قصه شب دزیره- قسمت بیست و ششم

قصه شب/ دزیره- قسمت بیست و ششم

آخرین خبر/ در این شب های بهاری می خواهیم باز هم با کتاب های خوب در کنار شما مخاطبان فرهیخته و کتابخوان آخرین خبر باشیم. این شب ها با داستان جذاب و خواندنی " دزیره" با شما هستیم. رمان دزیره یک رمان عاشقانه و تاریخی جذاب است، همانطور که حتما می دانید دزیره تاثیر زیادی روی ناپلئون بناپارت معروف داشته است و در این داستان با حقایق زیادی روبرو خواهید شد. کتابخوان و شاداب باشید.


ژولی خندید :
- خیلی چیزهای نوشتنی فداری که باید در دفترچه خاطراتت یادداشت کنی . گمان نمی کنم نوشته باشی که من حالا دو دختر دارم .
- نه ... دفتر را شب بعد از کودتا به شما دادم ولی اکنون خواهم نوشت که تو مرتبا نزد طبیب رفتی و ژوزف را با خود بردی و دو سال و نیم قبل اولین دختر تو شارلوت ژولی متولد و سیزده ماه بعد شارلوت ناپلئون قدم به عرصه وجود گذارد . و باید بنویسم که تو هنوز با علاقه وافری به خواندن رمان های مهیج و داستان های حرمسرای سلاطین مشرق زمین مشغولی .
دفتر خاطرات را از او گرفتم . گمان می کنم قبل از هرچیز باید بنویسم که مادرم مرده است . تابستان سال گذشته بود که من و ژولی در باغ منزلمان نشسته بودیم . ناگهان ژوزف با عجله وارد شد و نامه اتیین را به همراه داشت . مادر پس از یک حمله قلبی در ژنوا فوت کرد . ژولی گفت :
- حالا دیگر تنها هستم .
ژوزف با مهربانی و اصرار جواب داد :
- تنها نیستی مرا داری .
ژوزف به حقیقت منظور ما پی نبرد . ژولی به او و من به ژان باتیست تعلق داریم ولی پس از مرگ پدرم فقط مادرم بود که به خاطر داشت و می دانست که طفولیت ما چگونه بوده است .
در شب این روز تاثر آور ژان باتسیت گفت :
- دزیره می دانی که همه ما باید در مقابل قوانین طبیعت مطیع بوده و در مقابل حوادث آن ایستادگی کرده و صبر و تحمل داشته باشیم . این قانون طبیعت است که ما فرزند به وجود می آوریم و مرگ ما کاملا طبیعی است . باید قوانین طبیعت را فیلسوفانه بپذیریم .
ژان باتیست می خواست مرا تسلیت دهد . هر زنی که رنج زایمان را متحمل می شود با سرنوشت مادران شریک و سهیم است و جای او در بهشت است . ولی به هر حال گفتار و منطق شوهرم مرا تسلی نداد .
درشکه مادام لتیزیا مانند هیولای سیاهی در انتهای پل دلخواه من در تاریکی ایستاده و در انتظار من است . روی میز دفتر ناپلئون نیز یک حکم اعدام وجود دارد که در انتظار اجرا است ولی به او خواهم گفت ....
بله ، ولی چه خواهم گفت ؟
دیگر نمی توان مانند سابق با او صحبت کرد . نمی توان بدون اجازه در مقابل او نشست . پس از آن شب بی پایان که در انتظار توقیف ژان باتیست بودم سخنانی بین او و شوهرم رد و بدل شد .
- برنادوت شما به سمت نماینده هیات مشاورین مملکتی انتخاب شده اید و نماینده وزارت جنگ در این هیات خواهید بود .
ژان باتیست سوال کرد :
- گمان می کنید که من در ظرف یک شب تغییر عقیده داده ام ؟
- خیر . ولی در ظرف همین یک شب من مسئول جمهوری فرانسه شده ام و نمی توانم یکی از لایق ترین مردان جمهوری را از دست بدهم . برنادوت آیا این شغل را قبول می کنید ؟
ژان باتیست به من گفت که سکوت طولانی بین آنها حکمفرما شد . سکوتی که ژان باتیست در خلال آن ، سالن عظیم دفتر بناپارت را در قصر تویلری از نظرگذرانید . میز بزرگی که پایه های آن روی سر شیر قرار داشت به دقت نگاه کرد . سکوتی که در خلال آن ژان باتیست از پنجره سالن به آسما ن آبی رنگ پاریس و سربازان گارد ملی با روبان سه رنگ خیره شد . سکوتی که در آن شوهرم با خود اندیشید و گفت که همه ی مدیران استعفا داده و حکومت کنسولی را به رسمیت شناخته و جمهوری خود را در اختیار مردی گذارده اند تا جنگ خانگی را براندازد .
- کنسول بناپارت ، شما حق دارید . جمهوری به تمام افراد خود احتیاج دارد این شغل را قبول می کنم .
صبح روز بعد مورو و تمام نمایندگان بازداشت شده آزاد گردیدند . مهم تر اینکه به مورو شغل فرماندهی واگذار گردید . ناپلئون خود را برای نبرد جدیدی در ایتالیا حاضر می کرد . ژان باتیست به فرماندهی ارتش غرب منصوب شد و سواحل کانال مانش را علیه حملات انگلیس ها مستحکم کرد . او مجبور بود قسمت اعظم وقت خود را در ستادش در رنس بگذراند و هنگامی که اوسکار به سیاه سرفه مبتلا شد او در پاریس نبود . ناپلئون در نبرد مارنگو فاتح گردید و پاریس دیوانه وار در خوشحالی و سرور می رقصید و امروز تمام سربازان و واحدهای فرانسه در سراسر اروپا پراکنده اند زیرا ناپلئون همیشه در قراردادهای صلح درخواست اشغال شهر ها و ایالات بی شماری که اکنون تحت سرپرستی فرانسه هستند را می نماید .
هزاران چراغ در آب رودخانه سن می رقصند . امشب چراغ های رقصان رودخانه سن خیلی بیش از سابق است . سپس فکر کردم چیزی مثل پاریس اغوا کننده و در عین حال دیوانه کننده نیست . ولی ژان باتیست می گوید این روزها صد مرتبه بیش از سابق جنگ و مشاجره در پاریس وجود دارد . ولی من در موقعیتی بودم که به زحمت می توانستم قضاوت نمایم . ناپلئون به اشرافیان تبعید شده اجازه مراجعت داد . در سن ژرمن مجددا توطئه به وجود آمده . باغ ها و قصور مصادره شده مجددا به صاحبان آنها مسترد گردیده . مشعل داران در کنار کالسکه کوچک نوییل ها ، دومونتسکیوها ، و مونت موانسی ها حرکت می کنند . بزرگان و اشراف سابق ورسای با تکبر و دلفریبی در سالن های تویلری به حرکت آمده و در مقابل رهبر جمهوری خم شده و احترام کرده اند و روی دست بیوه بوهارنه که هرگز فرانسه را ترک نکرده و رنج و گرسنگی و فقر نچشیده خم شده و آن را بوسه زده اند . به راستی که ژوزفین معنی فقر را درک نمی کند . زیرا باراس قروض او را می پرداخت و ژوزفین با تالیین همان پیش خدمت سابق در مهمانی هایی که به افتخار «بستگان قربانیان گیوتین » داده می شد می رقصید . بعضی مواقع برای من بسیار مشکل است که نام و عنوان این همه شاهزاده و دوک و بارون را که به من معرفی شده اند به خاطر بیاورم .
صدای کریستین همان دخترک دهقانی سنت ماکزیم همسر لوسیین بناپارت را که در یکی از شب های بهاری در روی همین پل صحبت می کردیم به طور وضوح می شنوم .
- من از او می ترسم او قلب ندارد .
صدها و هزاران نفر به چشم دیدند و شاهد بودند که چگونه لوسیین برادرش را به پشت میز خطابه در مجلس پانصد نفری برد و همه دیدند که لوسیین چگونه با چشمان درخشان اولین فریاد زنده باد ناپلئون را در فضا طنین انداز کرد . یکی دو هفته بعد دیوار های تویلری می لرزیدند . زیرا این دو برادر لوسیین بناپارت وزیر داخله و ناپلئون بناپارت کنسول اول با یکدیگر دعوا و مشاجره می کردند و بر سر هم فریاد می زدند . اول درباره سانسور مطبوعات که جزو پیشنهادات ناپلئون بود مشاجره در گرفت . سپس در مورد تبعید نویسندگان به مشاجره پرداختند . ولی دائما درباره کریستین دختر قهوه چی سنت ماکزیم که ورود او به تویلری قدغن شده بود مشاجره و مخالفت ادامه داشت . نه وزارت لوسیین به طول انجامید و نه کریستین باعث مشاجره فامیلی گردید . کریستین آن دخترک چاق وسرخ و سفید دهاتی که خال هایی در صورت داشت پس از یک زمستان سرد و مرطوب شروع به سرفه کرد . رفته رفته خون در سرفه او پیدا شد . یک روز بعداز ظهر با او نشسته بودم و در مورد بهار و آتیه صحبت کرده و مجله مد را نگاه می کردیم . او که لباسی برودر دوزی طلایی داشته باشد می خواست و من گفتم :
- با این لباس به تویلری خواهی رفت و به کنسول اول معرفی خواهی شد و آن قدر زیبا خواهی بود که ناپلئون به لوسیین حسادت خواهد کرد رنگ او سفید شد و گفت :
- من از او می ترسم . او قلب و احساسات ندارد .
بالاخره با اصرار و پافشاری مادام لتیزیا ، ناپلئون تصمیم گرفت تا کریستین را در قصر تویلری بپذیرد و یک هفته بعد تصادفا و بدون مقدمه به برادرش گفت :
- فراموش نکن فردا شب همسرت را به اوپرا بیاور و به من معرفی کن .
لوسیین با سادگی جواب داد :
- متاسفم همسرم قادر نیست این دعوت پر افتخار را بپذیرد .
لب های نازک ناپلئون فشرده شد و مانند خط مستقیمی در آمد و گفت :
- لوسیین این دعوت است . امر کنسول اول است .
لوسیین سرش را حرکت داد و به صحبت پرداخت :
- همسرم نمی تواند امر و فرمان حتی کنسول اول را بپذیرد . زنم در حال نزع است ...!
زیباترین و گرانب ها ترین گل ها از طرف ناپلئون با جمله «زن برادر محبوبم کریستین - ن . بناپارت » درعزاداری و مراسم تدفین آن دخترک دهاتی فرستاده شد .
بیوه ژوبرتو که موهای قرمز و خال به صورت دارد خاطره کریستین را در انسان بیدار می کند . این زن با یک حسابدار ناشناس بانک ازدواج کرده بود . ناپلئون از لوسیین درخواست کرد که با دختر یکی از اشرافیان که از مهاجرت برگشته است ازدواج نماید ولی لوسیین با بیوه ژوبرتو در دفتر ازدواج حاضر گردید . بلافاصله پس از این ازدواج ناپلئون فرمان تبعیدی به نام لوسیین بناپارت تبعه فرانسه و عضو سابق مجلس پانصد نفری و وزیر سابق کشور صادر کرد . لوسیین قبل از عزیمت به ایتالیا یک مهمانی ترتیب داد که همه را دعوت کرد و روز بعد از پاریس عزیمت کرد و قبل از عزیمت به شوهرم گفت :
- آن روز می خواستم به جمهوری خدمت کرده باشم . این موضوع را می دانستی برنادوت ؟
- می دانم ولی آن روز تو بزرگترین اشتباه را مرتکب شدی .
در سال قبل بود که هورتنس چاق در اتاق خودش چنان با صدای بلند گریه می کرد که نگهبانان تویلری با وحشت و اضطراب به اتاق او نگاه می کردند . ناپلئون نا دختریش را با برادرش لویی بناپارت نامزد کرده بود . لویی آن جوان چاق پاپهن کوچکترین توجهی به هورتنس سفید رنگ پریده نداشت و هنرپیشه کمدی فرانسز را به او ترجیح می داد . اما ناپلئون از ترس سرافکند گی فامیل هورتنس را نامزد کرد ولی هورتنس به اتاق خود رفت ، در را به روی همه بست و فقط گریه کرد و فریاد زد و به مادرش نیز حتی اجازه ورود به اتاقش را نداد . بالاخره از قصر تویلری به جستوجوی ژولی پرداختند . ژولی با مشت خود آن قدر به در اتاق دخترک کوبید تا بالاخره در بازشد. ژولی از او سوال کرد :
- می توانم برای شما مفید باشم ؟
هورتنس سرش را حرکت داد .
- مرد دیگری را دوست داری این طور نیست ؟
گریه او قطع شد و صورتش حالت جدی به خود گرفت . ژولی تکرار کرد :
- یک نفر دیگر را دوست داری ؟
هورتنس به طور نامحسوسی سر خود را به علامت تایید حرکت داد :
- با پدرت در این خصوص مذاکره خواهم کرد .
هورتنس با نا امیدی شانه های خود را حرکت داد و ژولی گفت :
- آیا مرد دلخواه تو جزو کارمندان و افسران کنسول اول است ؟ آیا از نظر پدرت منطقی و مورد توجه می باشد ؟
هورتنس جواب نداد . اشک از چشمان درشت و وحشت زده از سرازیر شد .
- شاید این مردی که مورد توجه تو است با دیگری ازدواج کرده ؟
لب های هورتنس از یکدیگر باز شد . اول لبخندی زد و سپس ناگهان شروع به خنده نمود . به صدای بلند می خندید و می خندید . خنده وحشت آور او مانند دیوانگان بود .
ژولی شانه های او را چسبید .
- ساکت باش . ساکت شو هورتنس ... اگر خنده ات را قطع نکنی پزشک را احضار خواهم کرد .
هورتنس هنوز می خندید . صبر و حوصله ژولی پایان یافت و سیلی محکمی به صورت او زد .
هورتنس در اثر ضربه سیلی ساکت شد . دهان گشادش را جمع کرد . چند نفس عمیق کشید و وقتی کاملا آرام گرفت آهسته گفت :
- من او را دوست دارم .

********************

ژولی که هرگز تصور امکان چنین عشقی را نمی برد سوال کرد :
- آیا می داند که تو او را دوست داری ؟
هورتنس سرش را حرکت داد و با تلخی گفت :
- او تقریبا همه چیز را می داند و آنچه را که نداند از آقای فوشه رئیس پلیس خواهد پرسید .
ژولی برخاست ، دست هورتنس را گرفت و گفت :
- بهتر است با لویی بناپارت ازدواج کنی . لویی برادر سوگلی او است .
جشن ازدواج هورتنس نادختری ناپلئون با لویی بناپارت چند هفته بعد اجرا شد . پولت سرمشقی برای هورتنس بود . پولت خواهر ناپلئون با شدت علیه ازدواج خود اعتراض می کرد و ناپلئون عملا او را مجبور نمود که با ژنرال لوکلرک ازدواج نماید . وقتی برادرش او را مجبور کرد که با شوهرش به سن دومینگو برود با تلخی و تاثر گریه می کرد . بالاخره با اشک و ناله به همراهی لوکلرک به سن دومینگو رفت . ژنرال لوکلرک در سن دومینگو در اثر تب زرد فوت کرد . پولت چنان متاثر و پریشان شد که موهای طلایی خود را چید و روی تابوت ژنرال گذاشت . این عمل او در نظر کنسول اول علاقه فنا ناپذیر پولت به شوهر فقیدش را ثابت می کرد . ولی من با این عمل پولت مخالف بودم و معتقدم که پولت هرگز ژنرال لوکلرک را دوست نداشت . ولی معذالک باید لااقل به طریقی ثابت می کرد که به شوهرش علاقه مند بوده است .
موهای پولت مجددا رشد کرد حلقه های طلایی آن شانه هایش را زینت داد . ولی ناپلئون تصمیم گرفت که پولت حلقه های زلفش را با شانه های مروارید قیمتی آرایش نماید . البته این شانه مروارید قیمتی یکی از افراد فامیل بورگیز بود .
بورگیز یکی از قدیمی ترین فامیل و نجبای ایتالیا است که با تمام دربارهای اروپا نسبت و بستگی دارد .
ناپلئون عملا کنت کامیلو بورگیز آن پیر فرتوت را که دستهایش در اثر ضعف می لرزید به طرف خواهر محبوبش پولت راند .
درحالی که برای آخرین بار به آب ساکت و آرام رودخانه سن خیره شدم با خود اندیشیدم چرا فقط من ؟ چرا آنها تصور می کنند که فقط من تنها شخصی هستم که ممکن است در این کار موفقیت داشته باشم . به طرف درشکه رفتم و گفتم :
- قصر تویلری .
با یاس و نا امیدی طرح ملاقات خود را با ناپلئون مطالعه کردم . این دوک انهین یکی از افراد فامیل بوربون است که ظاهرا جیره خوار انگلیسی ها می باشد و جمهوری فرانسه را تهدید می کند و می خواهد آن را مجددا به خانواده بوربون برگرداند . این دوک در سرزمین فرانسه بازداشت نشده بلکه او را در شهر کوچکی به نام اتنهیم در کشور آلمان توقیف کرده اند . چهار روز قبل ناپلئون ناگهان دستور داد به این شهرک کوچک حمله کنند . سیصد نفر سرباز پیاده نظام از رودخانه رن گذشته دوک را دستگیر کردند و به فرانسه آوردند . دوک اکنون در استحکامات وینسن زندانی و در انتظار سرنوشت تاریک خود می باشد .
امروز یک دادگاه نظامی او را به جرم خیانت به کشور و ایجاد توطئه برای نابودی کنسول محکوم کرد . حکم اعدام او نزد ناپلئون فرستاده شده است او می تواند حکم را تایید کند یا او را عفو نماید .
اشرافیان قدیمی که اکنون دائما به ملاقات ژوزفین می روند از او استدعا کردند تا از ناپلئون درخواست نماید دوک انهین مورد عفو و بخشش قرار گیرد . ژوزفین سعی کرد هنگام غذای ظهر در این مورد با او صحبت کند . ولی ناپلئون با جمله «ژوزفین ناراحتم نکن » دهان او را بست . هنگام شب ژوزف درخواست ملاقات کرد . ناپلئون به وسیله منشی اش از منظور ملاقات جویا شد . ژوزف به منشی توضیح داد و گفت که «درخواستی به نام عدالت » از کنسول اول دارد . ناپلئون به وسیله منشی پیغام فرستاد که نباید مزاحمت کنسول اول را فراهم نمود .
ژان باتیست هنگام شب سر میز غذا به طور غیر عادی ساکت بود . ناگهان مشت خود را روی میز کوبید و گفت :
- می دانی بناپارت چه کرده است ؟ با کمک سیصد نفر سرباز یک دشمن سیاسی را در سرزمین خارجی دستگیر کرده ، به فرانسه آورده و تسلیم محاکمات نموده . این عمل او برای هر فردی که دارای کوچکترین احساسات بشری باشد بزرگترین توهین مانند سیلی است .
با وحشت پرسیدم :
- با این زندانی چه خواهد کرد ؟ ناپلئون نمی تواند او را اعدام کند .
ژان باتیست که بسیار غضبناک و وحشت زده بود ، جواب داد :
- ناپلئون سوگند وفاداری به جمهوری یاد کرده ، سوگند یاد کرده است که حافظ و پشتیبان حقوق بشر باشد .
دیگر در این خصوص باهم صحبتی نکردیم ولی من به حکم اعدام دوک که هم اکنون روی میز ناپلئون و در انتظار نوک قلم او بود می اندیشیدم . برای در هم شکستن این سکوت خفه کننده گفتم :
- ژولی به من گفت که ژرم بناپارت موافقت کرده است همسر آمریکاییش را طلاق دهد .
ژرم همان بچه خطرناک اکنون افسر نیروی دریایی است و در یکی از مسافرت های دریایی تقریبا به وسیله انگیسی ها دستگیر شد .
برای آنکه بتواند از محاصره انگلیسی ها فرار کند در یکی از بنادر آمریکا پیاده شد و با دختر جوانی به نام الیزابت پاترسون که اهل بالتیمور است ازدواج کرد . ژرم در جواب اعتراض ناپلئون نوشت که همسرش متمول است .
- امور خانوادگی ناپلئون مورد توجه من نیست .
در همین موقع صدای درشکه ای که در مقابل منزل متوقف شد به گوش رسید . گفتم :
- ساعت ده شب است ، در این وقت شب کسی به ملاقات شما می آید ؟
فرناند وارد اتاق غذاخوری شد و ورود مادام لتیزیا بناپارت را اعلام کرد .
بسیار نگران شدم زیرا هرگز مادر ناپلئون به منزل ما نیامده بود ولی اکنون پشت سر فرناند ایستاده است .
- شب بخیر ژنرال برنادوت . شب بخیر مادام ژنرال .
در این سال های اخیر مادام لتیزیا نه تنها پیر نشده بلکه جوان تر هم به نظر می رسد . صورت لاغر او که در اثر کار و زحمت فرسوده و شکسته بود اکنون پر شده و چروک های اطراف دهانش محو گردیده ولی گرد نقره ای رنگ روی موهایش دیده می شود . مثل همیشه موهایش را مانند زنان دهاتی به عقب شانه کرده و پشت سرش گره زده بود . چند حلقه کوچک مو به روش پاریسی ها جلو پیشانیش دیده می شد . این گونه آرایش به صورت او نمی آید .
او را به سالن پذیرایی راهنمایی کردیم . نشست و آهسته دستکش های خاکستری کم رنگش را بیرون آورد . نتوانستم از نگاه کردن به دست های او و انگشتر بزرگ الماسی که ناپلئون از ایتالیا برای او خریده بود خودداری کنم .
آن دست های ترکیده و قرمز که چند سال پیش دائما مشغول شستن لباس بود از خاطرم گذشت . مادام لتیزیا فورا پرسید :
- ژنرال برنادوت آیا باور می کنید و تصور می نمایید که پسرم این دوک انهین را اعدام کند ؟
ژان باتیست با احتیاط جواب داد :
- کنسول اول خیر ولی دادگاه او را محکوم کرده است .
- دادگاه میل و دستور پسرم را اجرا می کند . آیا معتقدید که پسرم حکم دادگاه را اجرا می نماید ؟
- نه تنها ممکن ، بلکه محقق است . زیرا من دلیل دیگری برای توقیف و محاکمه او نمی بینم . به علاوه دوک انهین حتی در سرزمین فرانسه توقیف نشده .
مادام لتیزیا به انگشترش خیره شد ه و جواب داد :
- متشکرم ژنرال برنادوت ، آیا می دانید چرا پسرم این عمل را انجام داد ؟
- خیر مادام .
- تصور هم نمی توانید بکنید ؟
- باید بگویم خیر !
مجددا ساکت گردید . روی مبل نشسته به جلو خم شد و مانند زنان دهاتی بسیار خسته که فقط چند لحظه وقت استراحت دارند هر دو پایش از هم باز بود .
ژان باتیست جواب نداد دستش را به طرف سرش برد و موهایش را مرتب کرد . کاملا متوجه بودم که چگونه از این مکالمه رنج می برد . مادام لتیزیا باز سر خود را بلند کرد درحالی که چشمانش از هم باز شده بود گفت :
- این حکم اعدام جنایت است . یک جنایت و آدم کشی پست و مبتذل است .
ژان باتیست با ناراحتی گفت :
- مادام شما نباید این قدر نگران و ناراحت باشید .
مادام لتیزیا هر دو دست خود را بلند کرد و صحبت او را قطع کرد و گفت :
- می گویید نگران نباشم ؟ پسرم در شرف اجرای جنایتی است و من ، مادر او در چنین موقعی قادر به خودداری باشم ؟
نزد او رفته کنارش نشستم و دستش را گرفتم . انگشتانش می لرزید . آهسته گفتم :
- ممکن است ناپلئون دلایلی سیاسی برای این کار داشته باشد .
با صدای بلند گفت :
- اوژنی ساکت شو .
و سپس مستقیما به چشمان برنادوت خیره شد .
- جنایت پسرم قابل بخشش نیست . ژنرال دلایل سیاسی برای ....
شوهرم به آرامی گفت :
- مادام شما چند سال قبل پسرتان را به دانشکده افسری فرستادید . آنجا او را افسر تربیت کردند . خانم ممکن است پسر شما کمتر از شما ارزشی برای جان یک فرد قایل باشد .
مادام لتیزیا با ناامیدی سرش را حرکت داد :
- ژنرال این امر با مرگ و زندگی یک فرد در جبهه جنگ اختلاف فاحشی دارد . دوک را برای اعدام به فرانسه آورده اند . فرانسه با اعدام این فرد احترام خود را بین سایر ملل از دست خواهد داد . نمی خواهم ناپلئون ، پسرم یک جنایتکار باشد . آیا منظور مرا می فهمید ؟
شوهرم پیشنهاد کرد و گفت :
- مادام شما باید با خود او صحبت کنید .
ادامه دارد...
نویسنده: آن ماری سلینکو




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب دزیره- قسمت بیست و ششم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات