قصه شب ایرانی پریچهر- قسمت هفدهم

قصه شب ایرانی/ پریچهر- قسمت هفدهم

آخرین خبر/ در زندگی انسان گاهی دیگران سرنوشت را تعیین می کنند. زمانی که به گذشته باز می گردیم به لحظاتی برخورد می کنیم که با یک اتفاق ساده، دیگران توانسته اند زندگیمان را دگرگون کنند. این داستانی است از یک زندگی.


هومن- پاشو بابا تو هم فقط از عشق و عاشقی غش کردن و از حال رفتنش رو یاد گرفتی؟ یکی میشه مثل اون فرهاد که با تیشه توی کوه مترو درست می کنه! یکی میشه این فرهاد! فرهاد چرتی ندیده بودم! خوبه حالا خونه شیرین دو تا قدم اون ور تره ها! اگه یه رقیب مثل خسرو پرویز داشتی چیکار می کردی؟
من- برو هومن حوصله ندارم. می خوام بخوابم.
هومن- پاشو یه دوش بگیری سرحال می آی. بعدش هم بریم ناهارتو بخور ضعف می کنی ها!
من- کی بتو گفته که من ناهار نخوردم؟ لیلا؟
هومن- چه فرق می کنه؟ ماشالا تو این خونه همه بی سیم ها هواست! تمام خونه رو این آقای رادپور میکروفن و دوربین مخفی کار گذاشته! تو دستشویی انگشت تو دماغمون کنیم تا پتل پورت همه می فهمند! دزد مخفی سرنا پیدا شده!
یه مهمونی کوفتی رفتیم خبرش انعکاس جهانی پیدا کرد! ان دو تا ورپریده از دماغمون در اوردند! پاشو دیگه تو هم. می گه:
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد.
یعنی در واقع باید گفت
دیشب صدا و تصویر از خونه تون نیومد گویا ز قهر فرگل فرهاد هالوی ما از حال رفته باشد.
خنده ام گرفت و بلند شدم. حمام کردم و با هومن پایین رفتیم.
هومن- فرهاد می خوای برم با فرگل صحبت کنم؟
من- نه هومن جون درست نیست. خودم باید یه کاری کنم.
لیلا- سلام . چطوری؟(با خنده)
من- سلام . خوبم. عالی! مادر هنوز برنگشته؟
لیلا- رفته خونه خاله توری(دوباره خندید) فکر کنم رفته خواستگاری شهره!
هومن- لیلا جون تو دیگه نمک رو زخم این خاله مرده نپاش! این بدبخت رو که خدا زده! باید دست افتاده رو گرفت نباید تو سرش زد که! بیچاره عاشق شده همین براش کافیه. قیافه اش رو ببین! مثل جوکی های هندی شده!
خندیدم و به هومن گفتم: گم شو هومن حوصله ندارم.
لیلا- برات ناهار بیارم؟
من- اشتها ندارم. نه.
لیلا- دیروز هم که ناهار نخوردی! مریض می شی ها!
من- دیشب شام خوردم الان سیرم.
سیگاری روشن کردم و روی مبل نشستم.
هومن- عشق آخر بدنم را به سر دار کشید! پدرت بسوزه شهره که پدرمون رو در آوردی! پاشو بریم خونه فرگل. من صداش می کنم بگو غلط کردم. چیز خوردم . قال قضیه رو بکن دیگه!
من- کار بدی نکردم که هومن جون! تو خودت اونجا بودی من چه کار بدی کردم؟
گفتم که چون قول داده بودم باید بهش عمل می کردم فقط اشتباهم این بود که قبلا به فرگل نگفتم. گذاشته بودم توی کارخونه وقتی دیدمش بگم. بدشانسی اینه که این فرگل خیلی لجبازه! نذاشت من حرف بزنم.
هومن- راست می گی. خیلی لجبازه. به نظر من بهتره که اصلا ولش کنی. می رم برات همین شهره رو اول ترکش می دم بعد می گیرمش واسه ات! یه هفته ای ترک می کنه!
من- هومن چی می گی ؟
هومن- اخلاقش رو می گم! منظورم اینه که لات بازیهاش رو ترک می کنه! چند روز آموزش ببینه گردش و ددر و ماشین بازی و رفیق بازی از سرش می افته!
لیلا- شما هومن نمی خواد فکر فرهاد باشی خیلی زرنگی کلاه خودت رو بگیر باد نبره!
هومن- چشم غلط کردم!( دستش رو روی دهانش گذاشت)
لیلا در حالی که می خندید گفت:
فرهاد درسته که اشتباه کرده و خودش هم قبول داره اما دلش پاکه کارش درست می شه.
هومن- این فرهاد یه دیو سیرتیه که نگو! مگه مثل منه که از گناه خودش پشیمون بشه و توبه کنه! یه دقیقه پیش می گفت کار بدی نکردم! این خلق و خوی اصغر قاتل رو داره! پای چوبه دار هم که بره اعتراف نمی کنه!
من- خفه شی هومن که یه دقیقه هم نمی تونی خودت رو نگه داری!
نیم ساعتی هومن چرت و پرت می گفت و ماهارو می خندوند که زنگ زدن. لیلا آیفون رو برداشت و بعد از سلام گفت بیا تو و در رو باز کرد.
من- مادره؟
لیلا با خنده- نه همسره! فرگل خانمه!
از هولم همچین بلند شدم که جاسیگاری از رو پاهام افتاد زمین و شکست.
هومن- خبه. چه خبرته؟ هول نشو اولشه! چند وقت که از ازدواجتون گذشت این جاسیگاری رو تو سر همدیگه می شکونید!
لیلا- هومن!
هومن- ببخشید غلط کردم!
زود رفتم جلوی در. چند دقیقه طول کشید تا فرگل به ساختمان رسید تا دیدمش جا خوردم مثل همیشه خوشگل و قشنگ و ناز بود. تعجبم از این بود که سه تا دسته گلی که دیروز و امروز براش خریده بودم و دور انداخته بودم دستش بود. یکیش تقریبا پزمرده بود ولی دوتای دیگه تازه تازه بود. مونده بودم که اینهارو از کجا آورده!
هومن راست می گفت تو این خونه و تو کارخونه انگار تمام حرکات ما زیر نظر این خانم ها بود!
آروم و خونسرد جلوی من اومد و گفت: سلام فرهاد خان.
بعد هر سه تا دسته گل رو به دست من داد و به طرف لیلا رفت و با اونها سلام و علیک کرد من همونطور مات نگاهش می کردم. هومن به طرف من اومد و پرسید: فرهاد چیه؟ گل بارون شدی!
جریان گلهارو بهش گفتم و گفتم که اونهارو دور انداخته بودم ولی نمی دونم چطور دست فرگل رسیده!
هومن- دیدی گفتم تحت نظریم! آخ آخ! جاسوسها محاصرمون کردن! فرهاد از خودت دفاع کن! دامی برای جیمز باند! فرهاد حتی دستشویی نرو که تحت نظریم!
چند دقیقه بعد فرگل به طرف من اومد و گفت:
فرهاد خان اینارو اوردم بهتون پس بدم در ضمن بهتون بگم همه چیز برای من تموم شده! خداحافظ( و رفت. اونقدر محو صورتش و حرف زدنش شده بودم که نفهمیدم چی گفت)
همونطور گل به دست ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه می کردم. از بس دلم براش تنگ شده بود چشم ازش ور نمی داشتم!
هومن- اوووو! حواست کجاست پخمه! این گلها بهانه بود! می دونه تو عرضه نداری بری در خونه شون خودش اومده! بدو دیگه! بدو دنبالش بگو غلط کردم! چیز خوردم! حداقل بدو جلو تا واق واق بکن!
بگو شهره خره! بدو دیگه!
دنبالش دویدم و صداش کردم.
- فرگل صبر کن می خوام باهات حرف بزنم.
ایستاد.
من- فرگل یه دقیقه بیا بشین کارت دارم.
فرگل – کار دارم. باید برم.
ناراحت شدم و گفتم:
خوب برو! حالا که دلت نمی خواد با من حرف بزنی برو. اما اگه حتی کمی از احساسی که من نسبت بتو دارم تو به من داشتی راضی نمی شدی که لحظه ای غم رو تو چشمام ببینی!
حالا که تو اینطوری می خوای خوب برو. برو اما بدون که شرط عشق هیچ شدن!
به طرف نیمکت های ته باغ رفتم و روی یکی از اونها نشستم. شمشادها و بوته های رز طوری قرار گرفته بود که نیمکت ها رو محصور کرده بود و دید نداشت. نمی تونستم ببینمش لحظه ای بعد زمانی تونستم او رو ببینم که از در خونه خارج شد.
سیگاری روشن کردم. از ناراحتی انگار تب کرده بودم. احساس کردم که دلم می خواد روی سنگفرش های کف باغ دراز بکشم. بلند شدم و همین کار رو کردم. چشمهامو بستم. خنکی سنگها احساس آرامشی درونم ایجاد کرد. دلم می خواست همین جا بخوابم.
- بلند شو. سرما می خوری! زمین خیسه!
چشمامو باز کردم. فرگل بود. بالای سرم ایستاده بود.
من- چرا برگشتی؟ در عشق دو دلی و تردید نیست! بی تردید باید هیچ شد!
عشق موندنه نه رفتن! باید بومی این شهر باشی تا غربت نگیردت!
باید اهل این دیار بود . یکبار که رفتی دیگه رفتی. برگشتن بی فایده اس!
دوباره چشمهامو بستم.
فرگل- نرفته بودم که برگردم. پدرم دم در منتظرم بود بهش گفتم بره. از روز اول وقتی اومدم موندم! راه رفتن رو بلد نیستم تنهایی نمی تونم برم می ترسم!
بلند شدم و نشستم و گفتم:
وقتی به دروازه این شهر رسیدی نباید بترسی. پشت سرت رو هم نباید نگاه کنی.
نباید پشیمون بشی ممکنه در اطرافت سایه های وحشتناک ببین ولی فقط باید به جلو نگاه کنی . باید از خودت مطمئن باشی . باید از طرفت مطمئن باشی . وقتی گفت بریم باید بری نباید بترسی.
فرگل- دیگه نمی ترسم. هر وقت خواستی بریم من حاضرم.
دوتایی مدتی بدون حرف شروع به قدم زدن کردیم.
فرگل- چرا دو روزه چیزی نخوردی؟صورتت رو هم که اصلاح نکردی! شدی مثل فرهاد واقعی!
من- امروز اومدم در خونه تون اما هر کاری کردم نتونستم زنگ بزنم.
فرگل- از پشت پنجره دیدمت! یعنی می دونستم که حدود اون ساعت به خونه بر می گردی. منتظرت بودم. وقتی اومدی خیلی خوشحال شدم.
فهمیدم که خجالت می کشی زنگ بزنی . دلم می خواست یه جوری کمکت کنم یعنی یا پنجره رو باز کنم یا نمی دونم یه کاری بکنم که تو من ور ببینی ولی همون موقع پدر هم اومد کنارم ایستاد وقتی تو رو دید که اونجایی اون هم فهمید که خجالت می کشی زنگ بزنی به من گفت که صدات کنم. اما جلوی پدرم نتونستم. وقتی تو رفتی گریه ام گرفت. پدرم رفت بیرون و گلی که برام اورده بودی برداشت.
من- اون دوتای دیگه چی؟
خندید و گفتک پدرن! اونها رو هم پدرت موقع برگشتن از کارخونه برام آورد. هر سه تایی شون خیلی قشنگ بودن فرهاد ! ممنون. وقتی بهشون نگاه می کردم دلم گرم می شد.
اومدن امروز هم بهانه بود! لیلا گفت که این دو روزه توی خونه هیچی نخوردی. ترسیدم طوریت بشه! نگاهم کرد و خندید و. بعد گفت برو صورتت رو اصلاح کن
دست به صورتم کشیدم و بهش خندیدم.
من- دلم خیلی برات تنگ شده بود فرگل! حوصله هیچ چیز رو نداشتم. من ، تورو خیلی دوست دارم فرگل! دیگه باهام قهر نکن.
فرگل – تو هم از این به بعد همه چیز رو اول به خودم بگو باشه؟ حالا بیا بریم یه چیزی بخور زندت به درد من می خوره!
من- فرگل تو پریچهر خانم رو می شناسی؟
خندید و گفت لیلا یه چیزهایی برایم تعریف کرده اما دلم می خواست خودت برام بگی! شروع کردم همونطور که به طرف خونه قدم می زدیم خلاصه داستان پریچهر خانم رو تعریف کردن
فرگل- صبر کن گلها رو بردارم، یادگاری اولین قهرمون!
من- یادگاری اولین آشتی مون!
فرگل- آره اولین آشتی ! اما دیگه بدون قهر!
مادرم شب حدود ساعت ده بود که برگشت. من و هومن دو تایی تو باغ با هم صحبت می کردیم. به محض اینکه وارد خونه شد و ما دو نفر رو دید گفت: هر دوتایی تون بیاین تو ساختمون کارتون دارم.
من و هومن سلام کردیم تا حالا مادرم رو اینقدر عصبانی ندیده بودم وقتی به ساختمون وارد شدیم پدرم از دیدن چهره مادرم جا خورد.
پدر- چی شده ستاره؟
مادرم- با توری حرفم شده. چیزی نیست. فرهاد جریان این مهمونی چی بود؟
من- چطور مگه مادر؟ طوری شده؟
هومن- با اجازتون من برم باید چند تا چیز بخرم.
مادرم- این وقت شب؟ چی می خوای بخری؟
هومن- دو تا زیر شلواری! یکی واسه خودم و یکی واسه فرهاد! (پدرم و من خندیدیم. مادرم گفت برو بشین خود رو لوس نکن) بعد رو به من کرد و گفت : فرهاد تعریف کن! جریان اون بسته رو هم بگو!
من- کدوم بسته؟ ( و به پدرم نگاه کردم)
مادر- توری بهم گفت. تعریف کن.
جریان رو براش تعریف کردم. وقتی تموم شد مادرم به هومن نگاه کرد که هومن هم با سر تایید کرد.
مادر- توری می گفت که این خبر رو بهشون خیلی ناگهانی و بد گفتی. بعد از اینکه تو رفتی غش کرده و حالش بد شده!
هومن- ببخشید فرهاد باید این خبر رو چطوری به توری خانم می داد که غش نکنه؟ حتما باید می گفت توری جون ترو خدا ناراحت نشی ها اصلا چیز مهمی نیست! شهره جون افتاده تو یه باند مواد مخدر! همین روزها هم می گیرندش می برن شورآباد! اا ناراحت نشو می گن اون جا آفتاب خوبی داره جون می ده باری برنزه شدن! آب و هواش تقریبا مثل جنوب فرانسه اس!
مادرم خندید . من و پدرم هم خنیدیدیم.
مادر- خب شماها کار خوبی کردید. توری تلافی مشکلش رو می خواد یه جای دیگه خالی کنه!
من- مادر شب مهمونی به محض رسیدن با یه پسره نمی دونم اسمش چی بود دست به دست شدن! البته شهره کنار من نشسته بود ولی خوب کلا یه دختر خونواده داار که این کارا رو نمی کنه
هومن به حالت مسخره برگشت و گفت: واقعا آدم حظ می کنه از این سیستم تربیتی! دقیق مثل آخرین متد اروپایی بچه تربیت کردن! توی اصول آموزشی یه واو رو هم جا ننداختن! هم اموزش هم پرورش! هم تربیت هم تفریح! ده دقیقه درس بیست و چهار ساعت تفریح!
حالا یه نفر هم تو این مملکت پیشرفت شگفت انگیزی کرده حسودیت می شه؟
پدرم خندید و گفت- پدر سوخته اگه همه بخواهیم از این پیشرفتها کنیم باید صد تا کارخونه منقل سازی تاسیس بشه!
همه خندیدیم. لیلا چایی اورد و دور هم نشستیم.
هومن- لیلا خانم کاش شما هم کمی پیشرفت می کردی! حداقل یه دونه ماری جوانایی چیزی! این طوری که نمی شه باید ترقی کرد!
فرخنده خانم- خوب لیلا جون تو که داری درس می خونی چه عیبی داره این چیز اسمش چیه؟ مال جوونهاست! اونم بخونی. هومن خان راست می گه باید پیشرفت کرد.
همه زدند زیر خنده. لیلا که از خنده نمی تونست حرف بزنه.
من- هومن خفه نشی. فرخنده خانم مال جوونها نه ماری جوانا! یه جور ماده مخدره مثل حشیش!
فرخنده خانم- وا خدا مرگم بده! واسه پیشرفت ادم باید منقلی بشه؟
هومن بلند شد و دست فرخنده خانم رو یه دفعه بوسید و گفت:
قربون مادرزن ساده ام برم. ماه به خدا!
مادر- خوب فرهاد خان شنیدم گفتی من اصرار دارم با شهره ازدواج کنی؟
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
هومن- نه بابا این فرهاد به شهره نمی خوره! این هنوز فرق یه تخته حشیش با یه بشقاب حلوارو نمی دونه چیه!
مادر- من اصرار داشتم سر و سامون بگیری. هم تو هم هومن.
مرد باید به یه سنی که رسید ازدواج کنه. تو فکر کردی اگر این چیزها رو قبلا می دونستم اصلا اجازه می دادم تو با شهره جایی بری؟ از جون بچه ام سیر شدم؟!
همین هومن هم اگه ازش اطمینان نداشتم نمی ذاشتم طرف لیلا بره. باهاش سلام علیک کنه چه برسه به ازدواج! این فرگل هم خیلی دختر خوب و خانواده داریه. خانمه و نجیب. خوشگل هم هست.
من راضیم به امید خدا اگه قسمت باشه حاضر باش فردا شب قراره بریم صحبت کنیم . شام می ریم خونه اقای حکمت.
هومن و لیلا و فرخنده خانم شروع کردن به دست زدن و مبارکباد رو خوندن. بقدری خوشحال بودم که دلم می خواست بپرم و پدر و مادرم رو ببوسم.
صبح سرحال بیدار شدم و بعد از صبحانه و حمام ب طرف کارخونه حرکت کردم. وارد دفتر که شدم فرگل سلام کرد.
من- سلام چطوری؟ خبر داری؟
فرگل- اگه منظورت شام امشبه. آره خبر دارم.
من- فرگل بیا در مورد زندگیمون صحبت کنیم.
فرگل- حالا وقت کار کارخونه اس! امشب که اومدی با هم صحبت می کنیم.
قبول کردم و به دفتر خودم رفتم. تمام روز رو با خوشحالی کار کردم. نفهیمدم چطوری وقت گذشت. سر ساعت یک موقع ناهار فرگل با یه بشقاب برنج و خورشت قورمه سبزی به دفترم اومد.
من- دستت درد نکنه. تو هم بیا با هم غذا بخوریم.
فرگل- هنوز نه. زوده. وقتی امشب به طور رسمی اومدید خواستگاری دیگه می تونیم راحت با هم رفت و آمد کنیم. ناهار خوردیم و ساعتی بعد پدرم اومد و ما به طرف خونه حرکت کردیم.
من- فرگل خیلی خوشحالم. دلم می خواد زودتر شب بشه!
فرگل- من هم خوشحالم.
من- فرگل من تا حالا نتونستم که یه دل سیر با تو صحبت کنم.
فرگل- باید چند روز دیگه ام صبر کنی دیگه چیزی نمونده
من- حالا شام چی درست کردی؟خودت غذا رو پختی؟
فرگل- یکی از غذاهارو . بقیه اش رو مادرم درست کرده.
من- خوب اون که تو درست کردی چیه؟
فرگل- شب که اومدی بهت می گم.
چند دقیقه بعد رسیدیم. وقتی پیاده می شد پرسید: فرهاد تو کاملا فکرهاتو کردی؟
من- خیلی وقته که فکرهامو کردم. تو چی؟
فرگل- می خواستم بگم که فرهاد من از امشب به بعد تقریبا همسر تو می شم. تمام امیدم بعد از خدا به توست. تو باید مواظب من باشی یعنی تنهام نذاری. من می ترسم!
پیاده شدم و به طرفش رفتم.
- از چی می ترسی فرگل؟ مگه طوری شده؟ نکنه من رو خیلی دوست نداری! یعنی ای از من بدت نمی اد ولی خیلی هم دوستم نداری!
فرگل- خداحافظ فرهاد. شب منتظرتم. از این فکرها هم نکن.
به خونه برگشتم دلشوره عجیبی داشتم.اضطزاب دست از من بر نمی داشت. بهتر دیدم کمی بخوابم. سرم رو روی بالش نگذاشته بودم خوابم برد. خوابی عجیب! وقتی بیدار شدم جز قسمتی از خواب بقیه رو فراموش کرده بودم. در اون قسمت فرگل رو می دیدم که در یک طرف باغ ایستاده بود و من طرف دیگه . داشتیم به طرف هم اومدیم ولی هر چه بیشتر راه می رفتیم از هم دورتر می شدیم.
از خواب پریدم. خیس عرق بودم. خیلی ترسیده بودم چند دقیقه ای که گذشت خنده ام گرفت. خوشحال بودم که فقط یک خواب بود هر چند که کمی دلم رو چرکین کرده بود!
بلند شدم و حمام کردم و به طبقه پایین رفتم. دلم می خواست با یکی حرف بزنم. لیلا حمام بود. زنگ زدم به هومن و بعد از سلام و این حرفها گفتم: پاشو بیا اینجا حوصله ام سر رفته لباسهات رو هم بیار از همین جا با هم بریم.
هومن- از حالا؟ ساعت هنوز شش نشده! طوی شده؟
من- آره نمی دونم چرا دلم شور می زنه!
هومن- باشه. الان می آم. چیزی نیست دفعه اول که می ری خواستگاری . چند بار که رفتی عادت می کنی!
چند دقیقه بعد هومن اومد و با هم نزدیک در روی نیمکت نشستیم. خوابم رو براش تعریف کردم.
هومن- دست بردار! اضطراب داشتی خوابیدی خواب چرت و پرت دیدی! یه ساعت دیگه همه رو فراموش می کنی. به ستاره خام می گم یه تنقیه ات بکنه خوب شی ! رو دل کردی!
خلاصه مرتب با من شوخی کرد تا کم کم آروم شدم. ساعت حدود هفت و نیم بود که پدرم لباس پوشیده پایین اومد و گفت: حاضر نشدید هنوز ؟دیر شد!
نیم ساعت بعد همگی تو سالن خونه اقای حکمت روی مبل ها نشسته بودیم و همه با هم مشغول تعارف کردن بودند. من فقط حواسم به فرگل بود. بقدری قشنگ شده بود که دلم نمی خواست ازش چشم بردارم. بعد از آوردن چای روی مبلی کنار من نشست. دقیقه ای صحبتهای متفرقه بین پدر و مادرم و خانم و آقای حکمت رد و بدل شد که فرخنده خانم گفت:
از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است!
پدر- زنده باشی فرخنده خانم. پس بریم سر اصل مطلب. جناب حکمت این پسر من و این هم شما.اگه صلاح می دونید به غلامی قبولش کنید اگر هم نه که باز ما دوست و مخلص شماییم!
حکمت- پسر خودمه باور کنید بیشتر از فرگل نباشه کمتر دوستش ندارم!
مادرم- شما لطف دارید ممنون.
آقای حکمت- من فرهاد خان رو قبل از خارج رفتنش خوب می شناختم. بسیار مورد علاقه من بود. در این مدت که خارج از کشور بود کمی دلم شور می زد. همه اش می گفتم وقتی برگرده چقدر فرق کرده! شکر خدا دیدم آقا رفته آقاتر اومده!
تا اقای حکمت این رو گفت هومن محکم زد روی پاش! کسی بروی خودش نیاورد بعد هومن سرش رو به چپ و راست تکون داد این دفعه پدرم که فهمید هومن خیال داره چیزی بگه گفت: هومن خان انگار شما خیال دارید چیزی بگید؟
هومن- بله بله فرهاد واقعا پسر خوبیه! ای کاش تو این هفت هشت ساله درسش رو هم می خوند! خیلی هم بهش گفتم ولی خوب حق هم داشت. گرفتاری زن خارجی و دو تا بچه مهلت نمی داد! کاش فرهاد جون اون جا ازدواج نمی کردی!
من- هومن باز شروع کردی؟ حالام وقت شوخیه؟؟خجالت بکش!
همه زدند زیر خنده.
فرخنده خانم- وا؟ مگه فرهاد خان اونجا زن گرفته؟
هومن- مادر زن جون دو تا هم بچه داره! اسم یکیشون ریچارد اون یکی سوزان!
فرخنده خانم- راست می گی هومن خان؟پس چرا نیاوردشون ایران. گناه دارن تنهایی تو ولایت غربت!
هومن- منتظر بود با فرگل خانم عروسی کنه بعدش بیاردشون که فرگل خانم بزرگشون کنن!
من- هومن بسه دیگه! یه دفعه همه باور می کنن! اصلا کی بتو گفت امروز اینجا بیای؟
این حرفها در حالی زده می شد که من عصبانی بودم ولی همه می خندیدند.
هومن- نترس این چیزهارو هیچ کس از تو باور نمی کنه! تو اگر از این کارها بلد بودی دلم نمی سوخت. فرگل خانم باهات قهر کرده بود گل می خریدی جای اینکه ببری به ایشون بدی می انداختی توی سطل!
من- هومن کافیه دیگه! اون هم برای این بود که خجالت می کشیدم.
فرخنده خانم- هومن خان راست می گی فرهاد خان زن داشته؟
همه از سادگی فرخنده خانم خندیدند.
لیلا- مامان هومن خان شوخی می کنه
فرخنده خانم- ذلیل نشی پسر! ترسیدم گفتم نکنه خود هومن هم زن و بچه داشته باشه!
هومن- نه فرخنده خانم زن ندارم یعنی زن اولم رو طلاق دادم بچه هام هم رفتن خدمت وظیفه یعنی سربازی . کاری به کار من ندارن. ماشاالله دیگه بزرگ شدن از آب و گل در اومدن!
مادرم- طفلک بچه ام تو این چند ساله چی کشیده از دست تو کشیده هومن؟
خنده ها که تموم شد پدرم گفت: خوب جناب حکمت جواب مارو ندادید.
آقای حکمت- فرگل کنیز شماست. اختیار دار شمایید.
مادرم- دخترمه. پس ایشالا به مبارکی و سلامتی.
همه دست زدند و به همدیگه تبریک گفتند. پدرم به من اشاره کرد. بلند شدم که دست آقای حکمت رو ببوسم که اجازه نداد و صورتم رو بوسید. فرگل هم مادرم رو بوسید.
آروم به هومن گفتم:
هومن به پدرم بگو که اجازه بگیرن از آقای حکمت من و فرگل بتونیم بیشتر با هم باشیم. یعنی بعضی از شبها شام بریم بیرون. از این حرفها دیگه!
هومن- چرا خودت نمی گی؟
من- خجالت می کشم. تو پررویی! تو بگو.
پدرم که متوجه شده بود گفت: هومن فرهاد چی می گه؟
هومن- می گه اگه اجازه بدید یه سیب پوست بکنه بخوره! غریبی می کنه!
دوباره همه خندیدند. با پا محکم به ساق پاش زدم.
هومن- می گه بابا اگه اجازه می دید فرگل خانم رو ور داره ببره خونه خودشون!
من- خجالت بکش هومن! من اینو گفتم؟
هومن- خب خودت زبون داری بگو دیگه. مترجم می خوای؟
همه گفتن خوب خودت بگو. لیلا گفت حرف بزن ببینن زبون داری!
با خجالت و من من کردن گفتم: والله چه جوری بگم؟ البته ببخشید منظورم اینه که باید قبلا صحبت بشه! من هنوز حرف نزدم! دلم می خواست بتونم حرف بزنم بیرون!
این چند کلمه رو با جون کندن گفتم. همه ساکت شده بودند و به همدیگر نگاه می کردن. چشمم به فرگل افتاد که با نگاه متعجب منو نگاه می کرد. عرق کرده بودم. اونقدر هول شده بودم که دلم می خواست از اونجا فرار کنم. خوشبختانه هومن بدادم رسید.
هومن- خانمها آقایون! به ترجمه سخنرانی شیوا و بلیغ جناب مهندس فرهاد رادپور توجه بفرمایید! ترجمه متن:
اگه اجازه بدید گاهی بتونم با فرگل خانم شام یا ناهار یا صبحانه برم بیرون!
البته قسمتهایی از سخنرانی به علت بی معنی بودن حذف شد!
دوباره همه شروع به خندیدن کردند. به فرگل نگاه کردم با مهربونی به من لبخند می زد.
لیلا- هومن خان یاد بگیرید! اونقدر فرهاد با حجب و حیاست که حرف نمی تونه بزنه!
هومن- ببخشید بفرمایید فارسی بلد نیست حرف بزنه! اگه بنده نبودم که از حرفهای آقا فرهاد همه چیز دیگه ای استنباط می کردند. فکر می کردند آقا هنوز تصمیم نگرفته و شرط و شروط داره! نزیک بود خواستگاری بهم بخوره که!
من- من خیلی وقته تصمیم گرفتم نتونستم منظورم رو بگم!
هومن- فرهاد جون تو ناراحت نشو! زبون ترو من می فهمم بقیه رو گفتم! وگرنه من که با این زبون لال پتی تو سالهاست که آشنام!
آقای حکمت که می خندید اشکهاشو پاک کرد و گفت:
هیچ اشکالی نداره از نظر من شما دو نفر شدید و به همدیگه محرم. فقط اگه اجازه بدید اول چند روز یه عقد بکنیم عروسی باشه برای بعد از امتحانات.
ادامه دارد...
نویسنده: م. مودب پور




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب ایرانی پریچهر- قسمت هفدهم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





تبلیغات