حکایت طمع شاعرانه

حکایت/ طمع شاعرانه

باشگاه خبرنگاران/ شاعری بود به نام «ابودلامه» روزی شعری برای «ابوالعباس» حاکم شهر گفت. ابودلامه در آن شعر از ابوالعباس بسیار تعریف کرده بود. ابوالعباس گفت: «شعر خوبی بود، در عوض آن چه می خواهی؟» ابودلامه گفت: «ای امیر ! یک سگ شکاری می خواهم.» امیر دستور داد که یک سگ شکاری به او بدهند. ابودلامه گفت: «ای امیر! من مردی شاعرم و نمی توانم پای پیاده به دنبال این سگ بروم، باید اسبی هم داشته باشم.» امیر دستور داد که یک اسب هم به او بدهند. ابودلامه گفت: «ای امیر! اگر من چند شکار به دست بیاورم، نمی توانم آن ها را حمل و نقل کنم.» امیر دستور داد که یک مرد باربر هم به او بدهند. ابودلامه گفت: «این مرد که نمی تواند به تنهایی شکارها را به دوش بکشد.» امیر گفت: «یک شتر هم به او بدهید.» ابودلامه گفت: «وقتی شکاری به دست آورم نمی توانم آن همه گوشت را بدون نان بخورم. باید مزرعه ای داشته باشم تا در آن گندم بکارم و نان به دست بیاورم. » امیر گفت: « دو هزار متر زمین هم به او بدهید، هزار متر آن آباد باشد و هزار متر آن خراب.» ابودلامه گفت: «ای امیر! زمین آباد خوب است و دستتان درد نکند اما زمین خراب به چه درد من می خورد؟! این همه بیابان مال کسی است که بتواند آن را آباد کند. اگر ممکن است به جای آن هزار متر زمین خراب، صد متر از زمینی که خزانه خود را در آن جا ساخته اید به من بدهید.» امیر گفت: «خزانه را خالی کنید و زمین آن جا را به او بدهید.» ابودلامه گفت: « اگر آن جا را خراب کنند که آبادانی اش از بین می رود.» امیر خندید و گفت: « هزار دینار و دو هزار متر زمین آباد به او بدهید!»
برگرفته از جوامع الحکایات

[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «حکایت طمع شاعرانه» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات