داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت هفدهم

داستان ترسناک/ خانه مرگ-قسمت هفدهم

آخرین خبر/ داستان های ترسناک در همه فرهنگ ها مخاطب مخصوص به خودش را دارد، ما هم تصمیم گرفتیم در بخش کتاب آخرین خبر یک داستان ترسناک را برای ساعات پایانی شب و برای مخاطبان علاقه مند داشته باشیم، همراه ما باشید با داستان ترسناک این شب‌ها


فصل سیزدهم
یک قدم عقب رفتم. کفش هایم تو زمین نرم فرو رفتند.
هوا سنگین و بی حرکت بود. از هیچ کس صدایی در نمی آمد. هیچ چیزی از جایش تکان نمی خورد.
همه چیز مرده بود.
فکر کردم، مرگ محاصره ام کرده.
سر جایم خشکم زده بود، نفسم در نمی آمد، تاریکی مثل گرداب دورم می چرخید، سنگ قبرها تو سایه های سیاه خودشان می چرخیدند. از خودم پرسیدم، خیال داره با من چه کار کنه؟
با صدای ضعیفی که انگار از دور می آمد، به زحمت گفتم: (( ری... تو واقعا مردی؟))
صدایش، سنگین و یواش، تو هوای خفقان آور شب شناور شد: (( متاسفم! قرار نبود شما به این زودی بفهمید))
(( ولی... چطوری؟ یعنی... نمی فهمم...)) نگاهم به پشت سر او افتاد و نور سفید چراغ قوه را دیدم که به سرعت جا به جا می شد. جاش چند ردیف جلوتر، تقریبا لب خیابان بود و هنوز دنبال پتی می گشت.
زیر لبی گفتم: (( پتی!)) وحشت راه گلویم را بسته بود و شکمم از ترس جمع شده بود.
ری با لحن بی تفاوتی گفت: (( سگ ها همیشه می فهمند. مرده های زنده رو تشخیص می دن. برای همین هم اول باید از دست اونها خلاص شد))
بریده بریده گفتم: (( می خوای بگی... پتی... مرده؟))
ری با تکان سر جواب داد: (( اول سگ ها رو می کشند))
فریاد زدم: ((نه!)) و یک قدم عقب تر رفتم، خوردم به یک سنگ قبر مرمری کوتاه و چیزی نمانده بود تعادلم را از دست بدهم، ولی با یک جست خودم را از سنگ کنار کشیدم.
(( قرار نبود شما اینها رو ببینید.)) غیر از چشم های تیره اش که غم و غصه ازشان می بارید، صورت باریکش بی تفاوت بود.
(( قرار نبود شما چیزی بدونید، لااقل تا چند هفته دیگه. من " دیده بان " هستم. کارم این بود که شما رو زیر نظر بگیرم و مطمئن بشم که زودتر از موقع، اینها رو نبینید))
یک قدم به من نزدیک شد، چشم هایمان به هم افتاد و داغی برقی که تو نگاهش بود، چشم هایم را سوزاند.
_ تو از پنجره مرا تماشا می کردی؟ تو توی اتاقم بودی؟
دوباره با تکان سر جواب مثبت داد. (( من قبلا تو خونه شما زندگی می کردم.)) ضمن حرف زدن، یک قدم دیگر جلو آمد و من ناچار عقب رفتم و از پشت به سنگ مرمر سرد چسبیدم.
(( من دیده بان هستم.))
نگاهم را به جای دیگری انداختم که از نگاه خیره و سوزنده اش فرار کنم. دلم می خواست فریاد بزنم و جاش را صدا کنم و ازش کمک بخواهم، ولی خیلی از ما دور بود، و ترس مرا فلج کرده بود.
_ می دونی، ما به خون تازه احتیاج داریم.
فریاد زدم: (( چی؟ منظورت چیه؟))
_ شهر... این شهر بدون خون تازه زنده نمی مونه. هیچ کدوممون زنده نمی مونیم. خودت بزودی می فهمی، آماندا! می فهمی چرا ما مجبور بودیم شما رو به این خونه دعوت کنیم... به خونه مرگ.
تو نوری که به سرعت بالا و پایین می پرید و به چپ و راست می افتاد، دیدم که جاش دارد به طرف ما می آید و بهمان نزدیک می شود.
تو دلم گفتم، بدو جاش، فرار کن. زودباش. یک نفر رو پیدا کن. هر کسی رو که شده، با خودت بیار.
این کلمه ها را تو ذهنم می گفتم. پس چرا نمی توانستم با زبانم آنها را فریاد بزنم؟
برق چشم های ری شدیدتر و زننده تر شد. حالا درست جلو من ایستاده بود؛ قیافه اش مصمم و بی احساس بود.
(( ری!)) حتی از پشت شلوار جین هم سردی سنگ مرمر را پشت پاهایم حس می کردم.
خیلی یواش گفت: (( خرابکاری کردم. من دیده بان بودم، ولی کارو خراب کردم))
_ ری... می خوای چه کار کنی؟
چشم هایش برق زد و گفت: (( واقعا متاسفم))
خیز برداشت که خودش را از زمین بکند و روی من بیندازد.
احساس خفگی می کردم. نفسم در نمی آمد. دهنم را باز کردم که جاش را صدا کنم، ولی صدایی بیرون نیامد.
جاش؟ کجا بود؟
به ردیف های قبر نگاه کردم، ولی نور چراغش را ندیدم.
ری خودش را از زمین بالا کشید و تو هوا شناور شد. بالای سر من معلق ماند و یک جوری راه نفسم را بست، جلو چشمم را گرفت، خفه ام کرد.
با خودم فکر کردم، من مرده ام. مرده.
حالا من هم مرده ام.

فصل چهاردهم
قسمت اول...
یکدفعه وسط تاریکی، نوری درخشید.
نور به صورت ری افتاد، نور سفید و قوی هالوژن.
جاش با صدای عصبی و زیری پرسید: (( اینجا چه خبره؟ آماندا... چی شده؟))
ری فریاد کشید و افتاد روی زمین. با صدای زیر و گوش خراشی _ که مثل زوزه بادی بود که از شیشه شکسته پنجره تو بیاید _ نجوا کرد: (( خاموشش کن! خاموشش کن))
ولی جاش نور قوی چراغ را روی صورت ری نگه داشت و گفت: (( چه خبره؟ تو داری چه کار می کنی؟))
کم کم توانستم نفس بکشم. به نور چراغ زل زدم و سعی کردم تپش قلبم را آرام کنم.
ری بازوهایش را تکان می داد که از خودش محافظت کند، ولی من می دیدم که چه اتفاقی می افتد. نور کار خودش را کرده بود.
پوست ری داشت ذوب می شد. همه جای صورتش شل شد، بعد آویزان شد و از کاسه سرش افتاد پایین.
چشم هایم به دایره نور خیره مانده بود و نمی توانستم نگاهم را از آن بردارم؛ پوست ری زیر نور تا می شد، آب می شد.
وقتی استخوان های زیر پوستش بیرون آمدند، چشم هایش از حدقه در آمدند، چشم هایش از حدقه در آمدند و بی صدا روی زمین افتادند.
جاش با اینکه از ترس سر جایش میخکوب شده بود، چراغ را بی حرکت نگه داشته بود و هر دو بی حرکت، به آن جمجمه نگاه می کردیم، در حالی که دهان گشادش بهمان می خندید و کاسه های خالی و سیاه چشم هایش بهمان زل زده بود.
ری یک قدم به طرف من برداشت و من جیغ کشیدم: (( وای!))
ولی فوری متوجه شدم؛ او راه نمی رفت، در حال سقوط بود.
قبل از اینکه ری نقش زمین بشود، با یک جست خودم را کنار کشیدم... و وقتی جمجمه اش محکم به بالای سنگ مرمر خورد و با صدای چلپ تهوع آوری شکست، بی اختیار جیغ بی صدایی کشیدم.
جاش داد زد: (( بجنب! آماندا... زود باش!)) و بازویم را محکم گرفت و سعی کرد مرا با خودش بکشد.
ولی من نمی توانستم از ری چشم بردارم. که حالا جز یک مشت استخوان، لا به لای یک کپه لباس مچاله، چیز دیگری ازش باقی نمانده بود.
_ آماندا، راه بیفت!
آن وقت، قبل از اینکه خودم بفهمم، مشغول دویدن بودم؛ همپای جاش. ال آنجا که پاهایم می کشیدند، تو یکی از ردیف های طولانی قبر، به طرف خیابان می دویدم. همین طور که می دویدیم، نور چراغ روی سنگ قبرها می افتاد، سایه محوی از آنها نشان می داد و از آنجا روی چمن های نرم و شبنم زده می افتاد.
بلند گفتم: (( باید به پدر و مادر خبر بدیم. باید از اینجا بریم))
جاش گفت: (( باور نمی کنند! خود من هم باورم نمی شه، چه برسه به اونها))
کتانی هایمان گرپ و گرپ روی آسفالت صدا می داد. گفتم: (( باید حرفمون رو باور کنند! اگر نکنند، با زور از خونه می کشیمشون بیرون))
همچنان تو خیابان های ساکت و تاریک می دویدیم و نور چراغ راهمان را نشان می داد. نه خیابان ها چراغ داشتند، نه از پنجره های خانه ها نوری بیرون می آمد. از چراغ ماشین ها هم اثری نبود.
وارد دنیای تاریکی شده بودیم.
و حالا وقتش بود که از آنجا برویم.
بقیه راه را تا خانه دویدیم. من مرتب پشت سرم را نگاه می کردم که مطمئن بشوم کسی تعقیبمان نمی کند. هیچ کس را ندیدم. محله ساکت و خالی بود.
وقتی به خانه رسیدیم، پهلویم بدجوری از دویدن درد گرفته بود؛ ولی هر طور بود، خودم را از راه ورودی شنی که با برگ های خشکیده فرش شده بود، بالا کشیدم و به ایوان جلو خانه رساندم.
ادامه دارد...

نویسنده: آر.ال.استاین








[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان ترسناک خانه مرگ-قسمت هفدهم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات