قصه شب غرور و تعصب- قسمت چهارم

قصه شب/ غرور و تعصب- قسمت چهارم

آخرین خبر/ داستان ها همیشه لذت بخش هستند، خواندن داستان های آدم هایی در دورترین نقاط از محل زندگی ما همیشه جذاب و فرح بخش است، مخصوصا اگر این داستان، یک داستان عاشقانه باشد. شما را دعوت می کنیم به خواندن یک عاشقانه آرام. کتاب بخوانید و شاداب باشید.




دارسی اضافه کرد: همه ی این ها را باید داشته باشد به علاوه ی چیزی مهم تر،یعنی مدام باید با مطالعه ی زیاد ذهن خودش را رشد بدهد.
الیزابت گفت: حالا دیگر تعجب نمی کنم که شما فقط شش زن با این خصوصیات می شناسید. سوال می کنم که اصلا چنین زنی می شناسید؟
-این قدر به هم جنس خودتان بد بینید که در امکانش شک میکنید؟
-من چنین زنی ندیده ام.تا به حال ندیده ام که این همه استعداد ، ذوق وسلیقه ، پشتکار و ادب و نزاکتی که شما می گویید یک جا جمع شده باشد.
خانم هرست و دوشیزه بینگلی به این بی انصافی و شک و تردید اعتراض کردند وهر دو هم گفتند خیلی از زن ها را می شناسند که همه ی این شرایط را دارند. بعد هم آقای هرست آن هارا به آرامش خواند و از بی توجهی شان به جریان بازی گله کرد. به این ترتیب گفت و گو ها به پایان رسید و الیزابت هم اندکی بعداز اتاق خارج شد.
همین که در پشت سر الیزابت بسته شد، دوشیزه بینگلی گفت: الیزابت از آن جورزن هایی است که با کوچک کردن خودشان می خواهند یک جایی توی دل جنس مخالف باز کنند.البته به نظر من این روش در مورد خیلی ازمرد ها کارگر می افتد . ولی خب ، روش حقیری است. دوز و کلک پیش پا افتاده ای است.
دارسی که این سخن عمدتا خطاب به او بود، جواب داد :البته این همه ی دوز وکلک هایی که گاهی خانم ها برای دلربایی به کار می برند یک جوری حقیر و بی ارزش است . هر چیزی که بوری حیله و کلک بدهد مشمئز کننده است.
دوشیزه بینگلی زیاد از این جواب خوشش نیامد و صحبت را ادامه نداد.الیزابت باز هم نزد آن ها رفت ، فقط به خاطر این که بگوید حال خواهرش بد تر شده ونمی تواند تنهایش بگذارد.بینگلی گفت که باید فوری دنبال آقای جونزفرستاد.اما خواهر هایش گفتند که دارو و درمان دکتر های دهات فایده ای ندارد و بهتر است خیلی سریع مریض را به شهر و پیش یک پزشک برجسته برد. الیزابت این پیشنهاد را اصلا نپذیرفت ، اما با پیشنهاد برادرشان مخالفتی نکرد. قرار شد اگر حال دوشیزه بنت بهتر نشد اول صبح به دنبال آقای جونزبفرستد .بینگلی خیلی ناراحت بود.خواهر هایش نیز می گفتند که ناراحت ومتاسفند اما بعد از غذای آخر شب سرشان را به دوئت گرم کردند و ناراحتی وتاسف شان برطرف شد. ولی آقای بینگلی که خیالش اصلا راحت نبود به کدبانوی خانه دستور داد به هر طریقی که می تواند به خانم بیمار و خواهرش رسیدگی کند.
الیزابت بیشتر شب را در اتاق خواهرش گذراند، و صبح که شد با کمال میل به پرس و جو های دختر خدمتکاری که آقای بینگلی فرستاده بود جواب مساعد داد. کمی بعد هم دو خانم آراسته ای که مهمان خواهر های آقا ی بینگلی بودنداحوال جین را پرسیدند. با این که حال بیمار بهتر شده بود ، الیزابت خواهش کرد که یاد داشتی برایش به لانگبورن ببرند، تا شاید مادر به دیدن جین بیاید و وضع جین را از نزدیک ببیند. یاد داشت را بلافاصله فرستادند، وخیلی سریع نتیجه داد. خانم بنت ، همراه دو دختر کوچک ترش ، کمی بعد ازصبحانه به ندرفیلد رسید.
خانم بنت اگر وضع جین را خطرناک میدید خیلی ناراحت می شد، اما دید که بیماری جین خیلی جدی نیست، و به خاطر همین هم دلش نخواست حال جین فوری خوب بشود، چون اگر خوب می شد قاعدتا می بایست از ندرفیلد برود. این بود که وقتی دخترش گفت جین را به خانه ببرد اصلا به حرفش گوش نکرد.پزشک دهکده نیزهمان موقع از راه رسید اما توصیه نکرد جین را به خانه ی خودش ببرند.کمی که پیش جین نشست، دوشیزه بینگلی آمد و دعوت شان کرد و خانم بنت و سه دخترش همگی به سالن صبحانه رفتند . بینگلی وقتی آن ها را دید گفت امیدوار است خانم بنت حال و روز دوشیزه بنت را بد تر از حد انتظار ندیده باشد.
جواب خانم بنت این بود: راستش چرا ، آقا، وضعش طوری نیس که حرکتش بدهیم. آقای جونز می گوید نباید حرکتش داد.مجبوریم از مراحم شما مدت بیشتری بهره مند شویم.
بینگلی بلند گفت: حرکتش بدهید؟ نه حتی نباید فکرش را کرد.مطمئنم که خواهرم اصلا اجازه نمی دهد.
دوشیزه بینگلی با ادب و نزاکت رسمی گفت: خیال تان راحت باشد، خانم ، تاوقتی دوشیزه بنت پیش ما هستند هر جور که لازم باشد از ایشان مراقب خواهدشد.
خانم خیلی خیلی تشکرکرد.
اضافه کرد: نمی دانم اگر چنین دوستان خوبی نبودند چه بر سرش می آمد چون واقعا حالش بد است. خیلی ناراحتی می کشد، اما با صبر و آرامش تحمل می کند. همیشه این طور است ، همیشه. نمی دانید چه خوش اخلاق است. من همیشه به دخترهایم می گویم که در مقایسه با او هیچ هستند. اتاق قشنگی دارید، آقای بینگلی. منظره ی آن گذر گاه شنی خیلی جذاب است.من در این ناحیه جایی مثل ندرفیلد نمی شناسم . امیدوارم زود از این جا نروید، هر چند که برای مدت کوتاهی اجاره اش کردید .
بینگلی جواب داد:من هر کاری که می کنم زود و با عجله می کنم. اگر تصمیم بگیرم از ندرفیلد بروم ظرف پنج دقیقه می روم. اما فعلا فکر می کنم این جاماندگارم.
الیزابت گفت:من در مورد شما درست همین تصور را داشتم.
رو کرد به الیزابت و گفت: کم کم دارید مرا می شناسید. بله؟
-اوه! بله...کاملا شما را درک می کنم.
-کاش این را نوعی تمجید تلقی می کردم. ولی ، خب ، اگر فکر آدم به این سرعت خوانده شود، لطفی ندارد، حتی باعث تاسف است.
-همین است که هست. ازاین رو نمی شود نتیجه گرفت که آدم تو دار و بغرنج تر بدتر یا بهتر از آدمی مثل شما باشد.
بینگلی بلافاصله ادامه داد : نمی دانستم که شما درباره ی اخلاق و رفتار آدم ها تامل می کنید.باید جالب باشد.
-بله ، اما شخصیت های بغرنج تر قابل مطالعه ترند. لا اقل این یک حسن را دارند.
دارسی گفت: در این ناحیه زیاد فرصت برای چنین تاملی پیش نمی آید.در این جور جاها در محافل کاملا محدود و ثابتی رفت و آمد دارید.
-ولی آدم ها خودشان زیاد تغییر می کنند، و همیشه چیز های تازه ای می شود در آن ها دید.
خانم بنت که از طرز حرف زدن آقای دارسی درباره ی ((این جور جاها)) دلخورشده بود گفت: بله ، البته .مطمئن باشید که در روستا ها هم مثل شهر هااینطور چیز ها وجود دارد.
همه تعجب کردند.دارسی لحظه ای به خانم بنت نگاه کرد وبعد ساکت سرش رابرگرداند.خانم بنت که خیال می کرد او را از میدان به در کرده با لحن فاتحانه ای گفت:
من که نمی فهمم لندن چه مزیت خاصی به این ناحیه ها دارد ، جز مغازه ها و اماکن عمومی.روستا ها خیلی دلپذیر ترند.مگر نه آقای بینگلی؟
آقای بینگلی جواب داد: من وقتی این جور جاها هستم اصلا دلم نمی خواهدبروم.وقتی هم توی شهر هستم همین طور. هر کدام محاسن خودش را دارد.من در هردو جا می توانم خوش باشم.
-بله...به خاطر این که شما خلق و خوی خوشی دارید، اما ایشان ، نگاهی به دارسی انداخت و ادامه داد: ایشان ظاهرا این ناحیه ها را اصلا به حساب نمی آوردند.
الیزابت از این حرف مادرش خجالت کشید و گفت:البته شما اشتباه می کنید،مامان. حرف آقای دارسی را سوء تعبیر کرده اید.آقای دارسی فقط منظورشان این بود که تنوع آدم ها در روستا به اندازه ی شهر نیست، و این مطلبی است که شما هم قبولش دارید.
حتما عزیزم.کسی نگفته اینجا تنوع بیشتر است.ولی در مورد این که در این منطقه با آدم های زیادی نمی شود دیدار کرد،باید بگویم کمتر منطقه ای به این بزرگی است.ما خودمان با بیست و چهار خانواده رفت و آمد داریم و شام و ناهار می خوریم.
بینگلی فقط به ملاحظه ی الیزابت بود که توانست حفظ ظاهر کند.اما خواهرش انقدر نزاکت به خرج نداد،نگاهش را به آقای دارسی برگرداند و لبخند معناداری زد.الیزابت خواست چیزی بگوید تا فکر مادرش را منحرف کند این بود که از مادرش پرسید آیا وقتی می آمد شارلوت لوکاس در لانگبورن بود یا نه.
-بله،دیروز با پدرش آمده بود.سر ویلیام چه مرد نازنینی است،آقای بینگلی...مگرنه؟بسیار مرد آراسته ای است!آقای تمام عیار،بی تکلف!... همیشه با همه حرفی برای گفتن دارد...به این می گویند نزاکت و تربیت.آدم هایی که خودشان را خیلی مهم می دانند و دهانشان به حرف زدن باز نمی شود،اشتباه می کنند.
-شارلوت با شما غذا خورد؟
-نه،می بایست برود خانه.به نظرم برای پختن شیرینی کریسمس لازمش داشتند.آقای بینگلی،من همیشه خدمتکارهایی دادم که می توانند کارشان را انجام بدهند.دختر های من طور دیگری بار آمده اند.ولی هرکس صلاح کارش را خودش بهتر می داند.دوشیزه لوکاس ها هم واقعا دختر های خیلی خوبی هستند.حیف که خوش قیافه نیستند!فکر نکنید که من شارلوت را زشت می دانم...آخر دوست صمیمی ماست.
بینگلی گفت:خانم مطبوعی به نظر می رسند.
-اوه!عزیزم،بله.ولی باید قبول کنید که خیلی معمولی است.لیدی لوکاس خودش بارها گفته که به خاطر زیبایی جین به من غبطه می خورد.من دوست ندارم که پز بچه ام را بدهم،ولی واقعا جین...کمتر کسی به این قشنگی پیدا می شود.همه این را می گویند.فکر نکنید جون مادرش هستم این حرف را می زنم.وقتی تازه پانزده سالش شده بود،در منزل برادرم، گاردینر،توی لندن،آقایی جین را دید و عاشقش شد،و زن برادرم مطمئن بود قبل از برگشتن ما آن آقا خواستگاری خواهد کرد.البته خواستگاری نکرد، شاید فکر می کرد جین هنوز خیلی جوان است.با این حال،برایش چند تا شعر گفت،شعر های خیلی قشنگ.
الیزابت کلافه گفت:و احساساتش هم ته کشید.انگار خیلی ها اینطوری خلاص می شوند.نمی دانم چه کسی اولین بار اثر شعر را برای دفع عشق کشف کرد!
دارسی گفت:من همیشه فکر می کردم شعر خوراک عشق است.
برای عشق سالم و درست و حسابی،شاید.چیزی که خودش قوی باشد، خوراکش را از هر چیز ی تواند بگیرد.اگر یک کشش جزئی و معولی باشد، خب، یه غزل خوب کارش را تمام می کند.
دارسی فقط لبخند زد.سکوت حاکم شد و الیزابت ترسید که مبادا مادرش دوباره لب باز کند.دوست داشت حرفی بزند،اما چیزی به ذهنش نمی رسید.بعد از کمی سکوت،خانم بنت باز هم از آقای بینگلی به خاطر محبتی که در حق جین کرده بود تشکر کرد، و همینطور به خاطر اینکه لیزی به او زحمت داده بود عذر خواست.آقای بینگلی باز هم با نزاکت کامل جواب خانم بنت را داد، خواهر کوچکتر خود را هم وا داشت که ادب را مراعات کند و به مقتصای موقعیت حرف بزند.البته خواهرش نقشش را خوب بازی نکرد، اما خانم بنت راضی شد، و کمی که گذشت کالسکه اش را خواست.با این علامت، کوچکترین دخترش نیز خودش را جلو انداخت.تمام مدت، این دو دختر داشتند با هم پچ پچ می کردند و نتیجه این شده بود که خواهر کوچکتر می بایست به آقای بینگلی یاد آوری کند که در بدو ورود قول داده بود که در ندرفیلد مهمانی رقص بدهد.
لیدیا دختر تندرست پانزده ساله ای بود که خوب رشد کرده بود.قیافه اش قشنگ و اخلاق و رفتارش بی غل و غش بود.عزیز دردانه ی مادرش بود، و مادرش به خاطر محبت خاصی که به او داشت، او را از بچگی با خودش به جاهای مختلف برده بود.روحیه ی سرکشی داشت. و نوعی غرور طبیعی هم داشت که بعد از دقت و توجه افسرها تقویت هم شده بود و اعتماد به نفس بیشتری به او داده بود.چون هم شام هایی که شوهر خاله اش به افسرها داده بود خیلی خوب بود و هم رفتارهای خود لیدیا گرم بود و جلب توجه می کرد.به خاطر همه ی این ها خیلی راحت می توانست موضوع مهمانی رقص را به آقای بینگلی یاد آوری کن و بلافاصله هم این کار را کرد.حتی اضافه کرد که اگر روی قولش نایستد باعث شرمساری است. جوابی که آقای بینگلی به این حمله ی ناگهانی لیدیا داد به گوش مادر دخترها خیلی خوش نشست.
مطمئن باشید که من کاملا آمادگی دارم و روی قولم هستم.وقتی حال خواهرتان خوب شد ببینید کدام روز برای مهمانی مناسب تر است.وقتی حال خواهرتان خوب نیست، شما که دلتان نمی آید برقصید.
لیدیا رضایت خود را به زبان آورد:اوه!بله...بهتر است صبر کنیم تا جین حالش خوب شود.تا آن موقع به احتمال زیاد کاپیتان کارتر هم دوباره به مریتن می آید.
بعد اضافه کرد:وقتی شما مهمانیتان را دادید، من از آن ها هم می خواهم که یک مهمانی بدهند.به کلنل فورستر می گویم که اگر مهمانی ندهد خجالت آور است.
بعد، خانم بنت و دخترهایش رفتند.الیزابت فورا نزد جین برگشت.آن دو خانم ماندند و آقای دارسی، تا درباره ی رفتار الیزابت و خانواده اش حرف بزنند.البته آقای دارسی با ایرادهایی که آن ها از الیزابت می گرفتند موافقت نشان نمی داد. و دوشیزه بینگلی هم مدام درباره ی چشم های قشنگ الیزابت سر به سرش می گذاشت.
آن روز هم کم و بیش مانند روز قبل گذشت.خانم هرست و دوشیزه بینگلی چندساعتی را در کنار بیمار سپر کردند. و بیمار نیز هرچند آرام و آهسته، حالش بهتر می شد.شب که شد الیزابت در اتاق پذیرایی به جمع آن ها پیوست.اما میزبریج نیاوردند.آقای دارسی داشت چیزی می نوشت و دوشیزه بینگلی کنارش نشسته بود و نامه نوشتن او را نگاه می کرد و گه گاه با پیغام هایی که برای خواهرآقای دارسی می داد، حواس آقای دارسی را پرت می کردد.آقای هرست و آقای بینگلی داشتند پیکت بازی می کردند و خانم هرست هم بازیشان را تماشا می کرد.
الیزابت سرگرم خیاطی شد اما حواسش را جمع کرد تا ببیند بین آقای دارسی وهم صحبتی اش چه می گذرد.تعریف و تمجید های دائمی دوشیزه بینگلی از دست خط آقای دارسی، یا از صاف بودن خطوط نامه، یا طول نامه، بی آن که بداند این تعریف و تمجیدها اصلا به گوش آقای دارسی می رود یا نه، نوعی گفت و گوی جالب توجه بود که کاملا با تصورات الیزابت درباره ی هر دو نفر جور در می آمد.
-دوشیزه دارسی وقتی این نامه را ببیند چقدر خوشحال می شود.
آقای دارسی جوابی نداد.
-خیلی تند می نویسید.
-اشتباه می کنید. من کند می نویسم.
-چه قدر نامه باید ظرف یک سال بنویسید! تازه نامه های مربوط به کاروبار به کنار! چه قدر آزار دهنده است!
-پس همین بهتر که نصیب من شده اند، نه شما.
-لطفا به خواهرتان بنویسید که خیلی مشتاقم ایشان را ببینم.
-این را که یک بار نوشته ام.
-مثل این که قلم تان اذیت تان می کند. بگذارید درستش کنم. من خوب قلم درست می کنم.
-متشکرم... من همیشه خودم قلمم را درست می کنم.
-چه طور می توانید این قدر صاف بنویسید؟
آقای دارسی سکوت کرد.
-به خواهرتان بنویسید که خیلی خوشحالم ایشان در نوازندگی هارپ پیشرفت کرده اند. لطفا بنویسید که از نقش های کوچولوی قشنگ ایشان برای رومیزی حظ کرده ام. خیلی بهتر از کار دوشیزه گرانتلی است.
-اجازه می دهید حظ کردن تان را به نامه بعدی موکول کنم؟... توی این نامه دیگر جایی نمانده تا حق مطلب را ادا کنم.
-اوه! اشکالی ندارد. ژانویه ایشان را می بینم. شما همیشه این جور نامه های قشنگ طولانی برای ایشان می نویسید، آقای دارسی؟
-معمولا طولانی اند. اما این که همیشه قشنگ هستند یا نه، من نباید نظر بدهم.
-به نظر من کسی که می تواند به این راحتی نامه طولانی بنویسد محال است بد بنویسد.
برادر دوشیزه بینگلی گفت: کارولین، این که برای دارسی تعریف و تمجید نمی شود. دارسی راحت نمی نویسد. برای کلمه های چهارهجایی خیلی فکر می کند... مگر نه ، دارسی؟
-طرز نوشتن من خیلی با تو فرق می کند.
دوشیزه بینگلی گفت: اوه! چازلز تا دلتان بخواهد سر به هوا می نویسد. نصف کلمه ها را قورت میدهد، نصف دیگرش را هم خط خطی می کند.
من فکرهایم آن قدر سریع است که فرصت نمی کنم بیانشان کنم... به خاطر همین هم گاهی خواننده نامه های من چیزی سر در نمی آورد.
الیزابت گفت: آقای بینگلی ، فروتنی شما عیب و ایرادها را خنثی می کند.
دارسی گفت: هیچ چیز فریبنده تر از تظاهر به فروتنی نیست. خیلی وقت ها فروتنی در حکم بی توجهی به نظر دیگران است، گاهی هم به رخ کشیدن است به شکل غیر مستقیم.
-تو این فروتنی ناچیز را در این قضیه ای که صحبتش شده از کدام نوع می دانی؟
-فخر فروشی غیر مستقیم. تو به نقص های خودت در نوشتن می نازی، چون این نقص ها را نتیجه سرعت فکر و بی توجهی به طرز نوشتن می دانی، که شاید قابل تحسین نباشد اما به نظر خودت خیلی جالب است. کسی که قدرت انجام کاری را دارد همیشه می بالد به این که زود می تواند آن کار را انجام دهد، اغلب هم بی آنکه به نقص کار توجه کند. امروز صبح که به خانم بنت گفتی اگر تصمیم بگیری از ندرفیلد بروی ظرف پنج دقیقه می روی ، نوعی ستایش از خود بود، تعریف و تمجید از خودت بود... ولی ، خب ، در این عجله و شتاب چه چیز قابل تحسینی هست؟ باعث می شود خیلی کارهای لازم زمین بماند ، هیچ فایده ای هم برای خودت و دیگران نخواهد داشت.
بینگلی گفت: نه، خیلی تند می روی. وسط شب تمام چیزهای احمقانه ای را که صبح گفته شده به یاد می آوری. ولی من واقعا حرفی را که درباره خودم می زدم قبول داشتم، همین لحظه هم قبول دارم. لااقل به خاطر خودنمایی در مقابل خانم ها نبود که حالت یک آدم شتاب زده را به خودم گرفتم.
-شک ندارم حرفی را که می زدی قبول داشتی. ولی من به هیچ وجه متقاعد نمی شوم که تو بتوانی با چنین عجله و شتابی بروی. رفتارت تا جایی که من می فهمم تابع تصادف خواهد بود. هر وقت هم سوار اسبت بشوی، یک دوست می تواند بیاید به تو بگوید بینگلی ، بهتر بود تا هفته بعد می ماندی و تو هم احتمالا قبول می کنی، احتمالا نمی روی... و اگر کمی بیشتر اصرار کنند، شاید حتی یک ماه هم بمانی.
الیزابت گفت: شما فقط اثبات کرده اید که آقای بینگلی مطابق خلق و خوی خودش عمل نکرده است. شما حتی بیش از خود آقای بینگلی ایشارن را به ما شناسانده اید.
بینگلی گفت: خیلی خوشحالم که حرف دوستم را نوعی تعریف و تمجید از رفتار و اخلاقم تعبیر کرده اید. ولی ، خب ، شما معنایی بار آن کرده اید که به هیچ وجه مورد نظر ایشان نبود. اگر من در آن اوضاع و احوال راحت تقاضاها را رد می کردم و با اسبم چهارنعل می رفتم، لابد ایشان احترام بیشتری برایم قائل می شدند.
-یعنی آقای دارسی معتقدند که پایبند نماندن شما به تصمیم اول تان عجله و شتاب تان را جبران می کند؟
-راستش من نمی توانم دقیقا توضیح بدهم که منظور ایشان چیست. آقای دارسی خودشان باید توضیح بدهند.
-شما از من انتظار دارید چیزی را توضیح بدهم که خودتان آن را به من نسبت می دهید، درحالی که من هرگز نگفته ام که چنین نظری دارم. اما ، در این قضیه ، باشد ، به چیزی که شما می گویید می پردازیم. دوشیزه بنت، شما باید بدانید که آن دوستی که فرض کردیم دلش می خواهد ایشان به خانه برگردند و رفتن شان را عقب بیندازند، صرفا دلش خواسته است ، و بدون آنکه دلیل و منطقی برای درستی تقاضای خود داشته باشد تقاضای خود را مطرح کرده است.
-تسلیم شدن سریع... آسان ... به تقاضای دل یک دوست از نظر شما ارزشی ندارد؟
-تسلیم شدن بدون اعتقاد هم معنی اش تفاهم نیست.
-آقای دارسی ، به نظر من شما تأثیر دوستی و عاطفه را ندیده می گیرید.آدم اگر به تقاضای کسی اهمیت بدهد معمولا زودتر تسلیم می شود، منتظر دلیل و منطق نمی ماند. منظورم فقط این مثالی نیست که درباره آقای بینگلی زده اید. شاید باید صبر کنیم تا چنین موقعیتی پیش بیاید، آن وقت درباره درست و غلط رفتار ایشان بحث کنیم. اما در قضایای کلی و معمولی بین دو دوست، اگر یکی از آنها از دیگری بخواهد که تصمیمش را که خیلی هم خطیر نیست تغییر بدهد، به نظر شما اگر آن شخص به میل دوستش عمل کند و دلیل و منطق هم نخواهد آیا کار بدی کرده است؟
بهتر نیست قبل از ادامه بحث با دقت بیشتری اهمیت تقاضا را بسنجیم؟ همین طور میزان صمیمیت دو طرف را؟
بینگلی گفت: خب ، بیایید همه جزئیات را بسنجیم، حتی قد و قواره آن دو نفر را. دوشیزه بنت ، همین چیزها شاید در بحث منطقی بیش از آن که شما تصور می کنید اهمیت داشته باشد. مطمئن باشید که اگر آقای دارسی قدش از من بلندتر نبود، من نصف این احترام را هم به او نمی گذاشتم. من اعلام می کنم که در موارد خاص ، و در جاهای خاص، موجودی با هیبت تر از دارسی نمی شناسم، به خصوص در خانه خود و یکشنبه شبها که کار و مشغولیتی ندارد.
آقای دارسی لبخند زد ، اما الیزابت فکر کرد که او کمی دلخور شده است. به خاطر همین جلوی خنده خودش را گرفت. دوشیزه بینگلی که از این اسائه ادب به آقای دارسی خوشش نیامده بود به برادر خود اعتراض کرد که چرا چنین حرفهای بیهوده ای به زبان می آورد.
آقای دارسی گفت: متوجه منظورت هستم، بینگلی . تو از بحث منطقی خوشت نمی آید، دلت می خواهد موضوع را مسکوت بگذاری.
-شاید. بحث و مباحثه فرق زیادی با مشاجره ندارد. اگر تو و دوشیزه بنت حرف تان را نگه دارید تا من از این اتاق بروم ، ممنون می شوم. بعد هر چه دل تان می خواهد پشت سر من حرف بزنید.
الیزابت گفت: چیزی که شما می خواهید من با کمال میل رعایت می کنم.آقای دارسی هم بهتر است نامه شان را تمام کنند.
آقای دارسی به این توصیه عمل کرد و نامه اش را به پایان رساند.
وقتی کارشان تمام شد، از دوشیزه بینگلی و الیزابت تقاضا کرد که کمی آهنگ بزنند. دوشیزه بینگلی زود به طرف پیانو رفت، اما بعد مودبانه به الیزابت تعارف کرد که او شروع کند ، که الیزابت هم با ادب و خوش رویی نپذیرفت. بعد دوشیزه بینگلی پشت پیانو نشست.
خانم هرست همراه خواهرش آواز می خواند ، و الیزابت مشغول تماشای چند دفترچه نت شد که روی پیانوبود، اما متوجه شد که آقای دارسی زیاد به او نگاه می کند. نمی توانست باور کند که چنان مرد سخت گیری ممکن است به دیده تحسین نگاهش کند. اما این هم عجیب بود که خوشش نیاید و باز نگاه کند. بالاخره، به فکرش رسید که علت توجه آقای دارسی این است که با معیارهای آقای دارسی جنبه های بد و نکوهیده در وجود الیزابت بیش از بقیه آدم های توی اتاق است. این فکر الیزابت را ناراحت نکرد. الیزابت زیاد از آقای دارسی خوشش نمی آمد و به عیب جویی او اهیمتی نمی داد.
دوشیزه بینگلی بعد از اجرای چند آواز ایتالیایی ، با آهنگ اسکاتلندی پر جنب و جوشی فضا را عوض کرد. کمی بعد، آقای دارسی به طرف الیزابت آمد و به او گفت:
دوشیزه بنت ، دلتان نمی خواهد از این فرصت استفاده کنید و اسکاتلندی برقصید؟
الیزابت لبخند زد ، اما جوابی نداد .آقای دارسی از سکوت الیزابت تعجب کرده، و دوباره پرسید.
الیزابت گفت: اوه! شنیدم چه گفتید، ولی نتوانستم زود تصمیم بگیرم چه جوابی بدهم. می دانم که می خواستید من بله بگویم تا فرصتی نصیب تان شود و به سلیقه ام ایراد بگیرید. ولی من همیشه دوست دارم این جور نقشه ها را خنثی کنم و کسی را که قصد تحقیر دارد قال بگذارم. به خاطر همین حالا تصمیم گرفته ام به شما بگویم که اصلا نمی خواهم اسکاتلندی برقصم... حالا اگر دلتان میخواهد، از من ایراد بگیرید.
-مسلم است که نمی گیرم.
الیزابت که فکر میکرد شاید دارسی ناراحت شده باشد، از این نزاکت او تعجب کرد.البته نوعی شیرینی و شیطنت در رفتار الیزابت بود که نمی گذاشت کسی از او ناراحت شود. دارسی هم هیچ وقت این قدر مسحور زنی نشده بود. دارسی واقعا فکر می کرد که اگر الیزابت اصل و نسب بالاتری داشت، حتما گلویش پیش او گیر می کرد.
دوشیزه بینگلی این را فهمید، به هر حال چیزی تشخیص می داد که باعث حسادتش می شد. دلواپسی اش برای دوست عزیزش ، جین، بهانه ای بیش نبود و فقط دلش می خواست هر چه زودتر از شر الیزابت خلاص شود.
سعی می کرد کاری کند که دارسی از این مهمان خوشش نیاید. متلک می گفت و از ازدواج احتمالی آنها حرف می زد و از خوشبختی دارسی با چنین وصلتی.
روز بعد که داشتند در بوته زار قدم می زدند، گفت: امیدوارم بعد از سرگرفتن این امر خیر به مادرزن تان چند تذکر بدهید و بگویید که بهتر است جلو زبانش را بگیرد. بعد هم ، اگر جسارت نباشد می خواهم نکته ظریفی را بگویم... از یک خصوصیت بانوی تان که شبیه دغل کاری و گستاخی است جلوگیری کنید.
ادامه دارد...

نویسنده: جین آستین


[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب غرور و تعصب- قسمت چهارم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات