ابا عبدالله الحسین (ع) مرا به اینجا فرستاده است تا تو را پیش او ببرم.
لقمه از دست افرادی که دور سفره بودند افتاد. لحظه ای همه بی حرکت به زهیر نگاه کردند. پیرمرد سر به زیر انداخت. سکوت ناگهانی کودکان را وا داشت تا دست از بازی بر دارند تا ببینند چه خبر شده است؟
دیلم از جای خود بلند شد. رو به شوهرش کرد و گفت: سبحان الله پسر پیغمبر (ص) فردی را به دنبال تو می فرستد و تو هیچ نمی گویی؟ بلند شو… چرا ساکت شدی؟ خوب است بروی و سخنان او را بشنوی. سبحان ا.. بلند شو.
زهیر سرش را بلند کرد و رو به جمع کرد: شما؛ غذایتان را بخورید. من زود بر می‌گردم.
چشم افراد بر زهیر خیره ماند، هیچ کس حرکتی نمی کرد جز دیلم که زهیر را بدرقه می کرد. زهیر به تاخت دور شد.
ساعتی نگذشته بود. جز صدای کودکان صدایی به گوش نمی رسید. دیلم سنگینی نگاه دیگران را بر خود تحمل می کرد؛ نگاه سرزنش بار، نگاه مضطرب و حیران،… اما سر خم نکرد. چشم بر راهی داشت که زهیر از آن بر می گشت، دلش آرام بود. حسین(ع) فرزند پیامبر(ص) است و پسر علی(ع). بی اعتنایی به او، بی توجهی به پیامبر(ص) است و به علی(ع). صدای زهیر در خیمه پیچید. صدای خنده ی زهیر دیلم را از جا پراند.
چقدر خوشحالی زهیر؟ چه صورت نورانی پیدا کرده ای؟ چه شده است؟
زهیر خوشحال و خندان گفت: خیمه مرا باز کنید و آن را کنار کاروان حسین (ع) بر پا سازید.
مردان به یکدیگر نگاه کردند. چه اتفاقی افتاده بود؟ چند غلام رفتند تا دستور زهیر را اجرا کنند. پیرمرد قوم به عصایش تکیه داده بود و به زهیر نگاه می کرد، تقدیر را گریزی نیست. زهیر سراغ همسرش را گرفت: دیلم کجایی؟
دیلم جلو آمد. شادی پنهانی صورت زهیر را پوشیده بود. دیلم آن را حس کرد: چه زود برگشتی؟
دیلم؛ می خواهم تو را طلاق دهم.
طلاق؟ برای چه؟
اشک بر گونه های دیلم می ریخت. مگر او چه کرده بود؟ نباید او را تشویق به رفتن می کردم؟ خدای من چه سرنوشتی در انتظار من است؟
زهیر اشک های او را دید و گفت: نه ناراحت نباش. نمی خواهم از من جز خیر و خوبی چیزی به تو برسد. من تصمیم گرفته ام همراه حسین (ع) باشم تا خود را فدای او و جانم را سپر بلایش کنم. آن چه متعلق به توست بردار. تو را به فرد امینی می­سپارم تا نزد قبیله­ات برگردی، تو راه نجات را به من نمایاندی و من همیشه سپاسگزار تو خواهم بود… دیلم، سخن حسین (ع) بر حق است و تو مرا تشویق کردی… در دنیا با تو خوش بودم و حال تو آخرت مرا نجات دادی !!
زهیر بلند شد. رو به مردان قبیله اش کرد و گفت: دیلم را به خانواده اش برسانید، من دوست ندارم به او آسیبی برسد یا مزاحمتی برای او ایجاد شود…
همهمه ای از میان مردان بلند شد. دیلم برخاست. اشک امانش را بریده بود، گونه هایش خیس و صدایش لرزان بود.
ای زهیر، خدا یار و یاور تو باشد و هر چه خیر است برای تو پیش بیاید. از تو تقاضایی دارم. روز قیامت نزد جد حسین(ع) مرا از یاد مبری.
زهیر به او نگاهی انداخت. همه ی شور زندگی اش دیلم بود و همه ی نشاط عمرش. اما او تصمیم خود را گرفته بود و هیچ چیز مانع او نمی شد، حتی عشق به دیلم. زهیر از جا بلند شد تا آخرین اتمام حجت را بکند.
هر کس دوست دارد می تواند با من بیاید؛ و گرنه بدانید این آخرین دیدار من با شما است.
دیلم بلند شد، تحمل دوری از زهیر را نداشت، خود را به پاهای زهیر انداخت و گفت: تو می خواهی در رکاب پسر مرتضی جانبازی کنی؛… چرا من در خدمت دختر مصطفی سرافراز نباشم؟ من همراه تو می­آیم… مرا هم با خود ببر…
زهیر خندید. آسمان از خنده ی زهیر خندید. نسیم جان نوازی صدای کودکان را با خود می برد. دیلم اشک هایش را پاک کرد. او همراه شوهرش می ماند.

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «چرا من در خدمت دختر مصطفی سرافراز نباشم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات