ضمن تبریک فرا رسیدن سال نو خورشیدی به تمامی هموطنان عزیز، به اطلاع می رسانیم فعالیت این وب سایت با آغاز سال جدید متوقف خواهد شد. از همراهیتان در این مدت از سپاسگزاریم.

داستانک زانودرد مادربزرگ

داستانک/ زانودرد مادربزرگ

خراسان/ همیشه به رویش می آوردیم و غر می زدیم که بوی ویکس خانه را برداشته و طفلکی هر بار کودکانه انکار می کرد که ویکس نمی مالد. دزدکی می رفت توی اتاقش و ویکس می مالید به زانوهاش. قوطی لاجوردی رنگ ویکس را زیر لباس ها توی کمدش مخفی می کرد، شبیه شیئی قیمتی، معجونی مخفی و شفابخش. مادربزرگ تا آخرین نفس به جادوی ویکس باور داشت. ما تا آخرین لحظه از بوی ویکس گریزان بودیم و حالا 13 سال است که مادربزرگ دیگر بین ما نیست و خاطره اش ناگهان با بوی خمیردندان برایم زنده شده! با دهن پر از کف رو به روی آینه دستشویی ایستاده ام. از رایحه تند ویکس انباشته شده ام و به درد فکر می کنم. به پیری. به زوال. به قدرت بوها در زنده کردن مردگان. زنده کردن یادشان و حتی خودشان. دهانم بوی زانو درد می دهد. دندان هایم در کف و حباب گذشته غرق شده اند.
مهدی رجبی

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabarkhan0511@gmail.com در تماس باشید

جدیدترین اخبار منتشر شده