قصه شب بلندیهای بادگیر- قسمت هفتم

 قصه شب/ بلندیهای بادگیر- قسمت هفتم

آخرین خبر/ در این شب های سرد زمستانی با داستان زیبا و جذاب بلندیهای بادگیر در کنار شما هستیم، امیدواریم از خواندن این قسمت از داستان لذت ببرید. شب خوش، کتابخوان و شاداب باشید



به شدت به سرفه افتاد و حالش آنقدر بد شد که من ترسیدم .کاترین شروع به گریه کرد و گفت:
- متاسفم که ناراحتت کردم .بگو که مرا می بخشی.
- تو حال مرا نمی فهمی .هرشب آسوده می خوابی در حالیکه من با درد وبد بختی دست به گریبان هستم.بگو چطور باید این شبهای پردرد را تحمل کنم؟
و گریه و ناله را سر داد.من گفتم:
- دوشیزه کاترین هم که به اینجا نمی امد شما سرفه می کردید و بی خواب بودید.از این به بعد هم ما مزاحم شما نخواهیم بود.
کاترین با لحن اندوه باری گفت:
- دلت میخواهد ما برویم؟
لینتون جوابی نداد و ما به راه افتادیم.به آستانه در نرسیده بودیم که ناگهان لینتون خود را از روی صندلی به زمین انداخت و در حالیکه به خود می پیچید ، شروع به گریه و ناله کرد.من به کاترین گفتم:
- وقتی کسی نباشد که نازش را بکشد آدم خواهد شد.
ولی کاترین اعتنایی به حرفم نکردو به پرستاری از اوپرداخت.لینتون از کاترین قول گرفت که باز هم به سراغش بیاید.من مخالفت کردم و گفتم:
- همین امروز می دهم قفل را عوض کنند که شما نتوانید از باغ بیرون بیایید.
کاترین خدید و گفت:
- من هم از دیوار باغ بالا خواهم رفت.من دیگر هفده ساله ام و میتوانم از لینتو نپرستاری کنم.من از او بزرگترمو میتوانم او را مثل خودم عاقل بار بیاورم و کاری کنم که مرد فهمیده ای بشود.ای کاش از اول با ما زندگی میکرد تا خوب تربیت میشد.راستی الن تو او را دوست نداری؟
- بد اخلاق تر و لوس تر از او آدمی در عمرم ندیده ام.او به زور زنده است .خوشحالم که چندان زنده نخواهد ماند که باعث آزار اطرافیان شود.
- او جوان است و باید سالها عمر کند.مطمئنم که حالش خوب خواهد شد.
- بسیار خوب! حالا به شما تذکر میدهم که حق ندارید تک و تنها به وثررینگ هایتز بروید و اگر مخفیانه این کار را بکنید به پدرتان خواهم گفت.
کاترین با اخم گفت:
- به هرحال ما یکدیگر را خواهیم دید.
در اثر پیاده روی در هوای سرد و مرطوب سرما خوردم و سه هفته تمام بستری شدم.در تمام این مدت اکترین در نهایت دلسوزی از من پرستاری میکرد و از بیماری من غفلت ارباب به خوبی استفاده کرده و به دیدار لینتون میرفت.
در پایان هفته سوم بیماری من بهبود پیدا کرد وتوانستم به کارهای خانه برسم.شبها وقتی که از کاترین میخواستم برایم کتاب بخواند چندان رغبتی نشان نمی داد و یا باعجله این کار را میکرد.شب سوم سر درد را بهانه کرد و به اتاقش رفت ومن که از رفتار عجیب او سر در نمی آوردم به سراغش رفتم ولی نتوانستم او را پیدا کنم.از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم و دیدم که کاترین از اسبش پیاده شد و آرام به طرف ساختمان آمد .
در گوشه ای ایستاده بودم واو مرا نمی دید .پس از آنکه کفشهایش را در آورد ، جلو تر آمدم و او با دیدن من جیغی کشید.با لحن محبت آمیزی گفتم:
- دوشیزه کاترین ! عزیز من! حالا که وقت اسب سواری نیست.کجا رفته بودی؟شما را به خدا به من دروغ نگویید.
او در حالیکه اشک می ریخت دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و گفت:
- از دست من عصبانی نشو .همه چیز را برایت میگویم.من در شبهایی که تو بیمار بودی به وثرینگ هایتز می رفتم.مایکل، مهتر پاپا حاضر شد در مقبل امانت کتاب به او اسبم را برایم آماده کند.قبول دارم که من و لینتو نبا هم خیلی فرق داریم ولی او از دیدن من خوشحال می شود و حالش کمی جا می آید.در طول این مدت هیرتن خیلی سعی کرده با من دوست بشود ولی من به او اعتنایی نکردم.همین باعث شد که او کینه ما را به دل بگیرد و یک بار هم من و لینتون را از آشپزخانه بیرون بیندازد.لینتون که رنگ از رویش پریده بود فریاد زد:
- در را باز کن وگر نه تو را میکشم.
و آنقدر سرفه کرد که خون از دهانش بیرون ریخت و از حال رفت.من "زیلا" خدمتکار خانه را صدا زدم ولی هیرتن ، لینتو نرا بغل کرد و به طبقه بالا و داخل اتاقش برد و در را بست.هرچه پشت در فریاد زدم که مرا راه بدهد اعتنایی نکرد .من گریه کنان سوار اسبم شدمو برگشتم.هنوز چندان از وثرینگ هایتز دور نشده بودم که هیرتن وسط جاده پرید و دهنه اسبم را گرفت و گفت:
- دوشیزه هیرتن ! واقعا متاسفم...
ولی من مهلتش ندادم و با شلاق او را زدم.روز بعد هم به وثرینگ هایتز نرفتم .مدام می ترسیدم کسی خبر مرگ لینتون را به من بدهد .دو روز بعد طاقت نیاوردم و رفتم لینتون را دیدم که حتی با ورود من سرش را از روز کتاب بر نداشت.او مرا متهم کرد که همه ماجراهای چند روز قبل به گردن من است.من آنقدر عصبانی شدم که یکراست به خانه آمدم .تصمیم داشتم دیگر به سراغش نروم ولی نگرانی از حال او مرا لحظه ای آرام نمی گذاشت.حالا دیگر به بد اخلاقی های او هم عادت کرده ام و میخواهم همه چیز را تحمل کنم.هیث کلیف در تمام این مدت از روبرو شدن با من پرهیز میکرد .حالا هم الت! من باید به وثرینگ هایتز بروم و به لینتون رسیدگی کنم و خواهش میکنم تو هم به پاپا حرفی نزن.
آن شب من همه ماجرا را برای پدرش تعریف کردم و او هم اکیدا دستور داد که کاترین حق رفتن به وثرینگ هایتز را ندارد .آقای لینتون که دلش به حال خواهر زاده اش می سوخت قول داد که به او نامه ای بنویسد و از او بخواهد برای دیدن کاترین به گرنج بیاید ولی تاکید کرد که کاترین به هیچ وجه حق رفتن به وثرینگ هایتز را ندارد.
کاترین تسلیم دستورات پدرش شد.او هنوز هم پدرش را بیشتر از لینوتن دوست داشت .ارباب بسیار نگران خواهر زاده اش بود واز من پرسید:
- آیا امیدی داری که وقتی لینوتن بزرگ شود اخلاق و رفتار خوبی پیدا کند؟
گفتم:
- قربان! او پسر ضعیفی است و گمان نمی کنم آنقدر ها زنده بماند.اگر دوشیزه کاترین آن قدر بد شانس باشد که با او ازدواج کند می تواند او را کاملا تحت اختیار خود در آورد.در هر حال شما هنوز فرصت دارید که با اخلاق خواهر زاده تان آشنا شوید چون هنوز چهار سال باقی مانده تا او به سن قانونی ازدواج برسد.
ارباب آهی کشید و از پنجره نگاهی به قبرستان گیمرتن انداخت وگفت:
- همیشه آرزو داشتم زودتر بمیرم اما حالا که دیگر چند ماهی بیشتر به مرگم نمانده است از تصور آن پشتم می لرزد.حالا تمام ترسم از این است که پسر هیث کلیف نتواند برای دخترم غم خوار خوبی باشد.نمی خواهم بعد از مرگم کاترین تنها بماند در عین حال اگر خواهر زاده ام پسر بی لیاقتی باشد نمی دانم چگونه کاترین را بدست او بسپارم.گفتم:
- قربان! ان شاالله که خداوند شما را سالهای سال زندهنگه دارد .من هم قول می دهم تا زنده ام به عنوان دوستی دلسوز در کنار دخترتان بمانم.
بهار آمد اما ارباب سلامت خود را بدست نیاورد .روز هفده سالگی کاترین هوا بسیار بد بود و آقای لینتون به گورستان نرفت.او بار دیگر نامه ای به لینتون نوشت و به او گفت که سخت مشتاق دیدارش است ولی او پاسخ داده بود که پدرش اجازه نمی دهد که او به گرنج بیاید و امیدوار است در گردشهای روزانه بین او و دایی اش ملاقاتی دست بدهد.
ارباب در پاسخ به لینتون اظهار امیدواری کرد که تابستان بتواند او را ببیند و از او خواست که برایش نامه بنویسد و در پاسخ به او نصیحتش میکرد.کاملا مشخص بود که نامه های لینتون را هیث کلیف دیکته می کند زیرا جز از بیماری و سرفه و سردی هوا و عشق اتشین نسبت به کاترین چیزی نمی نوشت وپیوسته از دایی اش میخواست که موجبات ملاقات او وکاترین را فراهم سازد.کاترین هم لحظه ای دست از اصرار بر نمی داشت و در تابستان که حال ارباب رو به وخامت گذاشت اجازه داد که کاترین و لینتون تحت نظر من در بیشه های اطراف گرنج یکدیگر را ملاقات کنند.
در تمام این مدت هیث کلیف چشم به گرنج دوخته و سعی داشت نقشه های خود را اجرا کند و می ترسید مرگ پسرش همه آرزوهایش را بر باد دهد.
ماه اول تابستان گذشت وارباب با بی میلی اجازه داد کاترین و لینتون با هم ملاقات کنند .روزی که به ملاقات او رفتیم ، لینتون به قدری ضعیف و بیمار بود که حتی نتوانست از جا برخیزد و به استقبال ما بیاید .من با وحشت گفتم:
- آقای هیث کلیف چرا اینقدر ضعیف شده اید؟
کاترین با نگرانی نگاهش میکرد .دور چشمان لینتون حلقه ای سیاه افتاده بود.
کاترین با ناراحتی گفت:
- حال تو نسبت به آخرین باری که تو را دیدم خیلی بد تر شده است.
لینتون با بی حوصلگی جواب داد :
- نه! حالم خیلی هم خوب است . هوا گرم است و نمی شود پیاده روی کرد.پاپا می گوید که من رو به رشد هستم.
بد خلقی و بهانه گیری لینتون تبدیل به بی حوصلگی شده بود و محبت و لطف کاترین دردی از او دوا نمی کرد .کاترین که احساس می کرد لینتون به هیچ وجه از دیدن او شاد نیست از جا برخاست تا به راه بیفتد.لینتون با وحشت نگاهی به وثرینگ هایتز انداخت و گفت:
- نیم ساعت دیگر هم بمان.
کاترین جواب داد:
- بهتر است در خان هاستراحت کنی .معلو ممی شود در این شش ماه که تو را ندیده ام بسیار عاقل تر شده ای و دیگر به تفریحات گذشته علاقه ای نداری.اگر می دانستم می توانم تو را شاد کنم می ماندم ولی با این وضع فایده ندارد.
- ماترین خواهش میکنم بمان.من ابدا مریض نیستم .این را به دایی جان هم بگو.
کاترین از اینکه او اصرار داشت وانمود کند که حالش خوب است تعجب می کرد و گفت:
- به پدرم می گویم که تو این حرف را زده ای ولی خودم ابدا باور نمی کنم.
- قرار ما پنج شنبه آینده ! به دایی جان بگو بسیار ممنونم که اجازه داد به دیدنم بیایی ولی ابدا به او نگو که بیمارم.
کاترین که حوصله اش سر رفته بود میخواست هر چه زود تر راه بیفتد و به من گفت:
- قدیمها که بد اخلاقی میکرد بهتر از حالا می توانستم تحملش کنم.پدرش او را مجبور کرده که به ملاقات من بیاید.برایم مهم نیست که هیث کلیف چه هدفی دارد ولی از تغییر رفتار او آزرده شده ام.
با دیدن هیث کلیف که به طرف ما می آمد ، کاترین سوار بر اسبش شد وبه من گفت که فورا راه بیفتیم.در خانه ، کاترین بسیار نگران حال لینتون شده بود و بی تابی می کرد.ارباب از حال خواهر زاده اش پرسید و من و کاترین به طور مبهم مطالبی به او گفتیم.
حال ارباب به تدریج بد تر شد و ما با آنکه سعی داشتیم موضوع را از کاترین مخفی کنیم ولی او باهوشتر از این حرفها بود و خیلی زود متوجه شد که پدرش را از دست خواهد داد.اندوه او آنقدر عمیق بود که در روز پنج شنبه هیچ اشتیاقی به ملاقات با لینتون از خود نشان نمی داد و لحظه ای حاضر نبود از کنار پدرش دور شود .ارباب که امیدوار بود با حضور خواهر زاده اش ، کاترین پس از مرگ او در دنیا تنها نماند ، اصرار کرد که کاترین را به ملاقات او ببرم.میدانستم که این دلخوشی دروغین است ولی ارباب در وضعی نبود که او را از این امر محروم کنیم.
لینتون در وعده گاه قبلی روی چمنها نشسته بود .او سعی کرد شور و شوق از خود نشان دهد ولی کاملا مشخص بود همه رفتارهایش در اثر ترس از هیث کلیف است.لینتون با لحنی خوش گفت:
- کاترین دیر کردی!حال دایی جان بد است؟
کاترین که عصبانی شده بود گفت:
- بله ،حال پدرم بد است و من نمی دانم چرا باید به دیدن تو بیایم؟من ابدا حوصله لوس بازی های تو را ندارم.
لینتون آرام گفت:
- لوس بازیهای من؟تو را به خدا کاترین مرا تحقیر نکن.نم طاقت خشم تو را ندارم.نسبت به من بی رحم نباش.
کاترین فریاد زد:
- پسرک احمق این طور نلرز!هرکس تو را ببیند جز ترحمچیزی ندارد که نثارت کند.زود باش بلند شو وبرو من هم به خانه بر می گردم.ما داریم خودمان را گول می زنیم.از روی زمین بلند شو و اینجوری جلوی پای من وول نخور! بلند شو!
لینتون از ترس می لرزید و گریه می کرد وروی زمین به خود می پیچید.او گفت:
- کاترین عزیز! زندگی من به دست توست.مرا ترک نکن .بگذار در کنار تو بمیرم.
کاترین که باز آتش خشمش فرو نشسته بود ، کنار او زانو زد و گفت:
- به من راستش را بگو تا بمانم.بگو چه رازی را در دل پنهان می کنی؟تو می ترسی ولی به خاطر من ترس را کنار بگذار و حرف بزن.
اینتون که از ترس نفس نفس میزد گفت:
- پدرم مرا تهدید کرده و برای همین جرات نمی کنم راستش را به تو بگویم.
در این هنگام از پشت سر صدای پای هیث کلیف را شنیدم .او رو به من کرد و گفت:
- نلی! شنیده ام که ادگار لینتون در حال احتضار است .شاید هم مردم اغراق می کنند و از این خبرها نیست.
- بله !ارباب در حال احتضار است .مرگ او برای ما مصیبت و برای خودش آرامش خواهد بود.
- فکر میکنی چند روز دیگر زنده بماند ؟
- نمی دانم .
سپس هیث کلیف نگاهی به لینتو نو کاترین کردو گفت:
- لازم است که دایی این پسرک لوس زود تر از خودش بمیرد .خیلی وقت است این طور زار می زند؟از دیدن دوشیزه کاترین خوشحال شد؟
کاترین گفت:
- خوشحال شد؟او امروز از همیشه افسرده تر بود.بهتر است به رخت خواب برگردد و برایش دکتر ببیاورند.
هیث کلیف زیر لب گفت:
- همین یکی دو روز برایش دکتر می آورند.فعلا بهتر است از جا بلند شود.
لینتو نکه از وحشت داشت قالب تهی میکرد هر چه سعی کرد نتوانست از زمین برخیزد.هیث کلیف به طرف او رفت و یقه او را از پشت گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت :
- حوصله ناله های تو را ندارم! زود آرام شو وگرنه تنبیهت خواهم کرد.
لینتون ناله کرد:
- پدر ! من دستورات شما را اجرا کردم.کاترین به پدرم بگو که با تو چه خوب رفتار کرده ام.تو را به خدا کاترین مرا تنها نگذار!
وحشت و ترس پسرک از هیث کلیف تا به آن حد بود که نمی شد به التماسهایش بی توجهی کردو ناچار شدیم همراه او تا خانه برویم.به آستانه در خانه که رسیدیمسعی کردم کاترین را برگردانم ولی هیث کلیف ما را به داخل خانه راند و در را از پشت سرمان قفل کرد.کاترین با عصبانیت قدم پیش گذاشت و گفت:
- من از شما ترسی ندارم .زود کلید را به من بدهید یا در را باز کنید.
و به طرف او جست تا کلید را بقاپد .هیث کلیف مشت خود را بلند کردو گفت:
- کاترین لینتون! عقب برو وگرنه ناچارم تو را به عقب برانم و خانم دین عصبانی خواهد شد.
کاترین با چنگ و دندان به جان هیث کلیف افتاد و سر انجام پشت دست او را گاز گرفت .هیث کلیف با خشونت چند ضربه به سر و گردن کاترین زد .من جلو رفتم و فریاد زدم:
- حیوان پست فطرت!
و هیث کلیف چنان ضربه ای به سینه ام زود که نفسم بند آمد.هیث کلیف فریاد زد:
- برو کنار لینتون بنشین.از فردا من پدر تو هستم و از چند روز بعد هم جز من پدری نخواهی داشت.آن موقع میدانم چطور به خدمتت برسم.
کاترین به دامن من آویخته و سخت می گریست.هیث کلیف چای درست کردو برای همه ما ریخت و از اتاق بیرون رفت.در وپنجره ها را امتحان کردیم تا بتوانیم فرار کنیم ولی هیث کلیف همه را بسته بود .به لینتون گفتم:
- زود به ما بگویید که پدرتان چه نقشه ای برای ما کشیده است؟وگرنه چنان توی گوشتان میزنم که تلافی کتکهای پدر شما به کاترین در بیاید.
لینتون با نگرانی و ترس گفت:
- پاپا میداند که دایی اجازه نمی دهد ما با هم ازدواج کنیم و از طرفی میترسد که من بمیرم و ما باه مازدواج نکرده باشیم، برای همین میخواهد امشب تو را اینجا نگه دارد تا فردا صبح با هم ازدواج کنیم.اگر این کار را بکنتی می توانی فردا از اینجا بروی و مرا هم با خود ببری .
با عصبانیت فریاد زدم:
-0 مگر کاترین دیوانه شده که خود را اسیر یک مریض مردنی کند؟کدام دختر دیوانه ای حاضر میشود شما را به عنوان شوهر قبول کند؟
کاترین فریاد زد:
- اگر لازم باشد این در را از جا بکنیم یا آتش بزنم از اینجا می روم.
لینتون گریه کنان گفت:
- مگر دوست نداری مرا نجات بدهیو به گرنج ببری؟ کاترین تو باید به حرف پدرم گوش بدهی.
کاترین فریاد زد:
- من فقط باید از پدرم اطاعت کنم.فکر میکنی اگر اینجا بمانم او چه فکری خواهد کرد؟من پدرم را بیشتر از تو دوست دارم.
هیث کلیف پس از مدتی برگشت وگفت:
- اسبهایتان رفته اند .لینتون چرا باز گریه میکنی؟یکی دو ماهی بیشتر طول نمی کشد که قوی میشوی و تلافی این کارها را در می آوری.حالا زود به اتاق خودت برو تا من از مهمانانت پذیرایی کنم.
لینتون با ترس و لرز از اتاق خارج شد .کاترین حسابی وحشت کرده بود .هیث کلیف گفت:
- شجاعت یک ساعت قبل تو چه شد؟تو که داری از ترس میلرزی!
کاترین گفت:
- بله می ترسم چون اگر امشب اینجا بمانم پدرم نگران خواهد شد .بگذارید به خانه برگردم و من هم قول می دهم با لینتون ازدواج کنم.
فریاد زدم:
- او نمی تواند مجبورتان کند.مملکت قانون دارد.از دستش شکایت می کنیم.بدون کشیش و مراسم رسمی که ازوداج امکان پذیر نیست.
هیث کلیف با عصبانیت فریاد زد:
- تو خفه شو! دوشیزه کاترین حالا که فهمیدم پدرت نگران می شود بیشتر مشتاق شدم که تو را نگه دارم .در مرود قول ازدواج با لینتون هم به نفعت هست که بر سر قولت بمانی.
کاترین التماس کرد و گفت:
- لا اقل بگذار الن برود و به او اطلاع بدهد. حالا پدر گمان میکند که ما گم شده ایم.
- خیر! پدرت فکر میکند که تو از پرستاری او خسته شده و فرار کرده ای.کاترین روزهای خوش زندگی پدر تو وقتی تمام شد که تو به دنیا آمدی.تو نفرین شده ای! من هم تو را دوست ندارم .حالا هم گریه نکن چون از این به بعد کار هر روز تو گریه خواهد بود.موقعی که نزد پدرت برگردی می توانی برای پدرت از خوبی های لینتون ها تعرریف کنی!
گفتم:
- بله به او بگویید که پسرتان چقدر شبیه شماست تا قبل از گرفتار شدن به دست او کمی به این موضوع فکر کند.
جواب داد:
- کاترین ناچار است او را همان طور که هست قبول کند یا برای همیشه در زندان بماند.شما را آنقدر اینجا نگه میدارم تا کار ادگار تمام شود.
کاترین گفت:
- اگر بتوانم پس از ازدواج با لینتون به گرنج برگردم همی ناحلا با او ازدواج میکنم. اگر پدرم گامن کند که من عمدا او را ترک کرده ام و قبل از برگشتن من به خانه بمیرد دیگر زندگی برای من ارزش نخواهد داشت .به شما التماس میکنم اجازه بدهید برگردم .
از بیرون صدای پیشخدمتهایی که از گرنج به جستجوی ما آمده بودند را می شنیدیم.من و کاترین از شدت اندوه به گریه افتادیم.هیث کلیف ما را در اتاق زیر شیروانی زندانی کرد.
فردا صبح هیث کلیف در اتاق را باز کرد و کاترین را برد و دوباره در را به روی من قفل کرد .چند ساعت بعد هیرتن برایم غذا آورد اما حتی لحظه ای منتظر نماند تا با او حرف بزنم .جمعا پنج شبانه روز در آن اتاق زندانی بودم و جز هیرتن کسی را ندیدم.او هم کمترین اعتنایی به التماسهای من نمی کرد و گویی کمترین عاطفه ای در دل نداشت.
روز پنجم بود که خدمتکار خانه، زیلا در را به رویم باز کرد و با حیرت گفت:
- خدای من شما اینجا چه میکنید ؟در گیمرتن همه از غرق شدن شما و دوشیزه کاترین در باتلاق "بلاک هورس" حرف میزنند.ارباب گفت که شما دوتا را پیدا کرده و با خودش به اینجا آورده است.خدا را شکر که صدمه ای نخورده اید.
فریاد زدم:
- زیلا! اریباب تو آدم حقه باز و دروغگویی است.به زودی همه از حقیقت با خبر خواهند شد.
- چه حرفها می زنید؟همه در گیمرتن از ماجرای غرق شدن شماو دوشیزه کاترین خبر دارند.اربابم که این حرفها را از خودش در نیاورده!الان هم خودش کلید اینجا را به من داد و گفت که لجن باتلاق حال شما را به هم زده و میخواسته اید با آن سر و وضع به خانه بر گردید و ارباب اجازه نداده و شما را اینجا نگه داشته تا هوش و حواستان سر جایش بیاید .حالا هم خواست که زود تر به گرنج برگردید و به کاترین هم کمک کنید که به موقع در تشییع جنازه پدرش شرکت کند.
با دلهره گفتم:
- مگر آقای ادگار لینتون مرده؟
- نه،نه! من دکتر را دیده ام و او گفته که اقای لینتون یکی دو روز دیگر بیشتر زنده تخواهد ماند.
کفش و کلاهم را برداشتم و با عجله از اتاق خارج شدم.نمی دانستم از چه کسی درباره کاترین سوال کنم، سر انجام صدای سرفه های لینتون مرا متوجه او کرد.پرسیدم:
- دوشیزه کاترین رفته؟
- نه! او حالا همسر من است و حق ندارد از این خانه برود.
گفتم:
- یادتان نمی آید که او چقدر به شما محبت کرد؟ چرا گوش به حرف پدرتان می دهید که می گوید او از شما نفرت دارد؟او همیشه مواظب شما بود پس چرا شما به او رحم نمی کنید؟ چطور می توانید اینقدر نسبت به او بی رحم باشید؟
لینتون با خشونت گفت:
- او مدام گریه می کند و من حوصله اش را ندارم.
- آقای هیث کلیف کجاست؟
- او در حیات است و با دکتر صحبت میکند.دکتر گفته که حال دایی من وخیم استو من خوشحالم که صاحب گرنج خواهم شد.حالا دیگر همه چیز به من تعلق پیدا میکند.دیشب پدرم درست و حسابی کاترین را زد.
- وشما تماشا کردید؟
نویسنده : امیلی برونته
ادامه دارد...




[ منبع این خبر سایت ماچو می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان « قصه شب بلندیهای بادگیر- قسمت هفتم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت ماچو منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات