ماجرای چکی که در کشو میز پروفسور حسابی پیدا شد

 ماجرای چکی که در کشو میز پروفسور حسابی پیدا شد

آخرین خبر/ دکتر محمود حسابی در سال 1281 شمسی در خانواده ای اهل تفرش در تهران متولد شد. او از ابتدا تا پایان تحصیلات عالی، همواره حائز رتبه نخست در میان همکلاسی هایش بود. دکتر حسابی همزمان با فراگیری دروس در مدرسه، به فراگیری و خواندن گنجینه های معارف اسلامی و ایرانی پرداخت. او تنها به یک رشته از علوم و فنون بسنده نکرد و از 17 سالگی موفق به اخذ مدارج عالی تحصیل از جمله کارشناسی ادبیات، علوم، مهندسی راه و ساختمان، معدن، برق، زیست شناسی و دکترای فیزیک شد. او به زبان های رایج دنیا مانند عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه، آشنایی کامل داشت و با زبان های سانسکریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اَوِستا، ترکی، ایتالیایی و روسی نیز آشنا بود. دکتر حسابی پایه گذار ده ها مرکز علمی، صنعتی، فرهنگی و خدماتی در کشور بود که عبارتند از: دانشسرای عالی، اولین ایستگاه هواشناسی، اولین بیمارستان خصوصی ایران، دانشکده فنی و دانشکده علوم دانشگاه تهران، نخستین رصدخانه برای پیگیری اطلاعات ارسالی از ماهواره ها، مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران، انجمن موسیقی ایران و فرهنگستان زبان ایرانی و... . در سال 1366 در کنگره شصت سال فیزیک ایران، از خدمات دکتر حسابی به عنوان پدر فیزیک نوین ایران، قدردانی شد. پروفسور محمود حسابی سرانجام در دوازدهم شهریور 1371 شمسی در نود سالگی درگذشت. پیکرش بنا به وصیتش در تفرش به خاک سپرده شد.
در ادامه خاطره ای بسیار آموزنده از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده که هر ایرانی را به فکر وا می دارد. امیدوارم شما دوستان هم فرصت خوندنش را از دست ندهید. این مطلب از کتاب زندگی نامه ایشان ذکر می شود:
«... دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود. من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک٬ مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت٬ به من داده بودند. از نظر وسایل رفاهی٬ مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد٬ این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز
را٬ برای دلگرمی محققین و اساتید٬ فراهم کرده بودند. نکته خیلی مهم و حائز اهمیت٬ آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد که در آن
آزمایشگاه به من داده بودند. این میز کشوی کوچکی داشت. از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم و با کمال تعجب٬ چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام
برگه های آن امضا شده است!
فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم و گفتم: ببخشید استاد٬ که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است. ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده و در کشوی میز من جا مانده است. و اضافه کردم٬ مواظب باشید٬ چون تمام برگ های آن امضا شده است٬ یک وقت گم نشود.
پروفسور با لبخند تعجب آوری٬ به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای شما٬ مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه٬ آماده تجهیزات را٬ برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می کرده است٬ تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید٬ بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید. آن
نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند.
توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب٬ ولی این جا اشکالی وجود دارد٬ و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء استفاده کرد٬ شما چه خواهید کرد؟با لبخند بسیار آموزنده ای چنین پاسخ داد: "بله٬ حق با شماست. ولی باید قبول کنید٬ که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می آوریم٬ قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد نیست."
"این نکته٬ تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته ای ساده که متاسفانه ما در کشورمان نسبت به آن بی توجه هستیم."
یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم٬ دیدم همین پروفسور از دور مرا به شکلی غیر معمول٬ نگاه می کند. وقتی متوجه جذابی کنارم آمد و گفت: آقای دکتر حسابی٬ شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟ آیا به دنبال چیزی می شد که من از طرز دقت او نسبت به خودم متعجب شده ام٬ با لبخندی بسیار گردید٬ یا گم گشته خاصی دارید؟
من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله٬ من مشغول تجربه ی نظریه ی خودم در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم. برای همین٬ اگر یک فلز با چگالی زیاد٬ مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم٬ از آزمایش های متعدد٬ روی فلزهای معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست.
او به محض شنیدن خواسته ام٬ گفت: پس چرا به من نمی گویید؟ گفتم آخر خواسته من٬ چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم٬ میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام. ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیر ممکن است.
پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده ای کرد و اشاره کرد که همراه او بروم. با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با لبخند و شوق٬ به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود٬ سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد و رفت.
من که هنوز باورم نمی شد٬ فکر می کردم پروفسور قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم.
در واقع 72 ساعت بعد٬ یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم٬ دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی٬ روی جعبه قرار داشت که نوشته بود امیدوارم این شمش طلا٬ به طول 25 سانتی متر و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان ٬24 که تقاضا کرده اید٬ نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما بدست دهد.
با ناباوری ولی اشتیاق و امید به آینده ای روشن کارم را شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم.
حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده ای شده بود. خرده شده و تکه تکه را که هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم٬ نزد آن خانم آوردم و شمش طلای جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم. به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر مهر و امیدی٬ از من پرسید: آیا از تحقیقات خود٬ نتایج لازم را بدست آوردید؟
فوراً پاسخ دادم: بلی٬ نتایج بسیار عالی و شایان توجهی٬ بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم٬ ولی بسیار نگران هستم. زیرا این شمش٬ دیگر آن شمش اولی نیست٬ و در جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام٬ سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها دور ریخته شده است.
خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیشتری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست٬ نتایج آزمایش شما برای ما مهم است. مسئولیت پس دادن این شمش با من است.
وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است٬ به خوابگاه می آمدم٬ به این مهم رسیدم٬ که علت ترقی کشورهای توسعه یافته٬ همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس٬ یعنی کافیست شما در یک مرکز آموزشی٬ دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید٬ دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد.
چون تمام مجموعه آن مراکز در کشورهای پیشرفته دارای احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد٬ حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت...»
مشخصات کتاب:
نویسنده : ایرج حسابی
شابک جلد : 978-964-422-097-5
ناشر : سازمان چاپ و انتشارات
قیمت : 95000 ریال
تعداد صفحات : 224
تاریخ انتشار : 15-12-1393
نوبت چاپ : هفتاد و نهم
تیراژ : 3000
قطع : رقعی
نوع جلد : شومیز

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان « ماجرای چکی که در کشو میز پروفسور حسابی پیدا شد» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات